Legends of the Fall

وقتی چشمم به قد و قواره علیرضا کوچک با اون کفش های چهارخونه آبی سفیدش و  توت فرنگی های رویش ، می افتد انگار اندازه قد کشیدن خودم را در این 14ماه اخیر می بینم...یادم میاد اولین روزهای  کشیکم در این بیمارستان بود که برای اولین بار این موجود کوچولو را دیدم.تازه دو روز بود به دنیا آمده بود.و متخصص اطفال آن زمانمان اوردر گذاشته بود: بعد از ویزیت پزشک اورژانس در صورت صلاحدید مرخص هست.

یادمه آقا ن پذیرش اومد دنبالم که خانم دکتر نگاهی به پسرم بندازید که اگر خوب هست ببریمش.

و من بعد از یک سال از گذشت بخش اینترنی اطفال..دوباره به دیدار یک کوچولو صورتی  که با طمانینه از سینه مادرش شیر می خورد...شتافتم

و حالا همون کوچولو عشوه گر دیروز جلو من ایستاده و بال بال می زند که قدمی بردارد.چشماش از حساسیت بهاره قرمز شدند و با اون لپ های کشیدنی و آویزون من را متحیر مینگرد.منی که خاطره ای از او را برای همیشه با خود خواهم برد که هرگز خودش نه آن را و نه من را  به خاطر خواهد آورد.منی که سن طبابتم برابر سن اوست.

×××××××××××××××××

دوست هلندی راست میگفت که هفته های آخر طرح خیلی خاص خواهند گذشت...ولی فکر نمی کردم این خاص بودن به این شدت باشد!

فکر می کردم خاص بودن فقط برای خودم و زمانی هست که تصمیم میگیرم برای اولین بار خیابون اصلی شهر را تا آخر آخرش پیاده بروم...یا از کوچه های قدیمی اش با دوست جدید طرحی عکس بگیرم....یا برای آخرین بارها نان فتیر تازه بخرم.

اما....خاص های بیشتری در انتظارم بودند...خاص های خوب و بد

×××××××××××××××××

به خیلی از مریض هام روم نمی شه بگم من دیگه از ماه بعد نیستم.وقتی میگند این آزمایش میدیم و جوابشو هفته بعد میاریم پیش خودتون ...فقط سکوت میکنم.

                                    ×××××××××××××××××××

تو صف نانوایی ایستادم.میگم:دو تا نون.شاگرد مغازه دو تا نون دستم میده...صاحب مغازه میگه:نه اونا نه!.. نون ها رو پس میگیرد و دو تا نون جدید و برشته تر می دهد زیر لب هم به شاگردش می گوید:خانم دکتر هستند!

و من باز درگیر همان جدال همیشگی می شوم:دوست داشتنی های این شهر...دوست نداشتنی های این شهر

××××××××××××××××××××

خوابم حسابی...موبایلم یک سره زنگ میزند...یک شماره ناشناس هست..تودلم میگم لابد همکار استخدامی هست که تصمیم دارد باز یک شیفت حواله من کند و از اونجایی که میدونه شماره خودشو معمولا جواب نمی دم از یک شماره دیگه تماس گرفته!که می بینم اس ام اس اومد:خانم فلانی (دکتر هم  نه!اینجا کلا به خانم دکتر ها عادت ندارند دکتر بگند!)گوشی رو بردارید خواهر همکارتون آقا فلانی 115 هستم.(نمی دونم از کی دوستان 115 شدند همکار ما!!!)

متعجب میپرسم:اتفاقی افتاده؟

زنگ میزند...میگه:راستش ما از نجابت شما خوشمون اومد واسه امر خیر.....

هم دهنم باز مونده از اعتماد به نفس دوستان 115 که خواستگاری از دکتر میکنند و تاکید دارند هر چه هم وقت بخوام جهت فکر کردن به من می دهند!!!!..هم هر دفعه این کلمه (نجابت) را تکرار میکند خندم میگیرد...یاد مانتو کوتاهم و مقنعه ای که برای خودش شناور هست می افتم!

