چند متر مکعب عشق

قادر به درک بعضی چیزها نیستم و گویا هرگز هم نخواهم بود.

منظورم قوانین غیرقابل درک خدایی و دنیایش نیست...اون هایی که کلی حکمت های عجیب دارند که از فهم مافراتر هستند.

منظورم همین قوانین و اعمال خود ما آدم هاست که مکتب ها ..دولت ها...روئسا .. قصه ها و زندگی هارو  تشکیل می دهیم.چیزهایی که خود ما نوشته ایم و تعیین کرده ایم.

به طورمثال من هیچ وقت از فلسفه دفترچه روستایی سر در نیاوردم...از دفترچه روستایی همیشه فقط شرمندگی اش به من رسیده است ...این که مریض های کم بضاعت روستایی مجبور به پرداخت ویزیت آزاد هستند...و حتی هزینه داروهایشان هم باید آزاد پرداخت کنند...خیلی هاشان پزشک فقط هفته ای یک بار به روستایشان سر می زند و باقی هفته مجبورند به شهر و درمانگاه های خصوصی مراجعه کنند...

یا من هیچ وقت نمی توانم پدران و مادران ما دهه شصتی ها را درک کنم...خودم را تصور می کنم که در اوج جنگ بخواهم بچه دار شوم...نمی فهمم به چه امیدی آدم می تواند در سالهای سختی و جنگ بچه دار شود آن هم در حد انفجار که مدرسه ها کارشان به دو شیفته شدن و نیمکت های سه نفره بکشد...چه آینده ای را پدران و مادران ما برای ما در آن سالها در ذهنشان ترسیم کرده بودند؟؟

یا چرا ملیت از مادر به فرزند در ایران نمی رسد؟؟؟چرا دخترعمه امریکایی ایرانی من باید ویزا بگیرد تا سرزمین مادری اش را ببیند؟؟

********************

رفتن به این درمانگاه جدید مثل سفر با سفینه پیشتازان فضا هست!به فاصله چهل دقیقه از خانه ما انگار در شهر دیگری پا گذاشته ام...مریض های بلوچ که علیرغم کلی صندلی خالی در راهرو انتظار دوست دارند روی زمین بشینند...لباس های رنگی و کار شده شان...و شغل های عجیب شان...اکثرا خانم ها کارشان پیاز پوست کنی هست...یا آشغال جمع کنی سکوهای قطار...با همسرانی که اکثرا به علت قاچاق مواد مخدر و چاقوکشی در زندان هستند...محال هست دختری اینجا 18 سال داشته باشد و هنوز عروس نشده باشد...دست هایشان زمخت و پینه بسته است به علاوه دندان هایی که در اوج جوانی ریخته اند...اکثرا اهل تسنن هستند....فقیرند ولی النگوهای ضخیم طلایی به دست دارند...در مسیر رفت و آمد به درمانگاه آنچه فراوان دیده می شود تعمیرگاه و مکانیکی هست و ماشین های تصادفی ای که بعد از خروج از زیر دست صافکارها رنگ های تندی بهشان زده می شود....اینجا پیکان سرخابی ..206 فسفری ..سمند سوسنی مثل نقل نبات ریخته است...گاهی میان این تعمیرگاه ها سروکله مغازه های نابه جایی پیدا می شود...مثل مزون عروس خوش قدم یا توزیع قهوه باردو! و طلا فروشی هایی با طلاهای اغراق شده مثل رنگ ماشین هایشان...

اینجا مرگ مادر در حین زایمان داشته ایم...اینجا بادی پکر داشته ایم....اینجا انگار همان جایی هست که از بهشت خیلی دور افتاده است...

************************

پذیرش ما خیلی پر حرف هست...بیست و دوسال بیشتر ندارد اما یک دختر پنج ساله دارد و کلی حرف!...پرستارمان خانم متینی هست که اوایل من در تعجب بودم با این کار خوب و سطح سواد و معدل بالا فارغ التحصیلی از یک دانشگاه خوب چرا اینجا با این چندرغاز حقوق کار می کند...زیاد طول نکشید که فهمیدم افغانی هست...و اجازه کار ندارد که به ناچار سر از درمانگاه ها دراورده است...می گفت حق خروج از این شهر ندارند...پناهنده هستند ولی اجازه کار ندارند...کسی از همسایه ها حاضر به رفت و آمد با آنها نیست...گواهی نامه نمی توانند بگیرند...سند مالکیت به اسمشان نمی زنند و ماهیانه یک مبلغی هم باید پرداخت کنند....

