*ایرمان*

خداحافظی طولانی
نویسنده : faraneh - ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٥/۳
 
این روزهای اخرنزدیک به هجرت صغری ...عجیب مرا ترسانده اند...تازه متوجه شده ام اگر غیبت کبری ای در پیش رو باشد چقدر زیاد باید خداحافظی کنم.نمی دانم چه کنم ،از طرفی شوق آمیخته با استرس سرزمینی جدید و از طرفی این همه ای که باید ازشان بکنم ....راستش دلم نمی آید به بعضی ها حتی کلمه خداحافظی را بگویم...چه برسد که واقعا خداحافظی کنم...دلم را این روزها خوش کرده ام به آدرنالین تجربه ای که پیش رو دارم ...به ایمو ..به تلگرام ..به واتزاپ..به فیس تایم و به یاری که سعی می کند ملحق شود ....و از همه مهم تر به قدرت خودم ....برای تطبیق با دلتنگی ها و خواهش های روح ... شاید نتوانم یا بهتر است بگویم شاید نرسم سه چهار ماهی دستی به سر اینجا بکشم..اخطار می دهم این یک ..خداحافظی نیست....من خداحافظی نمی کنم ...اگر برای مدتی ننوشتم ...بدانید جایی دور منتظر شروعی دیگر هستم .یا حق
 
 
Drunk History
نویسنده : faraneh - ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٤/۱٤
 

تمام عمرم آرزو داشتم یک بار سورپرایز شم....و هیچ وقت نشده بود...

یک روز نشستم پیش خودم فکر کردم خداییش اشکال قضیه کجاست؟؟؟

بعد به عقلم رسید که خب دختر خوب تو هر سال خودت داری برای خودت تولد می گیری....کیک می خری...ملت دعوت می کنی....کلا هر سال خرداد که به آخرهاش نزدیک می شود،ملت گوش به زنگند که کی تولد تو هست!...با این وضع اصلا فرصتی به ملت میدی که بخوان سورپرایزت کنند؟؟؟

و از اینجا بود که تصمیم گرفتم امسال هیچ تولدی برای خودم نگیرم....حتی با این که کیک تولد و آن شمع رویش را از واجبات روز تولد می دانم ....از خیرشان گذشتم.

خیلی آرام به روز تولدم نزدیک و نزدیک تر شدم...

دوستام می گفتند:(مثلا فکر کردی آقا آسانسورچی کاری می کند؟؟زهی بابا ..زهی خیال باطل ...از مرد جماعت هیچ انتظاری نداشته باش)

و من آرام به نوک کفش هایم یا گل قالی خیره می شدم...آقای آسانسورچی مرا نا امید نمی کرد...در این تمام یک سال و اندی گذشته هرگز ندیده بودم مرا نا امید کند...بهتر است بگویم در واقع در همان لحظه ای که در لبه پرتگاه نا امیدی از او ایستاده بودم...همیشه درست در آخرین لحظه فردین طور آمده بود و اجازه نداده بود به دره نا امیدی سقوط کنم....یار دبستانی می گفت:من که بعید می دونم خبری باشد...اگر بود که من را حتما دعوت می کرد....

راست می گفت..اقا اسانسورچی به خوبی خبر داشت یار دبستانی بهترین دوست من هست....مهولک هم که موبایلش را یک در میان جواب می داد و به نظر می آمد کلا در بحر روزها و تاریخ ها نیست....جمی هم که راه به راه تبریک تولد می گفت از دو سه روز مانده به تولد ...آنقدر که کلا روزتولدم دیگر لس شده بود...برادر جان هم که جز یارش کسی را نمی دید ,شب و روز در سیر سیاحت کنار آن یار به سر می برد...

راستش کلا به نکته دیگری هم در مورد اطرافیانم پی برده بودم:هیچ کدام استعدادی در سورپرایز کردن نداشتند.

آقا آسانسورچی که خودش خیلی واضح می گفت:در این زمینه بی استعداد هست!

