*ایرمان*

نفس!
نویسنده : faraneh - ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/۱٤
 

اوايل فقط گه گاهی احساس خفگی می کردم ....اما تازگی ها هر روز صبح حس می کنم دارم خفه می شم!..انگار اسمون خاکستری شهر..زمينه تصوير بزرگی از هزاران ماشين که شهر رو زنجير وار در بر ميگيرند..و من هميشه ارزوی پاره کردن اين تصوير را در ذهنم مرور می کنم(با يک قيچی بزرگ... زيگ زاگ..عکس رو از وسط می برم...پشتش يک اسمون ابيه با يک دشت بزرگ و جاده ای که به بی نهايت ختم می شه....حا لا می تونم نفس بکشم...هههههههههههههههه)

زهی خيال باطل....