*ایرمان*

رستگاری در شاوشنگ
نویسنده : faraneh - ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٧/٢۸
 

هر آدمی برای خودش تصوری از آینده دارد...آن تصویر برای من این هست:

چهل سال دیگر برای نوه ام روی نیمکت پارکی ،در حالی که برای کبوترها دونه می ریزم..خواهم گفت:در دوران صدرات آنگلا مرکل و بحران جنگ های داخلی سوریه و داعش بود که من مهاجرت کردم!

و بعد احتمالا نوه ام با این شروع پرطمطراق منتظر جمله های بعدی داستان مادر بزرگش هست!مادر بزرگی که تا الانش که سی و اندی از خدا عمر گرفته لبریز از قصه هاست..

*******************

این که( چگونه پوست من در طی یک روز کلفت شد و کم نیاوردم) هم از آن داستانهایی هست که باید تکمیلش کنم که نه فقط برای نوه ام ،بلکه برای خودم هر روز تعریف کنم!

هر روز صندوق پستی را چک می کنم...هر ساعت سرم به ایمیلم هست تا شاید خبر خوبی برسد که همیشه هم برعکس یک جواب منفی به منفی های قبلی اضافه می شود.

در واقع اگر یک نفر در دنیا باشد که از آیفونش درس زندگی یاد گرفته باشد و آیفونش دلداریش داده باشد آن یک نفر مطمئنا من هستم!

یک هفته پیش بعد از یکی از همان (نه )های زشت و بدقواره بود که فهمیدم آیفون جان حودش به انتخاب خودش از عکس های یک دوره یا شخص خاص از زندگی من فیلم می سازد...منم نشستم به تماشای فیلم ها...فیلم سفری که از سه ماه قبل شروع کردم..فیلم من و آقای آسانسورچی ...فیلم من و جمی..من و یار دبستانی...من و خونه...من و مامان...وووو...میکس اون عکس ها با ویدئو هایی که گرفته بودم...چیزی جز این حقیقت ساده رو برای من تداعی نکرد که :این زندگی سفری بیش نیست!

و در برابر عظمت این سفر چه اهمیت دارد که من هر روز هزاران جواب نه می گیرم؟؟...چه اهمیتی دارد اگر وزنم کمی زیاد شده است...چه اهمیتی دارد ازدواج کردم یا نکردم...چه اهمیتی دارد که مامان اینقدر بر من خرده می گیرد که انتخابم اشتباه بوده است...مگر وقتی ما به سفر می رویم ،این قصه ها هم با خودمان به سفر می بریم؟؟آیا این که من هنوز رزیدنت نشدم باید در لذتی که من می توانم از یک پیاده روی عصرانه در اطراف ماش زه هانوفر(دریاچه معروف هانوفر) ببرم،تاثیر بگذارد...آیا مسخره نیست که وقتی چنین با شتاب دهه سوم زندگی ام را طی کردم...باز هم همان اشتباهات را در دهه چهارم تکرار کنم؟؟

آیا در برابر این همه زمانی که این  دنیا بوده و هست ...در برابر میلیاردها سال رندگی قبل و بعد از ما ،ما با این هفتاد هشتاد سال نهایت سنی که معلوم نیست زندگی خواهیم کرد یا نه...فقط یک نقطه کوچک از تاریح بشریت نیستیم؟...یک نقطه میان دریایی از نقطه ها ....که حتی نبودش هم جایی از دنیا را تکان نمی دهد...

گاهی فک می کنم اگر مرده ها بتوانند با ما حرف بزنند...چه می گویند؟؟کجای زندگی را دلشان می خواهد تکرار کنند؟؟

و این گونه بود که آیفون مرا به طرزی بسیار فلسفی رستگار ساخت....و پوستمان هم کلفت...

 

 


 
 
فارست گامپ
نویسنده : faraneh - ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٧/۱٢
 

اینجا هانوفر آلمان...وارد اولین ساعت از روز سالگرد اتحاد آلمان غربی و شرفی شده ایم.