                                          ××××××××××××××××××

آقا ن پرستار در تمام کشیک ها بغل دست من می نشیند و یک سره از مزایا بیمارستان میگوید و این که چقدر خوب میشود اینجا قرارداد بست و به خاطر محیط آرامش درس خواند و رادیولوژیست شد!و یک روز وقتی می بیند نخیر..من از خر شیطون پایین بیا نیستم.همین طوری که رو به رویم در آبدارخونه  نشسته مثل تمام شیفت های عصر 14 ماه گذشته و چایی دم کرده بچه های خدمات سر می کشیم ..یک دفعه می بینم بغض کرده به من می گوید:متنفرم از این که تمام کسایی که بهشون عادت کردی و باهاشون کار کردی یکی یکی میرند...تا میام حرفی بزنم میگه:نگید چیزی خانم دکتر.و لیوان آبیشو رو میز میذاره و از اتاق میره بیرون.

××××××××××××××××××××××

خانم ن پرستار که طرح خودش هم همین ماه تمام می شود چندین بار زنگ میزند که بریم بیرون و آخرش هم یکی از شب های آف من ساعت یازده شب با همسر گرامش جلو در پانسیون ظاهر می شوند که:بریم بستنی؟؟؟

و من متحیر می پرسم:این موقع شب اینجا مگه بستنی فروشی باز هست؟

و می رویم و می بینم ...نه تنها باز هست بلکه سوبله هم جلویش ملت پارک کرده اند!!!با خودم میگم تمام شبهایی که من به خیال این که( همه خوابند و من فقط بیدار) سیر می کردم...یک خیابون اونورتر چه جمعیتی بستنی می خوردند!!!

خانم ن همین طوری که بستنی قیفی اش را گاز میزند به من می گوید:راستی خانم دکتر عکس یادگاری فراموش نکنید ها!

                                    ×××××××××××××××××××××

خانم ک پرستار جدید اورژانس هست....یک خانم مجرد توپول حدودا 37-38 ساله که از سال 5سال پیش کار نکرده است.خانم ک زیاد از یک سمت اورژانس به سمت دیگر می دود اما معمولا این دویدن ها بی حاصل هست!وقتی خانم ک کشیک هست سیل مریض ناراضی ای هست که سر من میریزد و گاها خودم باید وارد عمل شوم و کمربه همت در اتاق تزریقات ببندم.خانم ک را نمی شود دعوا کرد چون با کوچکترین دعوایی آنچنان اشک می ریزد که از خودت بیزار می شوی و حس می کنی چقدر آدم بدی هستی!خانم ک پشتکارش زیاد هست گاها تا ساعت ها بعد از اتمام کشیکش بیمارستان می ماند.با این که از دست کند کاری ها و خرابکاری هایش درونم حرص می خورم اما سعی میکنم برخورد تندی باهاش  نداشته باشم.و حتی به شوخی اسمش را پیش خودم: (آرام جانم) گذاشته ام.راستش اونقدر با انگیزه هست که دلم نمی آید تو ذوقش بزنم.یک روز که بعد از مدتها سر کشیکهایم باز گشته ام و در حال هوای خودم هستم میبینم بدو بدو سمت من می آید.می پرسم:اتفاقی افتاده خانم ک؟ نفس نفس زنان مشتشو باز می کند و یک مشت شکلات تو دست من میریزد و بعد هم می گوید:اینا شکلات های روز پرستار هست من سهم شما هم که نبودید نگه داشتم.

مبهوت خشکم زده...بعد هم می پرسد:خانم دکتر قرصی هست که بخورم هم انرژیمو دو برابر کنه.. هم تواناییمو قدر بقیه.. هم این که چاقم نکنه!؟؟؟

و من از خلال چشم هاش به روح پاک و کودکانه اش لبخند میزنم...

