*ایرمان*

 
نویسنده : faraneh - ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/۳٠
 

من فکر می کنم به هر کتابی که از اعماق دل و روح يک بشر نوشته شده باشه ميشه تفال زد..منم بعد از مدتها به هشت کتاب سهراب تفال زدم:

غربت

ماه بالای سر اباديست..اهل ابادی در خواب.

روی اين مهتابی..خشت غربت را می بويم.

باغ همسايه چراغش روشن..من چراغم خاموش!

ماه تابيد به بشقاب خيار..به لب کوزه اب.

غوک ها می خوانند..مرغ حق هم گاهی.

کوه نزديک من است..پشت افراها..سنجدها..و بيابان پيداست.

سنگها پيدا نيست..گلچه ها پيدا نيست.

سايه هائی از دور..مثل تنهايی اب...مثل اواز خدا پيداست.

نيمه شب بايد باشد.

دب اکبر ان است:دو وجب بالاتر از بام.

اسمان ابی نيست...روز ابی بود.

ياد من باشد فردا بروم باغ حسن گوجه و قيسی بخرم.

ياد من باشد فردا لب سلخ..طرحی از بزها بردارم.

طرحی از جاروها..سايه هاشان در اب.

ياد من باشد هر چه پروانه که می افتد در اب زود از اب درارم.

ياد من باشد کاری نکنم که به قانون زمين بربخورد.

ياد من باشد فردا لب جوی..حوله ام را هم با چوبه بشويم.

ياد من باشد تنها هستم.

ماه بالای سر تنهای است.

ضميمه: در مورد پست قبلی حق با شماست دوست عزيز..من باز زود قضاوت کردم!.به اندازه ادمهای زمين برای يک جمله..جمله هايی

وجود دارد!