*ایرمان*

A Separation
نویسنده : faraneh - ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٦
 

آذر ماه بود و هوا هنوز از اون آفتابی های خنک.

از صبح تمام مدرسه در موردش حرف می زدند.

این قدر در موردش حرف زدند که من غیر فوتبالی هم تمام زنگ آخر فقط به فکر خوردن زنگ مدرسه و رسیدن به تلویزیون و دیدن فوتبال ایران-استرالیا بودم.

ساعت 12و ربع زنگ خورد و تمام 350 نفر شاگرد مدرسه به درب آهنی رنگ و رو رفته حیاط گل گشاد مدرسه هجوم آوردند.تمام شال گردن ها و کاپشن ها اون روز جا ماندند.آن قدر جمعیت زیاد بود که به زحمت از در مدرسه خارج شدم.

اون روز تمام خیابان ...تمام ایران عجله داشتند تا برسند به فوتبال ساعت 12و 45 دقیقه.

اون روز برای اولین بار بدون استثنا شور و شوق خاصی را در چشمان همه دیدم...شوق یک مشترک...ذوق رسیدن به یک پیروزی مشترک ...دغدغه یک مشترک...مشترکی به نام ایران...

خوب به خاطر دارم که مسابقه پنج دقیقه ای دیرتر آغاز شد...بعدها گفتند به خاطر یک بی احترامی به سرود ملی ایران مسابقه دیرتر نمایش داده شده است.

و از همه اینها بهتر... مادر بزرگم را به خاطر دارم ... با چادر سفیدش وسط جانمازش نشسته بود و تند تند تسبیح می انداخت و تکرار میکرد:خدایا به حق خودت به این بچه ها کمک کن ببرند.

باورم نمیشد مادربزرگ من هم که کاری به کار جام جهانی و فوتبال در هیچ گوشه ای از زندگیش نداشت... او هم برای آن مشترک دعا می خواند.

گل اول را حول و حوش دقیقه 75 بازی...کریم باقری زد و گل دوم را به فاصله ای کمتر خداداد عزیزی همشهری من در دروازه تیم ملی استرالیا کاشت...و در کنار نگاه متعجب دروازه بان استرالیایی جوان و مبهوت نشسته در جلو دروازه... ایران ما رفت جام جهانی!

ایران ما پرچمش در جایی بلند شد که هر ایرانی...چه راستی...چه چپی...چه مسلمون...چه مسیحی..چه زرتشتی...چه تند رو...چه میانه رو...چه کندرو...چه مقیم داخل ایران...چه مقیم خارج ایران ...چه کوچک...چه بزرگ...از ته دل خواستارش بود.

ایران ما بعد سالها در مکانی قرار گرفت که همیشه برای تک تک مان یک افسانه بود...همیشه فقط یک سری عکس و مسابقه از بزرگان فوتبال دنیا بود ...یک دست نیافتنی خوشایند بود!

اشک های خوشحالی من خالصانه در آغوش مادربزرگ روی جانمازش ریخته شدند ...مادربزرگی که گونه های خودش هم خیس بودند...خیس از اشکهایی شیرین...اشکهایی از جنس همان مشترک دوست داشتنی...مشترکی اصیل ...مشترکی که سالها به دست فراموشی سپرده شده بود...

                            **************************

به زور و ضرب فیلم و چایی خودم را بیدار نگه داشته ام...مامان داد میزند:بگیر بخواب فردا تکرارشو میگذاره!

اما نمی توانم....نمی توانم قبل آن که بدانم آیا این جایزه فیلم خارجی گلدن گلاب به مردی از سرزمین من میرسد بخوابم.

نشسته ام مقابل صفحه جعبه جادویی....یعنی میشه؟ 

میشه وسط این همه خبر های ناامیدکننده یک خبر خوب هم برسد.

هفته پیش اورژانس بودم وقتی از سر ناچاری باز هفت فریدون جیرانی را تماشا کردم و شنیدم خانه سینما هم پررررررررررررررررر!

هنوز شوک آن تمام نشده بود که خبر اینترنت ملی رسید!خوب من خاک بر سر که هشتاد درصد زندگیم بر پایه اینترنت هست چه باید کنم من بعد؟

یک مریضی اومد شک داشتم درمانش درست هست از کدام گوری سریع نگاه کنم؟

با این سایت آی ام دی بی و لیست فیلم های مورد علاقه ام چه کنم؟

با جی میلم و فولدرها و آدرسهاش؟

انگار بگویند بیا از یک خونه ویلایی اسباب کشی کن برو تو یک اتاق با یک تخت فقط زندگی کن!!!مگه میشه؟؟؟

همین طوری دارم تک تک خطوط ذهنی ام را خط خطی میکنم.که می بینم بلاخره 4:30 صبح شد.

انتظار...انتظار...مینی سریال برتر...بازیگران برتر سریالها...موسیقی برتر...فیلم نامه برتر...دیدن اون همه چهره که کلی تصاویر مختلف را به خاطرت می آورند...و در نهایت...چیزی که مدتهاست انتظارش را می کشی و بهانه ات شده برای کش دار شدن بیشتر امشب زندگیت...یک پاکت طلایی دست ستاره پاپ دوران کودکیت...کی فکرشو میکرد که یک روزی نفس 70 میلیون جمعیت به خاطر پاکتی که در دستان این خانم هست حبس شود....نامزدها نشان داده می شوند...نفس به زور می کشم...پاکت باز می شود:and golden glob goes to......

مثل 14 سال پیش چشمامو می بندم و خدا رو صدا می زنم...دیگه مامان بزرگ نیست که تند تند تسبیحشو بین انگشتهایی که به خاطر سالهای زیاد کار زمخت شده اند بچرخاند و همراه با من دعا کند...برای همون مشترک عزیز.

مشترک دلبندت  که این روزها دلت می خواهد چون کودکی معصوم و شکننده بغلش کنی.دستی به سرش بکشی و در گوشش لالایی بخوانی تا شاید اندکی آرام جدا از بل بشوی بیرون بخوابد.

مشترکی که دست خودش نیست اگر این روزها کمتر دوست داشته می شود.

و انتظار میان نجوای ملتمسانه من تمام می شود:

the film from country of Iran.....Separation !!!

