Widget_logo
*ایرمان*

 
*ایرمان*
صفحه نخست   ::   آرشیو  ::   تماس با من   
 
 

انسان باید رویایی در سر داشته باشد تا بتواند صبح از خواب بیدار شود!

بیلی وایلدر


پيام هاي ديگران () | ۱۳۸۸/۱۱/۱٦ - faraneh |لینک به نوشته

 

بیست و هشتمین جشنواره فیلم فجر.....خواب های دنباله دار یا رنج های دنباله دار؟؟


پيام هاي ديگران () | ۱۳۸۸/۱۱/۸ - faraneh |لینک به نوشته

Far and Away

احمقانه ترین کاری که به طور نا خواسته خیلی وقتها انجام می دهیم این هست که بزرگ ترین و با ارزشترین اجزا زندگیمون رو به  خاطر کوجکترین و خارترین ها از خود دور می کنیم...

 


پيام هاي ديگران () | ۱۳۸۸/۱۱/٥ - faraneh |لینک به نوشته

Crazy Heart

برای عشق ورزیدن به انتظار طلوع روزها و چهره های جدید نخواهم نشست....من به داشته هایم بیشتر از نداشته هایم دل می بازم!!


پيام هاي ديگران () | ۱۳۸۸/۱٠/۳٠ - faraneh |لینک به نوشته

محاکمه در خیابان

یکی نیست به این استاد مسعود کیمیایی بگه:حالا داداش به قول خودت درست که ناموس و معرفت ازمد افتاده را داری مد می کنی ولی تو رو خدا از این معرفت ها واسه پسرت نگذار که هر فیلمی می رسه نقش اولو بهش بدی!!خداییش بچه  کم میاره!!!!!! 

                            ****************************

امروز یک تبلیغ دیدم که با این جمله شروع می شد:مثل حس یک روز خاص...


پيام هاي ديگران () | ۱۳۸۸/۱٠/۱٩ - faraneh |لینک به نوشته

Ordinary People

کسانی که دوستمان دارند از کسانی که از ما متنفرند ترسناک ترند...مقاومت در برابر آنها دشوارتر است.

(دیوانه وار) کریستین بوبن


پيام هاي ديگران () | ۱۳۸۸/۱٠/۱٥ - faraneh |لینک به نوشته

Inglourious Basterds

حوادثی که یک ربع قرن از عمرشان می گذشت در میان خش خش صفحات دوباره متولد می شوند و دست سنگینی ما را به تکرار رخدادهای وحشتزا و نگران کننده ای هدایت می کند که مدت ها پیش از سر گذرانده بودیم.........

    (شنل پاره) نینا بربروا


پيام هاي ديگران () | ۱۳۸۸/۱٠/٩ - faraneh |لینک به نوشته

good bye pediatric ward

 

آخرین کشیک اطفال هم بلا خره از راه رسید.ساعت اورزانس من از ٨:٢٠ شب تا ٢:٣٠ صبح هست.کشیک خوبی هست نه از مریض DKA خبری هست و نه مسمومیت های خفن و نه آرتریت سپتیکی که نیاز به همراهی اینترن تا اتاق عمل داشته باشد.فقط شانس اینترن بخش یک نوزاد ایکتریک داریم که فتو تراپی دردی ازش دوا نمی کنه و در نهایت کار به exchange میکشه.همین طور که بیکار تو اورزانس نشسته بودم  صدا مضطرب خاله نوزاد ایکتریک می شنوم که با نگهبان در اورزانس در حال صحبت هست.

خاله بچه:به خدا اگه بچه خودم بود نمی ذاشتم خونشو عوض کنند.

نگهبان اورزانس:خانوم حتما لازم بوده اگه نکنند بچه هوشش کم می شه.

خ:حالا تو این دوره زمونه کی هوش و حواسه درست داره که این می خواد داشته باشه!!!

ن:حتما زردیش خیلی شدید بوده.

خ:٢٧ هست!

ن:بله دیگه بالای ٢۵ باشه خونو عوض می کنند!!