و بلاخره روز تولدرسید....آقا آسانسورچی طبق پیش بینی من صبحش زنگ زد و ضمن تبریک و تهنیت فرمودند از اونجایی که حرف در دهانشان بند نمی شود..تولدم مبارک و امشب برای شام بیرون می رویم و جایزه متولد شدن بنده هم تقدیم می کنند...وهمان جا با خودم گفتم:(خب دیگر اشکال ندارد ..نهایت سعی بچه همین هست ...امسال هم نشد)

و صبورانه انتظار کشیدم تا شب فرا رسد....آقا آسانسورچی زنگ زد که به دلایلی باید بروند خونه و لباس عوض کنند...لذا من جلو در خانه شان بیایم تا ایشان حاضر شوند و دو نفری سمت رستوران برویم....همان طور که سرم را به شیشه تاکسی تکیه داده بودم گفتم:باشه !....و بعد در ذهنم به تولد دونفره امسال بدون کیک و شمع فکر می کردم...و نهایت خیال پردازیم متمرکز شد بر این که کدام رستوران را آقا آسانسورچی رزرو کرده است؟؟

جلو در خونه که رسیدم اثری از آقا آسانسورچی نبود...ناچارا زنگ را زدم...گفت:بیا بالا یک چند دقیقه دیگه هنوز کار دارم...

سلانه سلانه سه طبقه پله را رفتم بالا....با خودم غر میزدم که آخه چی کار دارد که اینقدر طول می دهد...زنگ در خانه را زدم...آقا آسانسورچی در را گشودند و تعارف کردند به داخل ...می خواستم تازه بپرسم:تو چی کار میکنی؟؟؟ که یکهو خودم را وسط سالن تاریکی دیدم....و صدای سوت و دست و تولدت مبارک....یک کیک با شمع های روشن رویش رو دستهای یار دبستانی جلو صورتم آمد...جمی از قیافه هاج و واج من داشت فیلم می گرفت...مهولک دست و سوت میزد ...برادر جان و یارش هم آنجا بودند...و کلی آدم های دیگر که سال گذشته مرا ساخته بودند...مبهوت آقا آسانسورچی رو نگاه می کردم  و پیش خودم درگیر بودم الان اسکار بازیگری را به کی باید بدهم...آقا آسانسورچی؟؟یار دبستانی؟؟مهولک؟جمی؟؟برادر جان؟یارش؟؟

من بلاخره سورپرایز شده بودم....آن هم نه توسط یک نفر...بلکه توسط همه آنهایی که دوستشان دارم....راستش اینقدر شاد بودم که اگر فردای آن روز می مردم...یقین داشتم خوشبختترین پایان زندگی نصیب من شده بود!

                                    ****************************

15 نفری رفته ایم کافه که مسابقه ایتالیا و آلمان را با هم ببینیم....وسط های بازی آنقدر حوصله چند نفری سر رفته است که بساط شطرنج پهن می کنند...من ..پسرعمو وسطی....مهولک و آقا آسانسورچی اما همچنان میخ به تلویزیون چشم دوخته ایم و تخمه شکنان با مهولک طرفدار ایتالیا درگیریم....به وقت اضافه می کشد...و هم چنان نتیجه یک یک  پابرجاست...و بلاخره کار به پنالتی می کشد...کافه مالامال پر از آدم می شود...بساط شطرنج جمع می شود و نفس ها حبس....پشت سرم می ایستد...دستهایش را دور گردنم جمع می کند...و با صدای سوت داور،من را به سمت خودش می فشارد....و من دعا می کنم...این پنالتی ها تمام نشوند ....تا تورا بیشتر حس کنم... تقریبا همان هم می شود...طولانی ترین پنالتی ای که به عمرم دیدم رقم می خورد....پنالتی نهم!!!بلاخره آلمان برنده می شود....من..تو ...جمی و پسرعمو وسطی چیغ زنان کافه را روی سرمان می گذاریم....آلمان راه می یابد به نیمه نهایی...ای وای آلمان...

