چشمهایش

هفت سال پیش بود.. اون موقع نه جنگ داخلی سوریه بود نه داعش اینقدر پر سروصدا و فعال.... 

یک صبح تابستونی,هنگام صبحانه در نهارخوری هتلی در سواحل وارنا.. اقایی  غیر ایرانی با همسربلوندش و سه فرزندش میز کناری ما نشسته بودند... طبق معمول مامان سر صحبت را باز کرد...اقا سوری بود و همسرش روس. به محض این که ملیت اقا میز بغلی سوریه اعلام شد.. یکی از هم توری های ما مثل این که عامل تمام گرفتاری هایش را یافته از جایش بلند شد و رو به مرد سوری با اینگلیسی دست وپا شکسته اش نطقی طولانی با صدایی  بلند و سرشار از حرکات آکروباتیک ایراد کرد.. صدایش انقدر بلند بود که تمام افراد داخل سالن با ملیت های مختلفشان ساکت شدند..طوری حرف میزد انگار مرد سوری و دولتش عامل بسیاری از بدبختی های زندگی روزانه اش هستند... عرق کرده بود و هرم برافروختگیش حتی صورت من هم که چند متری باهاش فاصله داشتم, داغ میکرد....سرم را پایین انداخته بودم تا قیافه بهت زده ملت  حاضر در سالن صبحانه که با دهان باز اقا هم وطن را که انگار دادستان دادگاه لاهه بود را تماشا می کردند،نبینم ... مرد سوری در جایگاه متهم اما به طرز غم انگیزی ساکت بود... به طرز غم انگیز و خسته ای با چشمانی مرطوب, اقا هم وطن را که از مواضعش کوتاه نمی آمد را تماشا میکرد... و بلاخره خطابه جناب هم وطن تمام شد... و اقا سوری فقط با بغض  پاسخ داد:کشور من حال و روزش از کشور شما هم بدتر هست... 

و بعد به جایی دور از خلال پنجره اتاق ناهار خوری خیره شد... سالها بود به کشورش بازنگشته بود و در روسیه زندگی میکرد... خودش میگفت: راهی نبود.. سوریه جای ماندن نبود... 

و چشمانش با گفتن این جمله گویا خسته تر و غمگین تر از قبل هم شدند... 

این روزها... وقتی اخبار سوریه و مهاجران سوری را می شنوم  ... هر بار تصویر ان چشمان  غمگین را ضربدر بیست  میلیون می کنم و به سنگینی این همه غم فک میکنم... به تمام این نهادها,قطع نامه ها و خطابه های جهانی بی مصرف فک میکنم... در دنیا خطرناک و بیش از حد یاس آوری زندگی می کنیم... 

/ 2 نظر / 84 بازدید
شایان

دنیا در مسیری حرکت میکنه که مطابق خواسته ی یه سری فرد خاص باشه. یه سری فرد خاص که جمع رو فقط ابزار میبینن و هیچ چیز مهم نیست براشون جز خودشون و منفعتشون

آزیتا

نظر ارزشمند من کجا رفت؟!تو پست قبلی اظهار فضل کرده بودم! خلاصش این بود که تو مدت کارم تو ایران هیچ تبعیض جنسیتی تجربه نکردم حتی مریضهای روستایی ام گاهی منو به دکترای مرد ترجیح میدادن.الانم که استرالیام رسما دکترای زنو بیشتر میخوان. خلاصه اند احساس همدردیم باهات! اما در مورد سوریه... وای نگو که فکر این مردم 4 ساله ولم نمیکنه.حتی زمانیکه عکس پر سروصدایی از سوریه نبود تمام فکروذکرم بودن. اگه این هموطن عزیز جای اون سوری بود و میدید روسیه جنگ کشورش رو کش آورده و مردم بدبخت سوری رو ابزار قدرت نمایشش کرده تو دنیا تا حالا زنشو کشته بود!