*ایرمان*

لطفا صندلی های خود را ترک نکنید!
نویسنده : faraneh - ساعت ۱:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۳۱
 

دفتر خاطرات سال 81 ام را ورق می زنم.

آرزوهای آن روزهایم را می خوانم.ذوقی که برای رفتن به دانشگاه داشتم.درس هایی که در کتابخانه با الف و گاهی هم با ب کنار بخاری خراب اتاق کنکوری هایشان میخواندم.حسرت گواهی نامه رانندگی ای که منتهای جاده استقلال من به شمار می رفت.هر صفحه چند تا درصد نوشتم و کنارش هم با تفسیر توضیح دادم فلانی با زیست این قدر درصد.. ریاضی فلان درصد... شیمی بهمان درصد پزشکی ال یا دارو بل قبول شده.از شب کنکور نوشتم..از ل دوستم که اون شب به زور ساعت هفت شب منو از خونه بیرون کشید و از کتابهایم جدایم کرد.از صدای نون و دلقک اصفهانی که از مغازه ها به گوش می رسید نوشتم.از صبح کنکور گفتم از هم کلاسی هایی که به زحمت در حال حاضر چهر ه هایشان را به خاطر می آورم.از نذرم که قبل از جلسه کنکور برای بار صدم زیر لب با خود تکرار کرده بودم.از دعاهایی که لحظه برداشتن ورقه ام از روی زمین برای خودم و درخت گلابی روانه آسمان ها کرده بودم.از عصر روز کنکور نوشتم...با س اولین خیابون گردی بی دغدغه مان...دیگر کسی نبود بگوید:بچه بشین درس بخون بعد کنکور هر کار خواستی کن!...از روز نتایج گفتم...و منی که مثل جک تایتانیک فکر میکردم از حالا به بعد پادشاه دنیا هستم...از مادر بزرگم که با کارنامه من به دنیایی فخر می فروخت....از منی گفتم که نمی دانست دیگر از زندگی چه میخواهد؟؟

دفتر خاطرات سال 82 را بر میدارم.

اردو نمایشگاه کتاب...اولین اردو دانشگاهیم...پنجره باز اتوبوس..بوی عطر اسکادا..بادی که از میان موهایم و دستانی که دیسک منی را نگه داشته بودند رد می شد و از شدت تپش قلبی که عاشقانه می تپید و بویزن گوش می داد نمی توانست چیزی کم کند.

از لبخندی نوشتم که به قول جورج مایکل مثل لبخند مسیح به کودکی بود.از شانه ای که مثل بریدا پائولو کوئلیو نقطه نورانی ای نداشت اما هم پای شانه من در تمام سرزمین هایی که کلمات قادر به وصفشان نبودند می آمد...از تولد خوابگاهیم نوشتم...همونی که س هم اتاقی ترم یک ام کیک قرمز رنگی را در یخچال پنهان کرده بود....و ف، هم اتاقی بی ملاحظه ام تمام زحماتش را با باز کردن در یخچال به باد داد...همون تولدی که الان به سختی اسم تمامی شرکت کنندگانش را به خاطر می آورم...

از قرارهای دسته جمعی نوشتم...از شعر خواندن های گروهی در کوچه های مهتابی شب های گرم و پر التهاب تابستان...از کوله آبی آسمانی ام که هدیه تولدم از س و میم بود...از کیک خوردن های بدون چنگال...از بحث های مثلا فلسفی ...

از ش و خودم در طبقه بالا و تاریک آن کافی شاپ نوشته ام وقتی زمان را در میان حرفها و خنده هایمان آنقدر گم کرده بودیم  که در انتها با یک یادداشت داخل یک سینی مواجه شدیم:مشتری گرامی وقت شما به پایان رسیده است!!!

داستانها نوشته ام...از ل که مادر خرج اتاق خوابگاهیمان بود و از دل آن (پول کلی)ها یک عالم تفریحات مفرح استخراج میکرد...از اجاره سی دی پلیر روز تعطیل تا خربزه و تخمه های شب امتحان...از س و سر به هوایی هایش نوشتم...از میم که برای بیدار شدن نیاز به تلنگر داشت...از عاشقانه هایمان نوشتم...از بزم های خوابگاهیمان...از دلتنگی هایی که کنار صدای بارون و فرنگیس سیاوش قمیشی دست و پا می زدند...از نفس هایی که در هوای انتظار صدای زنگ تلفنی کشیده میشد... 

و همین طور دفتر خاطرات ها را ورق می زنم ....

 با هر دفتری که ورق میزنم...تصویر میزی جلو چشمانم نقش می بندد...آدم هایی که زمانی دوست داشتم...آدم هایی که با آنها گاه گریستم...گاه خندیدم...گاه به واسطه اشتراکی به هم رسیده ایم و حتی تصور یک روز زندگی بدون بعضی هایشان برایم غیر ممکن بوده است..همه شان دور آن میز نشسته اند و درست زمانی که دست هرکدامشان را می خواهم بفشارم یکی یکی پودر می شوند...و مثل مجسمه ای شنی در مقابلم فرو می ریزند و صندلی ها یکی بعد از دیگری خالی می شوند.

ل سالهاست فرانسه رفته است.هنوز برایم عزیز هست اما دیگر همسایه و هم مدسه ایم نیست که هر روز صدایش را بشنوم و بدانم روزش را چگونه گذرانده است.

با س سه سالی هست که حتی یک کلمه هم صحبت نکردم. دوستی سیزده سالمان را سه سال پیش در یک زنبیل گذاشت و مفت فروخت.

شانه ای که بسیار دوستش داشتم حال بیشتر از نگاتیو نخ نمایی از گذشته نیست.

8 سالی هست که نمی دانم چگونه توانسته ام سال را بدون مادربزرگ تحویل کنم.

س هم اتاقی ای که یک روزی در فکر سورپرایز من بود حالا دو کوچه پایین تر از خانه ما مطب دارد و حتی زورش می آید بپرسد:چطوری؟

دو سال پیش فهمیدم ش و من کاملا در دو عالم متفاوت سیر می کنیم و فاصله عقیده هایمان به علاوه شهرهایمان شروعی شد برای دوری ما دو نفر از هم.

وووووو کوله ام سنگین قصه رفتن هاست.

