*ایرمان*

Good Bye Lenin
نویسنده : faraneh - ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/۱/٢٧
 

 خداحافظی هم برای خودش انواع و اقسام دارد..

                                 **********************

همان طور که کلاس رو به اتمام بود...به چشمان سبزش خیره شدم...عادت کرده بودم به دوشنبه صبح های خواب آلوده ای که در پشت میز ناهارخوری سالن خالی خانه اش سپری می شد...تلاش من برای یافتن کلمات مناسب زبانی که فرسنگ ها بامن و زبان مادری من فاصله داشت..و کشف مهربانی های او...در پشت چهره سرد آلمانیش...و هر بار تصور کردن دختر جوان چشم سبزی که پشت کامیونی پنهان شده بود ...از آلمان شرقی به غربی فرار کرده بود و سپس دل در گرو مردی ایرانی سپرده بود و از هامبورگ به مشهد رسیده بود در نهایت...

یک لحظه به خاطر آوردم که او را شاید هیچ وقت دیگر در زندگیم ملاقات نکنم...این آخرین جلسه بود...از تصورش لرزیدم...شاید هیچ وقت دیگر...خیلی بود ..خیلی..دلم گرفت.

********************

از گیت فرودگاه حیدر علیوف که رد شدیم ...به هم توری های اونور گیت چشم دوختم...تازه به یاد آوردم مطمئنا هیچ وقت دیگر این آدم هارا در زندگیم نخواهم دید..خاطرات این آدم ها آمیخته با خاطره سفر نوروزی باکو همین جا خواهد ماند...لبخندی به افکارم زدم و دستانم را با تمام قوا...برای آدم هایی که به گورستان خاطرات تا کمتر از چند دقیقه دیگر می پیوستند تکان دادم...به قدر (هرگز) دست تکان دادم...و به سمت گیت پرواز تهران قدم برداشتم.

*****************************

دکتر مسئول فنی تاکید کرد که به کسی نگویم از ماه دیگر شیفت نیستم...شیفت امروز با پنجاه مریض به پایان رسید...خانم ع مثل همه روزهای دو سال گذشته قرقر کنان روی میز را برای دکتر بعدی دستمال کشید...و من در سکوت او را تماشا کردم..بدون این که بتونم بگم:هی..من دارم میرم!!

روپوش گله گشاد درمانگاه با آرم بسیجش را سر جای همیشگی آویزان کردم...کمی دورو برم را نگاه کردم...باورم نمیشد که دیگه اینجا کار نخواهم کرد...که همه این دیوارها..این آدم ها ...با من به زودی غریبه خواهند شد...حسرتی نبود..دلتنگی ای نبود...فقط شاید دلم برای خانم ع...دکتر شین و دکتر مسئول فنی تنگ خواهد شد...در سکوت از جلو پذیرش رد شدم...مغزم خالی بود...

***************************

 یار دبستانی را تماشا می کنم....نمی توانم خداحافطی کنم ...چون خداحافظی ای  برای ما وجود ندارد....

**************************

من این سمت گیت ایستاده ام...تو آن سمت گیت...هر دو اشک می ریزیم...فاصله مان ظاهرا فقط  یک درب شیشه ای کوتاه قد هست...اما در واقع تو آن ور مرزی و من اینورش...تو هنوز در وطنی و من در برزخ خروج از وطن...از بالا درب شیشه ای دست من را محکم گرفته ای و رها نمی کنی...التماست می کنم گریه نکنی ...اما بی فایده است ...چون صورت خودم هم خیس هست....

خوشحالم که این بار چنین خداحافظی ای در انتظارمان نیست...

مهاجرت خر است!


 
 
بهترین عیدی
نویسنده : faraneh - ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱٢/٢۸
 

به برنامه شیفت ها که نگاه کردم...خشکم زد...سی ام من شیفت بودم...

باورم هنوز نشده بود...رفتم سمت اتاق مسئول فنی ...گفتم:یعنی سی ام ساعت چند باید بیام شیفت؟؟

دکتر خیلی جدی و بدون شوخی جواب داد: ساعت دو دیگه خانم دکتر!!

