The Class

گوشه کتابخونه نشسته ام و بر سیبی که از ته کوله ام پیدا کرده ام گازی می زنم...جملات کتابم آرام  از مقابل چشمانم حرکت می کنند تا این که ....می رسم به جمله ای که مثل زنگ خطر تکانم می دهد...(سوختگی درجه دو.دو طرفه.ناحیه باتوک در کودکان از نشانه های مهم کودک آزاری هست)....یک بار دیگه جمله را می خوانم...(سوختگی درجه دو دو طرفه ناحیه باتوک در کودکان از نشانه های مهم کودک آزاری هست که بیشتر مواقع در هنگام مراجعه به بیمارستان در پوشش داستانی ساختگی علت آن بیان می شود)

سیبم را به گوشه ای می اندازم .....وای خدای من!

به پسرکی که چند هفته قبل به بیمارستان مراجعه کرده بود فکر می کنم....همون پسر بچه ای که آخر این پست هم درباره اش پاراگرافی نوشته بودم...همون که دلیل سوختگی اش آتش زیر سرسره بیان شده بود!دوباره قصه مرور می کنم...مادر بچه خیلی ترسیده بود دائما گریه می کرد هر چی هم من توضیح می دادم یک سوختگی ساده است که با مراقبت خوب می شود گریه اش بند نمی آمد...یادم اومد حتی چند بار که من گفتم آخه این بچه ها چرا این کارو کردند؟هیچ پاسخ روشنی نشنیدم...حتی یک بار از کس غریبه ای گله نکرد مثلا نگفت از اون بچه ها و خانواده هاشون شکایت دارم... از اون بدتر  یادم اومد از مسئول پذیرش شنیدم پدر پسرک معتاد هست و وضع مالی این خانواد مناسب نیست و به خاطر همین هم ازخیر گرفتن یک سری از مخارج گذشتیم..و هر چه فکر کردم به خاطر نیاوردم که حتی یک بار پدر پسرک  را در طی روزهایی که برای پانسمان مراجعه میکرد دیده باشم...

از دست خودم کفری شده بودم...از طرفی خودمو فحش می دادم که چرا دقت نکرده بودم...از طرف دیگه ای باز به خودم می گفتم آخه چطوری باید به عقلم می رسید چنین دیوونه هایی پیدا می شند...دیوونه هایی که یک بچه رو از دست و پا بگیرند و روی دیگ آب جوش تابش بدند!...هر چی فکر کردم به کلاس های پزشک قانونی و مبحث کودک آزاری اصلا چنین مبحثی به خاطر نیاوردم!به جز چند مورد که در بخش اطفال به ما گوشزد شده بود دیگه چیزی در ذهن من نبود...البته تقصیر خودم هم هست...کی من یک کتاب فرضا اطفال باز کرده بودم و دنبال چنین مبحثی رفته بودم ..اطفال برای من بیشتر معنی تب و تشنج و کروپ و استئومیلیت ووو می داد تا مباحثی این چنینی. البته این هم باید در نظر گرفت که در دوران دانشجویی بیشتر سراغ مباحثی میروی که شیوعش بیشتر هست و بیشتر هم سئوال می شود!

سئوال بعدی از خودم جواب جالبتری داشت.گیرم اون روز متوجه شده بودم خوب؟؟

چه رفتاری باید می کردم ؟به کجا باید دقیقا زنگ می زدم ؟و اصلا به قول دوستم در اون شهر کوچیک که کوچکترین حرکتی پنهان از چشمی نمی ماند   اگر قرار بود با شک به هم چین داستانی به پلیس خبر میدادم اولا تا چه حد موثر بود؟دوما امنیت خودم چطور حفظ می شد؟خوب کسی که با یک بچه چنین کند مطمئنا برای من پزشک خانم تنها و غریب هم در اون شهر میتواند نقشه های آنچنانی بکشد...

نمی دونم!واقعا نمی دونم!

یاد کلاس های اخلاق پزشکی این بار افتادم...همون کلاس هایی که یک سوره از بر می کردیم و یک داستان قرآنی تعریف می کردیم و نمره بیست می گرفتیم.کسی هرگز در اون کلاس ها نگفت رفتار من باید در مواقعی این چنینی چطور باشد..به کجا بهتر است یک مورد کودک آزاری را اطلاع دهم و به چه صورت؟تا هم امنیت بیمارم در نظر گرفته شود و هم خودم!

من مدتهاست  مطمئن شدم کلاس های درس حقیقی من بعد از فارغ التحصیلی شروع شدند..

ضمیمه:خدا رو شکر مثل این که فعلا از مشکلات فیلی خبری نیست ولی خوب در فکر رفتن از این خانه ام...هر چند برام بسیار سخته بعد 9 سال خانه ام را عوض کنم.

به این کوچولو سینمایی من هم اگر دوست داشتید سری بزنید.

 

/ 25 نظر / 34 بازدید
نمایش نظرات قبلی
زوربا

تعجب نداره... یعنی اگه کسی نمیاد باید فراموشش کرد.. تو و دیگران روزها و خاطراتی ور برای من رقم زدید که من دارم با اون روزها و دستمایه های اون زندگی میکنم... من نمیتونم بدونم اونا باشم.. اگر دیدی بعد از اینهمه مدت میام به خاطر اینه که از خود خودم دور شده بودم و داشتم توی پستوی خیال و لا به لای خاطراتم دنبال خودم میگشتم... // تو هم جزوی از اون خاطراتی بودی که وجودم رو تشکیل دادن.. // سخته که بگیم مردم این روزگار ما همون مردمانی هستند که روزی بهوشون ایرانی میگفتن... مطلبت / عکس وبلاگ پسر ایرونی و مطالبی که این روزا توی گوشه و کنار این دنیای مجازی میبینم همه اش حقیقتی هست که ما نمیخواهیم باورشون کنیم...