 آنقدر رفته اند که  به وضوح می بینم تمام یک دهه گذشته زندگیم سرگرم زدودن خود از این رفتن ها بوده ام...عادی شده است امروز صبح بیدار شوم و دریابم او هم دیگر نیست...او هم خاطره ای شد...دیگر یاد گرفتم همان لحظه که هستند دوستشان بدارم و خطی از امروز به فردا نکشم حتی اگر بی نهایت دلم بخواهد.

در این میان نمی توانم وصف کنم شادیم را از آن انگشت شمار صندلی هایی که از دیروز تا هنوز برایم پر باقی مانده اند.یک عکس نشده اند...هنوز حضورند....گرمند...لمس می شوند...لمسم می کنند...کنار نفس های من نفس می کشند...حسرت حرف ناگفته ای نیستند... تمام نا گفته ها را بدون آن که گفته باشم خود از چشمانم همیشه خوانده اند...بهتر از خودم مرا شناخته اند....گاه با من باور می کنند...گاه با من می شکنند...شانه اند...رنگین کمان لبخندی هستند و نوید خطی که شاید بلاخره تا آخر دنیا کشیده شود...

کسانی که هر چه هم خودم را به کوچه دیگری ببرم باز هم تکرار این صدایند:لطفا صندلی های خود را ترک نکنید....هرگز!


 
 
Road to Perdition
نویسنده : faraneh - ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٥
 

آخرش این سناریو تکراری ای که هیچ کس تحویلش نگرفت به فاجعه ای که همیشه قابل پیش بینی بود،انجامید!!!!!

************

موبایلمو جواب میدم.مهر کوچک هست.

_فهمیدی چی شده؟؟

همین طور که درگیر شونه کردن موهام و باز کردن یکی از گره هایش هستم میگم:نه!چی شده؟؟

-کیخسروی بیچاره مرده.

سعی می کنم از بین توالی هزاران فامیل در ذهنم صاحب این فامیل پیدا کنم.

-کدوم کیخسروی؟

-کیخسروی رزیدنت که می شناسی؟

و یک دفعه دوزاریم می افتد.

-آها اون پسره که تو روان با ما اینترن بود.خیلی هم تند و بی ملاحظه حرف می زد.

بعد یک دفعه ساکت میشم...

_اون که....؟

-نه.برادرش که 85 ای بود...اون طفلی کریمه کنگو از مریض گرفته فوت کرده.تازه فاویسم هم داشته.

من و مهر کوچک هر دو ساکت می شیم.

فلش بک می زنیم به تابستون 88 که اینترن داخلی بودیم.یک مریض با شکایت هموپتزی بستری شده بود.یک رزیدنت داشتیم که فقط یاد داشت دستور بده و حتی زورش می اومد اوردر بذاره و همیشه ما رو می فرستاد پی طب اورژانسی ها که اونا بیان مریض ببینند و اوردر بگذارند.هر دو دقیقه می گفت علایم حیاتی این مریض چی هست؟؟هنوز تا می خواستیم جواب بدیم می گفت ان جی اون مریض چی شد؟؟

خلاصه اون روز هم با همین سرکار خانم کشیک بودیم.و یادمه که یکی از اوردر هایی که صد بار تکرار کرد نگاه کردن ته حلق اون مریض بود.مهر کوچک هم طفلی با کله و آبسلانگ رفت تو دهن مریض.بعدش که شرح حال دقیق تر گرفتیم دیدیم مریض تو کشتارگاه کار میکند.و بعد هم مریض ایزوله شد و اخرش هم تایید شد که تب زیبا و برومند کریمه کنگو دارد.

یکم قبل تر از این قضیه هم منو با کله فرستادند تو دهن مریض مشکوک به آنفولانزا خوکی و این قصه برای همه ما بارها و بارها در دوره اینترنی پیش اومد.انگار جون اینترن مفت بود و فقط جون پرستار و سرپرستار و رزیدنت و اتند ارزش داشت.

همیشه در طی این سالها هر وقت یاد اون خاطرات می افتادم می گفتم خوب اگر واقعا اون مریضی های  وحشتناک را می گرفتیم چی؟؟؟

امروز جوابشو فهمیدم.

اگر می مردیم به پدر و مادرهامون بابت این که فرزندشون در راه علم کشته شده تبریک می گفتند و بعد هم واسه این که زیاد غصه نخورند یک جا قبر مجانی هم لطف می کردند!!!

و از فردا سناریو تکراری... باز هزاران و هزاران بار دیگر تکرار می شد و این فاجعه ها هم فقط به صورت یک خط فاصله کوتاه بین سطور این سناریو ها باقی می ماندند.خط فاصله ای به قدر جاده زندگی یک انسان...یک طبیب ..یک فرزند...که در راه آموختن به نابودی رسید و هرگز بعد او،تغییری هم ایجاد نشد.

 

 


 
 
Doubt
نویسنده : faraneh - ساعت ٢:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٢
 

و بلاخره آخرین روز طرح...

*******

مثل آدمی هستم که نزدیک یک در ایستاده ...یک جمعیت بزرگ دستشو می کشند و نمیذارند از اون در خارج شه...از یک طرف هم چند نفری هستند که به بیرون هلش میدند....و در این میانه رها ایم آرزوست.....

*************

آقا ب سرپرستار زودتر از همه از راه میرسد.کشیک نیست و میدونم که امروز عازم سفر هست.همین طور متحیر نگاهش میکنم برایم سئوال هست که در اورژانس این موقع چه می کند؟ که خودش جواب میدهد:اومدم با شما خداحافظی کنم!

کمی بعدتر آقا نگهبان دو بسته کلوچه رو میز اتاق پزشک میگذارد و صدام میزند که شیفتش تموم شده و اینا سر راهی هست و تشکر و خداحافظی.

خیلی زحمت می کشم که اشک نریزم وقتی خانم میم خدمات که همیشه زحمت شتشو روپوش های سفید من را میکشید،بغلم میکند ...وقتی بغض کرده پیشونیم را می بوسد.. همه وجودم را جمع می کنم تا بغض من نشکند.

خانم ص پرستار آخر شیفت به عنوان اولین نفر در بیمارستان خبر ازدواجش را  به من میدهد و دعوتم میکند که حتما برای مراسمش باشم و یک جورایی خداحافظی نمی کند.

