The Kite Runner

هنوز شش ساله نشده بودم.یک دختر کوچولو با یک سرهمی سبز مخمل کبریتی و موهای دم موشی بودم که با دهان باز و چشم های متحیر به زندگی نگاه می کرد.به نظرش خودش آلیس بود و دنیا سرزمین عجایب!این دختر کوچولو بر حسب اتفاق با مامانش از ینگه دنیا سر در اورده بود و دنیا براش عجیب تر از اونی هم که بود، شده بود.بچه ای که از تلویزیون بیشتر صحنه های جنگ و توپ و تانک به یاد داشت...نمی دونست بابای علی کوچولو کی قراره از جبهه برگرده...همه مامانارا شکل هم با چادرهای سیاه و مانتو های تیره بلند می دید....حالا اومده بود تو سرزمینی که مامانش دستشو می کشید تا به خانم و اقایی که وسط پارک آدامساشونو عوض می کردند نگاه نکنه...بهش قول می دادند اگه بچه خوبی باشه براش باربی می خرند...از خودش می پرسید که چرا بعضی آدم ها موهاشون شبیه وودی وودی پیکر هست؟؟ استدلالش این بود که وقتی آدما رنگ پوستشون می تونه این قدر سیاه بشه حتما طبیعی هست که بعضی وقتها رنگ موهاشون صورتی و سبز هم بشه!!!!

اونوقت یک روزی از روزهای خدا دست این دختر کوچولو رو داییش گرفت و بردش یک جای خیلی شلوغ...یک دستش بستنی قیفی داد و یک دست دیگه اش یک بادکنک قرمز خوشگل!و اینجا بود که شاید فرانه برای دومین بار بعد از تولد برادر کوچولوش عاشق شد...عاشق یک بادکنک قرمز !

اما این عشق اونقدر دووم نداشت...یک ساعت بد اونقدر حواسم به طرف مردی که آدم آهنی وار وسط خیابون تو اون ظهر گرم تابستونی می رقصید پرت شد که بادکنک از میان انگشتان دست خیس عرق کرده ام پرید و رفت به سمت آسمون...دورتر دورتر شد تا این که فقط ازش یک نقطه موند وسط آبی آسمون...

من تا سالها خواب بادکنک قرمز را دیدم...مدتهای زیادی فکر کردم بادکنک قرمزم تا کجا رفته؟؟...در همه خوابهایم او موازی با حرکت من در زمین،در آسمان و میان ابرها در حرکت بود...

تا امسال که بعد از گذشت بیشتر از بیست سال از اون روز گرم تابستانی در ینگه دنیا...تصمیم گرفتم روز تولدم فقط و فقط به خودم یک هدیه بدم:یک بادکنک!اما این دفعه یک بادکنک رنگارنگ...چرا که کمبود تمام رنگها را در زندگی بزرگسالیم حس می کردم و دغدغه من فقط (قرمز) نبود!

این بار دیگر ینگه دنیا نبودم...این بار کشور خودم و شهر خودم بودم...این بار دست در دست دایی ام نداشتم ...دستانم در دست خانواده و بهترین دوستانم بودند..

ولی...در یک لحظه غفلت وقتی بادکنک جدیدم را به دست برادر سر به هوایم سپردم...از دستش داد و باز من موندم و نگاه حسرت بارم به بادکنکی که می رفت تا نقطه ای میان آسمان پرستاره شب شود...و البته قبل این که هرگونه فکری درباره اش کنم برادر بیخیالم گفت:اونقدر بالا میره تا بترکه!!!

و حالا نه تنها شب ها بلکه در بیداری هم خواب می بینم...نه خواب بادکنک...که ای کاش خواب بادکنک بود....کابوس می بینم..کابوس دنیایی بدون بادکنک...کابوس خودم تک و تنها ...با آرزو هایی که یکی یکی بادکنک وار در نقطه ای دور می ترکند و من ساده لوحانه آنها را همواره در آسمانم تصور می کنم....

من این نقطه پایان را نمی خواهم....من از دنیا بدون بادکنک ها می ترسم....

 ضمیمه یک:برای نتیجه کنکور دوست کوچولو لطفا دعا کنید.

ضمیمه دو:برای خودم دعا کنید.

ضمیمه سه:پنج سال گذشت و هنوز در یادم زنده هستی سارا عزیزم.روحت شاد.                                      

 

/ 24 نظر / 24 بازدید
نمایش نظرات قبلی
میم

وای که تو چقدر قشنگ می نویسی ، انگار که آدم تو لحظه ها بوده

سوفی

نمی دونم این پرشین چه دشمنی با من داره که کامنتای من نمیاد؟؟ کامنت تولدت مبارک من نیست[ناراحت] تولدت مبارک فرانه جان امیدوارم بزرگ شدنت همیشه با شادی همراه باشه[ماچ][ماچ]

حسام

یادمه یه بار استاد محمد قائد عزیز درباهر مقایسه بین متن نوشتن های خودش و مرحوم مهدی سحابی می گفت که اون خودنویس دست می گیره و همین جور می نویسه تا آخر و من ده بار باید هی بنویسم و خط بزنم تا یه جمله از توش بیرون بیاد. وقتی متن تون را می خونم بیشتر از اینکه خواسم به محتوای نوشته ها باشه با روند نوشتن تون میرم. شاد باشین و سالم. پ ن 1:خدا همه رفتگان مان را بیامرزه. پ ن 2:مجله "داستان " همشهری از جمله مجلاتی است که ارزش خوندن داره ( به نظر من) . اونو هم تورق بفرمایید.

میگل

سلام[گل][گل][گل] خوشحال میشم بیاین وبه یه سوال بحث برانگیزجواب بدین!سوالی که مخصوص جوون ترهاست! منتظرنظرارزشمندشما هستم![بدرود]

fuo

mese hamishe perfect

مجله سیاه و سفید

نوشته زیبایتان در مجله اینترنتی سیاه و سفید درج شد. با تشکر و احترام.

crescendo

خب من داشتم به این فکر می کردم که هر آدمی یه دنیایی هست پر رمز و راز و اگه از تجربیاتش برات بگه مثل فیلم ها پر از حادثه و بالا و پایین هست .... پر از تجربه و اتفاقات عجیب ..... وبلاگت رو که می خونم بیشتر معتقد می شم به حرفم ..... خدارحمت کنه دوستت رو

سایه

تولد گذشته ت مبارک عزیزم. چه ایده حالبیه برای کادوی تولد . منم می خوااااااااااااااااااممممممممممممم...

دومان

پينوشتي رو خوندم كه راجع به يكي از بهترينا بود.......سارا............. اتفاقا امروز منم درگير شدم با يه حسي............ پست اخر وبلاگم..............

sara

تو پستای قبلتیون از یه وسیله ای نام بردن بودین،ک اصلا اسمش خاطرم نیست تو پزشکی،یه جعبه ک برای تنفس بود.و معمولا هم بیماری ک ب اون مرحله میرسید فوت میکرد.اسمش یه چیزی مثه پی ار سی بود....اسمش چی بود؟؟