Filth

از روز اول همه چیز این درمانگاه جدید مشکوک بود. 

دکور سوسنى رنگش اولین چیزى بود که در اولین نگاه توجه من را جلب کرد و بعد هم رفت و آمد هاى وقت و بی وقت مریض های سوسولش !که بیشتر می خورد در راه عروسی باشند تا درمانگاه و مداوا!پیش خودم توجیه می کردم که خوب درمانگاه بالا شهر هست و خوب دیدن این تیپ ها طبیعی !

ساعت ها برایم در شیفت های خلوت و بی چایی اش کش می آمدند.اوایل در اتاق پزشک را می بستم و غرق در عوالم خودم یا می خواندم یا می نوشتم و گاهی هم چرت می زدم.الان که به آن روزها فکر می کنم با خودم می گم کاش هیچ وقت در اتاق پزشک را باز نمی کردم.کاش همیشه از پشت در فقط می شنیدم و هوس دیدن به سرم نمی زد.

رییس درمانگاه پسر جوانی بود که همیشه با لبخندی اغراق شده وارد اتاقم می شد.اوایل با خودم توجیه گرانه می گفتم:خوب دیگه رییس درمانگاه هست لابد می خواد ببینه چه خبر هست .

نمی دانستم در حال آشنا شدن با مریض ترین و کثیف ترین موجودی هستم که به عمرم دیدم.هیچ وقت وقتی باهام حرف می زد درست نگاش نمی کردم.فقط همیشه زانو های اندکی ژنو والگومش به چشمم می نشست و فکر کردن به این که درمانش چه بود!و صد آه و افسوس از درس هایی که فراموش کردم.

مریض اندکی داشت و حقوقی که بیشتر از درمانگاه های دیگر بود و برای منی که قصد همزمان درس خواندن و پول درآوردن داشتم مکانی ایده آل.خصوصا که از خونه تا محل درمانگاه پیاده ده دقیقه بیشتر فاصله نبود.

از وقتی در اتاق پزشک باز شد...داستان های من هم در درمانگاه آغاز گشت.

مریض هایی که با آرایش های غلیظ و لباس های  عجیب غریب ساعت یازده شب که من در حال عوض کردن روپوشم بودند دسته ای پیدا می شدند و مقصد همه هم طبقه بالا بود.منشی درمانگاه می گفت وقت دندون یا آی پی ال دارند!و من فکر می کردم کدوم آدم عاقلی ساعت یازده شب و حتی گاها  یک شب می آد دندون درست کنه یا آی پی ال انجام بده...

خودم جرات نمی کردم سری به طبقه بالا بزنم.برای من (بالای اسرار آمیز)بود.

برای دوستام و خانواده ام که تعریف می کردم همه می گفتند:تو سرت به کار خودت باشه.مهم اینه که خوب پول میدند !و باز من با این توجیه شیفت هارو ادامه می دادم.

و بعد نوبت اس ام اس های شبانه آقا رییس درمانگاه رسید.شب هایی که می اومدم بخوابم و اس ام اس و میس کالی بود که آقا رییس درمانگاه به بهانه های مختلف نثارم می کرد.اس ام اس هایی که اوایل کاری به نظر می رسیدند ولی بعد از یک هفته بیشتر شبیه مزاحمت بودند.و باز دوستان من که می گفتند :بی محلی کن!ولش کن!نزدیک امتحانی کجا می خوای بری بهتر از اینجا؟؟

و من با همون استعداد احمقانه ای که در ندیده گرفتن دارم،ادامه می دادم.اس ام اس های عاشقانه جناب رییس را شبها دیلیت می کردم و صبح ها مثل همیشه سر شیفت حاضر می شدم.چرا؟چون همه توجیه ام می کردند:ولش کن!مهم نیست!تو فقط کار خودتو انجام بده!

کم کم تصمیم گرفتم از (بالای اسرار آمیز)هم سر دربیارم.با دندان پزشک طبقه بالا شروع کردم به رد و بدل دیالوگ.در اولین مکالمه از من پرسید:شما کدوم کشور درس خوندید خانم دکتر؟؟و وقتی قیافه مات و مبهوت من را دید که :همین جا!همین مشهد! متعجب گفت:واقعا؟؟؟یعنی اینقدر درس خون بودید؟؟؟

با کمی دقت فهمیدم دوست دندان پزشک هیچ وقت خودش نسخه نمی نویسد.همیشه به بهانه سر شلوغش مریض ها را روانه اتاق من می کرد که حالا یک بلیستر آموکسی سیلین برای این مریض لطفا شما بنویسید.

