Anger Management

می خواستم بنویسم سینما و موسیقی تسلی بخش های همیشگی من هستند...همون موقع یک آهنگ به گوشم رسید،از اونایی که خیلی وقت پیش ها جز لیست سیاهم رفته بود ,حالا بعد سالها در قالب آهنگ تم یک وبلاگ ...خیلی غیر منتطره یقه منو گرفت و  وسط دنیا فراموش شده یک غم قدیمی رهایم کرد...باز 21 ساله شده بودم و صد برابر ساده تر از الانم!...هنوز هم تلخ بود,نه به تلخی آن موقع ها...ولی به هر حال تلخ بود.

برگشتم و جمله ام را تصحیح کردم:سینما تسلی بخش همیشگی من هست!...آن طوری که تو را مسحور خودش  می کند...زمانی که درمانده قصه زندگی خودت شده ای تو را می نشاند پای قصه دیگری ای و برای دو ساعت هم که شده به جای خودت برای دیگری می گریی و لبخند میزنی...گاهی هم حس همذات پنداریت شعله می کشد و برای دیگری که در واقع خودت هست یک دل سیر گریه می کنی و کمی سبک می شوی...این جور مواقع چقدر دوست داری ببینی دیگری که شبیه تو هست بلاخره چه می کند...امیدواری آخر این دو ساعت یک هپی اندینگ منطقی باشد تا شاید امیدت تقویت شود که آخر تو هم هپی اندینگ هست...

اعتراف می کنم این تسلی بخش ,خیلی زیاد, تا حالا مرا گول زده است...اشکالی ندارد...دوست دارم به قیمت یک دهم سی سی افزایش امید هایم, باز هم گولش را بخورم که (می شود) و این دنیا فقط دنیا (نمی شود) ها نیست!

 

×××××××××××××××

 تسلی بخش دیگری در زندگی من حضور دارد با تیتر: ( پیاده روی یا چگونه یاد گرفتم راه بروم و دست از نگرانی هایم بکشم! )...لازمه اش هم همراهی آقا ام پی تری پلیر و حدود سیصد آهنگش هست!

من استاد پیاده روی های طولانیم...هر چه حالم دگرگون تر مسیرم طولانی تر!

 چند روز پیش ها که شدیدا استرس داشتم...به یکی از همین پیاده روی ها متوسل شده بودم...راست گقتند که وقتی کسی رو دوست داشته باشی شبیه همان آدم می شوی...برادر جان من از آن جایی که زمانی درامر قهاری بود...عادت دارد با تمام آهنگ هایی که می شنود روی هوا برای خودش ضرب آن آهنگ را, با چوب های درام خیالیش بگیرد و روی سنج های ذهنش به یاد درامی که سالها پیش به علت مشکلات شنوایی حاصله با اشک فراوان فروخت ,بکوبد...اینقدر این کار را کرده است و با کمال بدجنسی از من پرسیده است:این چند چندم هست؟؟؟ که من هم نا خودآگاه گاهی برای خودم در هوا درام میزنم...آن روز هم کوچه خلوتی را برای سیر آفاق خودم انتخاب کرده بودم...آقا ام پی تری پلیر صدایش تا آخرین درجه بلند بود...یکی از اون ترک هایی بود که جون می داد برای تاختن و ویران کردن!...چشم هامو بسته بودم و غرق ویران سازی اضطراب درونی خودم بودم که یک لحظه چشم باز کردم....دیدم دستهایم برای خودشان در هوا دارند درام می زنند و سرهایی هست که از مجتمع مقابل به بیرون سرک کشیده اند ....فقط پاپ کرن کم داشتند!!!

×××××××××××××××××××××

حوض نقاشی رو دوست داشتم چون خیلی زیبا کوچکترین نسلی بخش هارو نشان میداد...و دوست نداشتم چون خیلی دردناک بیان میکرد این دنیا برای سادگی ها دیگر خیلی تنگ و کوچک شده است....

××××××××××××××××××××

گاهی فکر می کنم شاید یک یا دو نفر آدم غیر افسرده این روزها دور من باشند.

خانم دکتر همکار درمانگاه ما توهم حاملگی خیالی دارد...اول هر ماه خوش حال می آید و خبر حاملگی اش را می دهد آخر هر ماه هم گریان ظاهر می شود که این هم سقط شد...

هر روز با کلی کلاف های رنگارنگ کاموایی جلو من می نشیند و برای بچه نداشته اش شال گردن و ژاکت میبافد،میبافد،میبافد و بعد آخر شیفت یک باره همه را باز می کند..که ای وای..این باید برای سه سالگیش میشد،نه پنج سالگیش!

و من هر شیفت انگار شاهد همه آرزوهای دست نیافتنی دنیا هستم که جلو چشمانم هی بافته و هی شکافته می شوند...

************************

این بچه های مجتمع ما عالی اند!

1/سوار آسانسور شدم پسرک تپل طبقه اول با دهان باز رو به رویم ایستاده و همین طور که توپش را زیر بغل دارد می پرسد:شما مامان غزلی؟

میخندم:نه!

متعجب می پرسد:پس تو مامان کی هستی؟؟؟

2/پسرک 4ساله طبقه دوم به من که در حیاط دنبال کلیدم می گردم می گوید:پویا رو ندیدی؟؟؟

میگم:قکر کنم رفتند بیرون!