                                         ×××××××××××××××××××××××

خیلی ساده به این نتیجه رسیدم که  با یک قشر هرگز نمی تونم به مدت طولانی کار یا دوستی کنم....و اونم قشر دوستان خود شیفته جراح هست که هر چی هم دوستشون داشته باشی و براشون احترام قائل باشی بلاخره یک جایی اونقدر اذیتت میکنند که صدات در میاد.و فاجعه کبری هم از همین نقطه.. دقیقا... شروع می شود.

روزهای اولی که جناب جراح به بیمارستان ما آمده بود را قشنگ به خاطر دارم.اون موقع جناب جراح برای من یک الگو حرفه ای تمام عیار بود.انگار از وسط سریال پرستاران یا گریز آناتومی کشونده بودنش بیرون و گذاشته بودنش وسط بیمارستان درجه سه ما!اون موقع آقا جراح همه کادر درمانی خانم را بانو صدا میکرد.تمام پیرمرد..پیرزن ها رو خودش بغل میکرد اتاق عمل میبرد و باز تو بغل خودش اونارو به بخش بر میگردوند.وقتی شرح حال می گرفت و معاینه میکرد من که حسابی مشعوف می شدم.اول کامل خودشو معرفی میکرد بعد دستاشو گرم می کرد و و و و

اما به مرور زمان هر ماه از ماه قبل اخلاق آقا جراح بدتر شد.کم کم سر پرستارها داد می کشید...بعد نوبت مترون شد...بعد راننده ..بعد مریض ها...یک سری از پرستارها به خاطر رفتار دکتر انصراف نوشتند.با متخصص داخلی سر این که مریض باید در سرویس داخلی یا جراحی برود دوئل کرد...با ارتوپد شهر مجاور بر سر این که مریض های ارتوپدی را خودش درمان میکرد چپ افتاد...و من دیگه نه بانو بودم...نه خانم دکتر...نه دکتر...فقط به سبک دوران مدرسه یک فامیل خالی بودم!از صبح تا عصر بداخلاقی دکتر در حد بی نهایت بود و بعد از یک پیک بداخلاقی عظیم در عصر تا آخر شب کم کم اخلاقش خوب میشد و امکان داشت شب برای همه جک بخواند و مریض ها هم نازتراپی کند..با تمام اینا براش احترام قائل بودم و ممنون از چیزهایی که به من لا به لای مریض هایش یاد می داد... اگر چه بارها حس ناخوشایند بازگشت به اکسترنی یا اینترنی به سراغم می آمد.تا این که کشیک قبلی پیرمردی اومده بود با درد شکم و یبوست از یک هفته قبل.هر چه کردم درد حاج آقا خوب نشد.شک کردم به انسداد و برای مریض پرونده تشکیل دادم.جناب جراح آخر شب اومد و کلی از دست من شاکی شد که چرا برای این مریض پرونده تشکیل دادم.گویا پیرمرد با تشخیص ولولوس 5 شب پیش با کلی دعوا که به رئیس دانشگاه هم کشیده بوداعزام شده بود و جراح بیمارستان محل اعزام هم حاضر به جراحی نشده بود!...جناب جراح عصبانی بودند که من نباید مریض نگه می داشتم و باید به همون جایی می فرستادم که کولونسکوپ دارند و حاضر به جراحی نیستند.وقتی گفتم:خوب من باید از کجا این داستانارو می دونستم ؟وقتی هیچ مدرکی هم همراهش نیست.گفت باید می پرسیدم!!!! و البته نگفتند ازکی؟ و همین طور نگفتند:مریض با تندرنس شدید، چطوری با مسئولیت خودم مرخص باید میکردم؟؟؟ بعد از اون نوبت صبح روز بعدبود که یک مریض تصادفی تروما سر آوردند.وضعیت جالبی نداشت و به نظر من جی سی اس اش رو به کاهش بود. به دکتر زنگ زدم و یک ساعت طول کشید تا اومد و تمام یک ساعت مثل سیر و سرکه جوشیدم تا آقا دکتر تشریف اوردند و وقتی هم اومدند من جلو رفتم و گفتم:سلام آقا دکتر صبحتون.....  که یک دفعه در اتاق سی پی آر محکم روی من بست!!

