Museum of innocence

سرفه هاى شبانه کلافه ام کرده اند. در هیپوکسى کامل زندگى مى کنم, کاش شجاع تر و جسورتر بودم.   

*****************

تصمیم گرفتم یک سفر استانبول برم. حس مى کنم هنوز کلى جا ندیده داره که من چند سال پیش وقت نکردم کشفشون کنم.تو اینترنت در حال سرچ دیدنیهاى استانبول هستم.خوبه باز حداقل به لطف سریال حریم سلطان الان مثل سه سال پیش نیستم که بى توجه فرضا از جلو مسجد رستم پاشا و مهرى ماه سلطان رد شم..وسط این سرچ ها مى رسم به Museum of innocence...موزه اورهان پاموک...عکس ها رو نگاه مى کنم و کامنت هاى دوستداران پاموک مى خونم.از خودم لجم مى گیرد. انگار یک حس خوبى یک جا نزدیکت هست ولى نمى تونى تو ازش استفاده کنى چرا؟چون به جز چند تا داستان کوتاه هیچى دیگه از اورهان پاموک نخوندى که ارزش اون عکس هارو بفهمى.

اون اکسیژنى که تو زندگیم در یک سال اخیر کم آوردم دقیقا همین هست که الان دارد به من دهن کجى مى کند. کتابهام...فیلم هام... نوشته هام.. کارهایى که مدتهاست فداشون کرده ام تا به جاى دیگرى برسم...   

خسته ام از رفتن ها و نرسیدن ها و از دست دادن ها... 

/ 7 نظر / 16 بازدید
دکتر نگار

چرا سرفه میکنی؟ عکس قفسه سینه نمیگیری؟[ناراحت][ناراحت] ایشالا همیشه به سفر و خوشی. امتحانت خوب بود؟راضی بودی؟[ماچ]

دختر

من هم، خسته ام از رفتن ها و نرسیدن ها و از دست دادن ها...

فرانه

من قالب وبلاگت رو خعلی دوس دارم از کجا گیرش اوردی؟[سوال]

فرانه

هوووووورا امروز تولد 10 سالگی مسی توی بارساست بیا و تبریک بگو لطفا

شیما

سلام و شبت به خیروشادکامی فران عزیزم وای چه خوبی میکنی که میخوای بری دوباره استانبول.. اردیبهشت رفتم وخب فکرکنم دوسه کلمه ترکی خودمون دوسه تاکلمه ی غلط قولوط انگلیسی وبیش از همه از زبان اشاره کمک میگرفتم و به هرحال کارم را اه انداختم.تور بسیار بدی بود که اصلا برنامه هاش جور نبودوالکی هزینه وزمانم پرت شد.هتلم خوب بود ونزدیک استقلال والبته عاری از ایرانی که کمی جای تاسف داشت ومنم تنها بودم وتمام مدت فقط تواستقلال رفتم وخریدکردم وکلی گرون برام دراومد همه چیز... اما تجربه ی خوبی بود..تنهاجایی که دیدم مسجد سلطان احمد یا همچین چیزی بودوجزیره بیوک آدا که به نظرم اصلا اون نیست که میگن وجزیره ی دیگه ای هست.. استانبول رو دوست داشتم چون حس غریبگی توش نداشتم باهمه ی تنهایی و کلافگی کلاه سرم رفتن بابت تور...آدم احساس میکنه تو تهران خودمون هست.همونقدر شلوغ وگاها تهوع آور ودرعین حال راحت.. امیدوارم بری وحسابی اینبار بهت خوش بگذره..خیلی خوب بودمنم میتونستم باهات بیام خانم دکترکوچولو... اتفاقانیم ساعت پیش داشتم فکرمیکردم بازهم میرم استانبول وباید روی زبان کارکنم.. بروبگرد،کتاب بخون،نقاشی کن و...شادباشی وسرشارازعشق وامیدفرانم

مريم

سلام دكتر جون مواظب خودت باش من خيلي وقته وبلاكتو ميخونم ولي خواننده خاموشتون بودم .ميشه راجع به خواندنتون توضيح بدين