Prelude

هوا از اون سردهایی شده که حسابی سوز دارد...از اون هواهایی که شال گردن هم به زور جلو قندیل بستنتو می گیره...از اون هواهایی که  دلتو واسه تابستون تنگ می کند و از فردا زمستون می ترسوندت!

××××××××××××××××××

تو یک کافی شاپ، برای اون جدید ،برای من پر از صدای خنده های قدیمی ،مقابل هم نشستیم.

باید خیلی وقت باشه که می شناسمش...چون من از موقعی می شناسمش که ماشینش هنوز فقط یک پی کی نقلی بود که باهاش وسط بخش داخلی بعد راندها دو در می کردیم و می رفتیم  ذرت داغ با سس فراوون می خوردیم...اون موقع ها هنوز همسر آقا دکتر متخصص نبود ولی دلش می خواست  همسر آقا دکتر متخصص باشد..اون موقع ها همیشه می گفت دوست داره یک دو قلو داشته باشه! و ما از خنده ریسه می رفتیم که (تو دیوونه ای) و اون خیلی عاقلانه می گفت(بابا مرگ یک بار شیون یک بار) !مثل حالا نبود که به شر همین یک دونه ای هم که شکمش را جلو آورده مونده باشه وبا صدای گریه هر بچه ای برگردد با لب هایی که از استرس گاز می گیرد نگاه کند و باز بگه:(وای خدا!نمی دونم بتونم از پسش بربیام یا نه..فک کن بچه به علاوه کشیک های رزیدنتی!)...

نه!عوض نشده...با همه این حرفا همان هست که بوده...با همان معیارهای رستگاری همیشگیش...اصلا راستش را بخواهید اگر یک حسن داشته باشه اینه که عوض نشده ..تو این زمونه ای که هیچکی پایدار نیست هر کس هر روز یک ساز میزنه....او عوض نشده...و این  دقیقا همان چیزی هست که به احترامش هنوز به دیدنش می روم...مشکل من هستم!من خیلی دور شدم...از روز فارغ التحصیلی تا امروز یک کله پامو رو گاز گذاشتم ..دورتر دورتر رفتم...از جاده هایی که بچه های دیگه هم دوره ام مسخره می دونند من روندم...مدتهاست دیگه معنی هارو جور دیگه ای می بینم...یک دریل دستم گرفتم و خودمو حسابی کندم و هنور هم عرق ریزان می کنم.. درگیر خودم...آرزو هام و والد گردن کلفت درونم هستم...اونی که تمام سی سال گذشته زندگیم به من دستور داده این طور باش چون همه این طورند..این طور باش چون دخترهای خوب باید این طور باشند...این طور باش چون یک خانم دکتر باید این طور باشد...من دیگه نمی خوام (این طور ها)باشم..من می خوام خودم باشم..می خوام اون جوری که خودم دوست دارم باشم....

لیمونادمو سر می کشم...به حرفاش گوش میدم...جنس همون حرفای هفت سال دانشگاست..اصلاىک ذره هم دلم نمی خواد به بیمارستان آموزشی قدیم برگردم..رختکن تاریک بیمارستان...راندهای کش دار..نمیدونم چم شده که حتی یک اپسیلون هم دلم نمی خواد رزیدنت اونجا باشم..تو چشم من هم کلاسی های رزیدنت شده ام همون ادم های قدیمهستند..اگر خوب بودند همون طور خوب  وا گر بد همون طور بد..فکر می کنم رشته ها و این مدرک بالا رفتن ها اصلا تفاوتی در جایگاهشون برای من ندارد...سرم درد گرفته هر چی مغزمو فشار میدم  تا چیزی بگم و تعریف کنم نمیشه...مثل کولی ای هستم که با یک خانم دکتر سر یک میز نشسته...دستای نقشونگاردارشو و اون النگوهای زیادشو زیر میز قایم کرده و چون هر چی میخواد بگه یک سوتی بزرگ به نظر می رسه که تفاوت را تابلو می کند..جیک نمی زند...من خیلی دور شدم...گاهی دلم برای بعضی جاهای قدیمی تنگ می شود اما دوست ندارم برگردم...این جا جدید هم زیاد دوست ندارم اما هر چه هست بهتر از اون جا قدیم هست...کم کمش یاد گرفتم جاده رو دوست داشته باشم ..همین الانش را ...نه دیروزش..نه فرداش..همین الان الانش را !

×××××××××××××××××

ماه پیش..ماه پرکاری بود...شیفت دادن در سه تا درمانگاه اونم در سه منطقه مختلف شهر و با سه نوع  طرز برخوردها ی متفاوت...چه مسئولین چه بیماران!تجربه قرقاطی ای بود!