و صدای دادو بیدادش را سر مریض شنیدم.این قدر ترسناک شده بود که من شکل دراکولا می دیدمش و ترجیح دادم اصلا دورش نباشم. رفتم اتاق رست و به دوستم اس ام اس زدم: خانم فلانی واقعا جهاد میکنه باهاش میسازه.خدا رو شکر که من دارم میرم.

و وقتی دکمه سند را زدم تازه فهمیدم چه خرابکاری بدی کردم.عرق سرد رو تنم نشست و حالت تهوع پیدا کردم.اس ام اس اشتباهی برای خود فلانی فرستاده بودم...فلانی هم  خود جراح محترم بود که صدای داد و بیدادش را هنوز از اورژانس  میشنیدم.

                                      ×××××××××××××××××××

تمام روز غصه اس ام اس اشتباهی خوردم و اونقدر تو اتاق رست موندم تا جناب جراح رفت و بعد اومدم بیرون.کاش به جای 5 روز دیگه امروز طرحم تموم میشد.حالا چطوری  باهاش در این سه کشیک مونده مواجه بشم.به سرپرستارمون که از مورد اعتمادترین افراد بیمارستان هست قضیه رو گفتم و راستش جوابی که داد خیلی حالمو بهتر کرد:خانم دکتر شما حقیقت گفتید...اخلاقش واقعا بد هست  با همه و برخوردش با شما هم امروز درست نبود....اون باید متاسف باشه نه شما...تازه بهتون قول میدم من و تمام بچه های پرستار پشت شما هستیم .نمی ذاریم برخورد بدی پیش بیاد.

و تازه کمی راه نفسم بازتر میشود

                                        ×××××××××××××××××××                                                         

الان که دارم این پست می نویسم هنوز برخوردی با دکتر..بعد اون جریان نداشتم...خدا به خیر بگذرونه.

×××××××××××××××××

این روزها همه فراموش کرده اند یک جناب دکتر خ در ساختمان اداری هست که روز شماری میکند دیگر مرا در بیمارستانش نبیند... این روزها همه  در ساختمان مقابلش من را میبینند...که  اس ام اس خانم ن پرستار را بارها برای خودم می خوانم:(این روزها...مثل روزهای آخر پاییز است...به زودی برف میبارد و ما هیچ وقت همدیگر را نخواهیم دید.....)

نخواهیم دید...آرامم میکند وقتی به دکتر خ و همکاران استخدامی و بداخلاقی های دکتر جراح فکر می کنم.....نخواهیم دید...بغض بزرگی برایم می شود وقتی خانم ن...آقا ن....سرپرستارمون...دوست جدید طرحی و و و و را به خاطر می آورم....تمام آنهایی که از دل صد ها لحظه پر از بغض ...هزاران لبخند را برایم بیرون کشیدند.

ضمیمه:لطفا این پست جایی چاپ نشود!

/ 25 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
لژیونلا

سلام فرانه. اتفاقا بهترین کار ممکن رو انجام دادی. با سرپرستارتون موافقم.

مرجان

جدا کوته فکری......چون دکتری زیر مدرکت حق خواستگاری نداره؟!!!

فائزه74

[گل]سلام. وبلاگ خیلی خوبی دارین. تا جایی که وقت کردم و تونستم آرشیوشو خوندم ولی آخر نفهمیدم دوست کوچولو کیه؟ از اونروزو که مطلبای وبلاگتونو خوندم کلی شور و هیجان بیشتر شده واسه درس خوندن[لبخند]جوری که ترازمو از 4300 رسوندم6300[تعجب][لبخند]قبل اینکه با وبلاگتون آشنا بشم واقعا از پزشکی زده شده بودم ولی بعدش تصمیم گرفتم هرجوری شده پزشکی قبول بشم.البته سال دیگه کنکور دارم! روزی 10 دفعه فقط میومدم سر میزدم که پست جدید بذارید! واقعا ممنون از نوشته هاتون[قلب] از این به بعد حتما سر میزنم[مغرور]

