ABC Africa

دوستی دوران اینترنی داشتم که همیشه میگفت:(از آرزوهات دست نکش!آرزوهاتو باور داشته باش و مطمئن باش اگر باورشون داشته باشی بلاخره یک روزی بهشون میرسی.)

تو تمام زندگیم همیشه وقتی حرف سفر میشد می گفتم( دلم می خواد آفریقا رو ببینم)

حتی چند ماه پیش وقتی تو استیشن پرستاری بحث این بود که هرکسی دوست داره کجا دنیا رو ببینه و همه  گفتند کربلا و سوریه و مکه وووووو

من هنوز مثل دوران دبیرستانم جواب دادم:آفریقا!

بماند که پرستارهامون چقدر خندیدند و حتی جکشون شد که بیمارستان خودمون شعبه دو سومالی هست و رفتن ندارد!

و من اون روز هم مثل تمام سالهای گذشته فکر کردم به این که چقدر همیشه دلم خواسته آفریقا جدا از فیلم های مستند تلویزیون ببینم و چقدر این آرزو را هر روز بیشتر از دیروز زیر خروار آرزوهای مهم تر دیگرم  گم و گم ترش کرده ام.امااون روز هم خیلی بچگانه آرزویم را نکشتم مثل همیشه لبخند زنان خودمو برای ارزو دیگری دلداری دادم و به خودم گفتم شاید یک روزی شد.

و بعد درست موقعی که زندگی خانواده من در سراشیبی ای قرار گرفت که منو بیشتر از همیشه نگران آینده ساخت و امیدی برای برآورده شدن هیچ آرزویی نداشتم.پیشنهادی شد که با دیده تردید بهش نگاه کردم و مردد قبول کردنش ماندم.

و یک روز که خسته تمام کشیک هایم... طبق عادتم برای فرار از خستگی ها این فیلم را تماشا کردم.تصمیم گرفتم مثل جولیا رابرتز تردید را کنار بگذارم...رها کنم و بروم به جایی که همیشه دوست داشتم بروم...آفریقا!

                          ××××××××××××××××××××××××××××

نتیجه تمام کشیک های پشت سر هم من خصوصا روز عاشورا و تاسوعایش شده یک عدد فرانه آنفولانزایی که مطمئنا اگر سنگ هم بود بعد از دیدن 80 مریض در طی هر 12 ساعت که 70 تاشون آنفولانزایی هستند مبتلا می شد.موندم با این مریضی لعنتی واکسن تب زرد چطوری بزنم؟؟؟خودم را به تمام دارو های ممکن می بندم تا بتوانم واکسن را بزنم و اجازه ورود به آفریقا را بگیرم.

و بلاخره هم بی اعتنا به تمام نگرانی های خانواده کار خودم را می کنم و واکسن را می زنم.پیش اقا دکتر عفونی خم هم به ابرو نمی آورم که  مریضم  و دارم واکسن میزنم.

                 ×××××××××××××××××××××××××××××××

با تکان دست آقا تانزانیایی بغل دستم بیدار می شوم.به جایی پشت پنجره هواپیما اشاره می کند...چشمانم را می مالم و به جایی که اشاره می کند نگاه می کنم...یک کوه بلند هست با قله ای پوشیده از برف...متحیر نگاهش می کنم.می گوید:کلیمانجارو!!!

                   ××××××××××××××××××××××××××××××

ساعت 8 شب هست...به سمت پنجره اتاق می روم تا شهر را تماشا کنم.چراغ هیچ خیابانی روشن نیست.همه جا تاریک هست و فقط نور ماشین های در حال حرکت دیده می شود.جرات نمی کنم بیرون بروم.ناچارا به دیدن درخت کریسمس جلو در و عروسک بابا نوئل کنار دستش قناعت می کنم.

برای همین ماهواره ها اسم این قاره را...قاره تاریک گذاشته اند!

                           ××××××××××××××××××××××××

با این که اواخر پاییز هست درجه هوا 40 درجه هست.راننده سفارش می کند وقتی در شهر رفت آمد می کنیم پنجره های ماشین حتما بسته باشند چون هر آن ممکن هست کسی دستش را داخل ماشین کند و کیف یا دوربین مان را چنگ بزند.تاکید می کند مردم اینجا از عکس گرفتن خوششان نمی آید و گاهی حتی خشمگین می شوند.هم چنین ریختن آشغال یا غذا دادن به حیوانات هر کدام صد دلار جریمه دارد وقتی در مورد این تیکه آخر ما متعجب می شویم فرانک (راننده ) متحیر می پرسد یعنی مثلا شما تو ایران به پرنده ها همین طوری غذا می دیدید اگر در پارک یا خیابون باشید؟ ما جواب می دیم بله! و باز اون متحیرتر جواب میده:ولی شما که نمی دونید واسه هر پرنده ای چه غذایی مناسب هست!!!!