گفتم:آخه تحویل ساله....

بی اعتنا جواب می دهد : با دکتر شین صحبت کنید...

دو روزی گذشت که روم شد بلاخره به دکتر شین زنگ بزنم ...

می دونستم شاید سالها طول بکشه که باز تحویل سالی خونه باشم و کنار خانواده...می دونستم شاید سالهای بعدی لحظه تحویل سال میان لحظاتم گم شود..با خودم گفتم توپ ،تانک، مسلسل من شیفت لحظه تحویل سال نخواهم بود...

آب دهنمو قورت دادم و برای دکتر شین پشت تلفن بعد از مکثی عمیق توضیح دادم که من تا چند ماه دیگر می روم....و واقعا نمی دونم باز کی تحویل سالی می توانم کنار خانواده باشم....

دکتر جواب داد: چی کار می تونم براتون کنم خانم دکتر؟؟

گفتم: می خواستم ببینم که شما تا کی .......

قبل از این که حرفم تموم شه خودش ادامه میده: من خانم دکتر وای میستم..تا هرساعتی که بخواین ...شما ساعت چهار شیفت از من تحویل بگیرید..و هر کاری مد نظرتون دارید برای خانواده انجام بدید...ضمن این که دم سال نویی خبر خوب از کارتون دادید که اونم شیرینی داره...

باورم نمیشه..مردد می گم:واقعا آقا دکتر؟؟

-واقعا واقعا..

اشک تو چشمام جمع میشه...این بهترین و فراموش نشدنی ترین عیدی ای هست که در تمام عمرم گرفتم.....

                          ******************************

چقدر خوبه سال تمام شود و حست این باشد که یکی از کم اشتباه ترین و قشنگ ترین سالهای زندگیت را پشت سر گذاشتی...


 
 
تایتانیک
نویسنده : faraneh - ساعت ٢:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱۱/۳٠
 

من و خانم روانشناس همیشه آخرین نفراتی بودیم که به سلف بیمارستان می رسیدیم.

نمی دونم چرا هیچ وقت اسمشو ازش نپرسیدم .همیشه موقع ناهار رو به رو هم مینشستیم .یک بار گفت:دیشب یک گزارش از ایران دیدم.خیلی تعجب کردم.اصلا انتظار نداشتم ایران این شکلی باشه.یک عالم منظره های قشنگ و دخترهایی که خیلی حجاب های سرسختی نداشتند با لباس های رنگی...

همین طور که با بریدن استیک جلو دستم درگیر بودم لبخند زدم و گفتم:آره دقیقا همین طوره...

حس غرور خاصی منو از این تصویر دلنواز وطن،در ذهن خانم روانشناس آلمانی شهر کوچک فرا گرفته بود.

ادامه داد که :(آیا ایران الان امن هست برای سفر؟)

باز من بادی در غبغب انداختم :که بعله!آخه ما مثل اینجا (منظورم آلمان بود) نیستیم که پناهنده پذیر باشیم .....مردم کشورهای جنگ زده اطراف نمی تونند به کشور ما هجوم بیارند که بینشون تروریست هم وارد کشور شود و حملات تروریستی داشته باشیم!

خانم روانشناس نگاه عجیبی به من انداخت و بحث رو عوض کرد...

وقتی ترامپ دستور ممنوعیت سفر ایرانیان به آمریکا را چند هفته قبل صادر کرد...وقتی هشدار به دولت کشور من بارها داد...وقتی ایرانم را در لحظاتی مانند کشتی تایتانیک رو به غرقی حس کردم...تازه فهمیدم دلیل نگاه پر از تعجب اون خانم روانشناس چه بود...چقدر حرفی جهان سومی زده بودم...متاسفم..


 
 
تارک دنیا مورد نیاز هست...
نویسنده : faraneh - ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/٢٦
 

لبه تخت نشسته ام .....پاهایم را مثل بچگیها تکان می دهم ...رنگ لاک ناخن هایم را تماشا می کنم که عجیب به رنگ پاچه های شلوار جینم می آید...به زمزمه آهنگ جورج مایکل   از موبایلم که گوشه ای از اتاق به شارجرش وصل هست،گوش می کنم...