تو درمانگاه بالا شهر اخر مشکل عفونت یکی از اون صد تا سوراخ گوشبدبخت هستکه دیگه جایی برای سوراخ کردن ندارد...یکی می آید و التماس می کند لیدوکائین ساب کوتانئوس بزنیم تا موقع تاتو سر گربه رو شونه اش درد نداشته باشد!!!..یکی دیگه خواب نما شده که سوراخ گوش اینوری یکم از اونوری بالاتر هست...وووو

از طرفی درمانگاه پایین شهر وقتی نسخه می نویسم خانمه ملتمسانه نگاهم می کند که دارو تا جایی که می تونم کم بنویسم چون پول ندارد...یک بار یک نسخه پوست نوشتم بیست و پنج هزارتومن, مریض اومد گفت:این حقوق یک روز من هست حالا واقعا خوب میشم؟؟؟ ...حس کردم دارم ذوب میشم .

گاهی تو درمانگاه پایین شهر پیش می آید که وقتی طبق عادت همیشگیم به بچه ای می گم:(عزیزم )یا (خاله)دهنتو باز کن...متحیر می شود...انگار که اون کلمه (عزیزم ) یا (خاله)چوب سحرآمیز جادوگر قصه سیندرلاست که یک چیز ساده ای مثل کدو حلوایی را تبدیل به کالسکه میکند....یکهو دست از مقاومت کردن برمیدارد و بر میگردد نگاه میکند که چه کسی با این کلام نا آشنا صدایش می کند؟؟

تو ماه قبل دو مورد کاندیدیاز دهانی شدید در دو آقا جوون دیدم که شدیدا منو به فکر بردند...این که جدی جدی خطر ایدز خیلی خیلی عظیم تر از اونچه هست که ما فکر می کنیم...

یکی از درمانگاه هایی که ماه قبل چند تا شیفتشونو قبول کردم ..یک درمانگاه دولتی بود که تمام پرسنلش حقوق ثابت داشتند و کسی درصدی نبود...روز اول به محض ورود احساس کردم دارم تو یک مرکز درمانی خارج از ایران کار می کنم...اول این که مریض خودش را تکه تکه هم کند در شیفت شب کسی پینی سیلین نمی زند..تزریق پینی سیلین فقط در شیفت صبح و عصر!...رانی تیدین و پلازیل عمرا وریدی زده شوند...تزریق سفتریاکسون,پیروکسیکام و دیکلوفناک کلا ممنوع...تزریق دگزامتازون چون هیچ منبع علمی ندارد ممنوع مگر در موارد خاص !...جالب این بود که مریض اومده بود با رنال کولیک ,داشت از درد به خودش می پیچید بعد دوستان با آرامش ته یک شیشه دو تا شیاف دیکلوفناک گذاشتند دادند دست مریض و خیلی با حوصله توضیح دادند:خط اول درمان در کتب پزشکی ان سد هست!!!!و بعد تزریق مورفین ..لذا از این مسکن استفاده کند و اگر خوب نشد برود بیمارستان.

فکر کنید در چنین درمانگاهی کار کنید و روز بعد جایی شیفت باشید که پرستار درصدی حقوق می گیرد و  مثل نگهبان در جهنم بالا سرتون هر دو دقیقه ظاهر می شود و میگه:چند تا مریض داشتید؟؟چرا تزریق کم نوشتید؟؟؟...کاری کند که وقتی واقعا هم یک مریض نیاز به درمان تزریقی دارد با عذاب وجدان همان درمان همیشگی را بنویسید!!!

×××××××××××××××

رو شیشه پنجره ها می کنم...و به عادت دوران بچگی روی شیشه تار و نم گرفته یک شکلک خندون می کشم...کوله همیشگیم تو بغلم هست...از شدت سرما دربست گرفته ام تا زودتر برسم ...هندز فری ام را به گوش میذارم :(مشکلم بخت بد و تلخی ایام نیست...مشکلم پوشوندن پینه دستام نیست ...مشکلم نون نیست آب نیست برق نیست...)دارم به حرف الی فکر می کنم...که من آدم ها رو مثل آدم های فیلم هام تماشا می کنم ..که سریع باورشون می کنم...از کنار یکی از اون جاهای قدیمی که  فکر می کنم  هنوز دوستش دارم رد میشیم...(که من باد میشم میرم تو موهات...حرف میشم میرم تو گوشات...فکر میشم میرم تو کلت...)پوزخند میزنم و نا خود اگاه زیر لب باهاش می خونم :(ای بخت سراغ من بیا ...که رخت خواب من با این خیال خامم گرم نمیشه!)

که همین جا آهنگ قطع میشه و جاش شماره آقا رئیس درمانگاه ظاهر می شود....که فلان فلان شیفتا خالی اند و باید به پر شدنشون کمک کنم..و منم توضیح که من به فلان دلایل نمی تونم بیشتر از اونی که نوشتم تو برنامه بیام و فلان روز این درمانگاهم و اون روز صبح کلاس دارم وووووو

و بلاخره وقتی فطع می کنه ...خوشحال به صندلی تکیه میدم که باز می تونم برم شیرجه بزنم تو عوالم خودم ...می تونم باز آهنگ مورد علاقه ام را گوش بدم و فکرهامو پرواز بدم...

که یک دفعه آقا راننده که بوی سیگارشون هم کم نیست می فرمایند:خانم شما پزشکید؟؟

و اشتباه از اینجا شروع میشه که میگم:بعله!

