لطفا صندلی های خود را ترک نکنید!

دفتر خاطرات سال 81 ام را ورق می زنم.

آرزوهای آن روزهایم را می خوانم.ذوقی که برای رفتن به دانشگاه داشتم.درس هایی که در کتابخانه با الف و گاهی هم با ب کنار بخاری خراب اتاق کنکوری هایشان میخواندم.حسرت گواهی نامه رانندگی ای که منتهای جاده استقلال من به شمار می رفت.هر صفحه چند تا درصد نوشتم و کنارش هم با تفسیر توضیح دادم فلانی با زیست این قدر درصد.. ریاضی فلان درصد... شیمی بهمان درصد پزشکی ال یا دارو بل قبول شده.از شب کنکور نوشتم..از ل دوستم که اون شب به زور ساعت هفت شب منو از خونه بیرون کشید و از کتابهایم جدایم کرد.از صدای نون و دلقک اصفهانی که از مغازه ها به گوش می رسید نوشتم.از صبح کنکور گفتم از هم کلاسی هایی که به زحمت در حال حاضر چهر ه هایشان را به خاطر می آورم.از نذرم که قبل از جلسه کنکور برای بار صدم زیر لب با خود تکرار کرده بودم.از دعاهایی که لحظه برداشتن ورقه ام از روی زمین برای خودم و درخت گلابی روانه آسمان ها کرده بودم.از عصر روز کنکور نوشتم...با س اولین خیابون گردی بی دغدغه مان...دیگر کسی نبود بگوید:بچه بشین درس بخون بعد کنکور هر کار خواستی کن!...از روز نتایج گفتم...و منی که مثل جک تایتانیک فکر میکردم از حالا به بعد پادشاه دنیا هستم...از مادر بزرگم که با کارنامه من به دنیایی فخر می فروخت....از منی گفتم که نمی دانست دیگر از زندگی چه میخواهد؟؟

دفتر خاطرات سال 82 را بر میدارم.

اردو نمایشگاه کتاب...اولین اردو دانشگاهیم...پنجره باز اتوبوس..بوی عطر اسکادا..بادی که از میان موهایم و دستانی که دیسک منی را نگه داشته بودند رد می شد و از شدت تپش قلبی که عاشقانه می تپید و بویزن گوش می داد نمی توانست چیزی کم کند.

از لبخندی نوشتم که به قول جورج مایکل مثل لبخند مسیح به کودکی بود.از شانه ای که مثل بریدا پائولو کوئلیو نقطه نورانی ای نداشت اما هم پای شانه من در تمام سرزمین هایی که کلمات قادر به وصفشان نبودند می آمد...از تولد خوابگاهیم نوشتم...همونی که س هم اتاقی ترم یک ام کیک قرمز رنگی را در یخچال پنهان کرده بود....و ف، هم اتاقی بی ملاحظه ام تمام زحماتش را با باز کردن در یخچال به باد داد...همون تولدی که الان به سختی اسم تمامی شرکت کنندگانش را به خاطر می آورم...

از قرارهای دسته جمعی نوشتم...از شعر خواندن های گروهی در کوچه های مهتابی شب های گرم و پر التهاب تابستان...از کوله آبی آسمانی ام که هدیه تولدم از س و میم بود...از کیک خوردن های بدون چنگال...از بحث های مثلا فلسفی ...

از ش و خودم در طبقه بالا و تاریک آن کافی شاپ نوشته ام وقتی زمان را در میان حرفها و خنده هایمان آنقدر گم کرده بودیم  که در انتها با یک یادداشت داخل یک سینی مواجه شدیم:مشتری گرامی وقت شما به پایان رسیده است!!!

داستانها نوشته ام...از ل که مادر خرج اتاق خوابگاهیمان بود و از دل آن (پول کلی)ها یک عالم تفریحات مفرح استخراج میکرد...از اجاره سی دی پلیر روز تعطیل تا خربزه و تخمه های شب امتحان...از س و سر به هوایی هایش نوشتم...از میم که برای بیدار شدن نیاز به تلنگر داشت...از عاشقانه هایمان نوشتم...از بزم های خوابگاهیمان...از دلتنگی هایی که کنار صدای بارون و فرنگیس سیاوش قمیشی دست و پا می زدند...از نفس هایی که در هوای انتظار صدای زنگ تلفنی کشیده میشد... 

و همین طور دفتر خاطرات ها را ورق می زنم ....

 با هر دفتری که ورق میزنم...تصویر میزی جلو چشمانم نقش می بندد...آدم هایی که زمانی دوست داشتم...آدم هایی که با آنها گاه گریستم...گاه خندیدم...گاه به واسطه اشتراکی به هم رسیده ایم و حتی تصور یک روز زندگی بدون بعضی هایشان برایم غیر ممکن بوده است..همه شان دور آن میز نشسته اند و درست زمانی که دست هرکدامشان را می خواهم بفشارم یکی یکی پودر می شوند...و مثل مجسمه ای شنی در مقابلم فرو می ریزند و صندلی ها یکی بعد از دیگری خالی می شوند.

