she

من هرگز در مراسم تشییع جنازه ای شرکت نکرده بودم.

عزادار خیلی آدم ها و خیلی چیزها بوده ام اما هرگز سر آن گودال عمیق مخوف وقتی که دهانش باز هست و آماده بلعیدن،نایستاده ام...بچه تر که بودم اجازه نمی دادند.. بزرگتر که شدم نشد و راستش خودم هم شاید نخواستم.صادقانه تر بنویسم حتی تصور چنین پایانی رو دوست ندارم چه برسد به تماشایش...البته منظورم تماشا لحظه مرگ نیست ..وقتی آدم پزشک باشد حتما لحظه ای به نام لحظه مرگ..لحظه فرود عزرائیل محترم را می بیند...آن لحظه ای که چشم ها بی فروغ می شوند...دست از عجز و لابه می کشند و با دهان باز آخرین نفس کشیده می شود و مرگ پرچمش را به اهتزاز در می آورد...من این صحنه را زیاد دیده ام...اما آن که تو یک گودال تنگ و تاریک و احتمالا سرد رهایت کنند و یک سنگ هم رویش که :بازگشت ممنوع!..یک جور دیگری هست...دیگه خود خود آخر خط هست...کاری ندارم که شروع زندگی دیگر می تواند باشد یا این که تو هیچی را نمی فهمی ...که همینش هم شک دارم ...کلا جور ناجوریست...کاریش هم نمیشه کرد !

حالا این من ترسو،چند وقت پیش جدا حس کرد سر تشییع جنازه ای حاضر شده است.

 از آنجا شروع شد که هنگام پرش های کانالی ام...و سعی این همه شبکه در ربودن توجه من ...روی اخبار شبکه ای لحظه ای متوقف شدم...من آدم کلا نه اخبار بینی هستم نه روزنامه خوان...اون شب هم نه روی اخبار..بلکه روی چهره دخترک متوقف شدم...کمی کوچکتر از من...با کلاه قرمز کریسمس بر سر لبخند می زد..(ساناز نظامی دانشجو ایرانی دکترا در امریکا بر اثر ضرب و شتم همسرش دچار ضربه مغزی شد و جان سپرد)..همین و بس!

تلویزیون خاموش می کنم....یک ساندویچ پنیر با گردو درست می کنم...چای دم می کنم...چای شیرین الان باید بچسبد..پای لپ تاپم می شینم..نه! چهره دخترک هنوز با من هست...می روم تو فیس.ب چرخی بزنم که می بینم بازم چهره اش جلو چشمم هست..از اونجایی که کمتر آدمی الان بر روی زمین هست که فیس .ب نداشته باشد...اسمش را داخل سرچ فیس.ب  تایپ می کنم.

عکس پروفایلش همون چهره هست کنار عشق قاتلش...

نوشته های والش را می خوانم...نوشته هایی که ازشون بوی امید به روزهای آفتابی و انرژی های مثبت می آید...دلم می گیرد....قبری جلویم دهان باز کرده...تصور می کنم چند روز پیش که این پیام های امید بخش را گذاشته دختری بوده درست شبیه الان من..دختری با کلی فکرهای شبرنگ برای آینده...همه را تو قبر مقابلم می ریزم و مشتی خاک بر رویشان....محل تحصیل دانشگاه تهران ...فکر می کنم او هم یک روزی مثل من یک سال بکوب خودش را احتمالا در خانه حبس کرده تا بخواند و کنکور قبول شود...و بعد حتما مثل من از دیدن اسم خودش در قبولیا ذوق کرده....مشت دیگری خاک ریخته می شود...جزئیات برایم پررنگ می شوند..اونقدر که مارک (Hollyday)سوئیشرتش را می بینم و یاد خودم می افتم که همین یک ماه پیش تو مغازه همین برند در حال پروو انواع سوئی شرت ها و فکر کردن به این بودم که کدام رنگش بهتر هست....عکس هایش با هم کلاسی هایش را نگاه میکنم و کامنت هایش را می خوانم ...اون قبر بزرگ جلویم دهانش باز هست و تمام اینها را یکی یکی می بلعد..برای اولین بار حس می کنم در مراسم خاکسپاری کسی شرکت کرده ام که خیلی شبیه آدم های اطرافم هست...شاید یکی از هم کلاسی هایم یا یکی از همکارانم یا دوستانم یا خودم....

***************

گفتم که من آدمی نیستم که اهل اخبار دیدن و خوندن باشم.نمی خوانم و نمی بینم چون اکثر اخبارها خوب نیستند و چند تایی هم که خوبند یا دروغند یا به زودی جایشان را به خبرهای بد می دهند..از طرفی هم به نظرم میرسد این اخبارها فقط آستانه درد مارا بالا می برند...خیلی راحت می گویند اینجا سیل اومده اینقدر مردند ..اونجا جنگ شده اینقدر مجروح شدند، اینقدر کشته شدند و تمام فجایع بشری رابرای ما تبدیل می کنند به یک مشت اعداد  که موقع شام خوردن یا حاضر شدن و هزار و یک جا دیگر  از بلندگویی به گوشمان می رسد و همین!

