نفس!

اوايل فقط گه گاهی احساس خفگی می کردم ....اما تازگی ها هر روز صبح حس می کنم دارم خفه می شم!..انگار اسمون خاکستری شهر..زمينه تصوير بزرگی از هزاران ماشين که شهر رو زنجير وار در بر ميگيرند..و من هميشه ارزوی پاره کردن اين تصوير را در ذهنم مرور می کنم(با يک قيچی بزرگ... زيگ زاگ..عکس رو از وسط می برم...پشتش يک اسمون ابيه با يک دشت بزرگ و جاده ای که به بی نهايت ختم می شه....حا لا می تونم نفس بکشم...هههههههههههههههه)

زهی خيال باطل....   

/ 9 نظر / 10 بازدید
مهدي

سلام عزيز ... احساست سرشاره و سرشاری از احساس ، حق داری با جنگل برج و خيابونای بی احساس درهم و بن بست سايش داشته باشی ، حق داری ی ی ی ی ... قايقی بايد ساخت ، دور بايد شد از اين شهر ... ننويس زهی خيال باطل چون روءيات قشنگه ، خيالت باطل نيست ، باور کن ... احساس می کنم اين مطلب کوتاهت بريده ای از يه متن بلنده ه ه ه ، منتظر بقيشم ، حتی خوشحال می شم برام ايميل کنيش ... تو رویاهات نفس بکش ، مثل من ...

مهدي

http://d21c.com/Goddess/Midis/Apple-of-my-eye.mp3

mahsa

ميبينم که تو هم رفتي تو تيریپ قاط برادر!!!توصيه ی خاصی ندارم...جز يه کاپوچينو ي داغ،يه «قرمز» با صدای بلند توی گوش هات، اگه جايی هم پيدا کردی يه داد بلند!!

مهدي

خودم نوشتم ... متشکرم که وقت گذاشتی و نوشته هامو نقد کردی و برام فرستادی ، خدا آفريده هاشو دوست داره ، حتی عاشق بعضی هاشونه ، نه ؟ ( ميشه لطفا نظر شما رو بدونم ؟ ) ... و اينکه منتظرم که بخشی يا بقيه بخشی از نوشته بلندی که قراره متولد بشه رو بخونم ... لحظات خوبی داشته باشی ؛ ...

دنیای آبی

سلام دوست تازه.. خوشحالم از آشناييت.. از وبلاگ مهدی اينجا اومدم ... شايد طرز نوشتنت تو کامنتا باعث شد... البته دوستای مهدی نمی تونن بد باشن.. (تعريف از خود نباشه) (گوش مهدی نشنوه) اما منظورم شما بودی.. با نوشتت موافقم و تصويری که تجسم کردی رو خيلی وقتا تصور کردم..

مهدي

سلام ... به به به ... جناب عليه عاطفه خانوم هم تشريف آوردن اينجا ... ! ( دوست خوبيه ) ، خب .. شما خوبيد ؟ آپپپ نکردی ... آره خدا خيلی مهربونه ... و هيچ اتفاقی هم ، هيچ اتفاقی هم تصادفی پيش نمی آد ...

مهدي

من بارها و بارها اين موضوعو تجربه کردم ، حتی حکمت آزار دهنده ترين اتفاقات هم دير يا زود معلوم ميشه ، بايد بهش اعتماد کرد ، بايد به بهترين دوست اعتماد کرد ! همين هفته پيش بود که تو محيط کارم يه اتفاق که نه ، يه معجزه رخ داد ! هنوزم که بهش فکر می کنم مات و مبهوت .. اشک توی چشمام حلقه ميزنههه ...

میثم

نظری ندارم.