*ایرمان*

افسانه سوپرامزانتريک۲
نویسنده : faraneh - ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٥/٢٤
 

جيب هام را می گشت که ديوار باز بلندتر شد و بوی فنول بيش تر و دهانم تلخ شد و بعد اب مزهی تلخی را پوشاند.شيشه ی قرص را گذاشت جيبم.و من هنوز نفس نفس می زدم.يکی از بچه ها نشست کنارم.دستش را گذاشت روی پيشانيم.گفت:حالش بده!!بگذاريم برای يه وقت ديگه.حميد عينکم را از روی زمين برداشت.خواست با روپوش شيشه اش را پاک کند.عينک را قاپيدم از دستش.گفت:پس حالت خوبه..کلک! سعی کردم بلند شوم.دستم را گرفت.گفت:لازم نيست صورتش رو ببينی! گفتم:می خوام ببينم کيه! گفت: نبينی بهتره. پارچه را پس زدم.بوی فنول بيش تر شد.يکی از بچه ها کف دستش را گرفت جلوی دهانش.حميد گفت:می شناسيش؟ جوابش را ندادم.گفت:هر چی بخوای اکی ثانيه حاضره...فقط لب تر کن. يکی از بچه ها دست کش ها را داد دستم.حميد گفت:يه چيزی عجيبه!! دست کش ها را دستم کردم.گفتم:شبيه خودته! نه؟ و خنديد.دست کشيدم روی سرش...نور سپيد مهتابی رو خرمائی موهاش سر خورد و دست کشم خيس شد.رنگش انگار از اخرين باری که ديده بودمش کبودتر شده بود.حميد گفت:چرا معطلی؟و خواست صورتش را بپوشاند.دستش را گرفتم.گفتم:بگذار خودش هم ببينه!حميد گفت:حالت خوب نيست.گفتم:خفه شو! يکی از بچه ها کاتر را داد دستم.وقتی خم شدم تيله ها از جيبم ريختند روی سنگ فرش لجنی.کاتر افتاد.حميد خم شد.پايم را گذاشتم روی کاتر.نگاهم کرد.گفتم:لازم نيست!شکمش بازه!و احساس کردم مرد چشم های ابی روشن داشته و موهاش وقتی زنده بوده لخت تر بوده اند از حالا و براق تر...مثل سر خوردن قلم روی کاغذ گلاسه.روی گونه هاش ولی خطی نبود.خواستم بگويم اين يعنی او در همه ی سال های زنده بودنش نخنديده است.لابد همه چيز همان طور بوده که بايد باشد.جمعه هائی مثل شنبه ها و شنبه هائی مثل جمعه ها.همه های روزهای هفته لابد برای او مثل جمعه ها بوده اند و شنبه ها. پارگی شکمش را بازتر کردم.گونه هايم داغ شد. حميد گفت:داره افتاب می زنه.دست هايم گرم شدند...نور چشمم را زد.صورتم را برگرداندم.گفتم:خاموشش کن لعنتی!چراغ بالای تخت را خاموش کرد.گفت:خواستم بهتر ببينی.قطره ی عرق چشمم را سوزاند.گفتم:بگو بيرون باشند.حميد اشاره کرد به بچه ها.بيرون!