به اینجا که می رسه نا خود اگاه خندم می گیره اینجا نگهبانها هم یک پا واسه خودشون اسیستان اطفالند!!!ا

                           *******************************

استاد محترم دفتر مریض های سرپایی رو باز می کنند و هم گروهی منو صدا می زنند که یک مریض سرما خوردگی رو معرفی کنه و نسخه اش هم مجددا بنویسه.هم گروهی جان هم مریضو کامل معرفی می کنه.استاد می فرمایند:بهش گفتی سرخ کردنی بخوره یا نه؟؟؟

_گفتم نخوره!

-چرا؟

-خوب هیستامینرزیک هست!

-تو text اینو نوشته؟

هم گروهی جان که به خاطره یک کنفرانس کامل commen cold از رو رفرنس خونده با اعتماد به نفس جواب میده:نه!رفرنس چیزی نگفته!!

استاد می فرمایند:اگه نگفته پس می شه داد!!

هم گروهی محترم با عصبانیت:تو text اینم ننوشته که وقتی دل درد داری نباید خربزه با آب بخوری!!ولی شما می خورید؟؟؟؟

                       ******************************

بالا دفتر ثبت مریض ها می نویسم:(لحظه رفتنی و خاطره ماندنیست..تمام ابدیت را با یک نگاه می فروختم اگر لحظه ماندنی و خاطره رفتنی بود..)آخرین کشیک اطفال هم تموم شد.

                              ****************************

لطفا به من بگید عکس این پست هم رویت شد یا نه؟؟؟

 

 


پيام هاي ديگران () | ۱۳۸۸/۱٠/٤ - faraneh |لینک به نوشته

سلام ایرمان!!!7ساله شدی...

birthday

اگه ایرمان یک دختر بچه حقیقی بود الان دیگه نزدیک امتحانهای ثلث اول سال اول مدرسه اش بود.از همون دختر بچه هایی بود که وقتی با مداد گلی می نویسند همه دستاشون هم گلی می شه!!حتما الان یک کوله  قد خودش داشت و یک دفتر مشق که نصفش (بابا آّب داد)بود هنوز خیلی زود بود که مثلا بخواد کلمه ای مثل(عشق)رو بنویسه.اما ایرمان مجازی درست امشب هفت ساله می شه ولی خیلی بیشتر از اینها سن داره...ایرمان قد ٢۶ سال سن من و حتی شاید کمی بیشتر سن داره...ایرمان تنها دوست من هست که همیشه حی و حاضره ثبت و شنیدن همه دلواپسی ها لبخندها گریه ها و دلتنگی های من بوده...در این دنیا عجیب و غریب حقیقی خیلی مواقع تنها دل خوشی من گوشه کوچکی از دنیا مجازی به اسم ایرمان بوده.ایرمان خواننده زیادی نداره...ایرمان شاید واسه خیلی ها کسل کننده باشه اما واسه من تنها جایی هست که فقط به خودم تعلق داره و من عاشق این پناهگاه فسقلیم هستم!!

همون طور که گفتم ایرمان دوست خیلی زیادی در دنیا مجازی نداره هر چند خودش خیلی مشتاق اشنایی با دیگران بوده و هست اما نمی دونم مشکل از خجالتی و کم حرف بار امدنش هست یا مشکل از سر شلوغ من که وقت نمی کنم زود به زود آپش کنم یا شاید هم به قول یکی از دوستانم مشکل از اهالی وبلاگستان هست که در این جند ساله اخیریک جورایی در قیافه فرو رفته اند.در این میان خیلی ها هم هستند که باید ازشون تشکر کنم به خاطر همه لطفی که به ایرمان داشتند به خاطر سر زدن هاشون به ایرمان...به خاطر نظرات دوست داشتنی ای که واسه ایرمان گذاشتند و در یک کلمه به خاطر هم دلیشون..مرسی!!