صدای ظرف شستنش را از آشپزخانه می شنوم و به نظرم می رسد این صدا خیلی قشنگ تر از صدای مرحوم جورج مایکل هست...حداقل معنایش این هست که او هست...در همین لحظه هست و حضور دارد..

کتش را که روی صندلی جا خوش کرده است ...بر میدارم و می بویم...بوی عطری را می دهد که خودم برایش خریده ام...خودم را فحش می دهم...عطر هم شد هدیه!!بوی خودش که اندکی با بوی سیگار محبوبش آمیخته هست را، همیشه بیشتر دوست داشته ام و دارم.

رو به رویم یک پنجره بزرگ هست....پنجره ای که به حیاط خشکیده پشتش باز می شود...تلی از حاک و ته مانده یخ زده درختانی که شاخه هایشان را چون انگشتان مستاصل و استخوانی پیرزنی رو به آسمان نشانه رفته اند....

محو پنجره می شوم...اندازه اش را اندکی بزرگتر می سازم...و تصویر حیاط پشت سرش را رنگ آمیزی می کنم...نه کلا بهتر هست به جای این باغچه تمام حیاط چمن باشد...حالا آن درخت خشکیده هم اگر برش گردانم به بهار چند سال قبل ها اشکال ندارد..خوشگل هست آن گوشه حیاط بماند...یک میز با چند صندلی هم وسط حیاط رو چمن ها میزارم...باید صندلی ها زیاد باشند...دوست دارم زیاد با دوستانم اونجا گپ بزنم با چایی و قهوه...از آنجایی که باز در رژیمم شاید برای صبحانه حتی دعوتشان کنم...روبی ..گربه آقا آسانسورچی هم دوست دارم تو این حیاط باشد...و یک عالم گلدان رنگاوارنگ

از خواب می پرم...

سرم را از رو پشتی صندلی برمیدارم....صدای ظرف شستنی دیگر نمی آید...پنجره سر جایش هست با همان اندازه قبلی و همان باغچه خشکیده پشتش...کورمال کورمال دنبال موبایلم می روم...گروه مهاجرت رو به انفجار هست از شدت پیام های نخوانده شده...یک نفر برایم نوشته است :غصه نخور درست می شود....تازه یاد بدبختی های خودم با سفارت می افتم....صدای تلویزیون بلند هست...(مراسم تدفین آیت الله هاشمی رفسنجانی...)از اتاق خارج می شوم تا صدای اخبار را ببرم ...صدایش را قطع می کنم ولی ناگهان با تصویر بی صدا ترامپ که روی شیشه تلویزیون نقش می بندد چشم تو چشم می شوم....

کسی خانه نیست...سردم هست....گوشه ای می نشینم....همان آهنگ جورج مایکلم را روشن می کنم...خسته ام از این همه دویدن و نرسیدن...خسته ام و هق هق کنان بر مرگ تمام رویاهایم می گریم....

تارک دنیا مورد نیاز هست....یادم باشد این کتاب را برای الی بخرم....

 


 
 
La La Land
نویسنده : faraneh - ساعت ٢:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٩/۱٥
 

برگشتم یک بار دیگر به اتاق نگاه کردم...اتاقی که مثلا قرار بود حکم خانه را برای من در این مدت  اقامتم در دویچلند داشته باشد..کف اتاق پر از کیسه پلاستیک های رنگی بود...و کاغذهای باطله مچاله...پوزخندی زدم..به قیافه عصبانی والاندی ،هازمایستر یونانی خوابگاه،فک کردم ..وقتی با این صحنه مواجه می شد..این حداقل تلافی ام بود..در برابر تمام اذیت ها و حقه بازی های این خاندان یونانی که برای خودشان به واسطه کلاس زبان برای مهاجران و پناهنده ها ثروتی به هم زده بودند...