إمادیوف

خانم دکتر به قول خودتون کاری هم از زستتون بر نمی اومد اگه اون موقع می فهمیدین. و این نکته خیلی ظریفه باید تو این لحظه حواست باشه و به فکرش باشی وگرنه کی فکرشو میکنه آخه

حسام

امنیت خودشو و وسایل را اینجوری تامین می کرد که روپوشش را در می آورد و می رفت قاطی ویزیتورهای مریض و از اونجا وسایل را می پایید!

ترمه

سلامممممم فرانه جون الهی بگردم که تو انقد مهربون و مسئولیت پذیر هستی[لبخند] فرانه نمیدونی چی شده چرا باران میخواد بره بخاطر همین ادمیه که توی وبلاگ تو و فائزه با اسم باران نظر گذاشته؟؟؟[نگران] راستی کوچولوی سینماییت خیلی جذابه ها!!1[مغرور] راستی من دوباره یهو اومدم اگه وقت کردی یه سر بزن بهم عزیزم [قلب] دوستت دارم

سارا

سلام فرانه جون مثه اینکه منو با شیر سارا یا سارا ی خالی اشتباه گرفتی!یادمه پارسال وقتی کامنتم رو خوندی ازم پرسیدی کدوم سارایی؟ شیر سارا سارای خالی یا یه سارا ی جدید(یه چیز تو همین مایه ها بود) من همون سارای جدید هستم...البته یک ساله که دارم کامنت میزارم[لبخند]

ببخشین شما از کدوم سایت میخواین استفاده کنین؟ واسه تغییر مکان میگم.بلاگفا؟ بلاگ اسکای؟

شیما

سلام فران جان.همینطوری اینطرف سرزدم چون چندروزی بود که سینما رو آپ نکرده بودی گفتم بیام اینطرف سری بزنم و احوالی هم از خودت هم از خانم کوچولو بپرسم که دیدم اینطرف باز برقرار شده.خب خوشحالم و امیدوارم هردوطرف از علائق و اتفاقات روزمره کاریت بنویسی.راجع به اون کوچولو من نمی فهمم یعنی چی دست و پای بچه رو بگیرندروی دیگ آب جوش تابش بدن؟مگه روانی اند؟بعد این باعث میشه پشت بچه بسوزه؟عجب حیوونهای انسان نمایی پیدامیشن به خدا [عصبانی]البته منم فکرمیکنم باتوجه به اینکه تو درفضای کوچکی کارمیکنی ممکن بودمشکلاتی برات پیش بیادولی خب شایداگه مطمئن بودی بایدمیگفتی و بعدم باکوچکترین مشکل انتقالی میگرفتی.نمیدونم چرااز یک زن حمایت مالی نمیشه از طرف دولت که بخوادخودش بدون چنین شوهرمعتادوروانی بچه ش رو بزرگ کنه تاچنین اتفاقاتی برای یک بچه ی کوچولو نیافته وتاآخرعمر تو ذهنش نمونه؟درهرصورت خیلی متاسف شدم. پست رمزدارت که رمزدار بودولی این یکی ها رو خوندم یاد وبلاگ دوسال پیشم میافتم که الکی الکی فیل تر شدوآخرشم متوجه نشدم برای چی؟ مراقب خودت باش دوست جوان من شادوموفق و خوشبخت باشی راستی دخترکوچولو بهتره؟

سایه

وای که من چه حرصی خوردم سر اون امتحان با اون سوره حفظی!!! می دونی شناخته شده بودن تو دنیای مجازی عاقبتش این میشه که یه روزی باید تصمیم به کوچ بگیری...

شیما

متاسفم بابت عروسک کوچولو که حالش خیلی خوب نیست و از ته دل آرزو میکنم هم اون و هم همه ی مریضهای خاص و غیرخاص هرچه زودترسلامتیشون رو به دست بیارندوبه آغوش خانواده هاشون برگردند. هنوزم وقتی به کاراحتمالی این خانواده فکرمیکنم حالت تهوع میگیرم.اصلا تا امروز هرنوع کودک آزاری شنیده بودم مثل سوزوندن بااتو و کتک زدن و له کردن بچه و..امابا آب جوش سوزوندن پشت بچه به عقلم هم نرسید.یادکلبه عمو توم افتادم و برده هایی که زنده زنده در دیگهای آب جوش سوزونده میشدند و یادشهدایی که اوایل انقلاب میگفتندتوسط ضدانقلاب زنده زنده پوست صورتهاشون کنده میشده و با آب جوش میسوزوندنشون و....هنوزم عکسهاشون وفیلمی که در تی وی پخش شدیادمه.خدایا انسان تو چقدرمیتونه کثیف تر و مخوف تر از حیوانات باشه چون حیوانات اقلا هرگزبه بچه هاشون آسیب نمی رسونندوتا روی پای خودشون بایستندباجون و دل ازشون نگهداری میکننداما این تیپ انسان نماهاا...[سبز] درهرصورت جز پیگیری قانونی کاری نمیتونستی بکنی که چون مربوط به گذشته بوده فکرکردن راجع بهش و آزارخودت هیچ فایده ای نداره پس خودت رو اذیت نکن فران عزیز شب خوب و آرامی داشته باشی

محیا

چه کار سختی داری دست و پنجه نرم کردم با یه عده بیمار که هیچ کدوم مقصر نیستن و چوب نادونی شونو می خورن