کلا از گاو گرفته تا گور خر و پلنگ همه خیلی با آرامش و گویی که ما انسان ها مگسی بیش نیستیم از کنارمان عبور می کنند.فرانک میگه اینجا کسی به حیوانات کاری نداره در نتیجه اونا هم متوجه این قضیه هستند و همزیستی مسالمت آمیز داریم!!!

قیمت بنزین را از روی تابلو پمپ بنزین لیتری دو دلار می خوانم.

رانندگی اینجا هم به یادگار از استعمار اینگلیسی ها راننده سمت راست هست.دست انداز ها بی نهایت زیادند و خیابان های آسفالت نشده هم کم نیستند.

از فرانک همان طور که خونه های کوچک و آجری و گله گاو های بی نهایت لاغری که قصه حضرت یوسف را به خاطرم می اورند...تماشا می کنم می پرسم:شغل مردم اینجا بیشتر چه هست؟

جواب میده دامداری و کشاورزی.بعد هم میگه چیزی حدود 70 درصد مردم کشورش روستایی و زاغه نشین هستند.

وقت ناهار هست...غذایی که جلو من هست پر از تکه های موز هست.اما وقتی می خورم مزه سیب زمینی می دهند!حس بدی هست که به هوای موز غذایی را بخوری و مزه سیب زمینی تجربه کنی.توضیح می دهند که موز سبز نوع خاصی از موز هست که مزه سیب زمینی را می دهد و در غذا های محلی اینجا زیاد استفاده می شود.

از همه جالبتر لغات مشترک بین زبان سواحیلی و فارسی هست...مثلا به نان مثل فارسی می گویند نان! به عسل می گویند عسلی!!!!به مادربزرگ می گویند بی بی!به برادر...کاکا! به پدر ...بابا! به عقاب...اوگاب!

فرانک توضیح میدهد اسم کشورش (تانزانیا)قبل این که تانزانیا باشد شیراز بوده است!!!!چون تجار شیرازی زیادی در این کشور خصوصا منطقه زن زیبار ساکن بوده اند!

باورم نمی شود رد پای فرهنگ ایرانی از اینجا هم رد شده است!

در اینجا بدون پشه بند خوابیدن ممکن نیست. هر چند با مالاریا شدیدا مبارزه شده و مواردش خیلی کم دیده می شوند اما نمی شه ریسک کرد.

                                  ××××××××××××××××××××

 قرار می شود قبائل بدوی (ماسایی) را ببینیم.فرانک میگوید برای ورود به دهکده شان باید جمعا 50 دلار به رئیس قبیله بپردازیم.قبول می کنیم.

از دور یک سری کلبه های گلی شبیه خانه های اسکیمو ها می بینم.به فرانک میگم این کلبه ها انبار غلاتشون هست یا آغل؟

جواب میده:نه این خونه های خودشون هست!

از تعجب چیزی جز سکوت ندارم بگم.می دونم با صحنه هایی تا پنج دقیقه دیگه مواجه میشم که اصلا برام قابل تصور نیستند.

                           ××××××××××××××××××××××××

 رئیس قبیله بدوی  ماسایی ها از ما بهتر اینگلیسی صحبت می کند!!!!!

چون که زبان اداری این کشور اینگلیسی هست و معیار سواد داشتن هم دونستن اینگلیسی هست!با وجود این همه فقر 85 درصد مردم این کشور سواد دارند.و اون 15 درصد بی سواد هم شامل همین ماسایی ها هستند که از هر قبیله یک یا دو پسر فقط اجازه مدرسه رفتن دارند و همون چند پسر اینگلیسی عالی صحبت می کنند.(عالی یعنی من دکتر ایرانی کم آورده بودم نا جور!)

رئیس قبیله 24 عدد زن دارد!!!چون ماسایی ها به تعداد گاو هاشون می توانند زن بگیرند!!!فرانک میگه سایر نقاط کشور برای گرفتن یک زن باید 120 گاو داشته باشی که یک جورایی مثل مهریه ما هست اما ماسایی ها چون فقیرند به یک گاو راضیند!!!تمام افراد روستا ایکتریک(زردی دارند) هستند.زیاد نمی گذره که دلیلش برام روشن می شه.تمام مردم روستا قرمز پوشیده اند (یک پارچه قرمز دور خودشون پیچیدند) و این نشانه خون پرستی این مردم هست!اونقدر خون برای این آدم ها مهم هست که هفته ای یک لیتر خون گاو یا بز با شیر مخلوط می کنند و میخورند.یکی از اهالی روستا میگه غذا ما فقط شیر..گوشت و خون هست! می پرسم:حبوبات؟برنج؟سبزیجات و میوه چی؟ میگند نه فقط همین هایی که گفتیم تازه حتما هم باید شیر و گوشت و خون بز یا گاو باشد!!