و همون اشک های 14 سال پیش همون اشک های شیرین از نوع مشترک....از نوع عشق به مشترک...از نوع خوشحالی برای یک مشترک را تجربه می کنم.

اصغر فرهادی ایستاده کنار پیمان معادی می شود یک جاودان ...یک تصویر ابدی از شادی مشترک نسل من.....درست مثل تصویر دروازه بان هاج و واج تیم استرالیا جلو دروازه گشوده شده اش..این تصویر هم می رود جایی لا به لای آلبوم سربلندی های سرزمینم...و مرهمی می شود بر مشترک های بغض آلودی که در سکوت ادامه حیات می دهند.

ممنونم آقای فرهادی...برای هدیه درخشانت به مردم کشورت...

ممنونم که نشان دادی ایران حرفهای دیگری هم غیر از چیزهایی که حق مسلم ماست دارد....

ممنونم  به خاطر این شادی وصف ناپذیر مشترک...

ممنونم به خاطر این که  نام ایرانمان را  چه زیبا و استوار سرافراز ساختی...

ممنونم برای این که تصمیم گرفتی تنها از مردمان عاشق کشورت بگویی....

و 

ممنونم چون به من و تمام هم نسلانم ثابت کردی رویا ها از هر جای دنیا می توانند به حقیقت بپیوندند و امید قصه ای تمام نشدنیست.

ممنونم حتی اگر برنده اسکار هم نباشی  تا همین جایش هم بی نهایت ممنون تو و آنچه جاودانه ساختی هستم.

شاید نادر از سیمین جدا شود اما فرهادی از ذهن ایران جدا نخواهد شد.

با تشکر

یکی از 70 میلیون مردم سرزمینت...


 
 
The White Ribbon
نویسنده : faraneh - ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٦
 

(hakuna matata)!!!! یک اصطلاح سواحیلی هست به معنی:مشکلی نیست بی خیال!!

در تمام عمرم هیچ ملتی را ندیده بودم که این قدر در طول روز به خودشان بگویند:مشکلی نیست بی خیال!

هر یک دلار 1600 شیلینگ هست و مردم بی خیال (hakuna matata)خوانان در آخرین یکشنبه سال در میدان شهر با یک موسقی کاملا خارج از نت میزنند می رقصند.هر چه می شود فقط یک لبخند بزرگ با دندانهایی که در زمینه پوست سیاه و مو های باب مارلی وارشان سفیدتر و درخشان تر دیده می شوند تحویلت می دهند و می گویند:(hakuna matata)...وقت خداحافظی...وقت سلام ..وقت حالت چطور هست و آخر هر حرف دیگری می گویند:(hakuna matata)...مشکلی نیست..بی خیال که کشور ما آه در بساط ندارد و همه محتاج یک لقمه نانیم!

                                     ×××××××××××××××××

نمی شه اینجا کسی از کنارت رد شود و حرفی به تو نزند...حتی چند بار امتحان می کنم و موقع رد شدن از کنار این مردم سرم را پایین می اندازم که مثلا حواسم نیست یا ندیدمشون...اما فرقی نمی کند سرت هم پایین باشد به هر حال یک (jambo) یعنی سلام...دست کم می گویند...حتی خیلی هاشون می گویند:karibu...یعنی خوش آمدید...

اونقدر مهربانند که به قول یکی از هم گروهی ها:اگر ایران باشد عمرا جواب دستفروش و غیره را بدهیم.. فوقش یک دویست تومانی کف دست طرف میذاریم و شتر شتر هر که رود خانه خود...اما اینجا نمی شه...دلت نمیاد بی محلی کنی و جواب ندی و بگذری!!!

                                 ×××××××××××××××××××

 هر مغازه...هتل...رستوران و شرکتی که می بینم رئیسش یک سفید پوست هست.یاد دایی جان ناپلئون به خیر:کار کار اینگلیسیاست!

                            ×××××××××××××××××××××

خدا رو شکر اینجا وقتی می پرسند از کجایی؟ و میگی: ایران! کسی موشکافه نگاهت نمی کند.اینجا ایرانی نایاب هست و در نتیجه مردم اینجا شناخت چندانی از ایران ندارند.خیلی هاشون (99درصد) بلافاصله  میگند:پس زبونتون عربی هست! بعضیاشون خوشحال دستاشونو به هم می زنند:احمدی نژاد!احمدی نژاد! (خدا رو شکر رئیس جمهور ما در تمام دنیا شناخته شده هست) و از اون جالب تر عده کمی هستند که با شنیدن اسم ایران سریع می گند:شیراز...اجداد منم شیرازیند!(همون طور که در پست قبل نوشتم گویا بعد از اسلام از شیراز  افراد زیاد به این منطقه برای تجارت مهاجرت کردند و حتی یک مدتی تانزانیا شیراز نامیده میشده )

در کنار این مردم...اطلاعات اروپایی هایی مثل اینگلیسی ها منو متحیر میکند.وقتی در جواب سئوال از کجایی؟جواب می شنوند:ایران. فقط به این جواب قناعت نمی کنند و در ادامه می پرسند:از کدوم شهر ایران؟؟؟؟؟

                            *******************************

در این منطقه توریست آنچنانی دیده نمی شود اگر هم باشد اکثرا کوهنوردند و دنبال فتح کلیمانجارو...ملیت ها هم اکثرا اروپایی یا آفریقا جنوبی...

راننده می گوید از زمان بحران اقتصادی آمریکا.. آمریکایی ها خیلی کم  این طرفها دیده می شوند.

اما عکس و اسم اوباما را میشود خیلی جاها دید..پشت اتوبوس ها...روی تی شرت ها..سر در مغازه ها و رستوران ها...

شاید  اوباما و سیاستش برای آمریکا یک شکست باشد اما قطعا حضور اوباما سیاهپوست به عنوان رئیس جمهور یکی از بزرگترین و مهم ترین کشورهای جهان..به منزله پیروزی بزرگی برای تمام سیاهپوستان دنیا و ادامه دهندگان راه مارتین لوترکینگ آزادی خواه تا همیشه در تاریخ باقی خواهد ماند.

