*ایرمان*

The Light Between Oceans
نویسنده : faraneh - ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٦/۱۳
 

وقتی تصمیم گرفتم از وطن برم.همه نزدیکانم بهم توصیه کردند که کارهامو یواشکی کنم!به کسی چیزی نگم...که مبادا چشم بخورم...مبادا انرژی منفی ای کارامو خراب کند!!و صد البته که هزار و یک جا گیر کردم ،بدون این که اصلا به کسی چیزی گفته باشم ...تا این که یک روز یکی از دوستام پیشنهاد کرد که یک گروه مهاجرت مخصوص پزشکان رو تلگرام بزنیم...و حتی همون دوست هم تاکید کرد :ولی اول کار خودت وایستا درست شه،به یک ثبات که رسیدی بعدا گروه بزن...

ولی من صدها همکار آواره و سردرگم در گروه های مختلف می دیدم...گروه هایی که همه مربوط به مهاجرت مهندسین و سایر رشته ها بودند و پروسه رفتنشون هیچ شباهتی به پروسه رفتن گروه پزشکی نداشت...بلاخره یک روز از روزهای زمستون پارسال با این که هنوز خودم لنگ در هوا بودم (و هستم)...گروه مهاجرت پزشکان به اون کشور مورد نظر را درتلگرام ساختم.

اوایل شاید 40 تا عضو بیشتر نداشت ...در حالی که حال حاضر تقریبا 300 عضو دارد...و الان قطعا می گم این کار از بهترین کارهایی بود که در زندگیم انجام دادم..با ساختن این گروه ،بیشتر از این که اطلاعاتی منتقل کنم ،اطلاعاتی یاد گرفتم...راهی که تا اون روز برام کاملا راه نامشخصی بود کم کم روشن و روشن تر شد...کلی راه جدید دیگه جلو پام باز شد...و از همه مهم تر با آدم هایی آشنا شدم که بیشترین استعدادشون مهربانی و خیرخواهی هست....

خیلی جاها که اساسی تو گل گیر کردم ...فیدبک مثبت این گروه به کمکم اومد...آدم هایی که حتی اسمشون رو نمی دونم برام کارهای بزرگی فقط به خاطر تشکر بابت این گروه انجام دادند... و من هر روز بیشتر به این نتیجه رسیدم کار خوب اثرش با هیچ کاری در دنیا قابل مقایسه نیست... 

یواشکی نباشید!!

***************************

تو این مدت خارج از وطن با کلی آدم های هم سن و سال خودم آشنا شدم...دخترهای مجردی به سن من..که عین من گیر کردند در پروسه رفتن...و با کمال تعجب با هرکدومشون یکم صمیمی میشم ...می بینم فقط من نیستم که اینجا بال بال میزنم و دلتنگ یک آقا آسانسورچی تو شهر خودم هستم....انگار هر کی واسه خودش یک آقا آسانسورچی تو ایران دارد...که مثل من با چشم های اشک آلود پشت گیت فرودگاه امام خمینی جا گذاشته....یک نفر که هر جا میری ...پیش خودت تصور می کنی اگر بود ،اینجا هم می آوردمش...یکی که مثل یک شعر بی پایان درون تو جربان دارد...گاهی با خودم فک می کنم:چند نفر از ما به آقای آسانسورچی مون می رسیم؟؟؟چند درصدمون؟؟؟در واقع بهتر هست بگم خدای ما آدم های عاشق چند درصد مهربون هست؟؟؟

 


 
 
خداحافظی طولانی
نویسنده : faraneh - ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٥/۳
 