راستش باز هم چیزی پیدا شده بود که درک نمی کردم...نمی فهمیدم معنی (پناهندگی) دقیقا یعنی چی؟؟؟...آیا فقط به معنی زیستن در خاک یک کشور هست آیا یک پناهنده کار ..حق مالکیت و سفر لازم ندارد؟؟؟

تو همین فکرها بودم که پذیرش پرحرف ما سررسید...حرف مجوز کار شد که بی هوا جلو پرستارمان به من گفت:فکر کنید خانم دکتر...اون درمانگاه چند خیابون پایین تر پرستار افغونی دارند!!فکر کنید افغونی!!!افغونی ای که اصلا اجازه کارندارد!!!

پرستارمون سرشو پایین انداخته بود و بغض کرده بود...می دونستم پذیرشمون نمی دونه اونم از همین دسته ای هست که با غیظ ازشون یاد می کند...گفتم:خوب اره.ولی بلاخره پرستار که هستند ...درس دانشگاهیشو که خوندند حالا شاید اجازه کار نداشته باشند ولی به نظر من کار این گروه قابل مقایسه با کار هزار تا بهیار مجوز دار نیست...

پذیرشمون ساکت شد...موفق شده بودم ...می دونستم تو کلاس های بهیاری دارد شرکت می کند!

***************************

وسط های فیلم (چند متر مکعب عشق) یکهو هق هق کنان گریه ام می گیرد...راستش من کاری به آمارهای جرم افغانی های داخل ایران ندارم چرا که آن هم تا حدی نتیجه برخوردهای خود ما با این قشر می دانم...و از طرفی هم هرقومی

خوب و بد دارد...نمی خواهم سنگ ملیت خاصی را به سینه بزنم ..چرا که من اصلا آدم نژاد پرستی نیستم...و مردم تمام کشورهای دنیا را سعی می کنم جدا از دولتهایشان قضاوت کنم...

اما واقعا تا حالا فکر کردیم به این که ما چقدر مظلوم کشیم؟به این که همه جا داد می زنیم اگر فلان ایرانی در استرالیا گروگان گیری کرده است باقی ایرانی ها چه تقصیری دارند؟چرا بقیه باید ویزایشان دیر شود یا لغو شود؟؟بعد زیر نقد همین فیلم (چند متر مکعب عشق) عده ای نوشته اند:فلان افعانی تجاوز کرده است..فلانی دزدی کرده است پس افعانی ها قدرنشناسند!!!!!

ما به کجا می رویم؟؟

مایی که از انگشت نگاری ها نالانیم ...ما که خیلی هایمان در خارج از کشور به جای ایرانی می گوییم پرشین هستیم!...ما چرا مردم کشور دیگری رو تحقیر می کنیم؟؟؟مایی که انتظار داریم وقتی به کشوری مهاجرت می کنیم تمامی امتیازهارا داشته باشیم و با ما عادلانه و برابر با دیگران برخورد شود..واقعا ما چرا؟؟؟

آیا وقتش نیست عینکمان را عوض کنیم؟؟؟

/ 5 نظر / 16 بازدید
براي مطالعه

اصل خون Jus sanguinis اصل خاک Jus soli اولویت خون بر خاک در تعیین تابعیت ایران http://www.vista.ir/article/228289 خون و خاک در قانون مدنی http://www.law90.blogsky.com/1391/02/31/post-283/

براي اطلاع بيشتر

فقیرند ولی النگوهای ضخیم طلایی به دست دارند... اين تمام ذخيره ماليشان براي روز مبادا و نوعي پس انداز به روش سنتي همراه با نگهداري حفاظت آنلاين 7-24 با جان و همچنين دسترسي آنلاين 7-24 است.

علیرضا

منطقی...

ریفلاکس

دفترچه بیمه روستایی یک سرویس ارزانقیمته. و مثل باقی چیزهای ارزانقیمت، نمیتونه کیفیت بالایی داشته باشه. همین که تا حالا بدون اخذ حق بیمه هنوز در صحنه حضور داره عجیبه برام!

ربولي حسن كور

سلام پس بالاخره پزشک خانواده شدید مبارکه! ببخشید بادی پکر چیه؟ نشنیدم