                                    ××××××××××××××××××××××××

 تصمیم میگیریم حالا که این همه راه آمده ایم سری هم به جزیره زنزیبار بزنیم....نه به خاطر این که سواحل این جزیره یکی از شفاف ترین و بهترین سواحل دنیا هستند..نه به خاطر این که محل تولد و بزرگ شدن  فردی مرکوری خواننده معروف کوئین بوده است...نه به خاطر این که حکومت فدرال دارد و با این که جزئی از تانزانیاست برای خودش رئیس جمهور و دولت جدا دارد...نه به خاطر این که 95 درصد جمعیتش مسلمان و شیعه هستند ودر دفترچه راهنما توریست توصیه شده در این جزیره پوشش مناسب تا حدی رعایت شود.

بلکه اصرار من به دیدن این جزیره فقط به خاطر این یک پاراگراف هست:(نام اصلی زنزیبار..زنگبار هست که یک واژه کاملا فارسی و به معنی بندر رنگین پوستان می باشد.این جزیره اولین بار توسط ایرانیان کشف شد و مرکز مبادلات تجاری بین سه منطقه خاورمیانه..هند و آفریقا قرار گرفت...بعد از اسلام ایرانیان زیادی از شیراز و شوشتر به این جزیره مهاجرت کردند و مهم ترین شهر این جزیره که شهر سنگی (stone town)نام دارد به دست ایرانیان بنا شده است)

از یک آقا زنزیباری می پرسم:زنزیبار یعنی چی؟
سکوت می کند....نمی داند!

                        *******************************

 در فرودگاه زنزیبار هر چه دنبال ریل مخصوص بار میگردیم خبری نیست.بلاخره چشممان به یک میز فلزی فرسوده می افتد و مرد سیاهپوست باربری که نفس نفس زنان یکی یکی بارها را می آورد روی میز پرت می کند و می پرسد:is it yours????

                      **********************************

قدم به قدم در اینجا مسجد دیده می شود...کوچه های شهر سنگی بی نهایت باریکند و نکته مهم این شهرغیر از کوچه های بینهایت باریکش..(در)هایش هستند.درهای بزرگ چوبی یا سنگی خانه هایش.درهایی که یا مستطیل شکل و منقوش به نوشته هایی مثل بسم ال... رحمان و رحیم و سایر آیات قرآنی هستند که به گفته مردم شهر سبک عربی دارند.یا سردر نیمه هلالی دارند و تیغ های فلزی بزرگ (جهت مبارزه با حمله فیل ها این مدل درب در هند ساخته می شود)و منقوش به گل که علامت صلح و دوستی هست و باز به گفته محلی ها سبک هندی هستند.گاها هم میکس دو درب دیده می شود.

 در نقشه منطقه ای هست به نام (persian bath)...بعد از گذشتن از کلی کوچه های تو در تو بلاخره به آن میرسم...یک ساختمان قدیمی سفید رنگ..راهنما تور کنار دستم دارد توضیح میدهد:این حمام توسط یک معمار عرب ساخته شده است.عصبانی می پرم وسط حرفش و میگم اما سر در حمام واضحا نوشته شده (an iranian architect )....حتی نامش هم که حاج غلامحسین بوده نوشته شده است!

لجم میگیرد که افتخارات ما حتی وقتی ثبت شده هم هستند باز به نام دیگران خوانده می شوند!

                       ***************************

دسر های محلی زنزیبار برای من  جالبند:سوهان عسلی...باقلوا از نوع نارگیلی!..قطاب اما نه به پرملاتی قطاب های خودمان...

رستوران های سنتیشان درست شبیه رستوران های سنتی ما هستند...تخت هایی که ملت روشون مینشینند و به پشتی تکیه می دهند و قلیون می کشند!

جمعیت زیادی از مردم اینجا هندی تبار هستند...اما هنوز نجیب زاده های شهر شجره نامه ها شان به شیراز میرسد.

توالت های عمومی شهر ایرانی هستند.

یکی از توپ های جنگ چالدران را در موزه شهر میبینم!

و قصه رد پای فرهنگ ایرانی گذشته از این جزیره دور افریقایی هم چنان ادامه دار هست...

                                 ***************************

نشستم کنار دریا و دارم دور دورها را نگاه می کنم...شاید دنبال مرز بین آسمون و دریا میگردم...شاید هم دارم فکر میکنم به قصه بازار برده فروش هایی که حالا محلش یکی از کلیساهای بزرگ شهر  شده است.همون جایی که در هر اتاق 100 برده نگه میداشتند و این قدر جا کم بوده است که نمی توانستند بشینند و بعد  این بیچارگان رو به درختی که الان دیگه وجود ندارد می بستند و حسابی شلاق می زدند هرکس گریه نمی کرده یعنی برده قوی ای بوده و سریع فروخته میشده...انهایی هم که گریه میکردند به دردنخور بودند و سریع کشته می شدند تا جا بیخود اشغال نکنند!!!!

فکر می کنم به این که بعد گذشت این همه سال از قصه برده فروشان و به وجود آمدن این همه نهاد و سازمان و غیره که دم از صلح و آرامش و حقوق بشر می زنند در قرن بیست و یکم هنوز هم شبیه همین قصه ها رو میشود از گوشه کنار جهان شنید.

تو خیالات خودم غرقم که پسرک سیاهپوستی کنارم می نشیند..نگاهی به دستهایم می کند و می گوید:(YOU ARE WHITE)...بعد دست خودش را کنار دست من میگذارد و می گوید:(BUT I'M BLACK)...نگاهی به دستامون می کنم ...یک شکلند...فقط رنگش فرق می کند.می خندم و پاسخ میدهم:HAKUNA MATATA!!!!


 
 
ABC Africa
نویسنده : faraneh - ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱
 

دوستی دوران اینترنی داشتم که همیشه میگفت:(از آرزوهات دست نکش!آرزوهاتو باور داشته باش و مطمئن باش اگر باورشون داشته باشی بلاخره یک روزی بهشون میرسی.)

تو تمام زندگیم همیشه وقتی حرف سفر میشد می گفتم( دلم می خواد آفریقا رو ببینم)

حتی چند ماه پیش وقتی تو استیشن پرستاری بحث این بود که هرکسی دوست داره کجا دنیا رو ببینه و همه  گفتند کربلا و سوریه و مکه وووووو

من هنوز مثل دوران دبیرستانم جواب دادم:آفریقا!

بماند که پرستارهامون چقدر خندیدند و حتی جکشون شد که بیمارستان خودمون شعبه دو سومالی هست و رفتن ندارد!

