بار دگر شهری که دوست می داشتم...

گاهی مدینه های فاضله ای در ذهنت هستند...مدینه هایی که هر روز بیشتر از دیروز باور می کنی فقط امکان دیدارشان را در خواب داری...

 و بعد جایی که فکرشو نمی کنی سر و کله شون پیدا می شود و اونوقت چه کیفی می کنی از این که می بینی هنوز مدینه های فاضله ات بر روی زمین باقی مانده اند و نفس می کشند....نفسی عمیق!

                          ×××××××××××××××××××××××××××

در شهر محل طرح اصلا چیزی به اسم(دزدگیر) و حتی خود (دزد) وجود ندارد...مردم از ماشین روشنشون پیاده می شوند...داخل مغازه می روند با طمانینه سلام علیک و احوال پرسی می کنند اخرین اخبار شهر را مرور می کنند و بعد از نیم ساعت از مغازه بیرون می آیند و سوار ماشین روشنشون می شوند و به خانه می روند...در کوچه پارک می کنند خیلی مواقع حتی فراموش می کنند شیشه ماشین را بالا بکشند... صبح روز بعد بر می گردند و سوار همان ماشین شیشه پایین می شوند و آب از آب تکان نخورده است و نمی خورد.

چند وقت پیش ها که دزد اینجا پیدا شده بود...همه شهر متحیر از هم می پرسیدند:دزد؟آخه کی هست؟ما که اینجا دزد نداشتیم!

جنابان دزد هر روز 3-4 خونه خالی می کردند.اونم ساعت 7 عصر یعنی موقعی که تمام شهر در مساجد بودند و مشغول خواندن نماز...و جالب تر این که اونقدر زبل بودند که به جای پول و طلا..زعفران می بردند...چرا که تمام مردم این شهر دست کم یک کیلو زعفران در خانه هایشان دارند و زعفران هم قابل پیگیری نیست!

همه کلافه شده بودند و پلیس اینجا بیشتر از همیشه تحت فشار بود.تا این که یک روز که من خوشان خوشان سمت بیمارستان می رفتم دیدم جلو اداره پلیس سه نفر چشم بسته به ستون بستند و کلی خبرنگار و آدم در حال عکس گرفتن از آنها هستند...

ظاهرا دزدان محترم فراموش کرده بودند که در این شهر همه از احوال هم باخبرند و وقتی به خونه ای که اهالیش کربلا بودند جهت سرقت تشریف برده بودند...خانم هایی که در کوچه نشسته بودند و در حال گفتگو بودند آنقدر از دیدن آنها در خانه همسایه در سفرشان جا خورده بودند که با جیغ های بنفششان پلیس را کشانده بودند!(اینجا رسم هست خانم های محل.. عصرها یک گوشه کوچه ...روی پله یا فرش کوچکی ..جمع می شوند و از درهای مختلف صحبت می کنند..)

حالا دیگه همه خوشحال بودند دزدها دستگیر شده بودند...دزدهایی که مال غرب ایران بودند و ربطی به شهرشان نداشتند....دوباره شهر آرامش خودش را با درها و پنجره های بازش یافته بود.

                                           ×××××××××××××××××××××××

تو کوچه پس کوچه های این شهر که راه می رم لذت میبرم...خبری از مجتمع ها و آسمان خراش های دلهره آور شهرهای بزرگ نیست...میشه هنوز کوچه پس کوچه های قدیمی که قصه های مجید رو به خاطرت می آورند اینجا دید وهراز گاهی وسوسه شد برای دویدن در آنها...همه خونه ها ویلایی هستند و آپارتمان فراتر از دو طبقه وجود ندارد....محله های فراوانی هنوز بافت قدیمی خودشان را با سقف های گنبدی و کوچه های باریکشان حفظ کرده اند و اینجا واسه دیدن آسمون مجبور نیستی گردن بکشی...فاصله تو تا آسمان به کوتاهی یک دیوار دو متریست.

حیف که اینجا کسی نیست که از من یک عکس در این کوچه ها بگیرد...