خانم ف پرستار هم شوهرش را با یک بسته هدیه بزرگ بنفش رنگ که رویش یک شاخه گل رز قرمز چسبانده پیش من فرستاده..تا یادگاری ازشون داشته باشم.

خانم ن پرستار هم آخر شب با یک بسته شکلات از راه میرسد و بلاخره سرو کله آقا ن پرستار هم با یک تابلو ون یکاد بزرگ پیدا می شود...هیچ کدوم کشیک نیستند.همه اومدند تا فقط بگند:خدا حافظ!

و من نمی دونم چقدر جنگ درونم از بیرونم پیداست...این همه محبت یک طرف و دکتر خ و جناب جراحی که اوردرهای من را تند تند خط میزند و تنها یک اوردر خودش میگذارد:(اوردرهای فوق اجرا نشود)یا صداشو میگذارد روی سرش و خط و نشون میکشد طرف دیگر...عذابم می دهند...این که درست لحظه ای که حس می کنم دلم تنگ می شود برای این اورژانس نوساز...با اون سه خط مسخره سبزش که هیچ وقت نفهمیدیم به یک مریض بگوییم کدام سبز را دنبال کند تا به مقصد برسد...برای حیاطی که بارها درونش قدم زدم...تسبیح انداختم...دعا کردم...گاه گریستم ...گاه با حسرت روشنایی خیابان مقابل بیمارستان را از میان نرده هایش دنبال کردم...برای آبدار خانه اش با غذاهایی که هرگز نتوانستیم بخوریم و به تخم مرغ پناه بردیم...چایی های پر رنگش..افطارهایش...تلویزیونش...برای استیشنی که مقر تصمیمات بود...با سه صندلیش که همیشه کم بودند...با چک نویس هایش...با اون گلدون بزرگ روز پرستارش که اهدایی رئیس بیمارستان سابق هست...با شوخی هایش..با کشو مخدرهایش که همیشه یا مایه دردسر بود یا خنده...با آثار مهر های مختلف تمام پرستاران و پزشکان فعلی و قبلی...برای حتی مریض های پرتوقعم..پیرمردی که وسواس فشار دارد و آخرش همیشه باید فشار 14 اش را 12 اعلام کنم تا برود....برای خانم الف که تمام کشیک های من یا زنگ میزند یا حضوری می آید و من برایش درمان سیتالوپرام را به خاطر وسواس فراوان شروع کردم..آقای جوانی که گرفتار سندرم آه!!!هست و من بارها بهش تاکید کردم خود به خود بهبود می یابد و واقعا هم مشکلش کمتر از سابق شده است...آره درست همون لحظه کسی مثل جراح محترم داد می کشد ..اوردر خط میزند...تهدید می کند و  همه دلتنگی های قشنگ دیروزها را پودر می کند و جایش را آرزو رفتن و دیگر ندیدن می گیرد....آرزو به قول مردم محل طرح:طی شدن*!...

********************

بلاخره صبحی که 16 ماه انتظارش را می کشیدم رسید...آقا ه پذیرش نان محلی تازه گرفته است با پنیر و گوجه فرنگی و خودش می گوید:اینم از اخرین صبحانه با خانم دکتر.همه پرستارها هستند.آقا نگهبانی هم یک عکس آورده که مربوط به روز سیزده پارسال هست...روزهای اوایل طرحم...سیزده ای که در حیاط بیمارستان با چایی آتیشی به در کردیم!عکسو رو لپ تاپم می ریزم.آقا س طبق معمول همه را دست می اندازد.و آخرش به من می گوید:(واقعا دارید میرید خانم دکتر؟شما تنها خانم پزشکی بودید که باهاش هیچ وقت دعوام نشد.)خانم میم نگران نوزادش هست.خانم ک بغض کرده گوشه ای نشسته....و بلاخره به آخرین آرزو ام نیز می رسم...این که یک روز صبح وقتی کسی ازم کشیک تحویل نگرفت رها کنم،برم و دیگه چوب بی نظمی های بیمارستان و مدیرتشو نخورم!!!

به تاکسی زنگ می زنم.به عنوان آخرین مریض یک آقا سرماخورده ویزیت می کنم.و بعد با تمام اون جعبه های هدیه و روپوش سفیدم سوار تاکسی می شم....هنوز کسی برای تحویل کشیک نیومده...مهم نیست...مهم صف آدم هایی هست که از جلو در اورژانس برام دست تکون میدند و آقا س که تو این لحظه آخر میگه:خیالتون راحت باشه برگه خداحافظیتونو اونقدر محکم رو برد بخش جراحی می زنم که دکتر جراح هم نتونه پاره اش کنه!

******************

تو پانسیون جای سوزن انداختن نیست.یک جعبه بزرگ از مغازه سر کوچه گرفتم جهت جمع کردن وسایلم.از دیشب تا حالا جرات نکرده بودم هدایا باز کنم.میترسیدم حالم بدتر از اینی که هست بشه.یکی یکی شروع به باز کردن می کنم.که صدای زنگ در می شنوم.در باز میکنم.خانم ک پرستار هست...همون پرستار تپل و مهربون اما بی نهایت کند...اونقدر که تو سی پی آر آخر موقع تقسیم وظایف فقط تونستم بهش یک مسئولیت بسپارم:مسئول چست لید!!!!که بماند وقتی مریض آوردند چطوری روی مریض شیرجه زد که چست لید ها رو بچسباند که البته همونا هم اشتباه زد!!!

اجازه میگیرد تا وارد پانسیون شود.بعد از زیر چادرش یک بسته کوچیک کادو شده که روش یک کارت چسبونده در می آورد و رو به من میگیرد.

جا خوردم...بسته رو ازش میگیرم.بعد یک دفعه خودشو با گریه تو بغل من می اندازد و میگوید:تو زندگیم هر کس و هر چی رو دوست داشتم خدا ازم گرفت!

بلاخره این بغضی که از دیشب باهاش کلنجار میرفتم،شکست.....

*****************

هوا گرم هست...آفتاب تو چشمام می خورد و اذیتم میکند.مسئول فروش بلیت اتوبوس می پرسد:خانم دکتر توت خشک فشار خون بالا میبرد؟

میگم:نه!بیشتر قند رو بالا میبرد!!!!