اولش راجع به ضد سرفه ها می پرسه ...بعد یک ورق میده تا اسم دارویی که پیشنهاد کردم بنویسم...بعد راجع به آنژیو گرافی می پرسه و دست آخر کار به سئوال درباره تفاوتهای بافت شناسی شریان و وریذ می رسه و تمام مدت سعی می کنم اون فریاد درونیمو بخورم: لعنتی ولم کن...ولم کن ...بذار برگردم تو دنیا خودم...بذار این چند لحظه مونده تا رسیدن به درمانگاه فرانه باشم نه دکتر فرانه!ولم کن ...ولم کن!

و زهی خیال باطل ...حرفاش با ترمزش جلو در درمانگاه تمام میشند...

من دست در دست خیال خامم در شیشه ای درمانگاه را باز می کنم....

****************

این دیگه چه مدل جدیدی هست که هر کی در رده سنی خودم از دو سه سال کوچکتر تا بزرگتر می بینم همه آیه یاس می خونند و دم از جوونی از دست  رفته میزنند!!خجالت داره!

دیگه نبینم کسی پیش من از پیری..از وقتش گذشته...از دوره ما تموم شده !!بگه...من این حرفا تو گوشم نمیره..آدم ها تا جایی که آرزوهاشون را باور داشته باشند و برای رسیدن بهشون تلاش کنند دوره شان تموم نشده ...من دختر مادری هستم که تو سن سی سالگی با دو تا بچه کنکور داد دانشگاه رفت و مهندس شد...تو چهل و اندی سالگی کوهنورد شد و آیلتس امتحان داد..الانم که فعالانه فرانسه یاد می گیرد....

من در مقابل چنین مادری هرگز نمی تونم بگم پیر شدم!

**************************

خبر قبولی این دوست جدی جدی شادم کرد...تبریک میگم دوست گلم...

ضمیمه:لینک آهنگ با فیل.ش.ک.ن قابل رویت هست!

 

 

/ 9 نظر / 16 بازدید
دكتر نفيس

اون نسخه و ذوب شدن فرانه .. از صدتا روضه گريه دار تره

ربولي حسن كور

سلام يه لحظه ياد اين جمله ماركوپولو افتادم: جاده وطن منه هي واي من شما چطور به يه نفر توي خيابون گفتين پزشكين؟ مثل روز برام روشن بود كه چه اتفاقي براتون ميفته!

الناز

هر وقت تو را میخونم انگار دارم وبلاگ سحر را میخونم مثل تو یه حزنی تو نوشته هاشه مدام اشک تو چشام جمع میشه حس می کنم تو هم مث اون شکست عاطفی سختی داشتی البته خودش این شکست را تحکیم بخشید با کشدار کردن یه رابطه بی فرجام برات ارزوی خوشی و شادی میکنم خانم دکتر بوس

zag

نگران تحولاتت نباش . آدمها همیشه باید برای متفاوت بودنشون تاوانی بدن که تو هم شاملش میشی. راهی که میری به نظر درست و متعالی میره. راستی تو وبلاگت سرک کشیدم. اهل سفری انگار. خیلی قابل توجه

ممول

منم باید سعی کنم ازاین جمله پیرشدیم و یاس و این حرفا نزنم.فران اگه دیدی این قانونو زیرپاگذاشتم تنبیهم کن!

دکتر نگار

ممنون فرانه جونم.[ماچ] ایشالا تو هم به ارزوهات برسی[بغل]

حسام

شاد باشین و سالم. خیلی دلم می خواست می تونستم " فقط برای دل خودم " یه کلاس برم. ولی هرچی فکر می کنم عذاب وجدان می گیرم و می گم بهتره که وقتم را برای خانواده بذارم. ( یعنی چیزی که برای همه سود داشته باشه و همه ازش منتفع بشن) . ولی دعا می کنم همیشه شاد و پیروز باشین. راستی اگه دوس داشتین این سایت را هم سر بزنین. البته باید با شیلتر فکن برین http://www.flickr.com/photos/hesamnoroozi/

شیما

سلام و صبح نسبتا سردپائیزیت از تهران به خیروشادکامی فران عزیز. همه ی پستت یه طرف،پاراگراف ِیکی به آخر یه طرف.آفرین. واقعا آدم تا زنده ست و تا هنوز قدرت خیال بافتن و آرزو داشتن داره،فرصتهاش بیشمارند. خوشحالم که باهمه ی خستگیهاوپرکاریها،هنوزم پرانرژی و فعال داری پیش میری به سمت،فردایی بهترومناسبتر. برات بهترینها رو مثل همیشه آرزو میکنم. روز بسیارخوبی داشته باشی[گل]

آنای طبیب

با این متن خیلی حال کردم فرانه !! اینکه این روزها که داره درس تموم میشه فقط دوست دارم خودم باشم ، خود خودم ، خودم تو همین لحظه.. تمام باورهام ترکیدن !!! منهم چنین مادری داشتم هرگز کم نمی اوردم !!زنده باشه :)