Babel

به غیر از زبون چند تا آدم معدود،زبون کس دیگه ای رو نمی فهمم.تو خیابون...تو مترو...تو ارایشگاه...تو درمانگاه...تو عروسی...تو نوبت بانک...میزهای اونوری کافی شاپ...صندلی های اینوری مهمونی عصرونه...زبون هیچ کی رو نمیفهمم.انگار افسانه برج بابل برای من به تنهایی اتفاق افتاده و یک روزی که خاطرم نیست کدوم روز بوده  و چه گناهی مرتکب شده بودم... یک صاعقه از طرف خدا عصبانی به  من زده شده تا دیگه نتونم زبون بقیه رو بفهمم و به زبون بقیه صحبت کنم.

البته زیادم بد نیست که حس کنی یک چیزهایی تو سرت هست که با بقیه متفاوت هست .اما این که راهی رو انتخاب کنی که اقلیت انتخاب می کنند ترسناک هست و اصلا خود زبون نفهمی تنهایی می اورد هر چند که من به لطف همون معدودی که گفتم تنها نیستم.اما چرا دروغ؟...گاهی نگران خودم میشم.

گاهی نمی فهمم من سخت می گیرم یا باقی خیلی آسون...گاهی می مونم من واقعیت را نمی بینم یا بقیه...گاهی حسرت می خورم به خیلی ها...مثلا خانم پذیرش درمانگاه که همه آرزویش شوهر هست و با خوشحالی و آب و تاب از عروسی دختر خاله و تولد نوه عمه اش می گوید.بدون این که غصه بخورد چرا وضع اینجا این شده که صبح دلار یک قیمت هست عصر یک قیمت دیگه شب یک قیمت دیگه تر!!!!...به عروسی میرم و عروس و دوماد تماشا می کنم و بعد پیش خودم فکر می کنم چطوری بعد این همه صرف هزینه برای یک مراسم عروسی....برای آینده زندگیشون برنامه ریزی می کنند؟؟؟و اصلا میشه برنامه ریزی کرد یا نه؟ وقتی که سرعت پول درآوردن تو میلیمتری هست و سرعت تورم کیلومتری؟؟دلم می سوزد برای قبولیهای کنکور امسال که معلوم نیست تا درسشان تمام شود و از اون دانشگا ه های تفکیک جنسیت شده  فارغ چه اتفاقهایی خواهد افتاد!!!دلم می سوزد برای هم نسلان خودم که چطوری چشم کتاب ها رو در آوردیم و خودمونو کشتیم که دانشگاه های خوب با رتبه های خوب قبول بشیم و حالا تو اینترنت می بینم رنکینگ دانشگاهی مثل دانشگاه استانبول صد تایی بهتر از شریف ماست!!!و از اون بدتر هیچ کدوم از این دانشگا ه هایی که ما عمری صرفشون کردیم جز 400 تا دانشگاه اول دنیا هم نیستند!!!!درک نمی کنم پرستار محل طرح که هنوز یک سال از ازدواجش گذشته چرا ماتم بچه دارد!!!و اصرار بر باردار شدن وقتی که جمعیت دنیا هفت میلیارد نفر هست و دنیا در حال انفجار از این جمعیت!و تازه ما چی آینده درخشانی داریم که بچه هامون داشته باشند!

می دونم منی که دارم این حرفا رو می نویسم هم.. از بیرون نمای عجیبی برای همه دارم.تو سرم فکرهایی هست که بعضی هاش رو نمی تونم بگم و بعضی هارو نمی دونم چطور بگم!!من از بیرون یک پزشک عمومی مجردم که شیفت خلوت درمانگاهی خواب آور و کسل کننده می رود و نه درس برای تخصص میخواند و نه ازدواج می کند!و طبیعتا من شمایل مسخره و رقت انگیزی با این اوصاف پیدا کرده ام.

اگر چه  مهم خودم هستم که آگاهم این روزها باهدف ترین روزهای زندگیم بعد از کنکور سراسری ده سال قبل را سپری میکنم ...روزهایی که با مشت های محکم قدم میزنم..و هدف خودم را هر لحظه با خودم تکرار میکنم.گویی هر روز بلندتر از دیروز یکی با صدای بلندی درونم طبل می زند و میل شدیدی به گسترده شدن میابم به این که فراتر بروم...و حتی اگر فراتر نرفتم دست کم برای آن تلاش کرده باشم.دلم می خواهد بیشتر بدانم...بیشتر بیاموزم ...بیشتر سفر کنم...من آدم مرزها نیستم.من آدم گذشتن از مرزها هستم و این دقیقا صاعقه ای هست که نمی گذارد حرفهایم و حرفهایشان فهمیده شوند. 

اعتراف می کنم میترسم...نه از خودم...بلکه از این تایتانیک رو به غرقی که سوارشم و ممکن هست هر لحظه آرزو های من هم همراه با میلیونها نفر دیگر به اعماق آب های سرد و یخ زده اقیانوس ببرد....جایی که دیگر راه فراری نیست....می ترسم آخر بلند پروازی هایم سقوط وحشتناکی باشد...اما ادامه میدم....این قولی هست که هر روز به خودم میدهم.من ادامه میدم...من ادامه میدم...حتی اگر نرسم مطمئن هستم از این که در جهت رسیدن به آرزو هایم سعی کرده ام هرگز پشیمان نخواهم شد.