و من اون روز هم مثل تمام سالهای گذشته فکر کردم به این که چقدر همیشه دلم خواسته آفریقا جدا از فیلم های مستند تلویزیون ببینم و چقدر این آرزو را هر روز بیشتر از دیروز زیر خروار آرزوهای مهم تر دیگرم  گم و گم ترش کرده ام.امااون روز هم خیلی بچگانه آرزویم را نکشتم مثل همیشه لبخند زنان خودمو برای ارزو دیگری دلداری دادم و به خودم گفتم شاید یک روزی شد.

و بعد درست موقعی که زندگی خانواده من در سراشیبی ای قرار گرفت که منو بیشتر از همیشه نگران آینده ساخت و امیدی برای برآورده شدن هیچ آرزویی نداشتم.پیشنهادی شد که با دیده تردید بهش نگاه کردم و مردد قبول کردنش ماندم.

و یک روز که خسته تمام کشیک هایم... طبق عادتم برای فرار از خستگی ها این فیلم را تماشا کردم.تصمیم گرفتم مثل جولیا رابرتز تردید را کنار بگذارم...رها کنم و بروم به جایی که همیشه دوست داشتم بروم...آفریقا!

                          ××××××××××××××××××××××××××××

نتیجه تمام کشیک های پشت سر هم من خصوصا روز عاشورا و تاسوعایش شده یک عدد فرانه آنفولانزایی که مطمئنا اگر سنگ هم بود بعد از دیدن 80 مریض در طی هر 12 ساعت که 70 تاشون آنفولانزایی هستند مبتلا می شد.موندم با این مریضی لعنتی واکسن تب زرد چطوری بزنم؟؟؟خودم را به تمام دارو های ممکن می بندم تا بتوانم واکسن را بزنم و اجازه ورود به آفریقا را بگیرم.

و بلاخره هم بی اعتنا به تمام نگرانی های خانواده کار خودم را می کنم و واکسن را می زنم.پیش اقا دکتر عفونی خم هم به ابرو نمی آورم که  مریضم  و دارم واکسن میزنم.

                 ×××××××××××××××××××××××××××××××

با تکان دست آقا تانزانیایی بغل دستم بیدار می شوم.به جایی پشت پنجره هواپیما اشاره می کند...چشمانم را می مالم و به جایی که اشاره می کند نگاه می کنم...یک کوه بلند هست با قله ای پوشیده از برف...متحیر نگاهش می کنم.می گوید:کلیمانجارو!!!

                   ××××××××××××××××××××××××××××××

ساعت 8 شب هست...به سمت پنجره اتاق می روم تا شهر را تماشا کنم.چراغ هیچ خیابانی روشن نیست.همه جا تاریک هست و فقط نور ماشین های در حال حرکت دیده می شود.جرات نمی کنم بیرون بروم.ناچارا به دیدن درخت کریسمس جلو در و عروسک بابا نوئل کنار دستش قناعت می کنم.

برای همین ماهواره ها اسم این قاره را...قاره تاریک گذاشته اند!

                           ××××××××××××××××××××××××

با این که اواخر پاییز هست درجه هوا 40 درجه هست.راننده سفارش می کند وقتی در شهر رفت آمد می کنیم پنجره های ماشین حتما بسته باشند چون هر آن ممکن هست کسی دستش را داخل ماشین کند و کیف یا دوربین مان را چنگ بزند.تاکید می کند مردم اینجا از عکس گرفتن خوششان نمی آید و گاهی حتی خشمگین می شوند.هم چنین ریختن آشغال یا غذا دادن به حیوانات هر کدام صد دلار جریمه دارد وقتی در مورد این تیکه آخر ما متعجب می شویم فرانک (راننده ) متحیر می پرسد یعنی مثلا شما تو ایران به پرنده ها همین طوری غذا می دیدید اگر در پارک یا خیابون باشید؟ ما جواب می دیم بله! و باز اون متحیرتر جواب میده:ولی شما که نمی دونید واسه هر پرنده ای چه غذایی مناسب هست!!!!

کلا از گاو گرفته تا گور خر و پلنگ همه خیلی با آرامش و گویی که ما انسان ها مگسی بیش نیستیم از کنارمان عبور می کنند.فرانک میگه اینجا کسی به حیوانات کاری نداره در نتیجه اونا هم متوجه این قضیه هستند و همزیستی مسالمت آمیز داریم!!!

قیمت بنزین را از روی تابلو پمپ بنزین لیتری دو دلار می خوانم.

رانندگی اینجا هم به یادگار از استعمار اینگلیسی ها راننده سمت راست هست.دست انداز ها بی نهایت زیادند و خیابان های آسفالت نشده هم کم نیستند.

از فرانک همان طور که خونه های کوچک و آجری و گله گاو های بی نهایت لاغری که قصه حضرت یوسف را به خاطرم می اورند...تماشا می کنم می پرسم:شغل مردم اینجا بیشتر چه هست؟

جواب میده دامداری و کشاورزی.بعد هم میگه چیزی حدود 70 درصد مردم کشورش روستایی و زاغه نشین هستند.

وقت ناهار هست...غذایی که جلو من هست پر از تکه های موز هست.اما وقتی می خورم مزه سیب زمینی می دهند!حس بدی هست که به هوای موز غذایی را بخوری و مزه سیب زمینی تجربه کنی.توضیح می دهند که موز سبز نوع خاصی از موز هست که مزه سیب زمینی را می دهد و در غذا های محلی اینجا زیاد استفاده می شود.

از همه جالبتر لغات مشترک بین زبان سواحیلی و فارسی هست...مثلا به نان مثل فارسی می گویند نان! به عسل می گویند عسلی!!!!به مادربزرگ می گویند بی بی!به برادر...کاکا! به پدر ...بابا! به عقاب...اوگاب!

فرانک توضیح میدهد اسم کشورش (تانزانیا)قبل این که تانزانیا باشد شیراز بوده است!!!!چون تجار شیرازی زیادی در این کشور خصوصا منطقه زن زیبار ساکن بوده اند!

باورم نمی شود رد پای فرهنگ ایرانی از اینجا هم رد شده است!

در اینجا بدون پشه بند خوابیدن ممکن نیست. هر چند با مالاریا شدیدا مبارزه شده و مواردش خیلی کم دیده می شوند اما نمی شه ریسک کرد.