این روزهای اخرنزدیک به هجرت صغری ...عجیب مرا ترسانده اند...تازه متوجه شده ام اگر غیبت کبری ای در پیش رو باشد چقدر زیاد باید خداحافظی کنم.نمی دانم چه کنم ،از طرفی شوق آمیخته با استرس سرزمینی جدید و از طرفی این همه ای که باید ازشان بکنم ....راستش دلم نمی آید به بعضی ها حتی کلمه خداحافظی را بگویم...چه برسد که واقعا خداحافظی کنم...دلم را این روزها خوش کرده ام به آدرنالین تجربه ای که پیش رو دارم ...به ایمو ..به تلگرام ..به واتزاپ..به فیس تایم و به یاری که سعی می کند ملحق شود ....و از همه مهم تر به قدرت خودم ....برای تطبیق با دلتنگی ها و خواهش های روح ... شاید نتوانم یا بهتر است بگویم شاید نرسم سه چهار ماهی دستی به سر اینجا بکشم..اخطار می دهم این یک ..خداحافظی نیست....من خداحافظی نمی کنم ...اگر برای مدتی ننوشتم ...بدانید جایی دور منتظر شروعی دیگر هستم .یا حق
 
 
Drunk History
نویسنده : faraneh - ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٤/۱٤
 

تمام عمرم آرزو داشتم یک بار سورپرایز شم....و هیچ وقت نشده بود...

یک روز نشستم پیش خودم فکر کردم خداییش اشکال قضیه کجاست؟؟؟

بعد به عقلم رسید که خب دختر خوب تو هر سال خودت داری برای خودت تولد می گیری....کیک می خری...ملت دعوت می کنی....کلا هر سال خرداد که به آخرهاش نزدیک می شود،ملت گوش به زنگند که کی تولد تو هست!...با این وضع اصلا فرصتی به ملت میدی که بخوان سورپرایزت کنند؟؟؟

و از اینجا بود که تصمیم گرفتم امسال هیچ تولدی برای خودم نگیرم....حتی با این که کیک تولد و آن شمع رویش را از واجبات روز تولد می دانم ....از خیرشان گذشتم.

خیلی آرام به روز تولدم نزدیک و نزدیک تر شدم...

دوستام می گفتند:(مثلا فکر کردی آقا آسانسورچی کاری می کند؟؟زهی بابا ..زهی خیال باطل ...از مرد جماعت هیچ انتظاری نداشته باش)

و من آرام به نوک کفش هایم یا گل قالی خیره می شدم...آقای آسانسورچی مرا نا امید نمی کرد...در این تمام یک سال و اندی گذشته هرگز ندیده بودم مرا نا امید کند...بهتر است بگویم در واقع در همان لحظه ای که در لبه پرتگاه نا امیدی از او ایستاده بودم...همیشه درست در آخرین لحظه فردین طور آمده بود و اجازه نداده بود به دره نا امیدی سقوط کنم....یار دبستانی می گفت:من که بعید می دونم خبری باشد...اگر بود که من را حتما دعوت می کرد....

راست می گفت..اقا اسانسورچی به خوبی خبر داشت یار دبستانی بهترین دوست من هست....مهولک هم که موبایلش را یک در میان جواب می داد و به نظر می آمد کلا در بحر روزها و تاریخ ها نیست....جمی هم که راه به راه تبریک تولد می گفت از دو سه روز مانده به تولد ...آنقدر که کلا روزتولدم دیگر لس شده بود...برادر جان هم که جز یارش کسی را نمی دید ,شب و روز در سیر سیاحت کنار آن یار به سر می برد...

راستش کلا به نکته دیگری هم در مورد اطرافیانم پی برده بودم:هیچ کدام استعدادی در سورپرایز کردن نداشتند.

آقا آسانسورچی که خودش خیلی واضح می گفت:در این زمینه بی استعداد هست!