جواب میده:با چی آخه؟پرایدشون که اینجاست!!!دوچرخه اش هم که اونجاست!

3/من عادت دارم همیشه در حال تردد با کوله باشم.این کوله از زمان اینترنی یار همیشگی من بوده است.

جلو آسانسور با همین یار وفادارم ایستاده ام ، دخترک همسایه هم از راه می رسد و کنار من کوله به پشت در انتظار رسیدن آسانسور می ایستد.نگاهی به من و کوله پشتم می اندازد  و می گوید:تو کدوم مدرسه میری؟؟؟

*************************

نمیشه از تسلی بخش ها نام برد و از نوشتن نگفت....من بدون نوشتن یک آدم ناقصم...یک لال در دنیا صداها و رنگ ها!

/ 22 نظر / 30 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نجمه رستمی

پسر 5 ساله همسایه ما همیشه انگشت به دهان زود رفتن ها و دیر به خانه آمدن های منه وهر وقت من و میبینه میپرسه: مامانت دعوا نمیکنه اینهمه وقت خونه نیستی!؟؟؟؟ میگم نه! میگه : خوش به حالت! و آمار ورود و خروج من وهم داره!

حسام

هفته گذشته برای بار نمی دانم چندم فیلم : "رهایی از شائوشنگ" را دیدم . هربار که می بینمش امید در دلم زنده میشه. یکی از تسلی بخشی های من هم راه رفتن بود. دیگه مدتهاست خودمو تسلی نمی دم فقط با یه نفر دعوا می کنم: . . . . براتون در بخش نظرهای خصوص می نویسم[چشمک]

ممول

ینی این کدوم مدرسش ته ته تهش بودااااااا[چشمک]

جوراب پاره و انگشت ازاد

منم عاشق کوله خوشگلم و ام پی تری پر اهنگمم مث تو :*

سایه

وای دلم لک زده برا پیاده روی طولانی ... و این روزا خیلی داری تو ذهنم پرسه می زنی دختر جان ... کاش می شده بیام مشهد و باز دیدار دوستان قدیمی رو تازه کنم ...[افسوس][قلب]

دیادیا بوریا

دکتر سلام چقدر این پستتون این وقت شب به من چسبید.... چهار اپیزود متفاوت که کلافی نامرئی اونا رو بهم وصل می کنه من کم پیاده روی میرم ولی وقتی میرم خیلی طولانی مدت و معمولا برگشت رو مجبورم تاکسی بگیرم.... با قسمت اول موافقم موسیقی منو بد جوری غرق خاطرات می کنه..... قلمتان مانا دکتر عزیز....

شیما

سلام و صبح بهاریت به خیروشادکامی فران عزیز.بالاخره بعدازمدتها شلوغی ِسرم و بازیهای این نت و کامنتدونیها،انگار فرصت پیش اومد که چیزی بنویسم. باهمه ی تلخیهای این نوشته که هنوز ازمدتی قبل که خوندمش تو ذهنم هست،شیرینها هم کم نیستند.اون فسقلها که خیلی جیگرند.اصلا کلا فسقلها تا وقتی مرز شکستن رو یاد نگرفتند(که امیدوارم هیچکدومشون هیچوقت یادنگیرند)دلبرکان ِروی زمین هستند.هروقت از بچه ها حرف میشه عسلها برادرم(دریا 7ساله وطاها 3ساله یادم میادودلتنگشون میشم فراوون چون فقط هفته ای یکبار دورهم هستیم ومیتونم ببینمشون)همینقدر که نوشتن هست خیلی خوبه.گاهی فکرمیکنم اگر نوشتن رو از من بگیرند(البته حرف زدن هم مقوله ی مهمی برای ِمن ِپرچونه است البته اگرگوشهای مهربان و محرمی پیداکنم مثل خواهرم)چه باید بکنم؟وا مصیبتاااا. فیلم و موسیقی هم حس خوبی به آدم میدهند اما نوشتن به نظرم چیزه دیگه ایه.اما از ته دل آرزو میکنم این نوشتنها برات همیشه سرشار باشه از ثبت خاطرات خوش ِایام.امیدوارم زندگیت اونطور که بهترین هست برات پیش بره و دلت همیشه شادباشه فران جان.زندگی با فرازوفرودهاش قشنگه وگرنه همیشه خوشی همیشه ناخوشی،یک تکرار آزاردهنده ست

شیما

بیشتر مراقب خودت باش و لبخند زدن به دخترجوان با کوله پشتی اش را هیچوقت فراموش نکن چون همیشه مستحق یک لبخند شیرین هست. شادسلامت وعاقبت به خیرباشی دوست جوان من[گل]

سایه

ابروها دیگر پیوست نیست ، خدا بیامرزدشان ... وای بستنی پدر بزرگ ... دختر جان دهنمو آب می ندازی ؟! حالا تو این شهر من از کجا بستنی مثل پدربزرگ عزیز پیدا کنم ؟!

هانیه

تو یه جایی بودیم یه دختر ازم پرسید کلاس چندمی گفتم من دانشجو ام گفت اا من فکر میکردم مثلا کلاس ششم رو میخونی[خنده]