                                  ××××××××××××××××××××

 قرار می شود قبائل بدوی (ماسایی) را ببینیم.فرانک میگوید برای ورود به دهکده شان باید جمعا 50 دلار به رئیس قبیله بپردازیم.قبول می کنیم.

از دور یک سری کلبه های گلی شبیه خانه های اسکیمو ها می بینم.به فرانک میگم این کلبه ها انبار غلاتشون هست یا آغل؟

جواب میده:نه این خونه های خودشون هست!

از تعجب چیزی جز سکوت ندارم بگم.می دونم با صحنه هایی تا پنج دقیقه دیگه مواجه میشم که اصلا برام قابل تصور نیستند.

                           ××××××××××××××××××××××××

 رئیس قبیله بدوی  ماسایی ها از ما بهتر اینگلیسی صحبت می کند!!!!!

چون که زبان اداری این کشور اینگلیسی هست و معیار سواد داشتن هم دونستن اینگلیسی هست!با وجود این همه فقر 85 درصد مردم این کشور سواد دارند.و اون 15 درصد بی سواد هم شامل همین ماسایی ها هستند که از هر قبیله یک یا دو پسر فقط اجازه مدرسه رفتن دارند و همون چند پسر اینگلیسی عالی صحبت می کنند.(عالی یعنی من دکتر ایرانی کم آورده بودم نا جور!)

رئیس قبیله 24 عدد زن دارد!!!چون ماسایی ها به تعداد گاو هاشون می توانند زن بگیرند!!!فرانک میگه سایر نقاط کشور برای گرفتن یک زن باید 120 گاو داشته باشی که یک جورایی مثل مهریه ما هست اما ماسایی ها چون فقیرند به یک گاو راضیند!!!تمام افراد روستا ایکتریک(زردی دارند) هستند.زیاد نمی گذره که دلیلش برام روشن می شه.تمام مردم روستا قرمز پوشیده اند (یک پارچه قرمز دور خودشون پیچیدند) و این نشانه خون پرستی این مردم هست!اونقدر خون برای این آدم ها مهم هست که هفته ای یک لیتر خون گاو یا بز با شیر مخلوط می کنند و میخورند.یکی از اهالی روستا میگه غذا ما فقط شیر..گوشت و خون هست! می پرسم:حبوبات؟برنج؟سبزیجات و میوه چی؟ میگند نه فقط همین هایی که گفتیم تازه حتما هم باید شیر و گوشت و خون بز یا گاو باشد!!

اصلا واژه ای به نام پزشک به گوششان نخورده!!!

خبری از دستشویی و حموم و آب اشامیدنی سالم اینجا نیست.پدیکولوز را به راحتی میشود رو سر بچه های روستا دید که معصومانه شکلات های اهدایی مارو با دستهای کثیفشان می خورند.احساس می کنم نفسم دارد بند می آید.به خصوص که یکی از مسئولین در مورد این که چقدر این مردم در پاسداری فرهنگ آفریقایی موثر بودند سخنرانی می کند.یک نفر می گوید ماسایی ها از دولت مقرری میگیرند.می پرسم چرا؟ میگه:چون همین طوری بمونند و یک جاذبه توریستی باشند!

احساس می کنم الان هست که بالا بیارم.بوی بدی تمام روستا می دهد که بعدا می فهمم دلیلش ساخته شدن کلبه ها از پهن گاو هست!

رئیس قبیله مارا دعوت می کند به دیدن رقص سنتی قبیله.یک نفر تو یک لوله بزرگ میدمد و صدای وحشتناکی خارج می شود.مردهای ده از دور با سپرهای نقاشی شده و عصا ها و هیکل های نحیف شان می آیند.زن ها به صف گوشه ای ایستادند و با حرکت قفسه سینه شان گردن بند های پهن شان که صنایع دستی خودشان هست را بالا و پایین می اندازند.بچه هایشان را به پشت بسته اند.چشمان همه شان غمگین هست.مرد ها شروع می کنند به پریدن.ظاهرا یک جور مسابقه برای قدرت نمایی هست.

به زور جلو خودمو می گیرم تا گریه نکنم.این که چطوری نادانی و تنگدستی این مردم بازیچه ای شده است عذابم میدهد.مثل عروسک های خیمه شب بازی هر بار به ازا گرفتن مبلغی این نمایش را اجرا می کنند.تا یک عده توریست پیپ کشان گوشه ای بایستند و تماشایشان کنند و پولی به جیب دولت ریخته شود جهت جذب توریست!!!

مهم نیست که مردم این روستا و هزاران روستا مشابه اش در قرن بیست و یکم بدون کمترین امکانات در کثافت زندگی می کنند و سرنوشت این همه بچه در این روستاها چه می شود...چه اهمیتی دارد که بزرگ شوند و بی سواد... و مثل پدر مادر هایشان برای هر اتوبوسی که از راه می رسد یک ساعت بپرند و قفسه سینه بالا پایین ببرند...یا تمام روز با صورت نقاشی کرده گوشه جاده بایستند تا توریستی برسد و به ازا یک دلار چند تا عکس با آنها بگیرد....فکر می کنم به این که دلیل پیشرفت نکردن خیلی از کشورها همین شغل هایی هست که سیاست ها به طور جانبی برای مردم ایجاد می کنند شغل هایی که نفعی ندارند و فقط مثل علف های هرز از گوشه سیاست کثیفی خارج می شوند و مردم را عادت می دهند به کم خواهی...به نداشتن آرزو های بزرگ!

وارد یکی از خونه ها می شوم تاریک هست حتی جلو پایم را نمی بینم!یک سوراخ کوچک به قطر شاید به زحمت 10سانت.. فقط در سقف هست!این تنها منبع تامین نور این خانه هست!مساحت کلبه نباید بیشتر از 20 یا 30 متر مربع باشد.وسط کلبه چند تکه چوب روی کوهی از خاکستر ریخته اند این اجاق خانم خانه برای آشپزی هست!!!!کلی سطل و ظروف پلاستیکی کهنه و پوسیده گوشه کلبه چیده اند که ظاهرا ظروف غذا خوریشان هستند!!!احساس خفگی می کنم.از کلبه بیرون می زنم.دیگه تحمل دیدن این همه فقر فلاکت را ندارم.

