*ایرمان*

The Girl on the Train
نویسنده : faraneh - ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٥/۳
 

دستمو محکم گرفت...

گفت:ما می تونیم!!

نیمه شب تابستانی ای در هانوفر ...از خانه دوستی برمیگشتیم...از آن دورها چراغ قطاری چشمک زنان نزدیک میشد...اگر به این قطار نمی رسیدیم تا یک ساعت دیگر خبری از قطار نبود..

دست در دست هم به سمت نوری که نزدیک میشد..می دویدیم...

مثل تمام یک سال گذشته که باهم دویده بودیم ...تا از غول مهاجرت باهم عبور کنیم...

موهایم با باد می رقصیدند...

باور کردنی نبود....تمام راهی که دویده بودیم ...تا به این لحظه برسیم...لحظه ای که به قول خودش در (اشتقاسه های* آلمان) دست در دست هم باشیم...

در آخرین لحظه پیش از بسته شدن درهای قطار ..خودمان را نفس نفس زنان درون قطار می اندازیم و از دیدن قیافه عرق ریزان همدیگر، زیرخنده می زنیم...

نمی دانم که می دانی هر جا تو باشی پاریس من آنجاست؟؟

                         ***************************

و تقدیر برای من چنین نوشته است ...که در یکی از روزهای نیمه تابستان سال دوهزار و هفده...بشوم اولین مهاجر ایرانی ...شهری کوچک ...در دل آلمان شرقی...شهری که برای من یادآور سریال محبوب دوران کودکیم (وروجک و آقا نجار) هست...در بیمارستانی شروع به کار کنم که 160 سال از عمرش میگذرد و عکس پروفسورهای قبلیش از سال 1800 و اندی رو دیوار اتاق مورنینگش نصب شده است...شرح حال پارکینسون از مریض هایی بگیرم که هنوز با درد از جنگ جهانی دوم...تسخیر مدرسه هایشان توسط روس ها و دیوار برلین صحبت می کنند...

تقدیر غریبیست!

 

ضمیمه: اشتقاسه در زبان آلمانی به معنی خیابان هست.

                         


 
 
چشمهایش
نویسنده : faraneh - ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٦/۱٦
 

هفت سال پیش بود.. اون موقع نه جنگ داخلی سوریه بود نه داعش اینقدر پر سروصدا و فعال.... 

یک صبح تابستونی,هنگام صبحانه در نهارخوری هتلی در سواحل وارنا.. اقایی  غیر ایرانی با همسربلوندش و سه فرزندش میز کناری ما نشسته بودند... طبق معمول مامان سر صحبت را باز کرد...اقا سوری بود و همسرش روس. به محض این که ملیت اقا میز بغلی سوریه اعلام شد.. یکی از هم توری های ما مثل این که عامل تمام گرفتاری هایش را یافته از جایش بلند شد و رو به مرد سوری با اینگلیسی دست وپا شکسته اش نطقی طولانی با صدایی  بلند و سرشار از حرکات آکروباتیک ایراد کرد.. صدایش انقدر بلند بود که تمام افراد داخل سالن با ملیت های مختلفشان ساکت شدند..طوری حرف میزد انگار مرد سوری و دولتش عامل بسیاری از بدبختی های زندگی روزانه اش هستند... عرق کرده بود و هرم برافروختگیش حتی صورت من هم که چند متری باهاش فاصله داشتم, داغ میکرد....سرم را پایین انداخته بودم تا قیافه بهت زده ملت  حاضر در سالن صبحانه که با دهان باز اقا هم وطن را که انگار دادستان دادگاه لاهه بود را تماشا می کردند،نبینم ... مرد سوری در جایگاه متهم اما به طرز غم انگیزی ساکت بود... به طرز غم انگیز و خسته ای با چشمانی مرطوب, اقا هم وطن را که از مواضعش کوتاه نمی آمد را تماشا میکرد... و بلاخره خطابه جناب هم وطن تمام شد... و اقا سوری فقط با بغض  پاسخ داد:کشور من حال و روزش از کشور شما هم بدتر هست... 

و بعد به جایی دور از خلال پنجره اتاق ناهار خوری خیره شد... سالها بود به کشورش بازنگشته بود و در روسیه زندگی میکرد... خودش میگفت: راهی نبود.. سوریه جای ماندن نبود... 

و چشمانش با گفتن این جمله گویا خسته تر و غمگین تر از قبل هم شدند... 

این روزها... وقتی اخبار سوریه و مهاجران سوری را می شنوم  ... هر بار تصویر ان چشمان  غمگین را ضربدر بیست  میلیون می کنم و به سنگینی این همه غم فک میکنم... به تمام این نهادها,قطع نامه ها و خطابه های جهانی بی مصرف فک میکنم... در دنیا خطرناک و بیش از حد یاس آوری زندگی می کنیم... 


 
 
قصه ها
نویسنده : faraneh - ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٥/٢٦
 

یک اتفاقایی در زندگی هستند که عملا تو در آنها نقشی نداری و من فکر میکنم در این بعد زندگی کم آوردم.

اتفاقایی که می افتند اصلا حق من نیستند. هر چی هم برمیگردم و پشت سرمو نگاه میکنم میبینم واقعا کاری نکردم که سزاوار این جور زندگی و تجربه ها باشم. 

این حقم نیست... 

                                     ****************

در هر شیفت یک پزشک خانم هستیم و یک پزشک آقا. 

از ساعت 5 عصر تا هفت عصر من فقط 16تا مریض دیدم در صورتی که اقا دکتر 46 تا مریض! 

اومدم کنار پذیرش ایستادم تا عیب کار را جویا شم. هر مریضی می آمد می پرسیدند: پزشک خانم یا آقا ؟

90 درصد پاسخ می دادند آقا.... برگشتم اتاق پزشک... بار قربانی جنسیت بودن رو دوشام سنگینی میکرد.کتاب داستان های کوتاه رومن گاری جلوم گشودم و سعی کردم از دنیا واقعی به دنیا قصه ها پناه ببرم.... کاری که یک عمر هست در برابر ناخوشایندهای زندگی انجام میدم... 


 
 
.......
نویسنده : faraneh - ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٥/۱٠
 

اعتراف میکنم دلم می خواد متاهل شم تا دیگر این قدر شیفت پنج شنبه و جمعه درمانگاه ها به من نرسد! 


 
 
در دنیا تو ساعت چند است؟؟
نویسنده : faraneh - ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٤/٢٦
 

یک ساعت قبل تر از این که سیل پیام های مربوط به توافق جاری شود.برایم نوشت:توافق رو امضا کردند.

من پیامش را خواندم..موبایلم را گوشه ای رها کردم  و دوباره روی تایپ متن اولین اپلای ام متمرکز شدم.

*************************

_خیلی اسم فیلمش باحاله نه؟؟(در دنیا تو ساعت چند است؟؟)

_حالا جدی در دنیا تو ساعت چند است؟

کمی فکر می کند و می گوید:دوشنبه ..ساعت 8:45 شب

-چرا آخه؟

-چون وقتی با تو آشنا شدم دوشنبه ساعت 8:45 شب بود!


 
 
← صفحه بعد