                                  **************************

یادمه پارسال یک تغییر جدیدی رو از روز تولد ایرمان شروع کردم که اخرشم هیچکس متو جه اش نشد!!!خیلی ساده هست:در این یک ساله اخیر یه خاطر علاقه ام به سینما و کتاب عنوان ٩٠% پستهای ایرمان اسم یک فیلم یا یک کتاب بوده است!دوباره نگاه کنیدلبخند

                           **********************************

اقا ما تصمیم داشتیم به مناسبت تولد ایرمان یک عکس خوشگل تولدی!!برای ایرمان جانمان در روز تولدش اینجا بگذاریم..خودمان را کشتیم راهنمایی هم گرفتیم آخرش هم حاصل یک مستطیل سفید با یک مستطیل کوچکتر سفید درونش و یک ضربدر قرمز جهت سوزاندن دل ما به جای عکس شد!!!ما هم همان را در بالا این پست گذاشتیم سر جایش بماند به این امید که شاید در کامپیوتر شمادرست دیده شود!!!حالا دیده شد یا نشد؟؟؟؟

 


پيام هاي ديگران () | ۱۳۸۸/٩/۱٤ - faraneh |لینک به نوشته

the game

مریض فسقلی من یک پسر بچه ۶ ساله هست که حسابی کلاه کامواییشو رو گوشاش کشیده و یک کاپشن ٣برابر هیکل کوچیکش هم پوشیده..مامانش می گه تب بالا داره...درجه رو می ذارم زیر بغلش..٣٨ و نیم درجه تب!!میگه گوشم درد می کنه...می پرسم کدوم گوشت..دستشو رو گوش چپش می گذاره...با اتوسکوپ که نگاه می کنم...میبینم به به چه التهاب خوفی اطراف پرده تیمپانش به هم زده...تازه خود پرده هم انچنان دلچسب و شفاف نیست.مادرش اصرار داره که بستری شه...اما مریض کوچولو من همین طور که لبه تخت نشسته و پاهاشو تاب میده یک سره نق می زنه:بریم بریم بازی!!!من می خوام بازی کنم!!!!

کم کم از رو تخت پایین میاد و شروع می کنه به کشیدن چادر مامانش که من بازی می خوام!!!همه مبهوت موندیم...داریم واسش اوردر بستری می نویسیم که به خاطر نگرانی مامانش یک روزی بستری شه.اخرش می گم:اخه  وروجک هوا به این سردی کجا می خوای بری بازی؟؟؟

مامانش می گه:خانوم دکتر من صبح هم یک نوبت اینجا اوردمش اونوقت ٢ تا اقا دکتر اینجا بودند که پشته کامپیوتر نشسته بودند و بازی می کردند اینم از صبح که چشمش به اون بازی افتاده یک سره داره بهانشو می گیره!!!!

فهمیدم بله کار کار هم گروهی های محترم روتیشن اورزانس هست...به مریض کوچولوم که محکم پا به زمین می کوفت گفتم:بیا اینجا ببینم این چه بازی ای بوده.اشکاشو با پشت دستش پاک کرد و تندی دوید اومد پشت میز اورزانس بغل کامپیوتر....منم شروع کردم به تفحص تا ببینم کجای این سیستم که جهت استفاده از up to dateوtext bookهای رنگارنگ تعبیه شده بازی کامپیوتری وجود داره.گفتم:حالا این بازی چه شکلی بود؟اب دهانش قورت داد و با شوق شروع به تعریف کرد که یک بازی بود که توش کلی  آجرهای رنگی بود!!! تو دلم گفتم حالا بیا و درستش کن خجالت نمی کشند گنده بک ها به این سن آجرهای رنگارنگ بازی می کنندحسرت به دل بچه مردم می ذارند!!!

تمام فایلهای کامپیوتر زیر و رو کردم مثل این که خود دوستان هم به بچگانه بودن کارشون ملتفت بودند و کل جریانو پاک کرده بودند.

بلاخره گفتم:من که اینجا بازی ای پیدا نمی کنم...مریض کوچولو من با شنیدن این حرف کلاشو دوباره کشید رو گوشاش ومقتدرانه رو به مامانش که پرونده بستری زیر بغلش بود گفت:پس بریم خونه دیگه!!!!

صدا خنده همه جا اورزانس پر کرد!!


پيام هاي ديگران () | ۱۳۸۸/٩/٦ - faraneh |لینک به نوشته