*ایرمان*

يادت می اد.........
نویسنده : faraneh - ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٤/٢٧
 

يادت می اد پا برهنه راه می رفتی رو سبزه ها.....يادت می اد لباست افتا بی بود....يادت می اد زير مهتاب بازی می کردی با ستاره ها....يادت می اد لبخند می زدی به روزها....يادت می اد خورشيد رو بغل می کردی.....يادت می اد از اسمون ابی گرفته تا خاک سياه ...با همه همدم بودی......يادت می اد دلت می خواست کمک کنی....دست بگيری بلند کنی........يادت می اد عا شق جمعيت بودی....عاشق جوش و خروش امدن و رفتن ها بودی.....يادت می اد دوچرخه سواری های شبا نه رو...يادت می اد دلت کجا می تپيد؟.....کنار اون درختهای بلند...اون جا که موقع نفس کشيدن حس می کردی زنده ای....بوی زندگی رو می شنيدی..وسط اون همه هم همه های پوچ....صدای اروم قدم زدن عشق را حس می کردی....

يا دت می اد تو درخشش شعله های اتيش چی می ديدی؟....جشن و پا يکوبی مردم...مردم رها شده ...که حتی اگه شده می خواستند واسه يک شب پرواز کنند....يادت می اد کجا ياد گرفتی بی خيال باشی....به هر چی گره های کو چيک هست بگی: زکی..بی خيال!!!!!

هر وقت افتادی بلند شي...خودتو تکون بدی ....بری دنبال بلند کردن يکی ديگه.....يا دت می اد شعر هائی رو که می خواندی....يا دته..نقطه فرودت پشت بوم بود....يادت می اد رقص های با رونی رو....

با تمام اينا خيلی چيزها مو نده که نديدی....مثل يک دل سير تما شا ی غروب و طلوع خورشيد...مثل تماشا پنجره کلاس.... مثل کشف هزاران هزار جای دوست داشتنی ديگه دنيای کوچيکت.........