 ×××××××××××××××××××

مثل تمام کار های دیگه زندگی ام...کاری ندارم که ببرم یا نبرم(منظورم دو پست قبلتر هست که هنوز نتیجه اش معلوم نشده)...خداییش تجربه جالبی بود...این که به زبان مشترک دنیا بنویسی و یک دفعه ببینی مثلا یک استاد مسن دانشگاه از ینگه دنیا برات ایمیل زده و نظرشو گفته...یا یک آقا از آفریقا جنوبی تو گوگل پلاس درباره متنت پیام گذاشته...و خلاصه لذت ببری که نوشته ات تونسته مرز کشورت هم رد کند و به آدم هایی از نژاد ها و فرهنگ های متفاوت با تو برسد همون حسی هست که من دوستش دارم همون حس گستردگی و فراتر رفتن...و اما...همین جا می خوام تشکر ویژه کنم از همه شمایی که برای اون پست زحمت کشیدید و وقت گذاشتید و نظر دادید...و باعث شدید حس کنم برج بابلی در دنیا مجازی برای من وجود ندارد.و چقدر غیر تنهاتر از آنچه هستم که همیشه فکر می کنم.از تک تکتون متشکرم.واقعا ممنون.

********************

ما ملت خیلی باحالی داریم از یک خانم که اخیرا استانبول بوده راجع به یکی از پل های شهر سئوال می کنم  و ایشون جواب می دند:آها همون پلی که ساواش روش وای میسته؟؟؟؟؟

**********************

گاها ما استادان بسیار باحالی هم داریم.

بحث کلاس در مورد زبان های مختلف دنیاست که خانم استاد می فرمایند برای شهری مثل مشهد زبان اصلی پرشین هست اما زبان لوکال!!!مشهدی!!!!!!!

و ما هر چی میگیم دلبندم مشهدی لهجه هست نه زبان!!!ایشون می فرمایند نه!

بحث دیگه کلاس در مورد جغرافیاست و کشور مکزیک.ایشون می فرمایند:مکزیک در مرکز ایالات متحده است!!!! 

و باز ما کلی جون میکنم تا دوست عزیز باور می کند مکزیک کشوری کاملا مستقل در آمریکا مرکزی هست!!!و کاری به ایالات متحده در آمریکا شمالی ندارد!

و البته ایشون در ادامه از بنده می پرسند:همسایه های سنگاپور نام ببر!!!

و وقتی قیافه مبهوت منو میبینند جواب می دند:کلاس زبان فقط کلاس زبان نیست کلاس آموختن فرهنگ ها و جغرافیا هم هست!

هی وای من!!!

**************

حتی اگر سرنوشت من برج بابل هست زور میزنم تا زبان های دیگر را یاد بگیرم و بفهمم!تا هر جا که شد!

/ 21 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سایه

در مورد پارت اولت به شدت احساس همحسی دارم . منم خیلی وقتا همین احساسو دارم . اینکه دنیای من جداست از خیلی از آدمای اطرافم . اینککه ممکنه هیچ کدوم همو درک نکنیم و به قول تو فقط یه عده معدودی نمی ذارن تنها باشی استاد زبانه خیلی باحال بوده ها ...

شاعرشنیدنی ست

سلام دوستم پست طویلتو خوندم و در مورد اون آخراش: هیییییییییییییی !!! یعنی فقط همینو می تونم بگم!!! به روزم

محب ولایت

بسم الله الرحمن الرحیم اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم سلام علیکم ¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶ حضرت علی علیه السلام فرمودند: خود را به سخاوت عادت ده و از هر خوی بهترش را برای خود برگزين كه خير به عادت است. ¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶

Lili of the Valley

سلام من هم 10 سال پیش مثل الان شما فکر میکردم، تصمیم داشتم خارج از کشور ادامه تحصیل بدم و بالاخره تصمیمم رو عملی کردم، هر چند خیلی سختی کشیدم،خیلی زیاد، چون واقعن هیچ پشتوانه ای نداشتم. الان به تمام اون چیزی که میخواستم رسیدم، تو یه دانشگاه معتبر تدریس میکنم ولی همه زندگیم شده کار و کار!!!! مطمئنم شما به هدفتون میرسید چون مصمم، باهوش و پرتلاش به نظر میرسید، هیچ وقت ناامید نشید. براتون بهترین ها رو آرزو میکنم Regards,

سارا

هر رفتنی ب معنی رسیدن نیست، اما برای رسیدن باید رفت میدونم ک ب هدفت میرسی ...چون مصممی[قلب] فرانه روح ازادی تو نوشته هات موج میزنه...."من ادم مرزها نیستم"..... دوست کوچولو منم بهت تبریک میگم عزیزم فرانه جونم ایشاالله ک ب هدفت برسی[گل]

رکسانا

خیلی وقتها من هم همین حس را دارم . انگار از یک سیاره دیگر آمده ام . احساس میکنم چقدر از افکار آدمهای دور و برم دورم و چقدر تنها . عاشق یادگیری زبانم . هرچند مدتهاست هیچ کلاس زبانی نرفته ام . خوش به حالت ! با وجودیکه یک وقتهایی تو معلمی و استاد شاگرد ![چشمک] اصلا همینش لذت دارد !

نه مهمانی خداحافظی شیدا اعتماد رو میگم

خاله آذر

یعنی الان من بیام بگم که حرفهای دیگران رو میفهمم ولی سرمم تو کار خودمه،خیلی دیگه تریپ ناروشنفکریه؟!![نیشخند] بعد،احیانا این معلم زبان شما رو قاطی فرار مغزها سوق ندن ایالات متحده...!

sepid

miss u:* uni joda nashode ma k hanuz mokhtaletim

یسنا

سلام عزیزم ...چقدر دغدغه هات جالبه ...نمیدونم یه جورایی واسم آشناست ..از اون یه تیکه ساواش خوشم اومد ...از این مساله خیلی حرص میخورم ...همه ی لباس فروشی ها شده لباس ثمر و یاسمین ....با قیمت گزاف.....[گل] دوستداشتنی هستی ...