حقیقتش من یکی وقتی دردم می گیرد ..وقتی خبری ناراحتم می کند به خودم امیدوار می شوم که هنوز حس می کنم و اسمم آدم هست!

خبر کشته شدن دختری مثل ساناز نظامی از آن چیزهایی بود که عمیقا تکانم داد.

قبلا هم شنیده بودم که زنانی قربانی خشونت خانگی شده اند اما هیچ وقت این طور به فکر فرو نرفته بودم...شاید چون در ناخودآگاهم با خودم گفته ام این قتل ها و خشونت ها مال طبقه اجتماعی پایین جامعه هست و در طبقات بالاتر از این خبرها نیست..اونم نسل ما که خیلی دم از روشنفکری می زنند ..با انتخاب خودشان ازدواج می کنند و با تفاهم و صلح وصفا هم طلاق می گیرند..دوستان اجتماعی رنگارنگ دارند ..زن و شوهر هر کدام به راه خود می روند و در نهایت اگر تفاهم نباشد اینقدر دخترها تحصیل کرده شده اند و مستقل که دیگه منتظر نفقه آقا شوهر نمی مانند طلاق می گیرند و جونم آزاد!

چند وقت پیش ها جایی داشتم می خواندم اکثرا علت خشونت ها و قتل های ناموسی ازدواج های اجباری هست که در خیلی جاهای ایران هنوز وجود دارد....ازدواج هایی که زن وقتی تصمیم به طلاق می گیرد ..خانواده ها انگ خیانت به زن می زنند و تا پای قتلش حتی پیش می روند..یکی از قربانی ها زنده مانده این قتل ها گفته بود وقتی تصمیم به طلاق گرفتم عمویم با چاقو میوه خوری شروع به بریدن گردنم کرده است!

بین این گزارشات.گزارشی بود از قتل یک دختر بچه هفت ساله به دست پدرش!چرا؟؟؟چون آقا پدر شک!بازم تاکید می کنم فقط شک کردند که دایی بچه بهش تجاوز کرده!!برای من اونقدر این گزارش ناراحت کننده بود که ساعت ها داشتم بهش فکر می کردم..که اولا آدم به خاطر شک کسی را می کشد؟؟و حالا اگر هم واقعا چنین اتفاقی افتاده چرا قربانی باید کشته شود؟؟چرا اون شخص متجاوز مجازات نمی شود؟؟؟

 حالا این طور فرض کنیم گزارشات بالا مربوط به قشری از جامعه هست که از لحاظ فرهنگ و سواد پایین هستند و شعور ندارند (هر چند که به نظر من داشتن شعور ربطی به تحصیلات ندارد )...خوب این همسر خانم ساناز نظامی که بزرگ شده امریکا بوده و اونجور که من تو پروفایلش دیدم شغل بالایی هم داشته چی؟؟اون آقا دبیر شناخته شده ای که چند سال پیش با پرتاب چاقو زد و خانمش رو بعد از بیست سال زندگی مشترک کشت چی؟؟؟همسران این همه خانم که با صورت های کبود و جراحات فراوان چه در دوران دانشجوییم ..چه طرح..چه تا چند وقت پیش که یک درمانگاه بالا شهر کار میکردم به من مکررا مراجعه میکردند چی؟؟؟...قربانیهایی که همیشه به من میگند:خوردم زمین!و وقتی سئوال پیچ میکنم میگند:شوهرم زده ولی تورو خدا به کسی نگید!...حتی یادمه زمان طرحم خانمی با جراحت های فراوان به من مراجعه کرد که وقتی گفتم:چرا شکایت نمی کنی؟؟؟زد زیر گریه که از کی شکایت کنم؟؟خودش رئیس پلیس هست!

میخوام بگم نمیشه گفت مشکل فقط روانی هست...تو همه دنیا خشنونت خانگی وجود دارد...اما چرا باید تو خاورمیانه از همه جا بیشتر باشد و باز تو خاورمیانه دو کشور همسایه ما پاکستان و ترکیه بیشترین آمار در تمام دنیا دارند (البته اگر بشه به آمارهای ثبت شده در ایران اعتماد کرد که مطمئنا نمیشه!چون خیلی از خانم ها شکایت نمی کنند!).اینجاست که بهتره از خواب خرگوشی بیدار شیم.این آمارها نشون میدند مشکل از دیدگاه های فرهنگی یکسان اشتباه در این جوامع آب می خورد!دیدگاه های فرهنگی ای که یک خانواده ایرانی با خودشون آمریکا هم می توانند  ببرند و آدمی مثل همسر ساناز نظامی را به بار می آورند.