                               ××××××××××××××××××××××

از پشت شیشه ماشین بزم کفتارها و لاش خورها را بر سر جنازه گور خری نگاه می کنم.لاشخورها خیلی مرتب گوشه ای ایستادند تا کار کفتارها تمام شود و بعد آنها بزم ناهارشان را آغاز کنند.نه کسی کسی را هل می دهد نه جا می زنند.از طرفی دیگر بیشتر از میلیون ها گورخر و گاو های وحشی  wildebeestها در حال مهاجرت به سمت کنیا برای خوردن علف های تازه تر هستند.یکم اونورتر یک گله آهو ماده به رهبری یک عدد آهو نر برای خودشان می چرند.

گریه ام میگیرد.هنوز نتوانستم تمام این فقر و بدبختی ای که دیدم را هضم کنم.دلم گرفته است که می بینم حیوانات با نژادها و جنس های مختلف..اهلی و وحشی.. بهتر از ما آدم های هم جنس و هم نژاد کنار یکدیگر زندگی می کنند.بهتر از ما به حقوق یکدیگر احترام می گذارند.نه مرزی دارند و نه قبیله ای...همه زمین سرزمین همه آنهاست.

ادامه دارد...

 

 

 

 

 


 
 
ایرمان 9 ساله!
نویسنده : faraneh - ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٤
 

وقتی وارد دانشکده پزشکی شدم یک سر داشتم و هزاران آرزو.

در کلاس های فشرده دانشکده اما کم کم  ذوق و شوق من برای پزشک بودن جایش را داد به ذوق و شوقم برای زندگی نرمال داشتن.

اول کلاس های بی ربط علوم پایه شیره شوق مرا سرکشید...فیزیوپات که شدیم کمی از شوقم با خواندن درسهایی که خود پزشکی بودند برگشت ولی بعدا باز اکسترنی و راندها و امتحان هاو احساس بیهوده بودنش مرا بیشتر مایوس راهی ساخت که زمانی با تمام وجود برای رسیدن به آن جنگیده بودم.

اینترن شدم و دنیا تجارب بالینی جدید باز مرا به جلو هل داد...فارغ التحصیل شدیم و سر طرح رفتن خون جیگرها خوردم و هزار و یک بار خودم را با این انتخاب رشته ام سرزنش کردم.پزشک اورژانس شدم.کشیک دادم.مسئولیت قبول کردم...گاهی ناسزا شنیدم..گاهی چشمانی سرشار از (ممنونم) دیدم...گاهی توانستم کاری انجام دهم...گاهی نتوانستم...خیلی مواقع در حقم اجحاف شد..پانسیون من را گرفتند تا متخصص جراح بی پانسیون نماند و کسی تحویل نگرفت که من عمومی طرحی بی پانسیون ماندم...کشیک های عصر و شب به من رسیدند و صبحها به استخدامی ها.....کارانه ای پرداخت نشد و و و...

خسته ام ..دیگه مثل اوایل طرحم حال و حوصله کشیک دادن ندارم...شب ها تیک تیک های ساعت اتاق استراحت پزشک را می شمارم و فکر می کنم کی تمام می شود....بازم دلسرد شده ام ...اما این باربرای اولین بار نه از پزشک بودن...بلکه از شرایط محیطی که در آن پزشک هستم...با تمام وجودم رشته ام را دوست دارم و به خودم قول داده ام هر چه هم دلسرد شدم اما ادامه دهم تا آن پزشکی شوم که باید باشم...

قصه ایرمان هم مثل قصه شغل من هست.

14 آذر دیگری رسید...

ایرمان 9ساله میشود!

 هویت مجازی من 9 ساله میشود....

9سال یعنی یک سال کمتر از یک دهه...

9 سال یعنی تقریبا یک سوم زندگیم...

 و امروز نمی خوام از تمام 9سال گذشته بنویسم...بلکه فقط و فقط می خوام از یک سال اخیر ایرمان بنویسم

می خوام بنویسم امروز بعد 9 سال وبلاگ نویسی اعتراف می کنم هیچ وقت تا این اندازه از دنیا مجازی دلگیر نبودم.

می خوام بنویسم در سالی که گذشت حقایقی از دنیا مجازی و قشر وبلاگنویسش دیدم که هرگز از ذهن من زدوده  نمی شوند

حقایقی که گاه من را از داشتن لقب (وبلاگ نویس)متاسف ساختند چرا که شاهد بودم کسانی با داشتن چنین لقبی چقدر متفاوت با نوشته هایشان رفتار می کنند.

در سالی که گذشت عمیقا رنج کشیدم از دیدن روی سیاه و زشت دنیا مجازی و حاشیه هایش و بیشتر از همیشه دلتنگ زمانی شدم که فقط می نوشتم و کاری به دیگران و نوشته هایشان نداشتم.

متاسف شدم برای دلخوری ها و دشمنی هایی که این حاشیه ها ساختند.متاسف شدم برای خبرچینی ها برای حسادت ها و قضاوت های این دنیا ساخته دست ما! و متاسف شدم که این داستان ها بر دنیا و دوستیهای حقیقی من هم بی تاثیر نبودند.

چرک دنیا مجازی چرک تر از آنچه بود که می اندیشیدم...و هر چه بگویم کم گفتم که تا چه حد منزجرم.تا چه حد بعضی چیزهای این دنیا اذیتم کردند و می کنند.تا چه حد دلم تنگ شده است که بنویسم و کسی نداند از چه می نویسم تا چه حد دلم می خواهد  ناشناس باشم.کسی نداند کجا هستم و چه می کنم...

و صد حیف که این حاشیه های چرک بلای دیگری هم به سر من آوردند.....بلایی با این عبارت(بیشتر از هر دوره دیگری نمی توانم خیلی از حرفها و بغض هایم را اینجا بنویسم)

و به قول فریدون مشیری:

من دچار خفقانم...خفقان!

من به تنگ آمده ام از همه چیز....

یگذارید هواری بزنم

آی..با شما هستم!

این درها را باز کنید!

من به دنبال فضایی می گردم

لب بامی...

سر کوهی...

دل صحرایی..

که در آنجا نفسی تازه کنم.

آه

می خواهم فریاد بلندی بکشم

فریادی بلند!!!!