من دو ماه و اندی هست که در آلمانم...و هر روز فکر می کنم اگر من روزی رئیس جمهور ایران باشم...فانونی خواهم گذاشت..که در آن هر ایرانی برای مدتی در کشورهای مهاجر پذیری مثل آلمان ..آمریکا...کانادا یا استرالیا زندگی کند...به لطف کلاس زبانی که هر روز می روم...با پزشکانی از کشورهایی مثل هند..سوریه..صربستان..اوکراین...مکزیک..آذربایجان ووو آشنا شده ام.هیچ وقت در کلاسی با این همه تنوع نژادی و فرهنگی نبوده ام.در یکی از گروه های مهاجرت ایران کسی نوشته بود روس ها کم هوشند..در صورتی که زرنگ ترین و با تجربه ترین شخص در کلاس ما یک پزشک اوکراینی هست...یا به خاطر یک سری مسائل تاریخی و سیاسی بچه های ایرانی علاقه ای به صحبت با همکاران سوری و عراقی ندارند...در صورتی که من چیزهای زیادی رو از صحبت با این همکاران یاد گرفتم...گاها حتی سر کلاس به دست نوشته های همدیگر نگاه می کنیم و لبخند می زنیم...مثل وقتی که همکار سوری کنار واژه ای که به معنی دریببلینگ هست در جزو اش نوشته است (منقطع)!!...یا خانم دکتر هندی ای که من را صدا می زند (دختر جان)...یا شاید کشوری مثل صربستان به علت جو رسانه ای که هنگام جنگ با بوسنی هرزگوین حاکم بود در ذهن اکثر ما کشور ظالمی هستند ...ولی بهترین دوستان من در این مدت الکس و دوشکا بودند...زوجی که از صربستان اومدند...الکس با جدیتش در فراگیری زبان فارسی همیشه من را متحیر می کند!...و کشف کلی ریشه های زبانی مشترک بین کلمات زبان فارسی و صربی از تفریحات ماست....پالیجانی که بادمجان ماست...ثواب که در هر دو زبان مشترک هست...جراب که جوراب ماست ووووو

اینجا به سادگی یاد گرفته ام به آدم ها قبل از ملیتشان اجازه دهم شناخته شوند...انتظاری که خود من هم به عنوان یک ایرانی از مردم کشور های دیگر دارم...شناختن من جدا از قصه های کشورم....

                                    ***********************

آنکوش و دیپاک دو همکار هندی هستند که همه رو به خونشون به مناسبت شب تعطیلی دعوت کردند..هفت هشت نفری هستیم که دور میز نشستیم و در حال خنده و صحبتیم که ناگهان آدم مردم آزاری در آپارتمان را محکم می کوبد...همه ساکت می شویم و می پرسیم: شما؟؟؟ شخص پشت در داد می زند : پلیس هانوفر!!

من بدون کوچکترین فکری ..نا خودآگاه مثل فنر از جام  می پرم و دنبال مانتو روسری نداشته ام می گردم!!!...بچه ها مبهوت می پرسند:فاران دنبال چی هستی؟؟

یک لحظه موقعیت مکانی را به خاطر میارم ... و خودم خنده ام می گیرد!!

راکشن هایی هستند که درون ما نهادینه شدند....

                          *****************************

برای مصاحبه کاری سوار قطار می شوم به سمت شهری دیگر....دیشب مجبور شدم کت دامن و پیرهن یخه دارم را با حداقل امکانات اتو کنم و صبح هم نیم ساعتی با سشوآر و موهایم درگیر بودم...سعی کرده ام بهترین خودم به ساده ترین و شیک ترین حالت ممکن باشم...و در تمام طول راه...چه در قطار...چه در خیابان های سنگفرش شهر کوچک...احساس کردم مثل فارست گامپ ..شخصیت محبوب سینمایی ام دارم جدا از تمام اون بریس های دست و پا گیر همیشگی پاهایم زور می زنم بدوم...و کسی در آن دورها داد می زند: بدو ..بدو فرانه...بدو!