و بلاخره روز تولدرسید....آقا آسانسورچی طبق پیش بینی من صبحش زنگ زد و ضمن تبریک و تهنیت فرمودند از اونجایی که حرف در دهانشان بند نمی شود..تولدم مبارک و امشب برای شام بیرون می رویم و جایزه متولد شدن بنده هم تقدیم می کنند...وهمان جا با خودم گفتم:(خب دیگر اشکال ندارد ..نهایت سعی بچه همین هست ...امسال هم نشد)

و صبورانه انتظار کشیدم تا شب فرا رسد....آقا آسانسورچی زنگ زد که به دلایلی باید بروند خونه و لباس عوض کنند...لذا من جلو در خانه شان بیایم تا ایشان حاضر شوند و دو نفری سمت رستوران برویم....همان طور که سرم را به شیشه تاکسی تکیه داده بودم گفتم:باشه !....و بعد در ذهنم به تولد دونفره امسال بدون کیک و شمع فکر می کردم...و نهایت خیال پردازیم متمرکز شد بر این که کدام رستوران را آقا آسانسورچی رزرو کرده است؟؟

جلو در خونه که رسیدم اثری از آقا آسانسورچی نبود...ناچارا زنگ را زدم...گفت:بیا بالا یک چند دقیقه دیگه هنوز کار دارم...

سلانه سلانه سه طبقه پله را رفتم بالا....با خودم غر میزدم که آخه چی کار دارد که اینقدر طول می دهد...زنگ در خانه را زدم...آقا آسانسورچی در را گشودند و تعارف کردند به داخل ...می خواستم تازه بپرسم:تو چی کار میکنی؟؟؟ که یکهو خودم را وسط سالن تاریکی دیدم....و صدای سوت و دست و تولدت مبارک....یک کیک با شمع های روشن رویش رو دستهای یار دبستانی جلو صورتم آمد...جمی از قیافه هاج و واج من داشت فیلم می گرفت...مهولک دست و سوت میزد ...برادر جان و یارش هم آنجا بودند...و کلی آدم های دیگر که سال گذشته مرا ساخته بودند...مبهوت آقا آسانسورچی رو نگاه می کردم  و پیش خودم درگیر بودم الان اسکار بازیگری را به کی باید بدهم...آقا آسانسورچی؟؟یار دبستانی؟؟مهولک؟جمی؟؟برادر جان؟یارش؟؟

من بلاخره سورپرایز شده بودم....آن هم نه توسط یک نفر...بلکه توسط همه آنهایی که دوستشان دارم....راستش اینقدر شاد بودم که اگر فردای آن روز می مردم...یقین داشتم خوشبختترین پایان زندگی نصیب من شده بود!

                                    ****************************

15 نفری رفته ایم کافه که مسابقه ایتالیا و آلمان را با هم ببینیم....وسط های بازی آنقدر حوصله چند نفری سر رفته است که بساط شطرنج پهن می کنند...من ..پسرعمو وسطی....مهولک و آقا آسانسورچی اما همچنان میخ به تلویزیون چشم دوخته ایم و تخمه شکنان با مهولک طرفدار ایتالیا درگیریم....به وقت اضافه می کشد...و هم چنان نتیجه یک یک  پابرجاست...و بلاخره کار به پنالتی می کشد...کافه مالامال پر از آدم می شود...بساط شطرنج جمع می شود و نفس ها حبس....پشت سرم می ایستد...دستهایش را دور گردنم جمع می کند...و با صدای سوت داور،من را به سمت خودش می فشارد....و من دعا می کنم...این پنالتی ها تمام نشوند ....تا تورا بیشتر حس کنم... تقریبا همان هم می شود...طولانی ترین پنالتی ای که به عمرم دیدم رقم می خورد....پنالتی نهم!!!بلاخره آلمان برنده می شود....من..تو ...جمی و پسرعمو وسطی چیغ زنان کافه را روی سرمان می گذاریم....آلمان راه می یابد به نیمه نهایی...ای وای آلمان...

                            *****************************************

روی بام شهر ایستاده ایم....خندان پاسپورتم را می گیری و روی صفحه اش دست می کشی....میگویی : من هم میام.....من به چراغ های شهری که سی و اندی سال در آن زیسته ام می نگرم....و از ته دل دعا می کنم زندگی با من و تومهربان باشد...که ما را از هم نگیرد....نگیرد....نگیرد..نگیرد....


