*ایرمان*

تایتانیک
نویسنده : faraneh - ساعت ٢:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱۱/۳٠
 

من و خانم روانشناس همیشه آخرین نفراتی بودیم که به سلف بیمارستان می رسیدیم.

نمی دونم چرا هیچ وقت اسمشو ازش نپرسیدم .همیشه موقع ناهار رو به رو هم مینشستیم .یک بار گفت:دیشب یک گزارش از ایران دیدم.خیلی تعجب کردم.اصلا انتظار نداشتم ایران این شکلی باشه.یک عالم منظره های قشنگ و دخترهایی که خیلی حجاب های سرسختی نداشتند با لباس های رنگی...

همین طور که با بریدن استیک جلو دستم درگیر بودم لبخند زدم و گفتم:آره دقیقا همین طوره...

حس غرور خاصی منو از این تصویر دلنواز وطن،در ذهن خانم روانشناس آلمانی شهر کوچک فرا گرفته بود.

ادامه داد که :(آیا ایران الان امن هست برای سفر؟)

باز من بادی در غبغب انداختم :که بعله!آخه ما مثل اینجا (منظورم آلمان بود) نیستیم که پناهنده پذیر باشیم .....مردم کشورهای جنگ زده اطراف نمی تونند به کشور ما هجوم بیارند که بینشون تروریست هم وارد کشور شود و حملات تروریستی داشته باشیم!

خانم روانشناس نگاه عجیبی به من انداخت و بحث رو عوض کرد...

وقتی ترامپ دستور ممنوعیت سفر ایرانیان به آمریکا را چند هفته قبل صادر کرد...وقتی هشدار به دولت کشور من بارها داد...وقتی ایرانم را در لحظاتی مانند کشتی تایتانیک رو به غرقی حس کردم...تازه فهمیدم دلیل نگاه پر از تعجب اون خانم روانشناس چه بود...چقدر حرفی جهان سومی زده بودم...متاسفم..


 
 
تارک دنیا مورد نیاز هست...
نویسنده : faraneh - ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/٢٦
 

لبه تخت نشسته ام .....پاهایم را مثل بچگیها تکان می دهم ...رنگ لاک ناخن هایم را تماشا می کنم که عجیب به رنگ پاچه های شلوار جینم می آید...به زمزمه آهنگ جورج مایکل   از موبایلم که گوشه ای از اتاق به شارجرش وصل هست،گوش می کنم...

صدای ظرف شستنش را از آشپزخانه می شنوم و به نظرم می رسد این صدا خیلی قشنگ تر از صدای مرحوم جورج مایکل هست...حداقل معنایش این هست که او هست...در همین لحظه هست و حضور دارد..

کتش را که روی صندلی جا خوش کرده است ...بر میدارم و می بویم...بوی عطری را می دهد که خودم برایش خریده ام...خودم را فحش می دهم...عطر هم شد هدیه!!بوی خودش که اندکی با بوی سیگار محبوبش آمیخته هست را، همیشه بیشتر دوست داشته ام و دارم.

رو به رویم یک پنجره بزرگ هست....پنجره ای که به حیاط خشکیده پشتش باز می شود...تلی از حاک و ته مانده یخ زده درختانی که شاخه هایشان را چون انگشتان مستاصل و استخوانی پیرزنی رو به آسمان نشانه رفته اند....

محو پنجره می شوم...اندازه اش را اندکی بزرگتر می سازم...و تصویر حیاط پشت سرش را رنگ آمیزی می کنم...نه کلا بهتر هست به جای این باغچه تمام حیاط چمن باشد...حالا آن درخت خشکیده هم اگر برش گردانم به بهار چند سال قبل ها اشکال ندارد..خوشگل هست آن گوشه حیاط بماند...یک میز با چند صندلی هم وسط حیاط رو چمن ها میزارم...باید صندلی ها زیاد باشند...دوست دارم زیاد با دوستانم اونجا گپ بزنم با چایی و قهوه...از آنجایی که باز در رژیمم شاید برای صبحانه حتی دعوتشان کنم...روبی ..گربه آقا آسانسورچی هم دوست دارم تو این حیاط باشد...و یک عالم گلدان رنگاوارنگ

از خواب می پرم...

