*ایرمان*

افسانه سوپرامزانتريک۱
نویسنده : faraneh - ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٥/۱٧
 

حميد گفت:با ما باش! روپوش سپيدش را برداشتم از روی تختم.گفتم:چند هفته نشستيش؟بوی مرده گرفته!! گفت:با ما هستی يا نه؟ تلنگر زد به يکی از تيله های سرخ.خنديد.گفت:کسی جز تو رگ رو نمی شناسه! گفتم:اسم داره!گفت: واس خا طر همون اسمشه که می خوايم شرش کم شه! گفتم : کدوم رگ؟ گفت:فيلم بازی نکن! خوب می دونی منظورم کدومه!گفتم:چطوره اصلا مرده رو دو دره کنيم که ديگه امتحان نگيره!حبه قند را گذاشت دها نش.خنديد سرش را تکان داد گفت: بد فکری نيست.و تلنگر زد به تيله سرخ بعدی.گفت: از شوخی گذشته...اگر شرش کم شه لا اقل خيالمون راحته هر چی بپرسه اون لنعتی نيست.گفتم :که چی حالا؟ گفت: صبح زود قبل از امتحان می ريم سالن تشريح.رگ رو در بيار.همين!دستش را فشار داد روی شانه ام.با ما باش!! گفتم:تنها جرات ندارم.گفت:ما هم ميا ييم. يک نقشه تميز بی دردسر.قند را جويد.پرسيدم:چند نفريد؟ گفت: امتحان بعدی از خجالتت در ميا ييم. کتابم را باز کردم.گفتم:من احتياجی به تقلب ندارم..کار کثيفيه. گفت: فهميديم زرنگی.حالا با ما هستی يا نه؟ گفتم:فقط به خاطر رفاقت! دست هاش را کوبيد به هم.گفت:نوکرتم!

نمی دانم چرا سالن تشريح را سبز کرده اند.شده رنگ لجن.موهايش را از روی پيشانيش کنار زد.گفت:رنگ سبز اشتها را زياد می کند.خنديد بوی فنول که امد تکيه دادم به ديوار.مهتابی دور شد از جلوی چشم هام.من کوچک شدم يا ديوار بلندتر.حميد شانه هام را تکان داد و صدايم کرد.خيال کردم بی اب غرق می شوم...دست پا زدم و صدای حميد را شنيدم که می گفت:قرص هات کجاست؟.....

ا دامه دارد.......