Volver

جناب معاونت درمان می فرمایند:این طوری که نمیشه خانم دکتر.باید بریم بیمارستان سه نفری بشینیم با اقا دکتر صحبت کنیم و مشکل حل کنیم.

-من با آقا دکتر نمی خوام دیگه صحبت کنم.

-چرا؟

-چون هر دفعه باهاشون حرف میزنم یک اتفاق بدتری می افته.

آقا معاونت درمان کمی فکر میکنند و جواب میدند:شما لازم نیست دیگه با ایشون صحبت کنید.

                                       ******************

تو راه برگشت به بیمارستان می خوام  از خوشحالی این بازگشت پیروزمندانه... یک شیپور بزرگ اندازه شیپور اسرافیل دستم بگیرم و در آن بدمم.قرار شد برگردم ولی به این شرط که حتی از جلو اتاق آقا دکتر خ رد نشم.پایان کارم و مرخصی ها... همه و همه از خود جناب آقا دکتر معاونت درمان خواهم گرفت و دیگه کاری با آقا دکتر خ ندارم!

                                     ××××××××××××××××××××

آقا دکتر خ جدیدا اسم دکتر طرحی که می شنود مثل گربه ای می شود که از دمش گرفتند و آتیشش زدند.شنیدم جدیدا گفته من دیگه دکتر طرحی نمی خوام!!!!فقط قراردادی و استخدامی می خوام!!!این طرحی ها منو اذیت میکنند!!!نیشخندابرو

                                     ××××××××××××××××××

برای مشاوره شماره مطب متخصص اطفال دوست داشتنیمون میگیرم.می گم:سلام آقا دکتر.یک بچه 5 ساله اومده با سرفه و...

حرفمو قطع میکنه و میگه:وایستا وایستا!قبول نیست قبول نیست قرار بود برنگردی!

میخندم...دلم برای بیمارستان تنگ شده بود....واسه اعلام فشارخون دست راست و چپ پشت تلفن برای خانم متخصص داخلیمون که وقتی مریض نا جوری میاد منو ناز میکنه!!!!برای (بانو) گفتن های دکتر جراحمون با او اسکراب آبیش و لهجه غلیظ اینگلیسیش و خاطرات سومالیش که با قاشق چنگال آپاندیسیت تو یک چادر عمل میکردند!برای متخصص اطفالمون که همیشه با بدجنسی می پرسه:اخلاط فاسده هم داره؟؟؟...برای پرستارهامون و دلداری دادنهاشون:خانم دکتر دو ماه دیگه مونده...از هم به در نشید...برای مریض هایی که دردمندی هاشون زیاد شده و دست و پاشون بی فرمون!!!

خوشحالم که دکتر خ نتونست منو از اینجا دور کنه...

                                       ××××××××××××××××××××××

مقاله ای نوشتم و برای چند کنگره فرستادم بدون در نظر گرفتن بعد مسافت!!!!!

نتیجه این که مقاله رفت و واسه کنگره ای در نیوزلند قبول شد!!!!رفتم روی نقشه و هی از ایران به نیوزلند از جهات مختلف خط کشیدم ...دیدم نخیر...نمی شود که نمی شود...با این دلارها تا ترکیه اش هم در حال حاضر به زور می شود رفت.دل به دریا زدم و ایمیل فرستادم برای مسئول برگزاری کنفرانس که خانم محترمی به نام جنی هستند.گفتم نمی شه خودم نیام ولی پوستر مقاله ام را در کنفرانس شما شرکت بدم؟؟؟

دو ساعت بعد جنی جان پاسخ داد:چرا که نه!دستتون درد نکنه.که به بعد علمی کنفرانس ما احترام گذاشتید.بفرستید نصبش می کنیم!

به قول برادرم به این میگند کنفرانس که بعد علمی از بعد مالی براشون این قدر مهم تر هست.

                                  ×××××××××××××××××××××××

ام پی تری پلیرمو که روشن می کنم این آهنگ میاد.دلم میگیره.

دلم میگیره برای نوستالژیک های کودکیم که یکی یکی اوردوز میکنند یا سرطان میگیرند و کارخانه خاطره سازیشون جایی متوقف می شود که خیلی زود هست.به مامان حسودی می کنم که هنوز نوستالژیک های زنده ای دارد...نوستالژیک هایی مثل جری لوئیس...مثل تام جونز...مثل گوگوش..فکر میکنم سن مامان برسم چند تا از نوستالژیک های من زنده مانده اند که به بچه ام بگم:اوه!یادش به خیر من 12 سالم بود که این آهنگ می خوند.

دلم برای کفش سیاه براق و جوراب سفید تنگ شده...همون هایی که هر وقت تو مدرسه می پوشیدیم چون فهمیده بودند به عشق کی می پوشیم دعوامون میکردند...دلم برای زنگ های تفریحی که پشت آزمایشگاه علوم مدرسه یواشکی سه تایی man in the mirror زور می زدیم حفظ کنیم و بخونیم تنگ شده...دلم برای بی محلی های کوین کاسنر با اون قیافه سرد و خشک به ویتنی هوستون معروف و با احساس که زور میزد حالیش کند تو بیشتر از یک بادی گارد برام هستی ..تنگ شده...دلم برای تصویر جوکر هم نسلان من...همون هیث لیجر رنگ شده با مو های بلند آشفته که خباثت درونش در ظاهرش هم لبریز شده است تنگ شده...دلم برای فیلم روح تنگ شده...همونی که پاتریک سوئیزی مرده نمی تواند از دنیا دل بکند و برود تا وقتی که خیالش از بابت همسرش راحت نشده است...دلم برای طوری که برای آخرین بار در غالب دیگری با دمی مور و آهنگ unchanged melodyمی رقصد تنگ شده....دلم برای هامون تنگ شده...برای خسرو شکیبایی خانه سبز و صدای گرفته اش که با آن چند سالی هم سال تحویل کردم....