سرم را از رو پشتی صندلی برمیدارم....صدای ظرف شستنی دیگر نمی آید...پنجره سر جایش هست با همان اندازه قبلی و همان باغچه خشکیده پشتش...کورمال کورمال دنبال موبایلم می روم...گروه مهاجرت رو به انفجار هست از شدت پیام های نخوانده شده...یک نفر برایم نوشته است :غصه نخور درست می شود....تازه یاد بدبختی های خودم با سفارت می افتم....صدای تلویزیون بلند هست...(مراسم تدفین آیت الله هاشمی رفسنجانی...)از اتاق خارج می شوم تا صدای اخبار را ببرم ...صدایش را قطع می کنم ولی ناگهان با تصویر بی صدا ترامپ که روی شیشه تلویزیون نقش می بندد چشم تو چشم می شوم....

کسی خانه نیست...سردم هست....گوشه ای می نشینم....همان آهنگ جورج مایکلم را روشن می کنم...خسته ام از این همه دویدن و نرسیدن...خسته ام و هق هق کنان بر مرگ تمام رویاهایم می گریم....

تارک دنیا مورد نیاز هست....یادم باشد این کتاب را برای الی بخرم....

 


 
 
La La Land
نویسنده : faraneh - ساعت ٢:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٩/۱٥
 

برگشتم یک بار دیگر به اتاق نگاه کردم...اتاقی که مثلا قرار بود حکم خانه را برای من در این مدت  اقامتم در دویچلند داشته باشد..کف اتاق پر از کیسه پلاستیک های رنگی بود...و کاغذهای باطله مچاله...پوزخندی زدم..به قیافه عصبانی والاندی ،هازمایستر یونانی خوابگاه،فک کردم ..وقتی با این صحنه مواجه می شد..این حداقل تلافی ام بود..در برابر تمام اذیت ها و حقه بازی های این خاندان یونانی که برای خودشان به واسطه کلاس زبان برای مهاجران و پناهنده ها ثروتی به هم زده بودند...

در را بستم...دلم عمیقا برای ایران ..مشهد ..بولوار هاشمیه اش تنگ شده است.

                        ********************************

تمام روزهای قبل سرد بودند...در حدی که بدون کلاه و شال گردن و سایر متعلقات حتی تا جلو در هم نمی شد رفت...و حالا که من با فامیل دور، وسط فرودگاه فرانکفورت چمدونم را گشوده و با محتویاتش پخش زمین شده بودیم ...به امید این که یک جوری من  از شر ده کیلو اضافه بار خلاص شوم ...و کار به پرداخت 35 یورو به ازای هر کیلو بار اضافه نکشد...هوا بی نهایت گرم بود...ملت با پیرهن های نازک و رکابی راه می رفتند و من پالتو تنم می کردم...شال می انداختم و یک ژاکت اضافه روی پیرهنم پوشیده بودم...فامیل دور اشاره کرد به کت مردونه ای که میان وسایلم بود و گفت:اینم نمی خواد ببری... سریع جواب دادم:نه!اینو به کمرم می بندم و لی می برم...

و با خودم فکر کردم :مگه میشه ایران بدون سوغاتی برای آقا آسانسورچی برگردم؟؟

و این گونه بود  که در دوربین های فرودگاه فرانکفورت ثبت شد: یک گوله پشمی با دیامتر 155 سانت ...در ساعت یک و سی دقیقه عصر بیست و هشت اکتبر 2016 به سمت گیت خروجی جی هشت قل خورد...

***************************

به موقع به گیت پرواز دوبی تهران می رسم....با دیدن هم وطنان خموده و سیاه پوش ایستاده در صف...یک لحظه هوا سنگینی تو صورتم سیلی می زند...حس بچه ای رو دارم که به زور قراره ببرنش مدرسه..بغ کرده ام...و آخرین مسافری هستم که از دالان منتهی به هواپیما عبور می کنم..

***************************

تمام دو ساعت و اندی پرواز تا تهران را زیر لحاف لم داده ام و (بعضیا داغشو دوست دارند ) را نگاه می کنم....حتی مرلین مونرو  جذاب و تونی کورتیس  خوش چهره هم نمی توانند افکارم رو در دست خودشون بگیرند...دلم می خواد زودتر برسیم...

*************************

صف طولانی کنترل پاسپورت فرودگاه امام خمینی و منی که برعکس دوبی ...حالا در تلاشم کوتاه ترین صف را بیابم...دلم می خواهد همه چیز تند شود ...مثل یک فیلم سریع همه این دنگ و فنگ های دست و پا گیر را جلو بزنم و برسم به آنور شیشه ها جایی که استقبال کنندگان ایستاده اند...الی اولین چهره اشنایی از دایره دلتنگی هاست که می بینم...

×××××××××××××××××××××××××

چای دمی ...نون سنگک...شلنگ دستشویی...خرمالو های درشت و رسیده روی میز...مربا بهارنارنج...هزینه اضافه بار در حد نهایت 50 هزار تومان..ای خدا ...این ها نعمت اند...نعمت!!