در را بستم...دلم عمیقا برای ایران ..مشهد ..بولوار هاشمیه اش تنگ شده است.

                        ********************************

تمام روزهای قبل سرد بودند...در حدی که بدون کلاه و شال گردن و سایر متعلقات حتی تا جلو در هم نمی شد رفت...و حالا که من با فامیل دور، وسط فرودگاه فرانکفورت چمدونم را گشوده و با محتویاتش پخش زمین شده بودیم ...به امید این که یک جوری من  از شر ده کیلو اضافه بار خلاص شوم ...و کار به پرداخت 35 یورو به ازای هر کیلو بار اضافه نکشد...هوا بی نهایت گرم بود...ملت با پیرهن های نازک و رکابی راه می رفتند و من پالتو تنم می کردم...شال می انداختم و یک ژاکت اضافه روی پیرهنم پوشیده بودم...فامیل دور اشاره کرد به کت مردونه ای که میان وسایلم بود و گفت:اینم نمی خواد ببری... سریع جواب دادم:نه!اینو به کمرم می بندم و لی می برم...

و با خودم فکر کردم :مگه میشه ایران بدون سوغاتی برای آقا آسانسورچی برگردم؟؟

و این گونه بود  که در دوربین های فرودگاه فرانکفورت ثبت شد: یک گوله پشمی با دیامتر 155 سانت ...در ساعت یک و سی دقیقه عصر بیست و هشت اکتبر 2016 به سمت گیت خروجی جی هشت قل خورد...

***************************

به موقع به گیت پرواز دوبی تهران می رسم....با دیدن هم وطنان خموده و سیاه پوش ایستاده در صف...یک لحظه هوا سنگینی تو صورتم سیلی می زند...حس بچه ای رو دارم که به زور قراره ببرنش مدرسه..بغ کرده ام...و آخرین مسافری هستم که از دالان منتهی به هواپیما عبور می کنم..

***************************

تمام دو ساعت و اندی پرواز تا تهران را زیر لحاف لم داده ام و (بعضیا داغشو دوست دارند ) را نگاه می کنم....حتی مرلین مونرو  جذاب و تونی کورتیس  خوش چهره هم نمی توانند افکارم رو در دست خودشون بگیرند...دلم می خواد زودتر برسیم...

*************************

صف طولانی کنترل پاسپورت فرودگاه امام خمینی و منی که برعکس دوبی ...حالا در تلاشم کوتاه ترین صف را بیابم...دلم می خواهد همه چیز تند شود ...مثل یک فیلم سریع همه این دنگ و فنگ های دست و پا گیر را جلو بزنم و برسم به آنور شیشه ها جایی که استقبال کنندگان ایستاده اند...الی اولین چهره اشنایی از دایره دلتنگی هاست که می بینم...

×××××××××××××××××××××××××

چای دمی ...نون سنگک...شلنگ دستشویی...خرمالو های درشت و رسیده روی میز...مربا بهارنارنج...هزینه اضافه بار در حد نهایت 50 هزار تومان..ای خدا ...این ها نعمت اند...نعمت!!

  

*****************************

اینقدر هجوم اینستاگرام و تلگرام به زندگی من زیاد شده است که مثلا اخیرا حتی خواب هایم را هم به شکل پست اینستا و تلگرام می بینم و در سعی هستم که این وضعیت اسفناک را عوض کنم ولی نمی شود!!همیشه یک چیزی هست که باز تورا سمت موبایلت بکشد.. وسط این شلوغ بازار مجازی ..سخت هست هنوز بنویسی... وبلاگت را حفظ کنی و تسلیم تغییر روزگار نشوی...ماه پیش نشد بنویسم ولی به خودم قول داده ام ایرمان را تا اخر حفظ کنم...مثل یک دفتر خاطرات مجازی ..و هرچه شد تعطیلش نکنم ...مثل یک عهد با خودم...

امروز این دختر کوچولو چهارده ساله شده است ...خوشحالم که ایرمان را هنوز دارم..

تولدش مبارک.....


 
 
← صفحه بعد