The Secret in Their Eyes

(س) از اون هم کلاسی های غیر مهم من بود.از اونایی که بودن و نبودنشون زیاد فرقی برای تو ندارد.گاه گاهی در گذر از راهروهای بیمارستان شاید همدیگر را می دیدیم و سلامی می کردیم.گاهی شاید همون هم نبود...به جز بحث های مسخره، سر این که بلاخره کی صندلی ردیف اول کلاس های جراحی اکسترنی بشیند چیز دیگه ای از س به خاطر ندارم.

اینترن بودیم که شنیدم س ازدواج کرده است.بچه های کلاس ما تو ذهنشون این بود و هست که ازدواج شاهکار کردن یعنی: ازدواج با متخصص و فوق تخصص...یعنی زن دکتر شدن!و اصلا هر کی شوهرش دکتر شد عاقبتش هم یقینا به خیر خواهد شد!!

همسر س شامل این طبقه بندی نبود.یک لیسانسه ساده از یک دانشگاه فوق معمولی بود که حتی کمی هم از س سنا کوچکتر بود.در نتیجه کسی جز چند تا از دوستان نزدیک س  ازدواجش را جدی نگرفتند...از اون خبرهایی نبود که هر کس در دانشگاه به دیگری میرسد با حسادت و ولع خبرش را بدهد.

اما تو چشم های س بعد از ازدواجش درخششی بود که من هرگز در تمام سالهای قبل هم کلاسی بودنمان ندیده بودم.از اون درخشش های شادمانه اصیل...بدلی نبود...مشخص بود نتیجه سیگنالهای عاشقانه حقیقی قلبش بود.س اون روزها استوارتر از بیشتر بچه های کلاس،لبخند زنان، راه می رفت و بچه ها بی تفاوت به عکس های س و همسرش روی فیس.ب که می توانستی عمیقا لذت با هم بودن را در تک تک لحظات ثبت شده شان ببینی،س را بازنده و متوهمی می پنداشتند که می خواهد خودش را برنده نشان دهد.

بعد گذشت دو سال از فارغ التحصیلیمان چند روزیست که عجیب یاد س  می کنم و عجیب به س حسادت می کنم.به این که چگونه مطمئن پای راهی ایستاد که به نظر اکثریت مسخره میرسید...به این که چقدر یک نفر می تواند مطمئن در سمتی خلاف دیگران قدم بردارد و اطمینان داشته باشد این راه به شادیش می رسد....چقدر یک نفر می تواند شجاعانه از زیر باران هزاران پوزخند عبور کند و عاشقانه راه خودش را برود...و از بین هزاران رنگ زندگی رنگ شادیش را انتخاب کند.

این روزها عجیب به س حسادت می کنم...به اطمینانش و درخشش ثبت شده چشمانش...

لطفا جایی چاپ نشود!!!!ممنون...

/ 16 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهسا (هومهر)

من معتقدم که خدا یه چیزی برای همه ی ما توی آستین داره ... مثل این پست جدیدم! دوست کوچولویی که وارد زندگیم شد ... خدا همیشه یه چیزی داره که یه روزی برای ما روشون می کنه ... س خوشبخت بوده چون که خدا خیلی زود دستشو براش باز کرده ...

رکسانا

چقدر این اطمینان شیرینه . خوش به حال س . امیدوارم همیشه همینقدر مطمئن بمونه .

نگار

به نظر من فوق العاده عمل شجاعانه ای بود. من جراتش رو هیچ وقت نداشتم.....[خنثی]

ربولي حسن كور

سلام اتفاقا توي سالهاي اخير ازدواج خانم دكترها با مدارك تحصيلي پائينتر داره اينجا زيادتر ميشه گرچه ميدونم منظور شما فقط مسئله مدرك تحصيلي نبوده اما با خوندن اون جمله آخر خنده ام گرفت!

الهه

ميدوني فرانه جان به نظر من اين بستگي به طرف مقابلت داره، بعضي از آدمها به خصوص مردها نميتونن قبول كنن كه همسرشون از خودشون بالاتر باشه، شايد همون ويژگي مرد سالاري قديم و هر كاري در جمع يا تنهائي براي اينكه نشون بدن بالاترن ميكنن همكار خودم دكتراي مهندسي شيمي داره ولي شوهرش يه ليسانس بسيار معمولي هست ولي اينقدر از پيشرفت همسرش خوشحال ميشه يعني من اين رو به عينه ديدم كه نگو

crescendo

یعنی ازدواج یک پزشک با یک غیرپزشک اینقدر از نظر همکلاسی هاتون عجیب بوده ؟؟؟!!! این به نظر من عجیب تره [نیشخند]

شیما

تو دوران ما که ده دوازده سالی قبل از شماهاست،کسی که دیپلم داشت عجیب بود با یه آدم ِکم سواد ازدواج کنه.من این خوشبختی که تو در چشمان دوستت س می دیدی،در چشمان یکی ازدوستانم می دیدم. یک دوست کاملا معمولی که شاید سالی یکبار اتفاقی می دیدمش.دوستی که با یک آقای مکانیک ِاز نوع کاملا کم سواد ازدواج کردولی چنان زندگی عاشقانه و پرمحبتی داشتند که خط بطلان کشید روی همه ی حرفهایی که زده میشد.بقدری این مرد برای موفقیتهای دوستم برای رسیدن به آرزوهایش برای ادامه ی تحصیل دادنش و...تلاش و ذوق می کرد که شاید باورت نشود.این مرد،آبرویی برای مردهای مثلا تحصیلکرده ی خودخواه نذاشته بود که جایی برای موفقیتهای زنانشان نمی بینندونمیخواهند. به نظرم همسطح و هم کفو و...بودن خیلی مهم.اما قبل از اون همدل بودن و عاشق بودن،مهمتره. به امید روزی که درخشش عشقی حقیقی و موندگار رو در چشمان تو ببینیم فران عزیز[گل]

دکتر مینا

این نمونه ها دور و برمن زیاد بودن ... اعتراف می کنم من هم این جسارت رو نداشتم

دومان

بعضي وقتا مطمئن بودن از كارهايي كه ميكنيم كمك بزرگيه واسه درست برداشتن قدمهاي بعدي....................

دلتنگی

تو راه رفتن به دانشگام!!و با مبایل مشغول خوندن حرفات!!!!! چه قدر ملموس بود برام این چند خط آخرت!!!البته عمق و معنای حرفت!!!چه قدر دنبال این حسم!!!چه فدر خودمو گم کردم!!!![ناراحت]