  

*****************************

اینقدر هجوم اینستاگرام و تلگرام به زندگی من زیاد شده است که مثلا اخیرا حتی خواب هایم را هم به شکل پست اینستا و تلگرام می بینم و در سعی هستم که این وضعیت اسفناک را عوض کنم ولی نمی شود!!همیشه یک چیزی هست که باز تورا سمت موبایلت بکشد.. وسط این شلوغ بازار مجازی ..سخت هست هنوز بنویسی... وبلاگت را حفظ کنی و تسلیم تغییر روزگار نشوی...ماه پیش نشد بنویسم ولی به خودم قول داده ام ایرمان را تا اخر حفظ کنم...مثل یک دفتر خاطرات مجازی ..و هرچه شد تعطیلش نکنم ...مثل یک عهد با خودم...

امروز این دختر کوچولو چهارده ساله شده است ...خوشحالم که ایرمان را هنوز دارم..

تولدش مبارک.....


 
 
رستگاری در شاوشنگ
نویسنده : faraneh - ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٧/٢۸
 

هر آدمی برای خودش تصوری از آینده دارد...آن تصویر برای من این هست:

چهل سال دیگر برای نوه ام روی نیمکت پارکی ،در حالی که برای کبوترها دونه می ریزم..خواهم گفت:در دوران صدرات آنگلا مرکل و بحران جنگ های داخلی سوریه و داعش بود که من مهاجرت کردم!

و بعد احتمالا نوه ام با این شروع پرطمطراق منتظر جمله های بعدی داستان مادر بزرگش هست!مادر بزرگی که تا الانش که سی و اندی از خدا عمر گرفته لبریز از قصه هاست..

*******************

این که( چگونه پوست من در طی یک روز کلفت شد و کم نیاوردم) هم از آن داستانهایی هست که باید تکمیلش کنم که نه فقط برای نوه ام ،بلکه برای خودم هر روز تعریف کنم!

هر روز صندوق پستی را چک می کنم...هر ساعت سرم به ایمیلم هست تا شاید خبر خوبی برسد که همیشه هم برعکس یک جواب منفی به منفی های قبلی اضافه می شود.

در واقع اگر یک نفر در دنیا باشد که از آیفونش درس زندگی یاد گرفته باشد و آیفونش دلداریش داده باشد آن یک نفر مطمئنا من هستم!

یک هفته پیش بعد از یکی از همان (نه )های زشت و بدقواره بود که فهمیدم آیفون جان حودش به انتخاب خودش از عکس های یک دوره یا شخص خاص از زندگی من فیلم می سازد...منم نشستم به تماشای فیلم ها...فیلم سفری که از سه ماه قبل شروع کردم..فیلم من و آقای آسانسورچی ...فیلم من و جمی..من و یار دبستانی...من و خونه...من و مامان...وووو...میکس اون عکس ها با ویدئو هایی که گرفته بودم...چیزی جز این حقیقت ساده رو برای من تداعی نکرد که :این زندگی سفری بیش نیست!

و در برابر عظمت این سفر چه اهمیت دارد که من هر روز هزاران جواب نه می گیرم؟؟...چه اهمیتی دارد اگر وزنم کمی زیاد شده است...چه اهمیتی دارد ازدواج کردم یا نکردم...چه اهمیتی دارد که مامان اینقدر بر من خرده می گیرد که انتخابم اشتباه بوده است...مگر وقتی ما به سفر می رویم ،این قصه ها هم با خودمان به سفر می بریم؟؟آیا این که من هنوز رزیدنت نشدم باید در لذتی که من می توانم از یک پیاده روی عصرانه در اطراف ماش زه هانوفر(دریاچه معروف هانوفر) ببرم،تاثیر بگذارد...آیا مسخره نیست که وقتی چنین با شتاب دهه سوم زندگی ام را طی کردم...باز هم همان اشتباهات را در دهه چهارم تکرار کنم؟؟

آیا در برابر این همه زمانی که این  دنیا بوده و هست ...در برابر میلیاردها سال رندگی قبل و بعد از ما ،ما با این هفتاد هشتاد سال نهایت سنی که معلوم نیست زندگی خواهیم کرد یا نه...فقط یک نقطه کوچک از تاریح بشریت نیستیم؟...یک نقطه میان دریایی از نقطه ها ....که حتی نبودش هم جایی از دنیا را تکان نمی دهد...