بعد قبل از این که توجیهات همیشگی بشنوم که پس چرا مادربزرگم توت خشک میخورد ال می شد مادر زنم اون روز گفته توت فلان هست...چمدونمو بر میدارم و سمت اتوبوس میرم....فکر میکردم روزی که این داستان تمام شود خوشحالم...اما امروز هیچ حس خوشحالی ای ندارم.از یک نفر برای گذاشتن جعبه ام داخل بار کمک میگیرم که ناگهان یک ماشین با سرعت جلو من ترمز میکند....و جناب خواسگار 115 از ماشین پیاده می شود و سمت من می آید.

نفس نفس زنان میگه:خانم دکتر ...فقط خواستم عذر خواهی کنم بابت مسئله مطرح شده و اگر جسارتی شد.من نمی خوام منم جز خاطرات بد شما از این شهر باشم...

میخندم و حرفشو قطع می کنم:نه جز خاطرات بد نیستید!مخصوصا با اون مریض هایی که نصف شب می آوردید و عشاق دیازپام و سیتالوپرام خورده و صد البته  دوستان موتوری تروما سر و گردن!

چند لحظه ای خشکش میزند...بعد هم لبخند زنان جواب می دهد:(چه خوب که از من ناراحت نیستید...اشتباه نکرده بودم..شما همین طوری هستید که فکر میکردم)

برام آرزو موفقیت در امتحان تخصص میکند و بعد اون سمت ماشینش می رود ..من هم سمت اتوبوس...

و قصه شهر محل طرح با حرکت اتوبوس به انتها می رسد...

×××××××××××××××××

باغبانی پیرم که به غیر از گل ها از همه دلگیرم...

کوله ام غرق غم هست...

آدم خوب کم هست...

عده ای بی خرذنذ...

عدهای کور و کرند...

دلم از این همه بد می گیرد..

و چه خوب

آدمی

راه رفتن

می گیرد...

خدا رو شکر که آدمای خوب این قصه بیشتر از بی خرد و کور و کرش بودند!!!

                                    ***********************

تو اتوبوس که نشستم فکر میکنم به جناب جراح...و یکی دو نفر دیگه ای غیر از اون که در طول زندگیم... می دونم از من متنفر بودند یا هستند.آدم هایی که یک زمانی جز دوستان و همکاران خوب من بودند و بعد یک دفعه به خاطر دست به دست دادن یک سری اتفاقات و ایجاد یک سری سو تفاهمات روابطشون با من کاملا ویران شد.آدم هایی که دیگه حاضر نشدند حتی یک بار دیگه به من گوش بدند و همه چیز از چشم من دیدند و خودشون کاملا پاک و مبرا از هر اتهامی احساس کردند.مثلا همین جناب جراح حتی یک بار پیش خودش فکر نکرد چرا من اون اس ام اس به دوستم می خواستم بزنم؟؟آیا دلیلی به جز بداخلاقی وحشتناکش داشت؟؟

 وقتی درست تر فکر می کنم می بینم دلیل تقریبا 99 درصد این اختلافات آزار دهنده سو’تفاهم و عدم دیدن اشکالات خود بوده است.این که دیگری مقصر بدونی قاعدتا ساده تر از مقصر دونستن خودت حتی به اندازه اندکی هست.

کاری به این روابط سوخته ندارم _البته برای جناب جراح قبل از رفتن آشی در جواب بی ادبی هایش پختم آنچنان!!!_چیزی که ذهن منو این روزها درگیر کرده است این هست که من از چند نفر به خاطر سو’تفاهم یا ندیدن اشکالات خودم متنفرم؟؟؟من چشمهام و گوش هایم را بر روی چند نفر به اشتباه بستم و نخواستم دیگر بیشتر بدانم؟؟؟من دیوارهای چند تا رابطه را به اشتباه فقط بر سر یک نفر ویران کردم و خودم را پاک و مبرا دانسته ام؟من چند بار بی انصافانه برخورد کرده ام؟؟؟چند بار خودم را فقط قربانی دانسته ام؟؟؟جدی چند بار؟؟؟

×(طی شد )در گویش مردمان شهر محل طرح یعنی:تمام شد.


 
 
Legends of the Fall
نویسنده : faraneh - ساعت ٦:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۱
 

وقتی چشمم به قد و قواره علیرضا کوچک با اون کفش های چهارخونه آبی سفیدش و  توت فرنگی های رویش ، می افتد انگار اندازه قد کشیدن خودم را در این 14ماه اخیر می بینم...یادم میاد اولین روزهای  کشیکم در این بیمارستان بود که برای اولین بار این موجود کوچولو را دیدم.تازه دو روز بود به دنیا آمده بود.و متخصص اطفال آن زمانمان اوردر گذاشته بود: بعد از ویزیت پزشک اورژانس در صورت صلاحدید مرخص هست.

یادمه آقا ن پذیرش اومد دنبالم که خانم دکتر نگاهی به پسرم بندازید که اگر خوب هست ببریمش.

و من بعد از یک سال از گذشت بخش اینترنی اطفال..دوباره به دیدار یک کوچولو صورتی  که با طمانینه از سینه مادرش شیر می خورد...شتافتم

و حالا همون کوچولو عشوه گر دیروز جلو من ایستاده و بال بال می زند که قدمی بردارد.چشماش از حساسیت بهاره قرمز شدند و با اون لپ های کشیدنی و آویزون من را متحیر مینگرد.منی که خاطره ای از او را برای همیشه با خود خواهم برد که هرگز خودش نه آن را و نه من را  به خاطر خواهد آورد.منی که سن طبابتم برابر سن اوست.

×××××××××××××××××

دوست هلندی راست میگفت که هفته های آخر طرح خیلی خاص خواهند گذشت...ولی فکر نمی کردم این خاص بودن به این شدت باشد!

فکر می کردم خاص بودن فقط برای خودم و زمانی هست که تصمیم میگیرم برای اولین بار خیابون اصلی شهر را تا آخر آخرش پیاده بروم...یا از کوچه های قدیمی اش با دوست جدید طرحی عکس بگیرم....یا برای آخرین بارها نان فتیر تازه بخرم.

اما....خاص های بیشتری در انتظارم بودند...خاص های خوب و بد

×××××××××××××××××

به خیلی از مریض هام روم نمی شه بگم من دیگه از ماه بعد نیستم.وقتی میگند این آزمایش میدیم و جوابشو هفته بعد میاریم پیش خودتون ...فقط سکوت میکنم.

