*ایرمان*

 
نویسنده : faraneh - ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱۱/۸
 

حالم از اون لکه های سفيد عکس های سيتی ا سکن به هم می خوره ۱۰ ماه از زندگيمو گذاشتم تا اين لنعتی ها رو پاک کنم اما اونا از من سمج ترند!! مثله رد پای مرگ ميمونند که با سرعت اون وجود نازنين رو طی می کنند و من هيچ غلطی نمی تو نم کنم!!!!هيچ.!!!!!!

                               ************************

تقديم به ارمغان اورنده بهترينهای زندگيم(مامان جان)

کاش انقدر  قوی بودم که بزرگترين سنگ دنيا  را بلند می کردم و بر سر راه زمان می گذاشتم طوری که ديگر راهی جز ره پيش نداشته باشد!!

کاش زبان روز و شب را می دانستم...انوقت از روز می خواستم ديگر نرود..جايش را هيچ گاه به تاريکی شب نسپارد....يا از ان بهتر با شب صحبت می کردم..به شب می گفتم در برابر روشنائی روز پايش را در يک کفش کند و بما ند..به شب قول ميدادم اگر کفش هايش در ا ن نبرد لجوجانه از دست روند..کفشهای جديدی به رنگ مهتاب برايش خواهم خريد..می دانی چرا؟

اخر هميشه دوست داشته ام  بهترينها و زيبا ترين ها را به تو هديه دهم و اسمان نگين دوزی شده شب بهترين هديه من می تواند به تو باشد.

هر چند می دانم شب هميشه برای تو سرد و کم سو ست...

می دانی گاه دلم می خواهد ان بدن گرم را محکم در اغوش بگيرم و بدوم...تا جائی که نفس دارم بدوم..

مسافتی بيشتر از بلندی دستان سرنوشت..بدوم...تا جائی که ديگر نه مکانی باشد نه زمانی...و تو را تا

هميشه برای خودم نگه دارم....طلوع وغروبی جز با صورت نورانی تو نداشته باشم و گرمائی جز گرمای اغوش تو نباشد...چه ميشد اگر تو را برای هميشه داشتم؟

بيا...بيا که مدتهاست تو را تنگ به اغوش قلبم سپرده ام...........