بعدا نوشت:البته ناگفته نماند که این دیوارهای کوتاه کار مامورین جمع آوری ماهواره هم آسان کرده است!

                                     ×××××××××××××××××××××××

یکی از کارمندان بیمارستان دو تا خانم دارد...هیچ کس دوست ندارد درباره این موضوع صحبتی کند...اگر هم صحبتی پیش می آید با سر تکان دادن و نوچ نوچ هست...برعکس شهر من که با تمام ادعاهای معنوی و زرق برق هایش همه راحت از کنار واژه (چند همسری)عبور می کنند..اینجا گناهی نابخشوده است.لکه ننگی در صفحه معرفت مرتکبش که به سادگی هم بخشوده نمی شود!

                                 ×××××××××××××××××××××××

دفترچه ها رو که برای نسخه نویسی ورق می زنم گاها فضولیم گل می کند و نگاهی به تاریخ تولدها می اندازم...خانم متولد 48...آقا متولد 53! خانم متولد 60...آقا متولد 65!

خانم متولد 58...آقا متولد 62!!!

خیلی راحت و عادی...کسی هم عیبی نمی گیرد..مهم این هست که دونفر با هم می توانند زیر یک سقف زندگی کنند...

یاد دوستم افتادم که با چه مصیبتی خانواده خودش را راضی کرد که با پسری هم سطح خودش اما دو سال کوچکتر ازدواج کند و چقدر همه آخ آخ و واخ واخ کردند و می کنند.اون قدر که تا نزدیکی مرز طلاق هم پیش رفتند.

                                      ×××××××××××××××××××××

برعکس همه جا ایران و هم چنین جهان که به قول کلود شابرول فقید:در عصری زندگی می کنیم که دیلیوری پیتزا زودتر از پلیس می رسد.

اینجا به محض رخداد حادثه ای هنوز به مجروحین تازه چشمانت باز شده و داری نبضشان را می گیری...اول سرو کله پلیس با دفتر دستکش پیدا می شود و بعد از آن با کلی فاصله پرستار آنکال اعزام!

                               ×××××××××××××××××××××××××××

پرستارمون میگه:حتی یک روز هم حاضر نیستم در شهر شما و اون خونه های فسقلی 60_70 متری زندگی کنم.

وقتی می پرسم:چرا؟

جواب میده:خانم دکتر خونه ما یک خونه ویلایی هست که همیشه پر از مهمونه...عموهام کوچه بغلی ما زندگی می کنند..خاله ام دیوار به دیوار ما هست و دایی هام کوچه روبه رویی...تو مشهد شما قوم خویش هاتونو چند بار در سال میبینید؟چند بار در هفته یا ماه ناهار یا شام دسته جمعی می خورید؟

پاسخی ندارم!و راستش حتی کمی حسودیم می شود...دلم برای خونه پدربزرگم و سفره های بلند شام و ناهار و حرفهای درهم و شلوغ خانواده تنگ شده است...برای صبح هایی که یک ایل آدم در هیاهو رفتن و رسیدن به محل کار و تحصیل بودند...

                                     ×××××××××××××××××××××××××

 خواهر آوا خانم آکادمی گوگوش هم کلاس ما تشریف داشتند که متاسفانه اصلا هم از خودشون خاطران خوبی برای من به یادگار نگذاشتند.و شاید چون دو خواهر چهره و ادا اطوارهای بی نهایت شبیه هم دارند هر بار چشمم به این مسابقه می افتد پشت سرش خاطرات بدقیافه ای هم برای من زنده می شوند...اما..اما

آهنگ(مرد من)که هفته پیش بازخوانی کرد...انگار خود خود بغض شیرین درونم بود...شیرینی که خفه اش کرده ام و مدتهاست به آن اجازه اشک ریختن نداده ام...

شیرینی که شاخ نبود اما شانه شاید..

 

 پی نوشت:هم چنان از سینما می نویسم اگر وقت شود.