اصلا واژه ای به نام پزشک به گوششان نخورده!!!

خبری از دستشویی و حموم و آب اشامیدنی سالم اینجا نیست.پدیکولوز را به راحتی میشود رو سر بچه های روستا دید که معصومانه شکلات های اهدایی مارو با دستهای کثیفشان می خورند.احساس می کنم نفسم دارد بند می آید.به خصوص که یکی از مسئولین در مورد این که چقدر این مردم در پاسداری فرهنگ آفریقایی موثر بودند سخنرانی می کند.یک نفر می گوید ماسایی ها از دولت مقرری میگیرند.می پرسم چرا؟ میگه:چون همین طوری بمونند و یک جاذبه توریستی باشند!

احساس می کنم الان هست که بالا بیارم.بوی بدی تمام روستا می دهد که بعدا می فهمم دلیلش ساخته شدن کلبه ها از پهن گاو هست!

رئیس قبیله مارا دعوت می کند به دیدن رقص سنتی قبیله.یک نفر تو یک لوله بزرگ میدمد و صدای وحشتناکی خارج می شود.مردهای ده از دور با سپرهای نقاشی شده و عصا ها و هیکل های نحیف شان می آیند.زن ها به صف گوشه ای ایستادند و با حرکت قفسه سینه شان گردن بند های پهن شان که صنایع دستی خودشان هست را بالا و پایین می اندازند.بچه هایشان را به پشت بسته اند.چشمان همه شان غمگین هست.مرد ها شروع می کنند به پریدن.ظاهرا یک جور مسابقه برای قدرت نمایی هست.

به زور جلو خودمو می گیرم تا گریه نکنم.این که چطوری نادانی و تنگدستی این مردم بازیچه ای شده است عذابم میدهد.مثل عروسک های خیمه شب بازی هر بار به ازا گرفتن مبلغی این نمایش را اجرا می کنند.تا یک عده توریست پیپ کشان گوشه ای بایستند و تماشایشان کنند و پولی به جیب دولت ریخته شود جهت جذب توریست!!!

مهم نیست که مردم این روستا و هزاران روستا مشابه اش در قرن بیست و یکم بدون کمترین امکانات در کثافت زندگی می کنند و سرنوشت این همه بچه در این روستاها چه می شود...چه اهمیتی دارد که بزرگ شوند و بی سواد... و مثل پدر مادر هایشان برای هر اتوبوسی که از راه می رسد یک ساعت بپرند و قفسه سینه بالا پایین ببرند...یا تمام روز با صورت نقاشی کرده گوشه جاده بایستند تا توریستی برسد و به ازا یک دلار چند تا عکس با آنها بگیرد....فکر می کنم به این که دلیل پیشرفت نکردن خیلی از کشورها همین شغل هایی هست که سیاست ها به طور جانبی برای مردم ایجاد می کنند شغل هایی که نفعی ندارند و فقط مثل علف های هرز از گوشه سیاست کثیفی خارج می شوند و مردم را عادت می دهند به کم خواهی...به نداشتن آرزو های بزرگ!

وارد یکی از خونه ها می شوم تاریک هست حتی جلو پایم را نمی بینم!یک سوراخ کوچک به قطر شاید به زحمت 10سانت.. فقط در سقف هست!این تنها منبع تامین نور این خانه هست!مساحت کلبه نباید بیشتر از 20 یا 30 متر مربع باشد.وسط کلبه چند تکه چوب روی کوهی از خاکستر ریخته اند این اجاق خانم خانه برای آشپزی هست!!!!کلی سطل و ظروف پلاستیکی کهنه و پوسیده گوشه کلبه چیده اند که ظاهرا ظروف غذا خوریشان هستند!!!احساس خفگی می کنم.از کلبه بیرون می زنم.دیگه تحمل دیدن این همه فقر فلاکت را ندارم.