 
 
Inception
نویسنده : faraneh - ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٤/۳
 

در ویکی پدیا آمده است سی وسه یک عدد طبیعی بعد از سی ودو و قبل از سی و چهار است.

ولی من آن را سعی می کنم،سی و سه پلی ببینم برای رسیدن به آنجایی که دلم می خواهد باشم.ترجیح میدهم بالاترین مقام ماسونری باشم با سی و سه ام تا مسیح که در سی و سه سالگی به صلیب کشیده شد .

ها ها !از چه میگویم...وقتی تمام اعداد برای من یکسانند و هیچ وقت این فرانه بزرگ نمی شود که نمی شود!!!

                                             ×××××××××××××××

گفت :عزیزم تولدت مبارک!

لبخند زنان جواب داد: ممنون!سی و دو سالگی قشنگی رو در کنار تو گذروندم!


 
 
our Hidden Lives
نویسنده : faraneh - ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۳/٢٥
 

رو به رو من که در درمانگاه می نشیند آنجور که دستهایش را در هم حلقه می کند..آنطور پریشان که نگاهم می کند ...بدون کوچکترین معاینه ای کراتریاهای یک مریض عصبی که احتمالا چیزی را سوماتیزه کرده است،پر می کند.

باید احتمالا هم سن و سال من باشد،از دردی شکایت دارد که برخلاف تصور خودش هیچ شباهتی به درد قلبی ندارد.

می پرسم :مطمئنی اتفاق جدیدی نیفتاده ؟؟

- راستش چرا....می دونید خانم دکتر...نمی دونم چرا این طوری هستم...الان بعد سالها اون خونه ای که همیشه آرزو داشتم با شوهرم خریدیم...اونوقت اینقدر الان همه چیز خوب هست که باورم نمیشه...هی باخودم فک می کنم:نکنه آخر عمرم رسیده ..فردا قراره بمیرم!که همه چیز اینقدر عالی هست...مگه میشه؟؟مگه داریم که همه چیز اینقدر عالی پیش بره ...یک بار دیگه هم شب بعله برونم این طور شده بودم..اونموقع هم باورم نمیشد، دارم با پسری که اینقدر خوبه ازدواج می کنم...

چند لحظه ای تماشاش کردم...انگار که صاحب قدر نشناس تمام خوشبختی های دنیا مقابلم نشسته بود ..و قبل این که درگیری اخلاقی با خودم پیدا کنم که خفش کنم یا نه...یاد حرف همیشگی یار دبستانی می افتم :پس از هر عرشی یک فرش هست!!

به زندگی پشت سرم نگاه کردم...زندگی ای که واقعا در خیلی موارد بعد از یک عرش لذت بخش ،فرش های انچنانی برایم گشوده بود...

اما خب که چه؟

چرا باید وقتی آنقدر خوشبخت هستی که زندگی هنوز به تو عرش هایی هدیه کند..و از آن مهم تر و ریشه ای تر هنوز آنقدر خوشبخت هستی که عرش هایی برای تو لذت بخش هستند...درست در لحظه اوج گرفتن ،به جای با تمام وجود در لحظه پروازبودن، به فرود آخرش فک کنی؟؟؟آیا این درد های گذشته و این آینده مطلوب لعنتی ارزش این همه را داشته اند؟؟؟این همه رنجی که می بردیم و می بریم؟؟

به صفحه سفید دفترچه اش دست می کشم ....و تو چشماش مستقیم نگاه می کنم:

هیچ می دونی هر طوری فک کنی همین طور میشه؟؟اینو می خوای ؟؟

- نه!!!

-پس چرا به چیزی که نمی خوای بشه، فک میکنی؟؟

این سئوال ،سئوال خودم هم از خودم بود!


 
 
← صفحه بعد