و زیاد سخت نبود که متوجه بشم همکار محترمم از اون دندانپزشکان فیلیپینی هست   و مدرکش بی اعتبار...

هر روز که شیفت می رفتم ..حس می کردم پوآرو هستم و باید سر نخ جدیدی پیدا کنم...از روابط نامشروع رییس درمانگاه تا نرس دندان که  یک ماهی از  دندان دردش شکایت داشت...و من حس می کردم این هم به (بالا اسرارآمیز)ربط دارد..که البته ربط هم داشت.

دندان سالم یک مریض را به بهانه ارتودنسی می کشند و بعد به اسم (ایمپلنت طبیعی)به قیمتی گزاف در دهان دیگری می گذارند...عفونت و ویروس هم که کلا مطرح نیست!

آقا رییس درمانگاه فاقد تحصیلات پزشکی ، خیلی فعالانه همه را از جمله نرس فلاکت زده دندان را تشویق به انجام (ایمپلنت طبیعی ) می کرد!که این کار یک کار کاملا وی آی پی هست و در دنیا فقط برای آدم های خیلی مهم انجام می شود!

 روزی دیگر که قصد بخیه زدن سر زخم شده پسر کوچولو خانم خدماتی درمانگاه را داشتم متوجه شدم تو این درمانگاه بخیه با دستکش غیر استریل انجام می شود!و صد البته بیشتر وقتی عصبی شدم که در جواب اعتراضم به آقا رییس درمانگاه،این جواب را شنیدم: دستکش دارم ولی برای هر کسی باز نمی کنم!!!!

و هزارو یک داستان دیگه که من هر بار با توجیه این که:ولش کن چیزی دیگه نمونده.. سه ماه دیگه...دو ماه دیگه امتحانم هست ...بعد امتحانم از اینجا می رم...ندیده گرفتم.هر دفعه فکر کردم مهم اینه که من کارمو درست انجام می دم و کار باقی به من ربطی ندارد.

رک بگم:وقتی دیروز تصمیم گرفتم این درمانگاه برای همیشه فراموش و رها کنم،حس کردم منم مثل این درمانگاه و آدماش تاریک شدم..از بس ندیده گرفتم..از بس سکوت کردم...از بس تو جیب روپوشم دستمو مشت کردم و فشار دادم... فشار دادم...فشار دادم!من در واقع گلو روحمو در این چند ماه با این توجیهاتم فشردم....نمیشه هیچ وقت گفت فقط کثیف کننده تقصیر دارد و تو بی گناهی...این ادعا، چرت محض هست....نمیشه تو کثافت رفت و آمد کنی و کثیف اصلا نشی!

/ 12 نظر / 30 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ربولي حسن كور

سلام اگه درست یادم مونده باشه چند ماه پیش بود که توی کتاب صورت از این درمونگاه نوشتین و فرمودین اگه باز رفتم اونجا بهم بگین..... پس باز می‌گرفتیم اونجا؟ یا اون یه جای دیگه بود؟

دختر

چه اتفاقاتی که توی این دنیای خراب شده نمی افته! دیگه به هیچ کس نمیشه اعتماد کرد! :( چیزی که نوشتید مصداق واقعی این گفته ی ارزشمنده: I learned long ago, never to wrestle with a pig. You get dirty, and besides, the pig likes it. George Bernard Shaw اما متاسفانه مشکل اینجاست که این روزا بیشتر ادما pig شدن!

هانیه

سلام کار خوبی کردید که اونجا رو ترک کردید فکر کنم کار کردن تو اونجا مثل شکنجه روحی باشه[خنثی]

سایه

خب چرا کاری نمیکنی؟ حالا هم دیر نیست ...

دکتر نگار

جل الخالق. خوبی فرانه جونم؟[بغل][ماچ][تعجب]

جوراب پاره و انگشت ازاد

رک بگم من هم بودم مثل تو برخورد می کردم... دکتر ربولی : عجب حافظه ای ! ماشالا

golnaz74

واقعا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ادم نمیره یه چیزایی می بینه!!!قسمت ویروس و باکتری هم که اصلا مطرح نیستو خیلی خوب اومدیا.

مصطفي برجعلي

از وبلاگ و طرز نوشتنتون خيلي خوشم اومد من اگه توي موقعيت مشابه بودم هيچوقت براي اطرافيان تعريفش نميكردم،توي فاميل پدري كه كلا اگه مشكلي باشه حتما تو باعث اش شدي(خدا رو شكر قطع رابطه كردم با خودشون و قيافه بازنده اشون)

ربولي حسن كور

وا چرا فقط براي من پرچم ايرانو زده؟!

ترلان

فرانه منو تو ی روزی همو میبینیم قول میدم[تایید]