از همه بدتر از ماست که بر ماست...من کاری به بحث های حقوقی و فقهی ندارم که آتش بیار این قصه هستند...من به این کار دارم که خود ما خانم ها هستیم که چنین هیولاهایی رو تربیت می کنیم...وقتی تعریف های درستی از غیرت و مردانگی برای پسرهامون تعریف نمی کنیم...به پسرمون نمی گیم مردونگی این هست که کار کنی و زحمت بکشی که خانواده ات زیر سایه تو زندگی آرامی داشتند و همسرت بتونه بهت تکیه کنه...وقتی که می خوان ازدواج کنند بهشون میگیم:(از سره دختره هم زیاده!)یااین که (از همین اول روشو کم کن)...هیچ وقت آداب برخورد با یک خانم بهش یاد نمی دیم...و از طرف دیگه اینقدر اعتماد به نفس ما خانم ها کم هست که فرضا همین خانم ساناز نظامی که به سه زبان مسلط بوده ،فوق لیسانس داشته و مطمئنا آدم هدفمندی بوده ...وقتی تو آنکارا اولین بار این آقا از نزدیک ملاقات کرده..بعد از یک بگو مگو از همین آقا همون جا هم کتک خورده....اما نشانه به این بزرگی نادیده گرفته و با این آدم ازدواج کرده ..چرا؟؟چون به نظر من ما خانم های ایرانی خیلی هامون اعتماد به نفس لازم رو نداریم که وقتی نشانه بدی می بینیم، رها کنیم و بریم....خیلی از ماها ناخودآگاه فکر میکنیم:خوب اگر با این ازدواج نکنم بعدش چی؟؟از این آدم گزینه بهتری پیدا میشه که بخواد با من ازدواج کنه؟؟..یا از اون بدتر خودمونو گول می زنیم که :درسته دست بزن داره اما ته دلش چیزی نیست و همو دوست داریم!!!

سئوال اینه:اگر ساناز نظامی از همون آنکارا برمیگشت ایران واز ازدواج با این آقا منصرف میشد.. و اصلا تا آخر عمرش ازدواج نمی کرد واینجا تو کشور خودش کنار خانواده اش به سلامت می موند و دکتراش هم تو همین ایران می گرفت و یک دانشگاه علمی کاربردی یا پیام نوری مدرس می شد...بهتر از این سرانجام نبود؟؟؟

**********************

 توصیه می کنم این کاری که من به طور اتفاقی انجام دادم شما حتما غیر اتفاقی انجام بدید...صبح فیلم (هیس دختران فریاد نمی زنند)پوران درخشنده را تماشا کنید و شب فیلم the Hunt با بازی مادس میکلسن دوست داشتنی،و بعد احتمالا مثل من شب که تو تخت خوابتون میرید یک ساعتی به سقف اتاقتون خیره میشید و به همون تفاوت فرهنگی که کمی بالاتر ازش حرف زدم فکر می کنید...فرهنگ ما که به جای حل مسئله، صورت مسئله را خط میزند و اون فرهنگ دیگه ای که به دنبال پروفیلاکسی و  راه حل مسئله ای مشابه از اونور بوم افتاده است...نگاه کنید و فکر کنید چند نفر آدم سواستفاده کن و مریض روانی در نتیجه فرهنگ اشتباه ما در مواجه با تابوها تو خیابونا راست راست راه می رند و کثافت کاری هاشون را ادامه میدند...و از طرفی دلتون بسوزه برای اونی که فقط به خاطر دروغ یک بچه، شهری بر علیه اش شدند!

**************************

دوست آقا آزاده ای داشتم که همیشه می گفت:نمی شود آدم آزاده باشد و طرفدار حقوق زنان نباشد!

××××××××××××××××××××××××

ضمیمه 1:این پست 18 دی باید آپ می شد اما به دلیل فقدان لپ تاپ در خانه نشد!

ضمیمه 2:با این آهنگ این پست نوشته شد.

/ 3 نظر / 33 بازدید
سایه

تمام مدتی که متنتو می خوندم احساس می کردم توی یه فضای آشنام یه فضایی که نمی دونستم چیه ، تا وقتی از هیس نوشتی ... تمام مدت فضای اون فیلم بود که تو ذهنم جولان می داد ...

مریم

سلام، وقتی زن خرید و فروش میشه توی همین کردستان خودمون، وقتی آیة الله سیستانی از مراجع شیعه این خرید وفروش از احکام بیع می دونه...اعتماد به نفس کجاست؟چیزی به این اسم هم می مونه...جامعه ما رو کجا میبره سوال منم هست. [وحشتناک]

تبسم

سلام/ببین من توی صفحه حوادث درباره دخترجوانی خوندم که علیرغم اینکه خودش درآمدداشت ولی چون به یه ازدواج که ازطرف پدرش بهش تحمیل میشده تن نداده صورتش توسط پدروبرادرش بااسید سوخته...دختربیچاره همه زیبایی وصورتوبیناییشوازدست داده...خشونتهاعلیه زنان خیلی زیاده[وحشتناک]ولی چاره چیه؟راه درمان کجاست؟؟؟[متفکر]ولی خب ازطرفی حق باتوئه...زنان خودشون خیلی به خودشون ظلم میکنن...باسکوت دربرابر حق پایمال شدشون و....[وحشتناک]