زندگی با چشمان بسته

برای من زندگی همیشه قرار هست یک روزی آغاز شود.

در سی سالگی هنوز تمام زندگی ام به نظرم فقط یک مقدمه میرسد.مقدمه ای بلند برای زندگی ای که معلوم نیست کی شروع می شود و کی تمام.

بیشتر مواقع از این بابت راضی هستم.می نویسم (بیشتر مواقع) چون که راستش همیشه حس در صفر بودن خوب نیست.مثل اون موقعی که دوست دکترا فیزیکت در جواب تو واسه  مبحث تخصص گرفتن ،با چشم های گرد شده می گوید:(هنوز بازم درس و دانشگاه؟؟؟من که دیگه حوصله درس خوندن ندارم دیگه وقت زندگی کردن هست!)

وقت زندگی کردن...وقت زندگی کردن دیگه چه کوفتی هست ..همانی هست که من برایش این همه مقدمه چینی کرده ام؟؟؟

اما در آن بیشتر مواقع راستش را بخواهید..هر شب به سقف اتاقم خیره می شوم ..درزها ی سقف را به علاوه خواسته هایم می شمرم...به اندازه بیست سالگی سفره این خواسته ها رنگین نیست ولی باز هم خوب هست ...باز هم خیلی دارد!..فکر می کنم به این که در آغاز بودن خوب هست...این که هر روز خدا کنجکاو فردا باشی و خودت را در آینده های گوناگون تصور کنی..چرا دروغ!خوب هست لابد که من را کوک می کند...خسته هم البته می کند...یک وقتی می بینی ده سال گذشته و هیچی به هیچی .....

می دانم می دانم  این مقدمه خودش اصل هست ..ولی سر خود را کلاه گذاشتن هم کار خوبی می شود باشد...وقتی از خمودگی نجاتت می دهد و رویاهات را روشن نگه میدارد!

نوچ ..بحث نکنید..من چراغ ها را خاموش نمی کنم!

***********************

درس خوندن سخته!!...هرکی غیر این میگه خره!

*********************

بعد از گوش دادن به رادیو روغن حبه انگور .....

امروز خیلی دلم نوشتن می خواست!با این که تازه آپ کرده بودم اما این نوشتن با هوس یک مزه دیگه داشت....مثل خوردن یک نیمرو خوشمزه بعد مدتها بود...

/ 9 نظر / 25 بازدید
امیر

سلام.شما هم مثل من دجار سردر گمی هستید انگار.ولی نگذارید زمان از دست بره.اونوقت سالها باید افسوس سالهایی که میتونستیدو بخورید

ف

سلام منم منتظرم ک زندگیم شروع بشه ... الان 20 سالمه و همه ی دوستام دیگه دانشجو شدن در رشته های دلخواه ولی من هنوز دارم کنکور میدم ... نمبدونم چم شده ؟ نمیتونم درس بخونم... اثصلا نمیدونم چ رشته ایی ماله منه؟ چ رشته ایی رو جو گیر شدم ک میگم میخوامش... با هیچ کذوم از دوستامم دیگه ارتباط ندارم و خودمو از همه ی جمع ها بیرون کشیدم... از بس ک دیگران منو نادیده گرفتن باعث رنجشم شدن اعتماد بنفسمو از دس دادم ... قک میکنم من برای هیج کس دوس داشتنی نیسم من زیبا نیسم من... شاید برای همینه ک میگم میخوام پزشکی قبول شم .. برای اینکه فک میکنم اینطوری اون کمبودا جبران میشه اینحوری دیگه کسی نمیتونه منو تحویل نگیره.. ن اینکه فک کنین بی استعدادما نه اتقافا خیلی هم قوی ام از نظره درسی ولی تو اینهمه مدت ک کنوری بودم حتی 1 هفته هم درس نخوندم دل نمیدم ب خوندن ب قوله مامان... من احساسه تنهایی میکنم احساسه فرسوذگی روح ... ببخشید درددل کردم باتون... ی شعر برای این وضعیتم گفتم خصوصی براتون میفرستم بخونینش

آرزو!

سلام خانم دکتر خوبید؟ خب کسی که دکترای فیزیک خونده برای این مرتبه همیشه تو دانشکده و آزمایشگاه بوده ولی سیستم درسای پزشکی فرق داره ... شما که رزیدنت بشی همیشه تو بیمارستانی و انگار اصلا داری کار می کنی نه اینکه درس می خونی .... اه اه اه اصلاً خوشم نمیاد از اینایی که آدمو از درس خوندن دلسرد می کنن دیگه ناف مارو با درس بریدن درس نخونیم چیکار کنیم ...[نیشخند] ایشالا موفق باشید ....

آزیتا

این دو تا پست آخرت بدجوری حرفهای دل من بود. فقط من حال نوشتن هم برام نمونده.تازه ۵ سال هم ازت بزگترم. به منم رمز پست قبلیتو میدی؟

من

چقدر این حس را دوس دارم این‌که می آیدش این که خسته نشوم خوش‌بحالت

حسام

شما رانمی دونم ولی برای من زندگی کردن در درجه ی اول اهمیت قرار داره. سعی می کنم کنارش درس هم بخونم. (شاید هم برای همینه که هنوز به جایی نرسیده م!! در مقایسه با بقیه ی دوستانی که تا حالا یا بار مالی شونو بسته اند یا تکلیف درس و بحث شونو مشخص کرده ن). پارادوکس گریه داریه. - با این حرف تون هم کاملاً موافقم: درس خوندن سخته و هر بجز این بگه معلومه تا حالا درس نخونده ! (خ...ه!)[نیشخند]

دلفین

چند هفته قبل با دوستی 42 ساله گپ می زدم، در پایان یک روز کاری، موقعی هست که تقریبا آدم ها حرف هایی می زنند، با معنا، برای او نیز 42 سالگی تازه آغاز راه بود، فکر می کنم در 100 سالگی هم بگوییم در آغاز راهیم....

s.r

سلام مرسی بابت معرفی رادیو روغن حبه انگور...لذت بردم ازش... شاد باشی