*ایرمان*

 
نویسنده : faraneh - ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/٢٤
 

هر چه بيشتر زندگی می کنم...خودم را بيشترو بيشتر در اين دنيا و انچه در ان ميگذرد..کودک می يابم..

                                  **********************************

امشب..شب تولد ۲ نفر هست...۲نفر با يک شناسنامه ..با يک خونه...... با يک دانشگاه ووو...

نفره اول بين ما نيست اما يادش گه گاهی با من هست..نفره دوم زنده است اما يادش مرده..

نفره اول را اخرين بار بهار پارسال ديدم..اگر چه اولين ديدارمان هم بهار بود و در هر ۲ بوی کتاب می امد..خودش هم بوی بارون رو ميداد..رنگشم ابی بود...حرفهاشم ابی بودند..ولی اون روز سفيد پوشيده بود..

نفره دوم را فقط يکبار ديدم ان هم در شروع سرمای زمستان امسال بود...امده بود تا خبره مرگ نفره اول را رسما به من اعلام کند..رنگش تيره بود..حرفهاشم همين طور....بوی زمين می امد..بوی ريگهای داغ بيابان..ابی پوشيده بود اما نه ابی دريا بود و نه ابی اسمان....

 اما من به هر ۲ لبخند زدم..چون هر دو نفر به من گفتند:(خدا هست و دوستم دارد)

تولدتون مبارک!!....هر جا هستيد..شاد و موفق وپيروز باشيد..

راستی يک تبريک ديگه هم بايد به نفر دوم بگم:پيوندتان مبارک...اميدوازم زندگی خوب و خوشی رو در کنار يکديگر داشته باشيد....