ﻫﻮﻣﻬﺮ

ﺩﺍﺭﻡ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﮐﻪ ﭼﯽ ﻣﯽ ﺷﺪ ﺍﮔﻪ ﺍﯾﻦ ﺩﮐﺘﺮ ﺟﺮﺍﺡ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺧﻮﺏ ﻣﯽ ﻣﻮﻧﺪ! ﺍﺻﻼ ﭼﯽ ﺑﺎﻋﺚ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺗﻐﯿﯿﯿﯿﺮ ﺷﺪ ﺗﺎﺯﻩ ﺑﻪ ﺁﺧﺮﯾﻦ ﺭﻭﺯﻡ ﺩﺍﺭﻡ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ،ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺁﺧﺮﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺳﻮﺍﺭ ﺍﺗﻮﺑﻮﺱ ﻣﯽ ﺷﯽ ﮐﻪ ﺍﻭﻥ ﺷﻬﺮ ﻭ ﺗﺮﮎ ﮐﻨﯽ.... ﭼﻪ ﺍﺣﺴﺎﺳﯽ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﺩﺍﺷﺖ....[ﭼﺸﻤﮏ]

هومهر

خدا به این پرستار جدید پرانرژی توفیق و موفقیت روز افزون بده ... کاشکی منم همین قدر انرژی داشتم

مهدی ملک‌زاده

سلام بر خانوم فرانه خانوم من دز بلاگ خونیم پایین اومده،پاک انگار از ماجراها عقبم. در هر حالاون خانوم پرستار تپله و شکلاتاش واقعا واقعا معرکه بود.چه حس خوبی داشت بیش‌تر می‌بینمتون... ارادتمند [لبخند]

سپیده

فرانه میگن دل به دل راه داره من آن شدم برا آپ کردن و ایرمان و کامنت تو رو دیدم دوست خوبم مرسی که به فکر منی و فکر کنم طرحت فردا شب تمومه بهت تبریک میگم که این دوره رو هم باموفقیت طی کردی و حالا کلی تجربه داری

مهدی ملک‌زاده

ما کوچییک شمام هستیم خانووم. یک فیلم یک جمله‌رم می‌خونم البته.چه خوب که مدام می‌نویسید توش. کم کم نوشت و همیشه نوشتن بهتر از یک هو یه عالمه نوشتن و بعد تعطی کردنه ... ارادتمند

پارنج

سلام خانم فرانه امروز تموم شد! از عید شروع کردم به خوندن آرشیو وبلاگتون و توی خوابگاه، هر موقع که میخواستم خودم رو جدا کنم از درس و افکاری که ذهنم رو مشغول کرده بودن، رمان زندگی شما رو میخوندم و آروم میشدم و انرژی می گرفتم! نوشته های شما واسم درمان بود! یادمه به جا گفته بودین:" نوشتن درمان منه! " خواستم بگم که نوشته های شما، واسه مخاطبای وبلاگتون هم درمانه . . . امروز تموم شد! و طرح شما نزدیک به یک هفته است که تموم شده و من تازه اول این راهم! خوشحال میشم که کماکان باشم با شما و وبلاگتون که درس زندگی رو بهم یاد داد! بازم ممنونم از نوشته هاتون! از تجربیاتتون! از خاطراتتون! از حضور ناگهانیتون توی زندگیم که قطعا چیزی جز تقدیر نمیتونه باعث و بانیش باشه! همیشه هستم! با شما! با ایرمان! با فیلم ها و دیالوگ هایی که من رو عاشق سینما کرد! میدونم سرتون خیلی شلوغه و وقت نمی کنید! نمیخوام همیشه بهم سر بزنین! یک بار حضور شما توی وبلاگم، باعث افتخار بی حد و اندازه ی منه! پس منتظرتونم . . . راستی، روز مادر و روز زن رو بهتون تبریک میگم بانو . . . یا علی[گل]