The Princess and the Frog

روز اول عید....بعد از ده ماه دوری..دوباره شیفت  شب بیمارستان...باز زنگهای شبانه...اوردر نویسی...بستری کردن مریض..هماهنگی با آنکال...باورم نمیشه اینقدر دلم برای بیمارستان تنگ بوده و خودم خبر نداشتم....انگار جای من فقط بیمارستان بوده و هست...تنها جای دنیا که مرا به احساس رضایت از پزشک بودن و ماندن می رساند...باید هر چه زودتر برگردم به جایی که به آن تعلق دارم....

حس می کنم دوباره 17 ساله شدم و یک سال کنکوری جهنمی دیگر در پیش رو دارم!با یک آینده نامعلوم دیگر!

*****************

_برنده آکادمی گوگوش امسال....

باز مکث های اعصاب خورد کن و خنک رها اعتمادی...

_ارمیا!

مامان دست از شام خوردن میکشد....برادر عزیز با مشت به دسته صندلی می کوبد...فقط منم که بدون تغییر روی کاناپه باقی مانده ام... به تحلیلات سیاسی ،اجتماعی جریان فک نمی کنم..فک می کنم با این که ندا خیلی شایسته برنده شدن بود اما مطمئنا بین مجید و ارمیا،ارمیا شایستگی بیشتر داشت!فکر نمی کنم اسلام اجازه داده یک خانم آواز بخواند یا نه...فکر می کنم آدمی مثل ارمیا هم مثل خیلی از ما به اصطلاح امروزی ها, که ادعا حرکت در جهت مخالف عقاید اکثریت جایی که در آن زندگی می کنیم را داریم،هست...فکر می کنم به این که حتی اگر اسلامی که قبول دارد کامل نباشد اما همین قدر که پای همین اسلام ناکاملش هم, در کشوری آنقدر متفاوت با عقایدش ایستاده ارزشمند هست و ما خیلی با این حواشی داریم شلوغش می کنیم و در واقع به برنامه ساده و سطح نه چندان بالایی مثل آکادمی گوگوش بها می دهیم.

سخت نگیرید بابا!

******************************

جدیدا من با ایرمان مشکل پیدا کرده ام...نه دقیقا با خودش...بلکه با کسانی که از آن با خبر هستند...دیگر آن گوشه امن برای بیرون ریختن حرفهایم نیست....دیگر انگار نمی شود همه چیز را در آن نوشت...مثل فیلم در حال و هوای عشق نیست که آن حفره داخل دیوار باشد که آرام حرفهایت را برایش بگویی و بعد هم پرش کنی و بروی دنبال ادامه زندگیت... یک زمانی هیچ کس نمی دانست من که هستم و از چه دقیقا می نویسم....حالا آنقدر گاهی ایرمان با زندگی حقیقی من مخلوط میشود که واقعا دیگر حال و هوای حیاط خلوت روزهای ابریم را ندارد.از باور شکسته ام می نویسم می گویند ننویس, هزار نفر می خوانند...برنامه دیروزم شبیه برنامه امروزم نیست همه اعتراض می کنند....اشتباه می کنم و روی اعتراف ندارم....

من، ایرمان ...فقط یک داستان ...یک وبلاگ نیستم!من انسانی با همه درستی ها و کاستی ها هستم!انسانی که اشتباه می کند...کم می آورد..خسته میشود ..نا امید میشود!مثل همه شما!مرا دریابید!

******************

همیشه فکر می کردم...این قسمتش را بهتر هست الان به او نگویم و هر بار بیشتر فهمیدم اشتباه کردم...هر بار که می بینمش بیشتر می فهمم شبیه هم هستیم.دو نفر با تصورات خاص خودشان در جریان فکری خاص خودشان ....هر بار بیشتر او برای من می گوید  و من هم بیشتر!انگار ما همان حفره دیوار شخصیت فیلم در حال و هوای عشق، یکدیگر هستیم، که حرفهایمان را به امانت به دیگری می سپاریم....من عاشق این مهر کوچک هستم...حتی اگر بسیار اندک ببینمش...هر روز با من هست...

********************************

یک دوستی قدیم ها داشتم که همیشه می گفت:فرانه تو هر کاری کنی خودتو بدبخت نمی کنی!

این روزها عجیب به این جمله قکر می کنم و شاکرم که هنوز این صفت را دارم!

