افسانه سوپرامزانتريک۲

جيب هام را می گشت که ديوار باز بلندتر شد و بوی فنول بيش تر و دهانم تلخ شد و بعد اب مزهی تلخی را پوشاند.شيشه ی قرص را گذاشت جيبم.و من هنوز نفس نفس می زدم.يکی از بچه ها نشست کنارم.دستش را گذاشت روی پيشانيم.گفت:حالش بده!!بگذاريم برای يه وقت ديگه.حميد عينکم را از روی زمين برداشت.خواست با روپوش شيشه اش را پاک کند.عينک را قاپيدم از دستش.گفت:پس حالت خوبه..کلک! سعی کردم بلند شوم.دستم را گرفت.گفت:لازم نيست صورتش رو ببينی! گفتم:می خوام ببينم کيه! گفت: نبينی بهتره. پارچه را پس زدم.بوی فنول بيش تر شد.يکی از بچه ها کف دستش را گرفت جلوی دهانش.حميد گفت:می شناسيش؟ جوابش را ندادم.گفت:هر چی بخوای اکی ثانيه حاضره...فقط لب تر کن. يکی از بچه ها دست کش ها را داد دستم.حميد گفت:يه چيزی عجيبه!! دست کش ها را دستم کردم.گفتم:شبيه خودته! نه؟ و خنديد.دست کشيدم روی سرش...نور سپيد مهتابی رو خرمائی موهاش سر خورد و دست کشم خيس شد.رنگش انگار از اخرين باری که ديده بودمش کبودتر شده بود.حميد گفت:چرا معطلی؟و خواست صورتش را بپوشاند.دستش را گرفتم.گفتم:بگذار خودش هم ببينه!حميد گفت:حالت خوب نيست.گفتم:خفه شو! يکی از بچه ها کاتر را داد دستم.وقتی خم شدم تيله ها از جيبم ريختند روی سنگ فرش لجنی.کاتر افتاد.حميد خم شد.پايم را گذاشتم روی کاتر.نگاهم کرد.گفتم:لازم نيست!شکمش بازه!و احساس کردم مرد چشم های ابی روشن داشته و موهاش وقتی زنده بوده لخت تر بوده اند از حالا و براق تر...مثل سر خوردن قلم روی کاغذ گلاسه.روی گونه هاش ولی خطی نبود.خواستم بگويم اين يعنی او در همه ی سال های زنده بودنش نخنديده است.لابد همه چيز همان طور بوده که بايد باشد.جمعه هائی مثل شنبه ها و شنبه هائی مثل جمعه ها.همه های روزهای هفته لابد برای او مثل جمعه ها بوده اند و شنبه ها. پارگی شکمش را بازتر کردم.گونه هايم داغ شد. حميد گفت:داره افتاب می زنه.دست هايم گرم شدند...نور چشمم را زد.صورتم را برگرداندم.گفتم:خاموشش کن لعنتی!چراغ بالای تخت را خاموش کرد.گفت:خواستم بهتر ببينی.قطره ی عرق چشمم را سوزاند.گفتم:بگو بيرون باشند.حميد اشاره کرد به بچه ها.بيرون!

/ 13 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
لات جوانمرد

ار اين كه سر زدي ممنون ....خيلي قشنگ بود ....ايول ....زت زياد

من یه خرم!

سلام! تازه نشستم و نوشته هاتو خوندم! قشنگ می نويسی!

alireza

سلام...... نوشتم كه بدوني اومدم اينجا!

يونس

سلام دوست من دستت درست واقعا قشنگ مينويسي من كه گم ميشم تو نوشته هات اميدوارم كه هميشه شاد و سرزنده باشي.

مجيدم

سلام.اميدوارام خوب و شاد باشي و موفق.اصلا نفهميدم.هيچي از داستانت نفهميدم.هر چي مي گذره خنگ تر ميشم.اينم از عوارض پيري.شايدم دليلش بد بودن بيش از اتدازه حالم باشه.دكتر! من حالم بده.وحشتناك بدم.ديگه حتي نمي تونم بنويسم.

milad

سلام اين اولين باريه كه نوشته هاتون و مي خونم جالب بود

خدای علاف

اولا مرسی اومدی به ما سر زدی. دوما خیلی باحال مینویسی ولی خوب تدوین نمیکنی. البته من یکمی سنسورم خرابه درست نمیگیرم مطالبو!! ولی در کل وبلاگ باحالی داری. بازم بیا به ما سر بزن و مطمئن باش که تو دنیایی که من خلق میکنم همه یه اندازه اهمیت دارن هم دخترا هم پسرا. بای بای!

Ramin

مرسی که به من سر زدید.

تب با علت ناشناخته

ازین خوشم میاد که منظورتو غیر مستقیم میگی. ولی من که نفهمیدم؟ توشاگرد زرنگ بودی ازت خواستن شریان sup mesentric رو ازجا بکنی؟که توامتحان سوال ندن؟؟؟؟ [خجالت] خنگم دیگه نمیفهمم میخواستم بپرسم حمید کیه که گفتم شیرینی متنهات به همینه که اینارو نشناسم و کم کم بهشون برسم