به قول یک برنامه ای:قدر هنرمندان را بدانید چرا که اگر هنرمند نباشد هنر و فیلم و موسقی هم نیست!

                                    **************************

از اولش هم می دونستم به اینگلیسی جماعت امیدی نیست.بافتا رو نبردیم.هر چند آلمودوار از کارگردانان مورد علاقه من هست ولی هیچ کی اصغر نمی شه!

                                     *************************

تو یک مقاله ای خوندم طبق یک سری تحقیقات انجام شده و بعد از چند سال جمع آوری پرسش نامه های متعدد به این نتیجه رسیده اند که آدم ها فقط دو بار در زندگیشون عاشق می شند!!!

و تازه در این لحظه بود که یک لبخند عمیق و بزرگی بر لبان من نشست....یعنی این که دیگه هیچ وقت لازم نیست به خودم بگم (ای عشق تو بودی که فریبم دادی!)....یعنی برای همینه که جای خالی اون قلب بزرگ قرمز روز ولنتاین دیگه حس نمی کنم...دیگه کک ام نمیگزه که کسی ندارم که عاشقم باشه یا عاشقش باشم....به خاطر همین هست که حتی فکر عشق هم از سرم عبور نمی کند...به خاطر همین هست که بلاخره با تنهایی خودم دوست شدم و  بلاخره به جایی رسیدم که چه کسی باشد چه نباشد می تونم دنیا رو بغل کنم ..می تونم برم کافی شاپ تک و تنها بشینم و کافه لاته بنوشم ..گه گاهی هم کتاب روبه رومو ورق بزنم..میتونم تنهایی یک مسافت طولانی با ام پی تری پلیرم طی کنم و اصلا نفهمم هوا یک نفره هست یا دو نفره...به خاطر همین هست که بیشتر از همیشه خانواده ام و دوستان قدیمی ام را دوست دارم...به خاطر همین هست که فکرهای خیلی خیلی بزرگ برای آینده تک نفره ام در پیچ و خم های مغزم می دوند...فکرهایی شبیه ماجراهای عجیب تن تن!

خوشحالم که در حسی به استقلال رسیدم که سالها فلجم ساخته بود...از خامی عشق و دردسرهایش گذشتم و به دنیایی بزرگتر چشم باز کردم...من رها هستم و به تنهایی،از تنها، بودن ام لذت می برم.

                                              *******************

لژیونلا عزیزم تسلیت من را بپذیر.

/ 23 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
دکتر نفیس

به به !‌ به به ! خوب كردي !‌ تا بفهمن كه .. con la victoria!!!!

دکتر بابا آدم

سلام. نثر روون و دلنشینی دارید. اون پست hakuna matata خیلی جالب بود. [رویا] راستی یکی از نوستالژی های ما فرفره کاغذی بود.شما هم حتما داشتید.یادش به خیر... ----------------------------------- من هم دارم خاطراتم رو از اول اول می نویسم.اما خب در مقایسه با ایرمان 9 ساله هنوز یه جورایی جوجه حساب می شم. اگه فرصت داشتید به من هم سر بزننید.خوشحال میشم. با اجازه تون شما رو لینک کردم تا بهتر به وبلاگ زیباتون دسترسی داشته باشم. تا بعد...[لبخند]

1دانشجو

سلام دکتر خوشحالم که بالاخره از راهش رفتین و بیشتر خوشحالم که اون مسئول بالاتر انسان قابل حرف زدنی بود!!! [نیشخند] حسابی نوستالژیک شدین ها!!! موفق باشین

سایه

آی حال می کنم زدی تو پوز این دکتر خ ناحترم !!! آفرین دخترم ... میگما... من در پروسه تمیز کردن اورژانس و اتاق اینترن اطفال امام رضا یک دفترچه پیدا کردم گذاشتم تو اتاق هر کی بخواد بخونه صوبش برسه به روح نویسنده امروز یکی از بچه ها اومده یه صفحه شو نشون داد نوشته بود I love you farane بعد یکی دیگه نوشته بود merc samira joon [چشمک][نیشخند] (کلی به قول سوده ذوق مرگ شدم ... )

دکتر مینا

عالی بود فرانه .....کلی حال کردم با له کردن دکتر خ و نوستالژیهای مشترکمون و ...

سارا

هورا دکتر فرانه....[هورا] ب گونم اصلا دیگه دکتر خ خودش از کنار شما رد نمیشه....اخه دیگه از دکتر طرحی واهمه داره حتی[نیشخند][زبان] قسمت اخر پست[لبخند]

سایه

خب حالا مژدگانی بهم چی می دی برات بیارمش؟

سورنا

برات خیلی خوشحالم ایرمان عزیز. برای این حس استقلالی که نوشتی. و درست میگن همه این نوشته پره از حس های مثبت و این نشون میده که درونن خوشحالی. فکر میکنم کسانی میتونن به عشق واقعی برسن که قبلش این بی نیازی رو تجربه کرده باشن:) موفق باشی:)

سپیده

خوشحالم کردی بینهایت!!! حالا باید با کارانه ات به ما شیرینی بدی[نیشخند]

مهسا

ولی ما عاششششققق شمایییییم خانم دکتر جوووونم [قلب]