ل سالهاست فرانسه رفته است.هنوز برایم عزیز هست اما دیگر همسایه و هم مدسه ایم نیست که هر روز صدایش را بشنوم و بدانم روزش را چگونه گذرانده است.

با س سه سالی هست که حتی یک کلمه هم صحبت نکردم. دوستی سیزده سالمان را سه سال پیش در یک زنبیل گذاشت و مفت فروخت.

شانه ای که بسیار دوستش داشتم حال بیشتر از نگاتیو نخ نمایی از گذشته نیست.

8 سالی هست که نمی دانم چگونه توانسته ام سال را بدون مادربزرگ تحویل کنم.

س هم اتاقی ای که یک روزی در فکر سورپرایز من بود حالا دو کوچه پایین تر از خانه ما مطب دارد و حتی زورش می آید بپرسد:چطوری؟

دو سال پیش فهمیدم ش و من کاملا در دو عالم متفاوت سیر می کنیم و فاصله عقیده هایمان به علاوه شهرهایمان شروعی شد برای دوری ما دو نفر از هم.

وووووو کوله ام سنگین قصه رفتن هاست.

 آنقدر رفته اند که  به وضوح می بینم تمام یک دهه گذشته زندگیم سرگرم زدودن خود از این رفتن ها بوده ام...عادی شده است امروز صبح بیدار شوم و دریابم او هم دیگر نیست...او هم خاطره ای شد...دیگر یاد گرفتم همان لحظه که هستند دوستشان بدارم و خطی از امروز به فردا نکشم حتی اگر بی نهایت دلم بخواهد.

در این میان نمی توانم وصف کنم شادیم را از آن انگشت شمار صندلی هایی که از دیروز تا هنوز برایم پر باقی مانده اند.یک عکس نشده اند...هنوز حضورند....گرمند...لمس می شوند...لمسم می کنند...کنار نفس های من نفس می کشند...حسرت حرف ناگفته ای نیستند... تمام نا گفته ها را بدون آن که گفته باشم خود از چشمانم همیشه خوانده اند...بهتر از خودم مرا شناخته اند....گاه با من باور می کنند...گاه با من می شکنند...شانه اند...رنگین کمان لبخندی هستند و نوید خطی که شاید بلاخره تا آخر دنیا کشیده شود...

کسانی که هر چه هم خودم را به کوچه دیگری ببرم باز هم تکرار این صدایند:لطفا صندلی های خود را ترک نکنید....هرگز!

/ 26 نظر / 33 بازدید
نمایش نظرات قبلی
....

سلام فقط خداکنه صندلی اعضای خانواده خالی نشه من پدرمو از دست دادم پدری که بیست سال همیشه کنارم بودن همیشه پشتیبانم بودن الان صندلی خالیشون بد جوری اذیتم میکنه

سارا

سلام دکتر فرانه حرف از کنکور زدی...نگران کنکوریا شدم....ایشالله ک نتیجه ی خوبی بگیرن یه تعدادی میمونن....یه تعدادی میرن......تا بوده همین بوده ایشاالله صندلیهای پر شما ، پر بمونن[لبخند]

سپیده

زیر کامنت نسترن رو یه بار دیگه نگاه کن! خانوم دکتر زور نه ظور![چشمک] اگه من رو یکی از صندلیها باشم یعنی انقدر لیاقت داشته باشم مطمئنم هیچ وقت خالی نخواهی دیدش!

الناز

نمی دونم ، چرا یاد این شعر افتادم.. خیلی دلم می خواهد از اینجا به جانب آن رهایی آرام بی دردسر برگردم... آیا تو قول میدهی ، دوباره من از شوق سادگی ..اشتباه نکنم ؟؟!!!

پارنج

سلام خانم فرانه! مثل همیشه فوق العاده بود . . . به نظرم این حس شما رو همه لااقل یک بار توی زندگی تجربه کردن! که به یک جایی برسن و توی خودشون تکرار کنن این جمله رو که :"لطفا صندلی های خود را ترک نکنید....هرگز!" ............ راستی، یادتونه گفتم فکر میکنم که شهر من طرح بودین!؟ مطمئنم که توی یکی از شهرای خراسان طرحتون رو گذروندین! من خودم طبسیم! به هر حال، مهم این بود که به خیر و خوشی تموم شد! امیدوارم که هر کجا هستین و هر کاری میکنید، موفق باشید . . . یا علی[گل]

روزهای پیلگی

ازون پستا بود که تهِ دلِ آدمو یه جوری می‌کنه ها........

نگار

فرانه من هم وبلاگ زدم[نیشخند] یه سر بزن البته اگه وقت داشتی

یه کنکوری

فکر میکردم واسه روز پدر یه پست بذاری!اخه منم مثل تو...

soofi

کامنت من کو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بنده که محکم صندلیم رو چسبیدم :)) خیالت راحت جایی نمی رم

سپیده

دلم فرانه میخواد فرانه فرانه فرانه.... چرا نمیای؟؟؟