بانوی اردیبهشت

خیلی وقت بود که این طور وبلاگ نویسی فراموشم شده بود..این که شب وقتی همه خوابند..آستینارو بالا بزنم..لپ تاپمو رو اوپن آشپزخونه باز کنم و با فایل (سافت موزیک)که پر از آهنگ متن فیلم های مورد علاقه ام هست بنویسم و بنویسم ..تا جایی که گاهی اشک امونمو ببره...

امشب بعد مدتها که همه دریچه من به دنیا حقیقی و مجازی شده بود موبایلم...با انرژی ای شبیه انرژی چند سال قبل دوران وبلاگ نویسیم ..و بعد از مکث های طولانی ...باز اینجا هستم...من ..لپ تاپم...چراغ کم سو آشپزخانه...آهنگ های فیلم هایم و فکرها..فکرها..فکرها

*************************

گاهى در این شیفتها فکر مى کنم اگر یک گلو دیگه ..فقط یکى دیگه نگاه کنم حتما جیغ مى کشم...ولى عملا گلو بعدى و بعدى و بعدى اش هم بدون هیچ جیغى نگاه مى کنم! به این امید که بلاخره زمستان به سر مى رسد و این سرنوشت مختوم من نیست! 

******************

روز پدر براى من مفهوم دور و غریبى به قدر ایام کریستمس دارد....وقتى کسى مى گوید: فردا روز پدر هست!...انگار که از تاریخى شخصى صحبت مى کند... تاریخى که ربطى به من ندارد... پدر براى من کلمه پر رمزی است.... مخلوطى از تصاویر دور زمان کودکى و داستان هایى که از دیگران شنیده ام ,در ذهنم بازسازى کرده ام و عمرى الگو خودم قرار دادم... تصویرى شبیه قهرمان هاى کتاب هاى مصور مارول.... پدر براى من در دوران کودکى حسرت آفریدن قصه هایى شبیه (قصه هاى من و بابام)بود...منى که همیشه بودم و بابایى که یک عمر به جاى خودش عکس ها.. نقاشى ها و سرنسخه هایش را دیدم. براى دیگران شاید پدر مفاهیمى مثل پشتیبانى محکم و قدرتمند داشته باشد...چیزهایى که مادرم چنان قدرتمند در تمام زندگى ام به من بخشیده است که هرگز جاى خالیشان را حس نکرده ام... لذا گاهى فکر مى کنم این که روز پدر ,روز پر حسرتى هرگز در زندگی من نبوده است باید از هنرمندى مادرم بدانم...مادرى که به هنرمندى تمام در هر دو نقش درخشیده است...مادرم روز پدر مبارک. 

**********************

این مجاری اشکی لعنتی،همیشه کار من را خراب کرده اند.همیشه وقتی خواستم حرف مهمی بزنم..چیز مهمی را اثبات کنم...حقم را بگیرم...کار من را خراب کرده اند..بدون این که کنترلی داشته باشم اشک ها سرازیر شده اند..و تمام قدرتم را زیر سئوال برده اند..تصویر پرقدرتی را که دوست داشتم نشان دهم به کسری از ثانیه خرابش کردند.

اون روز ولی جور دیگری بودم...یک جورهایی مطمئن بودم که این بار می توانم آن فیلم نامه ای که در ذهنم چیده ام را اجرا کنم.با این که هیچ وقت در شرایط مشابه موفق نبودم .

رو صندلی چرخدار وسط اتاق نشسته بود...من پشت بهش ایستاده بودم و کتابخانه مقابلم را تماشا می کردم.یادم نیست به کدام کتاب خیره شده بودم.هیچ عنوانی را به خاطر نمی آرم.این گونه ایستادن جز سناریوام نبود.به هر حال در همین حالت بودم و صدای چرخش چرخ های صندلی را از پشت سرم می شنیدم وقتی گفت:هر کسی دوست داشت جای الان تو باشد!