 

 

 

 

 

 

/ 24 نظر / 29 بازدید
نمایش نظرات قبلی
یه خانوم دکتر دیگه تو همون شهر

آقا این خانوم دکتر راست راست می گه ! این شهر دقیقا همینطوریه!! اتفاقا که منم خیلی با اینجا حال می کنم ! فقط آخرشم نفهمیدم چرا اون شب هر چی ترای کردم که این خانوم دکتر اسم کوچیکمو بگه افاقه نکرد و "خانوم دکتر" از دهنش نیفتاد که نیفتاد!

سبا ایرانی

من که همیشه فکر می کردم تو شهرهای کوچک حتما زن یک ده دوازده سالی کوچک تر از آقای همسر هست... راستی یک بار یادمه از یک فرد جن گیر نوشته بودی واقعا شما که اونجا زندگی می کنی و مشاهدات مردم رو می شنوی چند درصد حرف های این آدم "مشهور" درست بوده؟ اصلا این چیزها راست هست؟ [تعجب] ممنون [چشمک]

من وخودم

سلام! وبلاگ خوبی دارید منم تجربه زندگی تو شهر کوچیکو داشتم واقعا حس خوبی داره افسوس که به قوله خودتون یه کلاس زبانم نداره

y

[لبخند]salam khub hastiii? delam vasat va neveshtehat tang shode rastii eydet mobaraak hamishe be khoshiii[قلب]

دکتر مینا

مزایای زیادی دارن این شهرها ولی یه بدی بزرگ دارن که من نمی تونم تحمل کنم همه شهر دماغشون تو کفشته !!! این باعث میشه که خودت نباشی ....

دخترکوچولو

سلام خوبی؟ چه زودمارویادترفت حتمابهمیه سربزن منتظرتم

سپیده

ایرمان این روزها پناه اشک های من است میایم آرام میخوانم آرام گریه میکنم آرام میروم! دلم برای شهرمان تنگ است از شهرها بنویسید اینجا بغضی برای هر شب هست! فرانه من میخوام برم خونه

شیما

سلام فران جان جایی که هستی نمیدونم کجاست و ندیدم امافکرمیکنم همه ی روستاهایی که درخت و دشت وجویی دارند قشنگند.اصلاهرجا که سبزه و آب باشه قشنگه برعکس هرجا که شکل شهر میگیره دیگه جذابیت قبلی رو نداره. نیاسرکاشان برای من چیزه دیگه ای هست.یادم خیلی سال قبل که رفتنهای ما اینطوری نبود که امروز بریم فردا برگردیم و چندروزوشبی اونجابودیم وقتی شبها روی تخت چوبی تو حیاط یا روی زمین میخوابیدیم احساس میکردم انقدرستاره ها زیادونزدیکند که اگه اراده کنم میتونم سبدسبدستاره بچینم.صدای جیرجیرکا بااینکه خودشون اصلاخوشگل نبودندومن عین چی همیشه از جک و جوونورترسیده و می ترسم"اما معرکه بود.صدای زوزه ی شغالها صدای حیوونات اهلی مثل جناب خر که متعلق به بابا بزرگ بود یا خانم گاوه یا مرغ و خروسها یا حتی صدای موذن نیاسرکه خدابیامرز بدترین صدای دنیا رو به نظرم داشت و...همه چیز اونجا قشنگ بود.الان نیاسر شده شهرسرسبزنیاسر ولی اون بکری و زیبایی خیلی کمرنگ شده.بجای تردد آقایون خر ماشینهای آنچنانی توهمه ی کوچه پس کوچه ها به چشم میخوره.مردم به تجملات بیشتر از شهریها اهمیت میدن شایدچون تازه کشفش کردند اما بازم نیاسردوست داشتنی.شادوسلامت ب

fuo

"بی گمان درده بالادست .چینه هاکوتاه است مردمش می دانند که شقایق چه گلی است بی گمان آنجا آبی آبی است غنچه ای می شکفد اهل دل باخبرند چه دهی باید باشد کوچه باغش پرموسیقی باد" سلام.مثل همیشه مطالبتون عالی و آرامش بخشه

دکتر پرتقالی

دلم شهری می خواد که توش آزدانه راه برم و بخندم و بدوم، شهر ت همچین جاییه؟