                                    ×××××××××××××××××××

تو صف نانوایی ایستادم.میگم:دو تا نون.شاگرد مغازه دو تا نون دستم میده...صاحب مغازه میگه:نه اونا نه!.. نون ها رو پس میگیرد و دو تا نون جدید و برشته تر می دهد زیر لب هم به شاگردش می گوید:خانم دکتر هستند!

و من باز درگیر همان جدال همیشگی می شوم:دوست داشتنی های این شهر...دوست نداشتنی های این شهر

××××××××××××××××××××

خوابم حسابی...موبایلم یک سره زنگ میزند...یک شماره ناشناس هست..تودلم میگم لابد همکار استخدامی هست که تصمیم دارد باز یک شیفت حواله من کند و از اونجایی که میدونه شماره خودشو معمولا جواب نمی دم از یک شماره دیگه تماس گرفته!که می بینم اس ام اس اومد:خانم فلانی (دکتر هم  نه!اینجا کلا به خانم دکتر ها عادت ندارند دکتر بگند!)گوشی رو بردارید خواهر همکارتون آقا فلانی 115 هستم.(نمی دونم از کی دوستان 115 شدند همکار ما!!!)

متعجب میپرسم:اتفاقی افتاده؟

زنگ میزند...میگه:راستش ما از نجابت شما خوشمون اومد واسه امر خیر.....

هم دهنم باز مونده از اعتماد به نفس دوستان 115 که خواستگاری از دکتر میکنند و تاکید دارند هر چه هم وقت بخوام جهت فکر کردن به من می دهند!!!!..هم هر دفعه این کلمه (نجابت) را تکرار میکند خندم میگیرد...یاد مانتو کوتاهم و مقنعه ای که برای خودش شناور هست می افتم!

                                          ××××××××××××××××××

آقا ن پرستار در تمام کشیک ها بغل دست من می نشیند و یک سره از مزایا بیمارستان میگوید و این که چقدر خوب میشود اینجا قرارداد بست و به خاطر محیط آرامش درس خواند و رادیولوژیست شد!و یک روز وقتی می بیند نخیر..من از خر شیطون پایین بیا نیستم.همین طوری که رو به رویم در آبدارخونه  نشسته مثل تمام شیفت های عصر 14 ماه گذشته و چایی دم کرده بچه های خدمات سر می کشیم ..یک دفعه می بینم بغض کرده به من می گوید:متنفرم از این که تمام کسایی که بهشون عادت کردی و باهاشون کار کردی یکی یکی میرند...تا میام حرفی بزنم میگه:نگید چیزی خانم دکتر.و لیوان آبیشو رو میز میذاره و از اتاق میره بیرون.

××××××××××××××××××××××

خانم ن پرستار که طرح خودش هم همین ماه تمام می شود چندین بار زنگ میزند که بریم بیرون و آخرش هم یکی از شب های آف من ساعت یازده شب با همسر گرامش جلو در پانسیون ظاهر می شوند که:بریم بستنی؟؟؟

و من متحیر می پرسم:این موقع شب اینجا مگه بستنی فروشی باز هست؟

و می رویم و می بینم ...نه تنها باز هست بلکه سوبله هم جلویش ملت پارک کرده اند!!!با خودم میگم تمام شبهایی که من به خیال این که( همه خوابند و من فقط بیدار) سیر می کردم...یک خیابون اونورتر چه جمعیتی بستنی می خوردند!!!

خانم ن همین طوری که بستنی قیفی اش را گاز میزند به من می گوید:راستی خانم دکتر عکس یادگاری فراموش نکنید ها!

                                    ×××××××××××××××××××××

خانم ک پرستار جدید اورژانس هست....یک خانم مجرد توپول حدودا 37-38 ساله که از سال 5سال پیش کار نکرده است.خانم ک زیاد از یک سمت اورژانس به سمت دیگر می دود اما معمولا این دویدن ها بی حاصل هست!وقتی خانم ک کشیک هست سیل مریض ناراضی ای هست که سر من میریزد و گاها خودم باید وارد عمل شوم و کمربه همت در اتاق تزریقات ببندم.خانم ک را نمی شود دعوا کرد چون با کوچکترین دعوایی آنچنان اشک می ریزد که از خودت بیزار می شوی و حس می کنی چقدر آدم بدی هستی!خانم ک پشتکارش زیاد هست گاها تا ساعت ها بعد از اتمام کشیکش بیمارستان می ماند.با این که از دست کند کاری ها و خرابکاری هایش درونم حرص می خورم اما سعی میکنم برخورد تندی باهاش  نداشته باشم.و حتی به شوخی اسمش را پیش خودم: (آرام جانم) گذاشته ام.راستش اونقدر با انگیزه هست که دلم نمی آید تو ذوقش بزنم.یک روز که بعد از مدتها سر کشیکهایم باز گشته ام و در حال هوای خودم هستم میبینم بدو بدو سمت من می آید.می پرسم:اتفاقی افتاده خانم ک؟ نفس نفس زنان مشتشو باز می کند و یک مشت شکلات تو دست من میریزد و بعد هم می گوید:اینا شکلات های روز پرستار هست من سهم شما هم که نبودید نگه داشتم.

مبهوت خشکم زده...بعد هم می پرسد:خانم دکتر قرصی هست که بخورم هم انرژیمو دو برابر کنه.. هم تواناییمو قدر بقیه.. هم این که چاقم نکنه!؟؟؟

و من از خلال چشم هاش به روح پاک و کودکانه اش لبخند میزنم...

                                         ×××××××××××××××××××××××

خیلی ساده به این نتیجه رسیدم که  با یک قشر هرگز نمی تونم به مدت طولانی کار یا دوستی کنم....و اونم قشر دوستان خود شیفته جراح هست که هر چی هم دوستشون داشته باشی و براشون احترام قائل باشی بلاخره یک جایی اونقدر اذیتت میکنند که صدات در میاد.و فاجعه کبری هم از همین نقطه.. دقیقا... شروع می شود.