گاهی فک می کنم اگر مرده ها بتوانند با ما حرف بزنند...چه می گویند؟؟کجای زندگی را دلشان می خواهد تکرار کنند؟؟

و این گونه بود که آیفون مرا به طرزی بسیار فلسفی رستگار ساخت....و پوستمان هم کلفت...

 

 


 
 
فارست گامپ
نویسنده : faraneh - ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٧/۱٢
 

اینجا هانوفر آلمان...وارد اولین ساعت از روز سالگرد اتحاد آلمان غربی و شرفی شده ایم.

من دو ماه و اندی هست که در آلمانم...و هر روز فکر می کنم اگر من روزی رئیس جمهور ایران باشم...فانونی خواهم گذاشت..که در آن هر ایرانی برای مدتی در کشورهای مهاجر پذیری مثل آلمان ..آمریکا...کانادا یا استرالیا زندگی کند...به لطف کلاس زبانی که هر روز می روم...با پزشکانی از کشورهایی مثل هند..سوریه..صربستان..اوکراین...مکزیک..آذربایجان ووو آشنا شده ام.هیچ وقت در کلاسی با این همه تنوع نژادی و فرهنگی نبوده ام.در یکی از گروه های مهاجرت ایران کسی نوشته بود روس ها کم هوشند..در صورتی که زرنگ ترین و با تجربه ترین شخص در کلاس ما یک پزشک اوکراینی هست...یا به خاطر یک سری مسائل تاریخی و سیاسی بچه های ایرانی علاقه ای به صحبت با همکاران سوری و عراقی ندارند...در صورتی که من چیزهای زیادی رو از صحبت با این همکاران یاد گرفتم...گاها حتی سر کلاس به دست نوشته های همدیگر نگاه می کنیم و لبخند می زنیم...مثل وقتی که همکار سوری کنار واژه ای که به معنی دریببلینگ هست در جزو اش نوشته است (منقطع)!!...یا خانم دکتر هندی ای که من را صدا می زند (دختر جان)...یا شاید کشوری مثل صربستان به علت جو رسانه ای که هنگام جنگ با بوسنی هرزگوین حاکم بود در ذهن اکثر ما کشور ظالمی هستند ...ولی بهترین دوستان من در این مدت الکس و دوشکا بودند...زوجی که از صربستان اومدند...الکس با جدیتش در فراگیری زبان فارسی همیشه من را متحیر می کند!...و کشف کلی ریشه های زبانی مشترک بین کلمات زبان فارسی و صربی از تفریحات ماست....پالیجانی که بادمجان ماست...ثواب که در هر دو زبان مشترک هست...جراب که جوراب ماست ووووو

اینجا به سادگی یاد گرفته ام به آدم ها قبل از ملیتشان اجازه دهم شناخته شوند...انتظاری که خود من هم به عنوان یک ایرانی از مردم کشور های دیگر دارم...شناختن من جدا از قصه های کشورم....

                                    ***********************

آنکوش و دیپاک دو همکار هندی هستند که همه رو به خونشون به مناسبت شب تعطیلی دعوت کردند..هفت هشت نفری هستیم که دور میز نشستیم و در حال خنده و صحبتیم که ناگهان آدم مردم آزاری در آپارتمان را محکم می کوبد...همه ساکت می شویم و می پرسیم: شما؟؟؟ شخص پشت در داد می زند : پلیس هانوفر!!

من بدون کوچکترین فکری ..نا خودآگاه مثل فنر از جام  می پرم و دنبال مانتو روسری نداشته ام می گردم!!!...بچه ها مبهوت می پرسند:فاران دنبال چی هستی؟؟

یک لحظه موقعیت مکانی را به خاطر میارم ... و خودم خنده ام می گیرد!!

راکشن هایی هستند که درون ما نهادینه شدند....

                          *****************************

برای مصاحبه کاری سوار قطار می شوم به سمت شهری دیگر....دیشب مجبور شدم کت دامن و پیرهن یخه دارم را با حداقل امکانات اتو کنم و صبح هم نیم ساعتی با سشوآر و موهایم درگیر بودم...سعی کرده ام بهترین خودم به ساده ترین و شیک ترین حالت ممکن باشم...و در تمام طول راه...چه در قطار...چه در خیابان های سنگفرش شهر کوچک...احساس کردم مثل فارست گامپ ..شخصیت محبوب سینمایی ام دارم جدا از تمام اون بریس های دست و پا گیر همیشگی پاهایم زور می زنم بدوم...و کسی در آن دورها داد می زند: بدو ..بدو فرانه...بدو!


 
 
← صفحه بعد