The White Ribbon

(hakuna matata)!!!! یک اصطلاح سواحیلی هست به معنی:مشکلی نیست بی خیال!!

در تمام عمرم هیچ ملتی را ندیده بودم که این قدر در طول روز به خودشان بگویند:مشکلی نیست بی خیال!

هر یک دلار 1600 شیلینگ هست و مردم بی خیال (hakuna matata)خوانان در آخرین یکشنبه سال در میدان شهر با یک موسقی کاملا خارج از نت میزنند می رقصند.هر چه می شود فقط یک لبخند بزرگ با دندانهایی که در زمینه پوست سیاه و مو های باب مارلی وارشان سفیدتر و درخشان تر دیده می شوند تحویلت می دهند و می گویند:(hakuna matata)...وقت خداحافظی...وقت سلام ..وقت حالت چطور هست و آخر هر حرف دیگری می گویند:(hakuna matata)...مشکلی نیست..بی خیال که کشور ما آه در بساط ندارد و همه محتاج یک لقمه نانیم!

                                     ×××××××××××××××××

نمی شه اینجا کسی از کنارت رد شود و حرفی به تو نزند...حتی چند بار امتحان می کنم و موقع رد شدن از کنار این مردم سرم را پایین می اندازم که مثلا حواسم نیست یا ندیدمشون...اما فرقی نمی کند سرت هم پایین باشد به هر حال یک (jambo) یعنی سلام...دست کم می گویند...حتی خیلی هاشون می گویند:karibu...یعنی خوش آمدید...

اونقدر مهربانند که به قول یکی از هم گروهی ها:اگر ایران باشد عمرا جواب دستفروش و غیره را بدهیم.. فوقش یک دویست تومانی کف دست طرف میذاریم و نخود نخود هر که رود خانه خود...اما اینجا نمی شه...دلت نمیاد بی محلی کنی و جواب ندی و بگذری!!!

                                 ×××××××××××××××××××

 هر مغازه...هتل...رستوران و شرکتی که می بینم رئیسش یک سفید پوست هست.یاد دایی جان ناپلئون به خیر:کار کار اینگلیسیاست!

                            ×××××××××××××××××××××

خدا رو شکر اینجا وقتی می پرسند از کجایی؟ و میگی: ایران! کسی موشکافه نگاهت نمی کند.اینجا ایرانی نایاب هست و در نتیجه مردم اینجا شناخت چندانی از ایران ندارند.خیلی هاشون (99درصد) بلافاصله  میگند:پس زبونتون عربی هست! بعضیاشون خوشحال دستاشونو به هم می زنند:احمدی نژاد!احمدی نژاد! (خدا رو شکر رئیس جمهور ما در تمام دنیا شناخته شده هست) و از اون جالب تر عده کمی هستند که با شنیدن اسم ایران سریع می گند:شیراز...اجداد منم شیرازیند!(همون طور که در پست قبل نوشتم گویا بعد از اسلام از شیراز  افراد زیاد به این منطقه برای تجارت مهاجرت کردند و حتی یک مدتی تانزانیا شیراز نامیده میشده )

در کنار این مردم...اطلاعات اروپایی هایی مثل اینگلیسی ها منو متحیر میکند.وقتی در جواب سئوال از کجایی؟جواب می شنوند:ایران. فقط به این جواب قناعت نمی کنند و در ادامه می پرسند:از کدوم شهر ایران؟؟؟؟؟

                            *******************************

در این منطقه توریست آنچنانی دیده نمی شود اگر هم باشد اکثرا کوهنوردند و دنبال فتح کلیمانجارو...ملیت ها هم اکثرا اروپایی یا آفریقا جنوبی...

راننده می گوید از زمان بحران اقتصادی آمریکا.. آمریکایی ها خیلی کم  این طرفها دیده می شوند.

اما عکس و اسم اوباما را میشود خیلی جاها دید..پشت اتوبوس ها...روی تی شرت ها..سر در مغازه ها و رستوران ها...