روزهای اولی که جناب جراح به بیمارستان ما آمده بود را قشنگ به خاطر دارم.اون موقع جناب جراح برای من یک الگو حرفه ای تمام عیار بود.انگار از وسط سریال پرستاران یا گریز آناتومی کشونده بودنش بیرون و گذاشته بودنش وسط بیمارستان درجه سه ما!اون موقع آقا جراح همه کادر درمانی خانم را بانو صدا میکرد.تمام پیرمرد..پیرزن ها رو خودش بغل میکرد اتاق عمل میبرد و باز تو بغل خودش اونارو به بخش بر میگردوند.وقتی شرح حال می گرفت و معاینه میکرد من که حسابی مشعوف می شدم.اول کامل خودشو معرفی میکرد بعد دستاشو گرم می کرد و و و و

اما به مرور زمان هر ماه از ماه قبل اخلاق آقا جراح بدتر شد.کم کم سر پرستارها داد می کشید...بعد نوبت مترون شد...بعد راننده ..بعد مریض ها...یک سری از پرستارها به خاطر رفتار دکتر انصراف نوشتند.با متخصص داخلی سر این که مریض باید در سرویس داخلی یا جراحی برود دوئل کرد...با ارتوپد شهر مجاور بر سر این که مریض های ارتوپدی را خودش درمان میکرد چپ افتاد...و من دیگه نه بانو بودم...نه خانم دکتر...نه دکتر...فقط به سبک دوران مدرسه یک فامیل خالی بودم!از صبح تا عصر بداخلاقی دکتر در حد بی نهایت بود و بعد از یک پیک بداخلاقی عظیم در عصر تا آخر شب کم کم اخلاقش خوب میشد و امکان داشت شب برای همه جک بخواند و مریض ها هم نازتراپی کند..با تمام اینا براش احترام قائل بودم و ممنون از چیزهایی که به من لا به لای مریض هایش یاد می داد... اگر چه بارها حس ناخوشایند بازگشت به اکسترنی یا اینترنی به سراغم می آمد.تا این که کشیک قبلی پیرمردی اومده بود با درد شکم و یبوست از یک هفته قبل.هر چه کردم درد حاج آقا خوب نشد.شک کردم به انسداد و برای مریض پرونده تشکیل دادم.جناب جراح آخر شب اومد و کلی از دست من شاکی شد که چرا برای این مریض پرونده تشکیل دادم.گویا پیرمرد با تشخیص ولولوس 5 شب پیش با کلی دعوا که به رئیس دانشگاه هم کشیده بوداعزام شده بود و جراح بیمارستان محل اعزام هم حاضر به جراحی نشده بود!...جناب جراح عصبانی بودند که من نباید مریض نگه می داشتم و باید به همون جایی می فرستادم که کولونسکوپ دارند و حاضر به جراحی نیستند.وقتی گفتم:خوب من باید از کجا این داستانارو می دونستم ؟وقتی هیچ مدرکی هم همراهش نیست.گفت باید می پرسیدم!!!! و البته نگفتند ازکی؟ و همین طور نگفتند:مریض با تندرنس شدید، چطوری با مسئولیت خودم مرخص باید میکردم؟؟؟ بعد از اون نوبت صبح روز بعدبود که یک مریض تصادفی تروما سر آوردند.وضعیت جالبی نداشت و به نظر من جی سی اس اش رو به کاهش بود. به دکتر زنگ زدم و یک ساعت طول کشید تا اومد و تمام یک ساعت مثل سیر و سرکه جوشیدم تا آقا دکتر تشریف اوردند و وقتی هم اومدند من جلو رفتم و گفتم:سلام آقا دکتر صبحتون.....  که یک دفعه در اتاق سی پی آر محکم روی من بست!!

و صدای دادو بیدادش را سر مریض شنیدم.این قدر ترسناک شده بود که من شکل دراکولا می دیدمش و ترجیح دادم اصلا دورش نباشم. رفتم اتاق رست و به دوستم اس ام اس زدم: خانم فلانی واقعا جهاد میکنه باهاش میسازه.خدا رو شکر که من دارم میرم.

و وقتی دکمه سند را زدم تازه فهمیدم چه خرابکاری بدی کردم.عرق سرد رو تنم نشست و حالت تهوع پیدا کردم.اس ام اس اشتباهی برای خود فلانی فرستاده بودم...فلانی هم  خود جراح محترم بود که صدای داد و بیدادش را هنوز از اورژانس  میشنیدم.

                                      ×××××××××××××××××××

تمام روز غصه اس ام اس اشتباهی خوردم و اونقدر تو اتاق رست موندم تا جناب جراح رفت و بعد اومدم بیرون.کاش به جای 5 روز دیگه امروز طرحم تموم میشد.حالا چطوری  باهاش در این سه کشیک مونده مواجه بشم.به سرپرستارمون که از مورد اعتمادترین افراد بیمارستان هست قضیه رو گفتم و راستش جوابی که داد خیلی حالمو بهتر کرد:خانم دکتر شما حقیقت گفتید...اخلاقش واقعا بد هست  با همه و برخوردش با شما هم امروز درست نبود....اون باید متاسف باشه نه شما...تازه بهتون قول میدم من و تمام بچه های پرستار پشت شما هستیم .نمی ذاریم برخورد بدی پیش بیاد.

و تازه کمی راه نفسم بازتر میشود

                                        ×××××××××××××××××××                                                         

الان که دارم این پست می نویسم هنوز برخوردی با دکتر..بعد اون جریان نداشتم...خدا به خیر بگذرونه.

×××××××××××××××××

این روزها همه فراموش کرده اند یک جناب دکتر خ در ساختمان اداری هست که روز شماری میکند دیگر مرا در بیمارستانش نبیند... این روزها همه  در ساختمان مقابلش من را میبینند...که  اس ام اس خانم ن پرستار را بارها برای خودم می خوانم:(این روزها...مثل روزهای آخر پاییز است...به زودی برف میبارد و ما هیچ وقت همدیگر را نخواهیم دید.....)

نخواهیم دید...آرامم میکند وقتی به دکتر خ و همکاران استخدامی و بداخلاقی های دکتر جراح فکر می کنم.....نخواهیم دید...بغض بزرگی برایم می شود وقتی خانم ن...آقا ن....سرپرستارمون...دوست جدید طرحی و و و و را به خاطر می آورم....تمام آنهایی که از دل صد ها لحظه پر از بغض ...هزاران لبخند را برایم بیرون کشیدند.