و من خیره به مقابلم و کتابی که به خاطر ندارم پاسخ دادم : من هر کسی نیستم!

و بعد از ادای این جمله بود که فهمیدم وقتی به شخص مقابلم نگاه نکنم محکم تر می توانم صحبت کنم.نه اشکی نه لرزش صدایی...درست همان تصویری که دوست دارم.

از جلو کتابخانه ایستادن خسته شده بودم...برگشتم به سمتش..جایی کنارش نشستم و همان طور که به نقوش روی سقف می نگریستم، به حرفاهایش گوش کردم...حرفهایی که خوب نبودند ..ولی من آرام گوش می کردم...به خودم گفتم حالا وقتش هست...از جایم بلند شدم...فقط امیدوار بودم مجاری اشکی و دل رحمی های بی وقتم سناریو را در آخرین لحظه خراب نکنند...رو به رویش ایستادم ..هرم نفس هایش به صورتم می زد...نوک انگشت اشاره ام را بر روی جناغ سینه اش فشار دادم...به خودم شجاعت دادم.سرم را بلند کردم ..در چشمهایش مستقیم نگاه کردم و حرفی که سالها خواب گفتنش را دیده بودم بلاخره به کسی که لایقش بود گفتم:تو در حد من نیستی!

در اتاق را باز کردم...اردیبهشت بیرون از اتاق منتظرم بود.

×××××××××××××××××

بعد از مدتها اردیبهشت سرم را پر می کند و شعر می نویسم!پناهگاه جدیدم پشت بام درمانگاه شده است...

/ 11 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
وجدان بیدار

;-) خوشحالم

دکتر پرتقالی

می دانم اگر می خواستم مادر یا پدرم را خودم انتخاب کنم مطمئنا تو یکی از گزینه هایم بودی. حتما از مادرت به ارث بردی

نگار

دلم تنگ شده بود دوستم. همیشه بنویس[قلب]

shima

va man baede modatha khoshhalam hafezeye shabihe mahie man in adres ra be yad avard va man inja hastam... salam va asre abri-baharit be vaghte tehran bekheir farane aziz. babate pedar dar eine inke talkh bod ama afrain be madare bozorgvaretan ke intor dar kenare madar bodan,pedari mohkam baraye to bode va hastand. khodavand sayeshan ra bar sarat saliyane sal hefz konad ba salamati. raje be majariye ashki,azizam in majarie ashki kari moshabeh ra dar hameye ma anham dorost zamani ke be vojodeshan ehtiyaji nadarim ifa mikonand.pas negaran nabash. ama rajea be hazi ke bordi,khoshhalam.ay lezati dare in kontorl haye be moghea roye ashkha va ba tahakom harf ra zadan o taraf ra adam hesab nakardano az zendegi bironash kardan. barat khoshhalam azizam. hafteye khobi baraye hardomon arezo mikonam va baraye hameye azizanemon mibosamet

عاطفه

سلام خانم دکتر شما نویسنده ی خوبی هستید من که با خوندن نوشته هاتون خیلی لذت میبرم... خدا پدرتون رو رحمت کنه و همچین مادر شجاع و فداکاری رو براتون حفظ کنه[گل]

dr-kap

سلام طرز تفکرتون برام زیبا بود لینک هستید :)

نفیس

:) :( اردیبهشت همیشه منتظر بیرون آمدن ماست

شکوفه

چقدر قشنگ می نویسید.واقعا ملموس وخواندنی. خوش به حالت حداقل انقدرمریض داری که از ته حلق دیدن کلافه بشی. من درمونگاهی که می رفتم حسرت یدونه مریض به دلم موند:( روح پدر عزیزت شاد.

ربولی حسن کور

سلام حالا که یه جا اومدیم مهمونی فرصت خوبیه که توی وبلاگ های پرشین کامنت بگذارم! کاش این کارو خیلی زودتر انجام داده بودین راستی اینجارو که نمیخونه؟!