**************************

خانم مریم ممنون بابت این کامنت فوق زیبا...که رو دیوار اتاقم هم جای گرفته است.

(این که دختری صد سال بخوابد و با بوسه ی پرنس شایسته ای بیدار شود،خیلی بهتر است تا بیدار باشد و صدها بار قورباغه های اشتباهی را ببوسد)

××××××××××××××××××××××

این تنها منم که تصمیم می گیرم چه کسی در دنیا من باشد و چه کسی نباشد!

ضمیمه: کامنت های پست قبلی عالی بودند....ممنونم...کلی حالم خوب شد!اینم از مزایا وبلاگ نویسی هست...کلی حرفهای جدید به تو هدیه میشود تا جای افکار کهنه ات را بگیرد.

/ 14 نظر / 28 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سوگل

شک نداشته باش با این عشقی که تو به کارت داری حتما موفق میشی ، امیدوارم این یک سال هم زود بگذره فرانه ی کنکوری ![بغل]

ماندانا

سلام فرانه جون این حست نسبت به مهرت خیلی قشنگهه حتما کلی انرزی میگیری [لبخند]

age raftio karet jur shod khahesh mikonam rahnamayio tajrobiateto az ma darigh nakon

ربولي حسن كور

سلام مجدد از لطفتون ممنونم اما شما هنوز اسممو اشتباه ميخونين آيا؟ به گوشه وبلاگم مراجعه شود! [نیشخند]

میثم

چیزی نمی گم! سکوت بهتر است.

miss

midoni man asan kari nadaram asan nemikham bedonam chi neveshti asan nemikham vase dafe 3bekhonam harfato asan ye jaei mikhonam velesh mikonam , chaeimo hort mikesham bebin farane asis to nabayad fek koni ke hameye sangini ro bayad khodet tanhai be dush bekeshi nabayad beri ye ja penhun shi nabayad dokhtar bachei ke to vojudete az negaha einghad beharase be ranga bishtar negah kon, be dustaye ghadimit, be ayene be on shahrestane kochike tarhet, . . . ee rasti, man kolan behet migam parvane, bekhoda kheili behet miyad, khodet nemidoni. vali miyad behet, - darbare post hai ke minevisi koli harf daram, bahs daram. ama bikhiyal, u harf bezan, to bahs kon , to benevis.

شهرزاد

پست های شبیه پاراگراف اولت رو که می خونم یاد سریال پرستاران می افتم با تمام استرس ها و... آخه من خاطره ی زیادی خدا رو شکر از بیمارستان ندارم، می گم خدا رو شکر چون بیمارستان بودن برای من به منزله ی بیمار بودن یا همراه بیمار بودن و یا ملاقات کننده بودنه[نیشخند] کنکور داری فرانه؟ انشالا که موفق باشی مثل همیشه![قلب]

شیما

سلام فران عزیز خوشحالم که بهتری و انشاءالله که همیشه خوب و خوب و خوبتر باشی. با حرف دوستت کاملا موافقم.مامان من همیشه میگن آدم 5سال باخوشبختی زندگی کنه خیلی خیلی بهتره تا 20سال با مصیبت و کج دارمریض زندگی کنه بلکه 5سال بعدش اوضاع خوب باشه. ومن واقعا از مسیری که اومدم راضی هستم.شایدگاهی خیلی سخت میگذره مسئولیت زندگی خصوصا وقتی همه چی پای خودت هست،بهت فشار میاره اما به نظرم ازدواج درسنی که تو اصلا روحت بالغ نیست یا حتی جسمت،پذیرای کسی نیست،اشتباه محض هست. بهتره آدم بعدازیک خواب طولانی یک بوسه ی گرم برای بیداری داشته باشه تا هزاربوسه ای که ذره ای گرمت نمیکنه دریک بیداری ِآزاردهنده. برات بهترینها رو مثل همیشه آرزو میکنم [لبخند][گل]

آزیتا

جواب رفتن منم 92 معلوم میشه.اسم شیفت بیمارستان که میاد میخوام بالا بیارم اولین چیزی که مجسم میکنم همراهای عصبیه که وقتی همه چی وفق مرادشون نیست میخوان دکتر اورژانسو تیکه پاره کنن.

ربولی حسن کور

درستش کردین یا من اون بار اشتباه خوندم؟!