ضمیمه:لطفا این پست جایی چاپ نشود!


 
 
How Green Was My Valley
نویسنده : faraneh - ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٤
 

این طرح عجب داستان مزخرفی هست.

اولش که میاد سراغت کاسه کاسه حرص میخوری که یک جای درست بیافتی....بعدش که شروعش میکنی ذوق یاد گرفتن و دکتر درست و حسابی شدن و مهر نظام پزشکی داری...وسطاش خسته میشی...آخرهاش لحظه شماری میکنی که زودتر تموم شه...و وقتی به آخر رسید به قول دوست فیس طبی ندیده ام تو می مونی و یک عالم خاطره و دلتنگی!

امروز در عوالم خودم بودم که یک اس ام اس از یکی از پرستارهامون قلبمو لرزوند:

(رفتن شما برای ما،حتی فکر کردن بهش مشکل هست به خدا...)

و من قبل از این که اشکام سرازیر بشه به مترو شهر پناه بردم...از این ور شهر رفتم به اون ور شهر...تو غار تنهاییم.

غار تنهایی من یک کافی شاپ غیر معروف و ناشناس در مرکز شهر هست که فقط عده کمی از افراد دور و برم ازش خبر دارند.تنها جایی هست که می تونم ساعتها تنها بشینم..کاپوچینومو سر بکشم و شادی هام یا غم هامو برای خودم بازگو کنم و هیچ کس هم مزاحمم نشود.غار تنهایی از زمان اینترنی میشناسم چرا که درست رو به رو بیمارستان هست و ظهر های زیادی رو بعد از کشیکهام و حتی گاها در خلال آف های کوتاه  کشیک های قلب و اعصاب اونجا گذروندم...آدم های غار تنهایی هم خیلی خوب منو می شناسند...وقتی دوست سیزده ساله ام را خواستم فراموش کنم همه شان شاهد بودند...وقتی عصر های تابستانی ام را به آپ کردن ایرمان میگذراندم همه شان شاهد بودند...وقتی عاشق شدم شاهد بودند...وقتی با عمیق ترین لبخند زندگیم همان طور که در آسمان سیر میکردم در آنجا فرود آمدم و شروع به ساختن هدیه ای برای آبی ترین زندگیم کردم همه شان شاهد بودند....وقتی دلشوره فردا ها را داشتم همه شان شاهد بودند...وقتی دوستی قدیمی را دیدار میکردم همه شان شاهد بودند...

امروز هم شاهد بودند که چگونه خیره به صفحه موبایلم بارها آن اس ام اس را در حالی که کاپوچینو ویژه ام را می نوشیدم خواندم و بعد هم بی هوا بیرون زدم و سراغ کتاب فروشی دو قدم بالاتر رفتم...تا 26 عدد حافظ به یادگار برای پرسنلی بخرم که 16 ماه رنج مقدس طرح را برای من هموار ساختند...

                       ********************************

حالا که به آخر این قصه دارم میرسم دوست دارم دیگه از دکتر خ و دردسرهاش ننویسم...دلم میخواد از قصه های شیرین و به قول دکتر ریولی حسن کور (به نظر خودم جالب)اش هم بنویسم.

                           *******************************

همه بیمارستان می دونند من ماجراهای هر روزی که کشیک هستم را می نویسم.گاها که یک اتفاق خنده دار یا برعکس حرص درآوری می افتد پرستارهامون رو به من میگند:اینم خانوم دکتر به کتابتون!!!! اضافه کنید!

چند وقت پیش ها که کشیک بودم و در حال نوشتن...آقا ن که کوچکترین پرستار اورژانس از لحاظ سنی هست کنار من نشسته بود.یک دفعه همین طوری که سرشو تو سبد گل جلو استیشن کرده بود گفت:از منم تورو خدا بنویسید!!! نگاهی بهش کردم و گفتم:خوبه بنویسم آقا ن سبد گل مصنوعی را با احساس  بو می کشید؟؟؟

جا خورد...یک نگاهی به سبد گل رو به روش انداخت  و خودشو عقب کشید:نه!این یکی رو تو رو خدا ننویسید!!!!

                                    **************************

چند ماه پیش ها قبل از این که جراح ثابت برامون بیاد یک رزیدنت سال 4 واسه طرح بیست روزه ..شهر محل طرح فرستاده بودند.یک شب ساعت 3 شب که اورژانس قدر یک صبح شلوغ و پر رفت و آمد بود یک مریض اومده بود که دستشو با سر حلب روغن عمیق بریده بود...هر چی نگاه کردم دیدم عمق و طول جراحت زیاد هست و ترسیدم خودم یا پرستارهامون بخیه کنیمش.از طرفی مریض قلبی هم داشتم.بعد مدتها تصمیم گرفتم به جناب رزیدنت سال 4 یک مشاوره بدم.بهشون اطلاع داده شد.

یک ربع بعد داشتم ای کی جی مریض قلبیمو چک میکردم که صدای فریادی با این مضمون شنیدم:دکتر کشیک اورژانس کیه؟؟؟؟واسه چی این موقع شب هم چنین ویزیتی برام گذاشته؟؟

سر جام خشکم زده بود ...قبل این که هر واکنشی نشون بدم صدای پرستارمونو شنیدم که به آقای دکتر در جواب صدای بلند و لحن بی ادبانه اش  گفتند:یادتون باشه آقا دکتر طرح اومدید نه تعطیلات!!!

و آقا دکتر مثل آتیشی که روش آب بریزند به یک باره مهربان گشتند!!!!

                                     *************************

برای یک مریض با تشخیص آلرژی هیدروکورتیزون و آمپول کلماستین تجویز کردم.مریض آماده جهت تزریق روی تخت نشسته است.آقا ن پرستار کوچیک هم در حال کشیدن هیدروکورتیزون هست.همون موقع یک آقایی  سراسیمه در حالی که شدیدا خودشو می خارونه وارد اورژانس میشه هنوز تازه می خوام ویزیتش کنم که می بینم آقا ن جلوتر از من وارد عمل میشه و آمپول هیدروکورتیزون بهش میزنه!متحیر می گم:اااااااااا!من که هنوز اینو ندیدم!! آقا ن جواب میده:آخه دیدم این اورژانسی تر هست اول به این زدم!!!!