اما

 دنیا مجازی با تمام زشتی هاش من را دلسرد کرد ولی من باز هم خواهم نوشت و وبلاگ نویس خواهم ماند.هرچقدر هم حاشیه و حرف باشد من تسلیم بغض ها و خفقان ها نمی شوم...می مانم و مینویسم و فراموش نخواهم کرد که همین دنیا مجازی فرصت آشنایی با کسانی را هم به من بخشید که وجودشون برای من ارزشمند است.کسانی که نیمه روشن دنیا مجازی هستند.

کسانی مثل دوست کوچولو...نجمه...باران..سپیده..ثنا...دکتر مینا...دکتر حسام...شیما عزیز..ناتانائیل..دلژین عزیز..لژیونلا نازنین...نابرام...امادیوف...سوفی..دکتر نفیس و غیره (الان که فکر می کنم می بینم تعداد خوب ها کم هم نیست!هر چی هم بنویسم بازم اسم هایی هست که جا افتادند ..پس ببخشید!)که گاه با نظرات و نوشته هاشون دریچه هایی را به روی من گشودند که بسیار مفید و سازنده بوده است و برای همشون موفقیت و خوشبختی را آرزومندم.

و در پایان باید از آن هایی هم که با بدیهایشان در اینجا به من درس های بزرگی دادند تشکر کنم چرا که بدیها معلم های بزرگی هستند...بدیهایی که کمتر از یک زلزله 7 ریشتری من را تکان ندادند و انقلاب هایی در من به پا کردند که ویرانه هایشان  راهی شد برای ساختن دوباره خویشتن خودم!

و بدین گونه به دهمین سال حیات ایرمان پا میگذارم.....

تولدت مبارک عزیزک 9 ساله ام!

 سری هم به این نوپا بزنید!


 
 
Face/Off
نویسنده : faraneh - ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢۸
 

ده ماه از طرحم گذشته....ده ماه با دو پارت کاملا متفاوت از هم!هر پارت 14-15 روز!

                                   ××××××××××××××××××××××××

پارت اول:

1)باز یک صبح زود از روزهای اول ماه هست که از خواب بیدار می شم.سوار اتوبوس می شم.ام پی تری پلیرم به گوشم هست و طوری تنظمیش می کنم که یک ساعت دیگه خودش خاموش شود.آلارم موبایلم هم برای سه ساعت بعد کوک می کنم که یک وقت خواب نمونم و اتوبوس از شهر محل طرح رد شود.

از آنجایی که با اتوبوس شهر مجاور رفت و آمد می کنم همیشه اضطراب گوشه جاده پیاده شدن با من هست.آیا راننده بیمارستان دنبال من می آید یا نه؟

                                  ××××××××××××××××××××××

2)الان دو ماهی هست که از هرکی رد می شود می پرسم:انار کی می آد؟

این قدر این سئوال را پرسیدم که نتیجه اش این شده که این ماه از راننده،سرایدار تا پرستار هر کی به من می رسد از جیبش انار در می آورد و به من می دهد.یخچال پانسیونم از 4 طبقه اش سه طبقه با انار پر شده و کلا بی خیال خرید میوه دیگری شده ام.

بحث داغ بیمارستان هم بهتر بودن انار کدام باغ شده!هر شیفت یک نفر با 4-5 دونه انار از راه می رسد و بحث معیارهای انار خوب ادامه دارد.دیگه منم انار شناس شدم.فهمیدم مثل آدم ها جمال یک انار دلیلی بر وجود کمالش نیست!

                                       ×××××××××××××××××××××

3)مقنعه ام را می شورم و بعد از اتمام کارم تازه یادم می آید باید بیرون بروم.ناچارا برای اولین بار با شال از پانسیون خارج می شوم.این قدر همیشه با مقنعه رفت و آمد کرده ام که احساس می کنم لخت بیرون زده ام.هوا بهاریست و من از آوردن کت پشیمانم!

          ××××××××××××××××××××××

4)روزهای این پارت با سرعتی باور نکردنی از پشت پلک های خسته من میگذرند.

صبح ها به محض رسیدن به پانسیون تا خود ظهر به خواب می گذرد.و بعد از بیداری هم به سئوال :چی ناهار بخورم؟ ختم می شود.

و بعد استرس به موقع تحویل گرفتن کشیک و صدقه ای که روانه صندوق جلو پذیرش می کنم تا کشیک بی دردسری سپری کنم.

و روز من تازه شروع می شود:

مریض های سرپایی..مریض های تصادفی...مریض های سردرد...دل درد...گرفتگی عضلانی ...سرو کله زدن با بچه های اورژانس که اینو بزنید اونو نزنید.. چرا آی وی نداره ..چه مورد اورژانس داشته که آوردید...خندیدن سر بستن بانداژ 8 برای شکستگی کلاویکول...پرستارمون که هر چی می بنده 8 اش می افته جلو به جای عقب!و من باز باید با یک طومار باند دور مریض بچرخم تا عکس قضیه رخ دهد....کل کل من سر انتوبه مریض با بچه های 115 که به من تیکه می ندازند دکتر های طرحی انتوبه بلد نیستند و من هم از لجم نه تنها دوباره مریض انتوبه می کنم بلکه به پرستار طرحیمون هم آموزش می دم!...قصه رقیق کردن اپی نفرین که همیشه آخرش خودم هم قاطی می کنم چی توضیح دادم!....نوشتن آزمایش...خوندن گرافی...گاهی ترس از میس کردن مشکلی مهم...

و دلخوشک هایی مثل شبکه آموزش...سریال از یاد رفته...گوش کردن به صدا احسان خواجه امیری از تلویزیون اورژانس...چای آتیشی آخر شب آقا پذیرش داخل پیاله های سفالی...گرفتن شیرینی از پرسنل به بهانه های مختلف...

و بلاخره نیمه شب.. من ...آبدار خونه و لپ تاپم در انتظار اتصال به وایرلس بیمارستان با سرعت زغالی به علاوه لیست آهنگ ها و تم ها ی در خواستی پرسنل اورژانس  که می دونند من از زیر سنگ هم شده  آهنگ با دانلود رایگان پیدا می کنم حتی اگر فیل شکنم کار نکند!