                               ××××××××××××××××××××××

از پشت شیشه ماشین بزم کفتارها و لاش خورها را بر سر جنازه گور خری نگاه می کنم.لاشخورها خیلی مرتب گوشه ای ایستادند تا کار کفتارها تمام شود و بعد آنها بزم ناهارشان را آغاز کنند.نه کسی کسی را هل می دهد نه جا می زنند.از طرفی دیگر بیشتر از میلیون ها گورخر و گاو های وحشی  wildebeestها در حال مهاجرت به سمت کنیا برای خوردن علف های تازه تر هستند.یکم اونورتر یک گله آهو ماده به رهبری یک عدد آهو نر برای خودشان می چرند.

گریه ام میگیرد.هنوز نتوانستم تمام این فقر و بدبختی ای که دیدم را هضم کنم.دلم گرفته است که می بینم حیوانات با نژادها و جنس های مختلف..اهلی و وحشی.. بهتر از ما آدم های هم جنس و هم نژاد کنار یکدیگر زندگی می کنند.بهتر از ما به حقوق یکدیگر احترام می گذارند.نه مرزی دارند و نه قبیله ای...همه زمین سرزمین همه آنهاست.

ادامه دارد...

 

 

 

 

 

/ 22 نظر / 42 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهسا

وای فرانه جونم! این یه سفر نامه درست و حسابیه! عالی نوشتی! مثل همیشه! واقعا هم اشک تو چشمام حلقه زد! هم بغض کردم! یاد آور خاطرات گذشته ما شدی دکتر جووووون :) بسیار عالی بود و چشم انتظار باقی ماجرا هستیم ....

نجمه

[گریه] پلکام داغ شد...منو خواهرم هم آرزو داریم بریم آفریقا...مصر...هند... فرانه اگه الان پیشت بودم میپریدم توی بغلت[گریه][گریه] فرانهههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه

مَن

بله اینجا هم هست.منظور من از این مردم هم صرفا مردم آفریقا نبود.:)

شیما

سلام فران جان.رسیدن به خیر منم از بچه گی چند جا رو خیلی دوست داشتم ببینم که یکیش همین آفریقاست.یه دوست وبلاگ نویسی بود که درآفریقا زندگی و کارمیکرد دکترفریبا.درمدتی که اونجابودازهمه ی دیده هاش می نوشت.ازفقروایدزو...واز زیباییهای طبیعت بکر اونجا.باهمه ی تلخیهاش اما اونقدر با لذت از خوبیهاش می نوشت که عشق من بیشتروبیشتر شد برای دیدن ولی الان که پست شما رو خوندم حس تلخی بهم دست داد. هنوزم دوست دارم برم.تلخی و شیرینی همیشه کنارهم متاسفانه چه بخواهیم چه نه :( بله متاسفانه گروهی ازمردم دربعضی کشورهای فقیروجهان سومی بخاطر منافع دیگران درجا می زنند.امیدوارم روزی برسه که آدمها اونقدر محکم و قوی ودرکنارهم قراربگیرند که هیچ دولت داخلی وخارجی نتونه رفاه،امنیت و شادی رو از اونها بگیره.مشکل اینه که بجای اینکه دولت از مردم بترسه بیشتر جاها،این مردم هستند که از دولتی که خودشون ساختند،می ترسند. خودت رو اذیت نکن دوست جوان من.زود بیا واز قشنگی ها بنویس.مثلا از همون زندگی مسالمت آمیز بین حیوانات وحشی و انسانها.به قشنگی های سفرت فکرکن و ازتلخیهاش فقط یادی کن و بگذر اگه واقعا انقدر آزارت می دهند. مراقب خودت باش.شب خوش

هانیه

واقعا چطور با این وضع زندگی میکنن[ناراحت]واقعا خون میخورن ؟اما اینه که گفتید به تعداد گاوهاشون زن میگیرن هم خنده دار بود اما گریه دار[نگران]

zink

تو دیگه چی از خدا میخوای؟!آفریقا هم که رفتی[رویا]

لژیونلا

انقدر قشنگ و روشن نوشتی که من یهم رفتم آفریقا... مفت و مجانی. میشد حدس زد چه صحنه های ناراحت کننده ای در انتظارت باشه ولی نه دیگه تا این حد... منتظر ادامه اش هستم

إمادیوف

چه زیباست اینکه آدم برای رسیدن به آرزوهاش تلاش کنه مخصوصا اگه اون آرزو سفر باشه یه استادی داشتیم همیشه مسافرت بود و کل دنیا رو سفر میکرد. همیشه به ما توصیه میکرد هرچی پول دارید فقط بذارید واسه سفر

دکتر مینا

عالی بود دختر /// دوست داشتم منم اونجا باشم پیشت !!!

homa

manam safar mikham[خوشمزه]