                               ***************************

از مریض می پرسم:سوزش ادرار داری؟

یکم فک میکنه میگه:نه!خارش ادرار دارم!

                             ******************************

جناب معلم مدرسه از من می پرسند:ببخشید خانم دکتر این آب سرنگ کی میاد وصل کنه؟؟؟

                                    *************************

مریض میگه:یک پینی سیلین دارم.

پرستارمون می گه:همش یکی؟؟!!!

من و جناب مریض مبهوت نگاش می کنیم.من میگم:ببخشید پس چند تا باید باشه؟؟

خود پرستارمون می فهمه که حرف بی ربطی زده.با مریض میرند اتاق تزریقات.

وقتی آقا پرستار جهت تزریق عضلانی اقدام می کنند سوزن گیر می کند و مجبور میشند دوباره سوزن را وارد کنند.صدای مریض رو همین موقع می شنوم که می گه:دیدی گفتی همش یکی!!!....چشم کردی حالا شد دو تا!!!!!!

                             ×××××××××××××××××××××××××××

یک پسر کوچولو تپلی تقریبا 5ساله با شکایت لنگش با شروع ناگهانی و بدون سابقه هیچ ترومایی اورژانس مراجعه کرده.هر کار می کنم داخل مطب نمیاد که معاینه اش کنم.آخرش همون جا جلو مطب فعلا یک ترمومتر زیر بغلش میذارم و بهش میگم:من که کاریت ندارم خاله..فقط می خوام معاینه ات کنم.

سرشو تکون میده و گریه کنان میگه:نه من نمیام!دفعه آخری که اومدم دو تا و این قدر(یک انگشتشو به من نشون میده)آمپول خوردم!

خندم میگیره...دو تا و این قدر یعنی سه تا!!!!!

                               *****************************

پیرمرد همراهی مریض به من میگه:بی زحمت یک سوزن بتامتازون هم واسه همین نفس تنگی من بنویسید!

میگم:همین طوری که نمی شه پدر جان باید معاینه تون کنم.

جواب میده:من چند ساله نفس تنگی دارم از این اسپری(به اسپری ای که در دست دارد اشاره میکند) هم میزنم فایده نداره تا سوزن نزنم خوب نمی شه!!!

اسپری از دستش میگیرم تا ببینم چی هست.

می بینم فلوتیکازون هست اما با تاریخ تولید 2008 و انقضا 2010!!!!!!

                             **************************

به جناب پذیرش میگم:پس رضایت این مریض کو؟مگه با میل شخصی نرفته؟

جواب میدند:نه با میل دکتر رفته!!!

                        *******************************

از همکار استخدامی دارم کشیک تحویل می گیرم.میپرسم:جی سی اس مریض چند هست؟

جواب میدند:12.5-13!!!

روم نمیشه بپرسم اون نیم از کجا برآورد کردید!!!

                                ********************************

مریض آقا جوونی هست که با این شکایت اومده:پام گاهی قفل میشه.الان قفلش باز شده اما دردش هنوز باز نشده!!!

                             ****************************

 میبینم آقا ن پشت در اتاق بستری خواهران ایستاده.دستشم گذاشته رو چشماش و از فاصله بین دو تا از انگشتاش مثلا یواشکی سعی دارد نگاه کند و بعد هم سرش را تکان میدهد که یعنی خوبه!!!

شاخام دراومده...متحیر می پرسم:ببخشید میشه بگید  چی کار دارید میکنید؟

و بعد معلوم میشه خانم میم که پرستار تازه و طرحی اورژانس هست سر محل تزریق عضلانی مشکل دارد و به اصرار... از آقا ن خواسته که پشت در بایستد و محل تزریق صحیح را تایید کند!!!!

سر مریض بعدی...از بس خانم میم کند هست... تصمیم میگیرم خودم تزریق عضلانیشو انجام بدم همین که آمپول میکشم و میام بزنم خانم میم پیداش می شود و مردد می پرسد:خانم دکتر شما که اینجا زدید... ولی من این ور تر زدم خیلی اشکال دارد؟؟؟؟

                         ****************************

چند ماه پیش بعد از این که با دکتر خ دعوام شده بود...عصبانی پشت میزم نشسته بودم و داشتم واسه مریض دیابتیم توضیح می دادم که تکرر ادرارش به خاطر قند بالاش و نخوردن قرص هاش هست.همون موقع یکی از پزشکان خانواده هم اومده بود دیدن ام.هم با مریض چونه میزدم برای داروهاش هم برای همکارم دردودل میکردم.که یک دفعه به همکارم گفتم:من که انصراف میدم دیگه نمیام!

خانم مریض با دهان باز منو نگاه کرد و گفت:اصلا امکان نداره شما نباشی من نه قرص میخورم نه آزمایش میدم بعد مریض دیگه ای که جلو در ایستاده بود گفت:خیر نبینند معلوم نیست با این دکترها چی کار می کنند که همشون میرند!!!

کم کم مریض پشت سریش هم صداش بلند شد:آره اون قبلی ها هم همه رفتند. و کم کم تمام سالن انتظار پر شد از هم همهه که (اینا به خدا فکر ما نیستند تمام دکترها فراری میدند از این شهر!!!)

 و کم کم صدا دعوا هابلند شد و پشت سرش هم مریض هایی که یکی یکی عصبانی به دنبال هم  از در اورژانس نمی دونم به مقصد کدوم محکمه ای بیرون زدند و در عرض ده دقیقه در اورژآنس من و همکار موندیم و مریض دیابتی که هنوز با من داشت چونه میزد!!!!به علاوه خدماتی ای که در سکوت  سالن انتظار خالی  (تا چند لحظه پیش پر)تی میکشید!!!!

این روزها فکر میکنم بیمارستان محل طرح هم احتمالا مثل همین خاطره آخر یواش یواش به قلب من راه یافت و  حسابی با همه پرسنلش به جز افراد بالا دستش (دکتر خ و همکاران استخدامی)شلوغش کرد و حالا هم که وقت رفتن رسیده...سالن خالی یک زمانی شلوغ قلب من خواهد موند با اثرات پاک نشدنی و دوست داشتنی بیمارستان محل طرح و داستان هاش  روی در و دیوارش....


 
 
← صفحه بعد