                                  ×××××××××××××××××××××××

پارت دوم:

1)دلم می خواد یک روز کامل در پانسیون بخوابم و بعد سوار اتوبوس بشم و راهی شهر خودم

 اما دلم برای خونه لک زده...آخرش هم بین جدال خستگی و رسیدن به آرامش خونه دومی برنده می شود.

                                ×××××××××××××××××××××

2)موندم با این همه انارچه کنم.بلاخره بعد از کلی فکر چمدونمو خالی می کنم و تمام سه طبقه انار داخل چمدونم می ریزم.

سوار اتوبوس که می خوام بشم به سختی راننده و شاگردش چمدان را تکان می دهند..می گند:انگار توش انار ریختید خیلی سنگینه!

می خندم.می دونم اگر بگم همچین کاری جدی انجام دادم باورشون نمیشه!

مامان..قبل این که ام پی تری پلیرمو برای 4 ساعت راه روشن کنم و به خواب برم.. زنگ میزنه:تو اتوبوس خوب بخواب که اینجا رسیدی نخوابی و بشینیم حرف بزنیم.

با خودم می گم خوب شد به حرف خستگیم گوش نکردم!

                                  ×××××××××××××××××××××

3)ش قبل اومدنم خبر می ده که شهر حسابی سرد شده و برف هم اومده.هی به هوا بهاری محل طرح نگاه می کنم هی به حرف ش فکر می کنم و اخبار هواشناسی نگاه می کنم که همه خودشونو تو شال و کلاه پیچیدند!انگار داخل یک جزیره جدا از تمام ایران طرح می روم.تازه امروز صبح کمی اینجا بارون اومده اما خبری از سرما و برف ابدا نیست.

لباس گرم به جز یک کت بهاری ندارم.ناچارا هر چی بلوز دارم روی هم می پوشم و راهی دیار خود می شوم.

هر چی به شهر خودم نزدیکتر می شوم بیشتر به وخامت اوضاع پی می برم.شیشه های اتوبوس از سرما قندیل می بندند و وقتی من با چمدون انارم در ترمینال شهرم پیاده می شوم.حس می کنم از آنتالیا وارد مسکو شدم!

                                 ××××××××××××××××××××××××

4)دوباره خونه...مامان با چایی ها و دمنوش های خاص خودش...اینترنت پرسرعت که نیازی به انتظار ندارد.ساعت هایی که حتی حوصله یک قدم کوچیک برداشتن ندارم.زندگی کوآلایی پارت دوم زندگی هر ماه من هست.اون قسمتی که دلم نمی خواد هیچ کار خاصی انجام بدم و به زور تنها مسیر بین کاناپه جلو تلویزیون و تخت خوابم را طی می کنم.صبح ها مثل روزهای پارت اول هم چنان تا ظهر خوابم.وقتی از خواب هم بیدار می شم یک راست سر سفره دست پخت مامان می شینم.

خیلی زحمت می کشم کتاب فرنی و زویی سالینجر تموم می کنم.اگر در پارت اول از یاد رفته و ستایش و..... دنبال می کنم در پارت دوم پی گیر آکادمی گوگوش و عشق ممنوع و.....هستم.گاها فیلمی نگاه می کنم.گاها با ماشین و بخاری روشنش سری به دوستی می زنم.و خیلی زحمت بکشم شاید یک ساعتی درس بخونم.

از واجبات پارت دوم رفتن به سینما هست.یک ماه اینجا بدون من می روم...ماه بعد سعادت آباد و ماه بعدش یک حبه قند.از هر فرصتی برای خواب استفاده می کنم انگار گنجی به دست آورده ام که هر دم ممکن هست از کفم برود!

بماند که تمام همایش ها مهمونی ها کافی شاپ و رستوران رفتن ها ملت برای پارت دوم زندگی من نگه داشته می شوند. گاها مثل این ماه از بس  تولد می روم دیگه احساس ورشکستگی زودتر از موعد می کنم!

جلو آینه می ایستم و فکر می کنم کدوم شال با این کفش و لباس بهتر هست و در عین حال خیره به تفاوت از زمین تا آسمان دو پارت زندگی هر ماه ام می نگرم.

وقتی در پارت دوم هستم باورم نمی شود در پارت اول هم می توانم باشم و وقتی در پارت اولم درحسرت فقط یک روز پارت دوم ام!

پارت اول بی نهایت مفید است اما بی نهایت هم خسته ام می کند و پارت دوم احساس بیهودگی به من می دهد.برای بهتر شدن پارت دوم تا می آم قدمی بردارم به پارت اول ماه بعد می رسم و اینجاست که تازه می فهمم زمان چقدر سریع گذشته است و من باز جا مانده ام....

                         ×××××××××××××××××××××××

ضمیمه:فکر کنم کنکور قبول شدم این جوری جیغ خوشحالی نکشیدم که وقتی مهران برنده آکادمی شد کشیدم!

خداییش وقتی آرمین حذف شد گفتم از این آکادمی بخاری بلند نمی شود مخصوصا با این طرز رای دادن ملت و سلیقه ای که موندم از کجا اومده.اما خدا رو شکر آخرش حق به حق دار رسید.

جدا از این حرفها...می خوام بگم دم آفرینندگان این برنامه گرم!

این آکادمی بهانه ای شده که نسل جدید به جای گوش کردن به ساسی مانکن و اشکین و و و...حداقل یک ساعتی به آهنگ های اصیل و فراموش شده ای گوش بدند که اصالت شعر و موسقی ایران را به همراه دارند...آهنگ هایی که جاشون این روزها خیلی خالیست!

ضمیمه دیگر:پیششششششششششش به سوی پارت اول!

بعدا نوشت: خدا رو شکر که از دانشکده پزشکی با همون سیستم قدیم نسخه نویسی  فارغ التحصیل شدیم!این جدیدی ها بیچاره چه نسخه نویسی بارشون کنند!!!! وقتی می گم حس می کنم سوار تایتانیکم همینه!!! آخه چه لزومی داره مریض بتونه معنی آزمایشی که براش درخواست کردم بدونه!!!!! همین طوری کم نظرهای از روی ندونستن روانه ما می کنند که حالا اینم اضافه شد!!!!دکترهای کشورهای دیگه چقدر به ما بخندند!!!

 کوچولو سینمایی من هم اگر دوست داشتید ببینید.


 
 
← صفحه بعد