شاید  اوباما و سیاستش برای آمریکا یک شکست باشد اما قطعا حضور اوباما سیاهپوست به عنوان رئیس جمهور یکی از بزرگترین و مهم ترین کشورهای جهان..به منزله پیروزی بزرگی برای تمام سیاهپوستان دنیا و ادامه دهندگان راه مارتین لوترکینگ آزادی خواه تا همیشه در تاریخ باقی خواهد ماند.

                                    ××××××××××××××××××××××××

 تصمیم میگیریم حالا که این همه راه آمده ایم سری هم به جزیره زنزیبار بزنیم....نه به خاطر این که سواحل این جزیره یکی از شفاف ترین و بهترین سواحل دنیا هستند..نه به خاطر این که محل تولد و بزرگ شدن  فردی مرکوری خواننده معروف کوئین بوده است...نه به خاطر این که حکومت فدرال دارد و با این که جزئی از تانزانیاست برای خودش رئیس جمهور و دولت جدا دارد...نه به خاطر این که 95 درصد جمعیتش مسلمان و شیعه هستند ودر دفترچه راهنما توریست توصیه شده در این جزیره پوشش مناسب تا حدی رعایت شود.

بلکه اصرار من به دیدن این جزیره فقط به خاطر این یک پاراگراف هست:(نام اصلی زنزیبار..زنگبار هست که یک واژه کاملا فارسی و به معنی بندر رنگین پوستان می باشد.این جزیره اولین بار توسط ایرانیان کشف شد و مرکز مبادلات تجاری بین سه منطقه خاورمیانه..هند و آفریقا قرار گرفت...بعد از اسلام ایرانیان زیادی از شیراز و شوشتر به این جزیره مهاجرت کردند و مهم ترین شهر این جزیره که شهر سنگی (stone town)نام دارد به دست ایرانیان بنا شده است)

از یک آقا زنزیباری می پرسم:زنزیبار یعنی چی؟
سکوت می کند....نمی داند!

                        *******************************

 در فرودگاه زنزیبار هر چه دنبال ریل مخصوص بار میگردیم خبری نیست.بلاخره چشممان به یک میز فلزی فرسوده می افتد و مرد سیاهپوست باربری که نفس نفس زنان یکی یکی بارها را می آورد روی میز پرت می کند و می پرسد:is it yours????

                      **********************************

قدم به قدم در اینجا مسجد دیده می شود...کوچه های شهر سنگی بی نهایت باریکند و نکته مهم این شهرغیر از کوچه های بینهایت باریکش..(در)هایش هستند.درهای بزرگ چوبی یا سنگی خانه هایش.درهایی که یا مستطیل شکل و منقوش به نوشته هایی مثل بسم ال... رحمان و رحیم و سایر آیات قرآنی هستند که به گفته مردم شهر سبک عربی دارند.یا سردر نیمه هلالی دارند و تیغ های فلزی بزرگ (جهت مبارزه با حمله فیل ها این مدل درب در هند ساخته می شود)و منقوش به گل که علامت صلح و دوستی هست و باز به گفته محلی ها سبک هندی هستند.گاها هم میکس دو درب دیده می شود.

 در نقشه منطقه ای هست به نام (persian bath)...بعد از گذشتن از کلی کوچه های تو در تو بلاخره به آن میرسم...یک ساختمان قدیمی سفید رنگ..راهنما تور کنار دستم دارد توضیح میدهد:این حمام توسط یک معمار عرب ساخته شده است.عصبانی می پرم وسط حرفش و میگم اما سر در حمام واضحا نوشته شده (an iranian architect )....حتی نامش هم که حاج غلامحسین بوده نوشته شده است!

لجم میگیرد که افتخارات ما حتی وقتی ثبت شده هم هستند باز به نام دیگران خوانده می شوند!

                       ***************************

دسر های محلی زنزیبار برای من  جالبند:سوهان عسلی...باقلوا از نوع نارگیلی!..قطاب اما نه به پرملاتی قطاب های خودمان...