                            *****************************************

روی بام شهر ایستاده ایم....خندان پاسپورتم را می گیری و روی صفحه اش دست می کشی....میگویی : من هم میام.....من به چراغ های شهری که سی و اندی سال در آن زیسته ام می نگرم....و از ته دل دعا می کنم زندگی با من و تومهربان باشد...که ما را از هم نگیرد....نگیرد....نگیرد..نگیرد....


 
 
Inception
نویسنده : faraneh - ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٤/۳
 

در ویکی پدیا آمده است سی وسه یک عدد طبیعی بعد از سی ودو و قبل از سی و چهار است.

ولی من آن را سعی می کنم،سی و سه پلی ببینم برای رسیدن به آنجایی که دلم می خواهد باشم.ترجیح میدهم بالاترین مقام ماسونری باشم با سی و سه ام تا مسیح که در سی و سه سالگی به صلیب کشیده شد .

ها ها !از چه میگویم...وقتی تمام اعداد برای من یکسانند و هیچ وقت این فرانه بزرگ نمی شود که نمی شود!!!

                                             ×××××××××××××××

گفت :عزیزم تولدت مبارک!

لبخند زنان جواب داد: ممنون!سی و دو سالگی قشنگی رو در کنار تو گذروندم!


 
 
our Hidden Lives
نویسنده : faraneh - ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۳/٢٥
 

رو به رو من که در درمانگاه می نشیند آنجور که دستهایش را در هم حلقه می کند..آنطور پریشان که نگاهم می کند ...بدون کوچکترین معاینه ای کراتریاهای یک مریض عصبی که احتمالا چیزی را سوماتیزه کرده است،پر می کند.

باید احتمالا هم سن و سال من باشد،از دردی شکایت دارد که برخلاف تصور خودش هیچ شباهتی به درد قلبی ندارد.

می پرسم :مطمئنی اتفاق جدیدی نیفتاده ؟؟

- راستش چرا....می دونید خانم دکتر...نمی دونم چرا این طوری هستم...الان بعد سالها اون خونه ای که همیشه آرزو داشتم با شوهرم خریدیم...اونوقت اینقدر الان همه چیز خوب هست که باورم نمیشه...هی باخودم فک می کنم:نکنه آخر عمرم رسیده ..فردا قراره بمیرم!که همه چیز اینقدر عالی هست...مگه میشه؟؟مگه داریم که همه چیز اینقدر عالی پیش بره ...یک بار دیگه هم شب بعله برونم این طور شده بودم..اونموقع هم باورم نمیشد، دارم با پسری که اینقدر خوبه ازدواج می کنم...

چند لحظه ای تماشاش کردم...انگار که صاحب قدر نشناس تمام خوشبختی های دنیا مقابلم نشسته بود ..و قبل این که درگیری اخلاقی با خودم پیدا کنم که خفش کنم یا نه...یاد حرف همیشگی یار دبستانی می افتم :پس از هر عرشی یک فرش هست!!

به زندگی پشت سرم نگاه کردم...زندگی ای که واقعا در خیلی موارد بعد از یک عرش لذت بخش ،فرش های انچنانی برایم گشوده بود...

اما خب که چه؟

چرا باید وقتی آنقدر خوشبخت هستی که زندگی هنوز به تو عرش هایی هدیه کند..و از آن مهم تر و ریشه ای تر هنوز آنقدر خوشبخت هستی که عرش هایی برای تو لذت بخش هستند...درست در لحظه اوج گرفتن ،به جای با تمام وجود در لحظه پروازبودن، به فرود آخرش فک کنی؟؟؟آیا این درد های گذشته و این آینده مطلوب لعنتی ارزش این همه را داشته اند؟؟؟این همه رنجی که می بردیم و می بریم؟؟

به صفحه سفید دفترچه اش دست می کشم ....و تو چشماش مستقیم نگاه می کنم:

هیچ می دونی هر طوری فک کنی همین طور میشه؟؟اینو می خوای ؟؟

- نه!!!

