*ایرمان*

التماس دعا........
نویسنده : faraneh - ساعت ٦:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۱۱/۱٧
 
سلام.....اين روزها حرفهای خيلی از شما ها رو تو weblogهاتون خواندم....خيلی وقتها تحسينتو ن کردم..شايد خيلی وقتها هم همراه شما ها گريه کردم يا خنديدم.....واقعا قشنگ نوشته بوديد....اما من هيچ کدوم از اين کارها رو ياد ندارم...يا شايد فراموش کردم!!...نمي دونم
الان حتی ممکنه..تمام غضه ها و ترديدهای شما يک جا در من باشه....اصلا نمی دونم کدوم کارم درست هست کدوم اشتباه؟...از همه بدتر اين که فهميدی چقدر بدتر از اونی هستم که
فکر می کردم....شا يد اين قصه هائی که اين اواخر تو زندگيم پيش اومد لازم بود..تا از زير تمام اون غرورهای احمقا نه که نا خواسته احاطه ام کرده بودند سرمو بيرون بيارم.....الان نميدونم چی می خوام چی نمی خوام....نمی دونم ايا همون چيزهائی داره رخ می ده که هميشه خواستم...گاهی تو اوج خوشحاليم ....گاهی اوج غم...يک جا خواندم:ّّّهيچ چيز خطر ناک تر از يک عقيده نيست وقتی فقط همون يک عقيده را داشته باشی....
من الان به جائی رسيدم که تمام عقايدم را روزی صد بار زير سئوال می برم.....نا خواسته اذيت
می کنم ...ديگران را رنج ميدم....از خودم می ترسم ... به خودم اعتماد ندارم....می تر سم عوض بشم......ديگه حکمت ها رو درک نمی کنم....نشا نه ها رو نمی بينم......هيچی نمی دونم......به اول خط بر گشتم....اگه بخوام بنويسم خيلی با يد بنويسم.....ترديدها ..نگرانيهام.. بيشتر از اين حر فاست.......فقط امیدوارم خدا تنهام نگذاره.....
راستی شما هم شنیدید {دوست داشتن هیچ منطقی نمی شناسه}....من که بهش رسید یدم...پس بگذارید این هم اضا فه کنم:بعضی ها را فقط می شه دوست داشت.......