 
 
The Light Between Oceans
نویسنده : faraneh - ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٦/۱۳
 

وقتی تصمیم گرفتم از وطن برم.همه نزدیکانم بهم توصیه کردند که کارهامو یواشکی کنم!به کسی چیزی نگم...که مبادا چشم بخورم...مبادا انرژی منفی ای کارامو خراب کند!!و صد البته که هزار و یک جا گیر کردم ،بدون این که اصلا به کسی چیزی گفته باشم ...تا این که یک روز یکی از دوستام پیشنهاد کرد که یک گروه مهاجرت مخصوص پزشکان رو تلگرام بزنیم...و حتی همون دوست هم تاکید کرد :ولی اول کار خودت وایستا درست شه،به یک ثبات که رسیدی بعدا گروه بزن...

ولی من صدها همکار آواره و سردرگم در گروه های مختلف می دیدم...گروه هایی که همه مربوط به مهاجرت مهندسین و سایر رشته ها بودند و پروسه رفتنشون هیچ شباهتی به پروسه رفتن گروه پزشکی نداشت...بلاخره یک روز از روزهای زمستون پارسال با این که هنوز خودم لنگ در هوا بودم (و هستم)...گروه مهاجرت پزشکان به اون کشور مورد نظر را درتلگرام ساختم.

اوایل شاید 40 تا عضو بیشتر نداشت ...در حالی که حال حاضر تقریبا 300 عضو دارد...و الان قطعا می گم این کار از بهترین کارهایی بود که در زندگیم انجام دادم..با ساختن این گروه ،بیشتر از این که اطلاعاتی منتقل کنم ،اطلاعاتی یاد گرفتم...راهی که تا اون روز برام کاملا راه نامشخصی بود کم کم روشن و روشن تر شد...کلی راه جدید دیگه جلو پام باز شد...و از همه مهم تر با آدم هایی آشنا شدم که بیشترین استعدادشون مهربانی و خیرخواهی هست....

خیلی جاها که اساسی تو گل گیر کردم ...فیدبک مثبت این گروه به کمکم اومد...آدم هایی که حتی اسمشون رو نمی دونم برام کارهای بزرگی فقط به خاطر تشکر بابت این گروه انجام دادند... و من هر روز بیشتر به این نتیجه رسیدم کار خوب اثرش با هیچ کاری در دنیا قابل مقایسه نیست... 

یواشکی نباشید!!

***************************

تو این مدت خارج از وطن با کلی آدم های هم سن و سال خودم آشنا شدم...دخترهای مجردی به سن من..که عین من گیر کردند در پروسه رفتن...و با کمال تعجب با هرکدومشون یکم صمیمی میشم ...می بینم فقط من نیستم که اینجا بال بال میزنم و دلتنگ یک آقا آسانسورچی تو شهر خودم هستم....انگار هر کی واسه خودش یک آقا آسانسورچی تو ایران دارد...که مثل من با چشم های اشک آلود پشت گیت فرودگاه امام خمینی جا گذاشته....یک نفر که هر جا میری ...پیش خودت تصور می کنی اگر بود ،اینجا هم می آوردمش...یکی که مثل یک شعر بی پایان درون تو جربان دارد...گاهی با خودم فک می کنم:چند نفر از ما به آقای آسانسورچی مون می رسیم؟؟؟چند درصدمون؟؟؟در واقع بهتر هست بگم خدای ما آدم های عاشق چند درصد مهربون هست؟؟؟

 


 
 
خداحافظی طولانی
نویسنده : faraneh - ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٥/۳
 