-پس چرا به چیزی که نمی خوای بشه، فک میکنی؟؟

این سئوال ،سئوال خودم هم از خودم بود!


 
 
کافه ستاره
نویسنده : faraneh - ساعت ٥:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۳/۱
 

این کافه کشف جدیدم هست.مهم ترین مزیتش این هست که درست روبه روی کوچه ای واقع شده که کوچه او و آپارتمان طبقه سومش هست.

من در کافه با چند دوست مشترک نشسته ایم به انتظار او.توانا باز از آن معجون های سرد بستنی طور سفارش داده.همان طور که قاشق اش را پشت سر هم در لیوان میزند و گویی سلولی از میان هزاران سلول برمی چیند،از رفتن می گوید.به قول خودش 38 روز دیگر می پرد.

- می دونی مثل چی می مونه حس رفتن...مثل وقتی هست که داری میری سربازی.دلت برای خانواده که نه به این زودیا ،ولی برای کارت مثلا تنگ می شه..مثلا برای این دورهمیا تنگ می شه...

میان حرفش می دوم و میگویم:هوممم....نه !من که عمرا دلم برای اون درمانگاه خراب شده تنگ بشه...می دونی فک می کنم دلم برای دوستام تنگ شه... راستش بیشتر از همه برای اون پدسگ تنگ میشه! 

و ناخوداگاه موقع گفتن (اون پدسگ) اشاره می کنم به در کافه و کوچه مقابلش.

توانا قاه قاه با همون متانت خاص خودش می خندد و می گوید:اون پدسگ رو خوب اومدی!

و همون موقع در کافه باز می شود...خودش هست...و مثل تمام یک سال گذشته انگار با ورودش خون جدیدی در رگ های من جریان می یابد.

چرا هیچ وقت تکراری نمیشی؟؟؟

                                       ***************************

قبل سفارش کارت هایی که توانایی ضبط صدا برای سی ثانیه را دارند،فکر می کردم هشت خط که چیزی نیست تو سی ثانیه حتما جا می شود.روی جعبه مدارک در بالکن اتاقم نشسته ام.یک دستم موبایلم هست با آهنگ (خاطرات خاموش)یاسمن مشهوری ...آن دست دیگرم کارت و روی دامنم متنی که نوشته ام.

چند بار صدایم را پر می کنم...با آخرین سرعت غیر ضایعی که می توانم.یک بار (فرانه تو)جا می افتد و بار دیگر فقط (فرانه )اش جا می شود....نه نه این فرانه ای که دارد در این عصر بهاری یواشکی بر روی بالکن اتاقش پیام برای تو ضبط می کند یقیننا (فرانه تو ) هست ...

نمونه پیامم را برای جمی می فرستم ...خیلی کارشناسانه نظر میدهد..نه تند هست...موزیک متن اضافه هست...کمش کن...اصن فقط بگو (تولدت مبارک و بوس)!!

برای جمی توضیح میدهم...من باید پیامی را پر کنم که هر وقت...یک سال...ده سال...بیست سال...پنجاه سال دیگر گوش کرد...حرف داشته باشد...

جمی کمی فک می کند و جواب میدهد :اره!ولی صدای خودت به تنهایی مطمئن باش از اون آهنگ بک گراند براش خیلی زیباتر هست...

و پیام را با پنج جمله ..بدون موزیک متن پر می کنم...این دفعه قبل از صدای آن بوق کذایی پایان سی ثانیه ،همه چیز به بهترین شکل به حافظه تاریخی داستان ما سپرده می شود...27 ثانیه پیام ..می رود که بشود ندایی از گذشته ها و عصر بهاری 12 اردیبهشت95 ...یک روز قبل از تولد تو...


 
 
← صفحه بعد