رستوران های سنتیشان درست شبیه رستوران های سنتی ما هستند...تخت هایی که ملت روشون مینشینند و به پشتی تکیه می دهند و قلیون می کشند!

جمعیت زیادی از مردم اینجا هندی تبار هستند...اما هنوز نجیب زاده های شهر شجره نامه ها شان به شیراز میرسد.

توالت های عمومی شهر ایرانی هستند.

یکی از توپ های جنگ چالدران را در موزه شهر میبینم!

و قصه رد پای فرهنگ ایرانی گذشته از این جزیره دور افریقایی هم چنان ادامه دار هست...

                                 ***************************

نشستم کنار دریا و دارم دور دورها را نگاه می کنم...شاید دنبال مرز بین آسمون و دریا میگردم...شاید هم دارم فکر میکنم به قصه بازار برده فروش هایی که حالا محلش یکی از کلیساهای بزرگ شهر  شده است.همون جایی که در هر اتاق 100 برده نگه میداشتند و این قدر جا کم بوده است که نمی توانستند بشینند و بعد  این بیچارگان رو به درختی که الان دیگه وجود ندارد می بستند و حسابی شلاق می زدند هرکس گریه نمی کرده یعنی برده قوی ای بوده و سریع فروخته میشده...انهایی هم که گریه میکردند به دردنخور بودند و سریع کشته می شدند تا جا بیخود اشغال نکنند!!!!

فکر می کنم به این که بعد گذشت این همه سال از قصه برده فروشان و به وجود آمدن این همه نهاد و سازمان و غیره که دم از صلح و آرامش و حقوق بشر می زنند در قرن بیست و یکم هنوز هم شبیه همین قصه ها رو میشود از گوشه کنار جهان شنید.

تو خیالات خودم غرقم که پسرک سیاهپوستی کنارم می نشیند..نگاهی به دستهایم می کند و می گوید:(YOU ARE WHITE)...بعد دست خودش را کنار دست من میگذارد و می گوید:(BUT I'M BLACK)...نگاهی به دستامون می کنم ...یک شکلند...فقط رنگش فرق می کند.می خندم و پاسخ میدهم:HAKUNA MATATA!!!!

/ 27 نظر / 340 بازدید
نمایش نظرات قبلی
س.الف

مطلبتو دوست داشتم. خوب می نویسی.

سپیده

خوش به حالت که یک رویای دیگرت هم واقعیت شد!!!

دکتر مــــــیم

فوق العاده بود !! شرح تمام سفرنامه ت رو برای دوستانم دادند اونها هم لذت بردند !! ولی فکر کن !! مگه همه ی تروریست ها فقط اسلحه بدستن؟؟ وقتی بخوای مردم کشورت رو از حق مسلم پیشرفت محروم کنی... چه پسرک سیاه پوست پسر خاله ای ! غرتی شدم :))

دکتر مــــــیم

برای دوستانم دادم !!! :دی[خجالت]

مهسا

مثل همیشه عالی! زیبا شگفت انگیز ....

شهرزاد

واااااای فرانه کجایی تو دختر؟!! [تعجب] چقدر جالب بود برام خط به خط پستت فکر نمی کردم در این حد ایران و ایرانی ها به آفریقا هم نفوذ کرده باشن!

سوفی

پاراگراف آخر این پست و پست قبلیت فوق العاده بود فرانه...[دست][دست][دست][دست]

دکتر مینا

فرانه /// خدا بود سفرنامه ات دوست داشتم // به خودم قول دادم روزی صد بار بنویسم hakuna matata!!!!شاید واقعا مشکلات حل شه و بی خیال شم !!

ناتانائیل

منم خیلی دوست دارم برم آفریقا به نظرت اگه از رویام دست نکشم می تونم بهش برسم ؟ [سوال]

محمد

عالی بود عاااااااااااااااااااااااالی