این روزهای اخرنزدیک به هجرت صغری ...عجیب مرا ترسانده اند...تازه متوجه شده ام اگر غیبت کبری ای در پیش رو باشد چقدر زیاد باید خداحافظی کنم.نمی دانم چه کنم ،از طرفی شوق آمیخته با استرس سرزمینی جدید و از طرفی این همه ای که باید ازشان بکنم ....راستش دلم نمی آید به بعضی ها حتی کلمه خداحافظی را بگویم...چه برسد که واقعا خداحافظی کنم...دلم را این روزها خوش کرده ام به آدرنالین تجربه ای که پیش رو دارم ...به ایمو ..به تلگرام ..به واتزاپ..به فیس تایم و به یاری که سعی می کند ملحق شود ....و از همه مهم تر به قدرت خودم ....برای تطبیق با دلتنگی ها و خواهش های روح ... شاید نتوانم یا بهتر است بگویم شاید نرسم سه چهار ماهی دستی به سر اینجا بکشم..اخطار می دهم این یک ..خداحافظی نیست....من خداحافظی نمی کنم ...اگر برای مدتی ننوشتم ...بدانید جایی دور منتظر شروعی دیگر هستم .یا حق
 
 
Drunk History
نویسنده : faraneh - ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٤/۱٤
 

تمام عمرم آرزو داشتم یک بار سورپرایز شم....و هیچ وقت نشده بود...

یک روز نشستم پیش خودم فکر کردم خداییش اشکال قضیه کجاست؟؟؟

بعد به عقلم رسید که خب دختر خوب تو هر سال خودت داری برای خودت تولد می گیری....کیک می خری...ملت دعوت می کنی....کلا هر سال خرداد که به آخرهاش نزدیک می شود،ملت گوش به زنگند که کی تولد تو هست!...با این وضع اصلا فرصتی به ملت میدی که بخوان سورپرایزت کنند؟؟؟

و از اینجا بود که تصمیم گرفتم امسال هیچ تولدی برای خودم نگیرم....حتی با این که کیک تولد و آن شمع رویش را از واجبات روز تولد می دانم ....از خیرشان گذشتم.

خیلی آرام به روز تولدم نزدیک و نزدیک تر شدم...

دوستام می گفتند:(مثلا فکر کردی آقا آسانسورچی کاری می کند؟؟زهی بابا ..زهی خیال باطل ...از مرد جماعت هیچ انتظاری نداشته باش)

و من آرام به نوک کفش هایم یا گل قالی خیره می شدم...آقای آسانسورچی مرا نا امید نمی کرد...در این تمام یک سال و اندی گذشته هرگز ندیده بودم مرا نا امید کند...بهتر است بگویم در واقع در همان لحظه ای که در لبه پرتگاه نا امیدی از او ایستاده بودم...همیشه درست در آخرین لحظه فردین طور آمده بود و اجازه نداده بود به دره نا امیدی سقوط کنم....یار دبستانی می گفت:من که بعید می دونم خبری باشد...اگر بود که من را حتما دعوت می کرد....

راست می گفت..اقا اسانسورچی به خوبی خبر داشت یار دبستانی بهترین دوست من هست....مهولک هم که موبایلش را یک در میان جواب می داد و به نظر می آمد کلا در بحر روزها و تاریخ ها نیست....جمی هم که راه به راه تبریک تولد می گفت از دو سه روز مانده به تولد ...آنقدر که کلا روزتولدم دیگر لس شده بود...برادر جان هم که جز یارش کسی را نمی دید ,شب و روز در سیر سیاحت کنار آن یار به سر می برد...

راستش کلا به نکته دیگری هم در مورد اطرافیانم پی برده بودم:هیچ کدام استعدادی در سورپرایز کردن نداشتند.

آقا آسانسورچی که خودش خیلی واضح می گفت:در این زمینه بی استعداد هست!

و بلاخره روز تولدرسید....آقا آسانسورچی طبق پیش بینی من صبحش زنگ زد و ضمن تبریک و تهنیت فرمودند از اونجایی که حرف در دهانشان بند نمی شود..تولدم مبارک و امشب برای شام بیرون می رویم و جایزه متولد شدن بنده هم تقدیم می کنند...وهمان جا با خودم گفتم:(خب دیگر اشکال ندارد ..نهایت سعی بچه همین هست ...امسال هم نشد)

و صبورانه انتظار کشیدم تا شب فرا رسد....آقا آسانسورچی زنگ زد که به دلایلی باید بروند خونه و لباس عوض کنند...لذا من جلو در خانه شان بیایم تا ایشان حاضر شوند و دو نفری سمت رستوران برویم....همان طور که سرم را به شیشه تاکسی تکیه داده بودم گفتم:باشه !....و بعد در ذهنم به تولد دونفره امسال بدون کیک و شمع فکر می کردم...و نهایت خیال پردازیم متمرکز شد بر این که کدام رستوران را آقا آسانسورچی رزرو کرده است؟؟

جلو در خونه که رسیدم اثری از آقا آسانسورچی نبود...ناچارا زنگ را زدم...گفت:بیا بالا یک چند دقیقه دیگه هنوز کار دارم...

سلانه سلانه سه طبقه پله را رفتم بالا....با خودم غر میزدم که آخه چی کار دارد که اینقدر طول می دهد...زنگ در خانه را زدم...آقا آسانسورچی در را گشودند و تعارف کردند به داخل ...می خواستم تازه بپرسم:تو چی کار میکنی؟؟؟ که یکهو خودم را وسط سالن تاریکی دیدم....و صدای سوت و دست و تولدت مبارک....یک کیک با شمع های روشن رویش رو دستهای یار دبستانی جلو صورتم آمد...جمی از قیافه هاج و واج من داشت فیلم می گرفت...مهولک دست و سوت میزد ...برادر جان و یارش هم آنجا بودند...و کلی آدم های دیگر که سال گذشته مرا ساخته بودند...مبهوت آقا آسانسورچی رو نگاه می کردم  و پیش خودم درگیر بودم الان اسکار بازیگری را به کی باید بدهم...آقا آسانسورچی؟؟یار دبستانی؟؟مهولک؟جمی؟؟برادر جان؟یارش؟؟

من بلاخره سورپرایز شده بودم....آن هم نه توسط یک نفر...بلکه توسط همه آنهایی که دوستشان دارم....راستش اینقدر شاد بودم که اگر فردای آن روز می مردم...یقین داشتم خوشبختترین پایان زندگی نصیب من شده بود!

                                    ****************************

15 نفری رفته ایم کافه که مسابقه ایتالیا و آلمان را با هم ببینیم....وسط های بازی آنقدر حوصله چند نفری سر رفته است که بساط شطرنج پهن می کنند...من ..پسرعمو وسطی....مهولک و آقا آسانسورچی اما همچنان میخ به تلویزیون چشم دوخته ایم و تخمه شکنان با مهولک طرفدار ایتالیا درگیریم....به وقت اضافه می کشد...و هم چنان نتیجه یک یک  پابرجاست...و بلاخره کار به پنالتی می کشد...کافه مالامال پر از آدم می شود...بساط شطرنج جمع می شود و نفس ها حبس....پشت سرم می ایستد...دستهایش را دور گردنم جمع می کند...و با صدای سوت داور،من را به سمت خودش می فشارد....و من دعا می کنم...این پنالتی ها تمام نشوند ....تا تورا بیشتر حس کنم... تقریبا همان هم می شود...طولانی ترین پنالتی ای که به عمرم دیدم رقم می خورد....پنالتی نهم!!!بلاخره آلمان برنده می شود....من..تو ...جمی و پسرعمو وسطی چیغ زنان کافه را روی سرمان می گذاریم....آلمان راه می یابد به نیمه نهایی...ای وای آلمان...

                            *****************************************

روی بام شهر ایستاده ایم....خندان پاسپورتم را می گیری و روی صفحه اش دست می کشی....میگویی : من هم میام.....من به چراغ های شهری که سی و اندی سال در آن زیسته ام می نگرم....و از ته دل دعا می کنم زندگی با من و تومهربان باشد...که ما را از هم نگیرد....نگیرد....نگیرد..نگیرد....


 
 
← صفحه بعد