ایرمان 9 ساله!

وقتی وارد دانشکده پزشکی شدم یک سر داشتم و هزاران آرزو.

در کلاس های فشرده دانشکده اما کم کم  ذوق و شوق من برای پزشک بودن جایش را داد به ذوق و شوقم برای زندگی نرمال داشتن.

اول کلاس های بی ربط علوم پایه شیره شوق مرا سرکشید...فیزیوپات که شدیم کمی از شوقم با خواندن درسهایی که خود پزشکی بودند برگشت ولی بعدا باز اکسترنی و راندها و امتحان هاو احساس بیهوده بودنش مرا بیشتر مایوس راهی ساخت که زمانی با تمام وجود برای رسیدن به آن جنگیده بودم.

اینترن شدم و دنیا تجارب بالینی جدید باز مرا به جلو هل داد...فارغ التحصیل شدیم و سر طرح رفتن خون جیگرها خوردم و هزار و یک بار خودم را با این انتخاب رشته ام سرزنش کردم.پزشک اورژانس شدم.کشیک دادم.مسئولیت قبول کردم...گاهی ناسزا شنیدم..گاهی چشمانی سرشار از (ممنونم) دیدم...گاهی توانستم کاری انجام دهم...گاهی نتوانستم...خیلی مواقع در حقم اجحاف شد..پانسیون من را گرفتند تا متخصص جراح بی پانسیون نماند و کسی تحویل نگرفت که من عمومی طرحی بی پانسیون ماندم...کشیک های عصر و شب به من رسیدند و صبحها به استخدامی ها.....کارانه ای پرداخت نشد و و و...

خسته ام ..دیگه مثل اوایل طرحم حال و حوصله کشیک دادن ندارم...شب ها تیک تیک های ساعت اتاق استراحت پزشک را می شمارم و فکر می کنم کی تمام می شود....بازم دلسرد شده ام ...اما این باربرای اولین بار نه از پزشک بودن...بلکه از شرایط محیطی که در آن پزشک هستم...با تمام وجودم رشته ام را دوست دارم و به خودم قول داده ام هر چه هم دلسرد شدم اما ادامه دهم تا آن پزشکی شوم که باید باشم...

قصه ایرمان هم مثل قصه شغل من هست.

14 آذر دیگری رسید...

ایرمان 9ساله میشود!

 هویت مجازی من 9 ساله میشود....

9سال یعنی یک سال کمتر از یک دهه...

9 سال یعنی تقریبا یک سوم زندگیم...

 و امروز نمی خوام از تمام 9سال گذشته بنویسم...بلکه فقط و فقط می خوام از یک سال اخیر ایرمان بنویسم

می خوام بنویسم امروز بعد 9 سال وبلاگ نویسی اعتراف می کنم هیچ وقت تا این اندازه از دنیا مجازی دلگیر نبودم.

می خوام بنویسم در سالی که گذشت حقایقی از دنیا مجازی و قشر وبلاگنویسش دیدم که هرگز از ذهن من زدوده  نمی شوند

حقایقی که گاه من را از داشتن لقب (وبلاگ نویس)متاسف ساختند چرا که شاهد بودم کسانی با داشتن چنین لقبی چقدر متفاوت با نوشته هایشان رفتار می کنند.

در سالی که گذشت عمیقا رنج کشیدم از دیدن روی سیاه و زشت دنیا مجازی و حاشیه هایش و بیشتر از همیشه دلتنگ زمانی شدم که فقط می نوشتم و کاری به دیگران و نوشته هایشان نداشتم.

متاسف شدم برای دلخوری ها و دشمنی هایی که این حاشیه ها ساختند.متاسف شدم برای خبرچینی ها برای حسادت ها و قضاوت های این دنیا ساخته دست ما! و متاسف شدم که این داستان ها بر دنیا و دوستیهای حقیقی من هم بی تاثیر نبودند.

چرک دنیا مجازی چرک تر از آنچه بود که می اندیشیدم...و هر چه بگویم کم گفتم که تا چه حد منزجرم.تا چه حد بعضی چیزهای این دنیا اذیتم کردند و می کنند.تا چه حد دلم تنگ شده است که بنویسم و کسی نداند از چه می نویسم تا چه حد دلم می خواهد  ناشناس باشم.کسی نداند کجا هستم و چه می کنم...

و صد حیف که این حاشیه های چرک بلای دیگری هم به سر من آوردند.....بلایی با این عبارت(بیشتر از هر دوره دیگری نمی توانم خیلی از حرفها و بغض هایم را اینجا بنویسم)

و به قول فریدون مشیری:

من دچار خفقانم...خفقان!

من به تنگ آمده ام از همه چیز....

یگذارید هواری بزنم

آی..با شما هستم!

این درها را باز کنید!

من به دنبال فضایی می گردم

لب بامی...

سر کوهی...

دل صحرایی..

که در آنجا نفسی تازه کنم.

آه

می خواهم فریاد بلندی بکشم

فریادی بلند!!!!

اما

 دنیا مجازی با تمام زشتی هاش من را دلسرد کرد ولی من باز هم خواهم نوشت و وبلاگ نویس خواهم ماند.هرچقدر هم حاشیه و حرف باشد من تسلیم بغض ها و خفقان ها نمی شوم...می مانم و مینویسم و فراموش نخواهم کرد که همین دنیا مجازی فرصت آشنایی با کسانی را هم به من بخشید که وجودشون برای من ارزشمند است.کسانی که نیمه روشن دنیا مجازی هستند.

کسانی مثل نجمه...باران..سپیده..ثنا...دکتر مینا...دکتر حسام...شیما عزیز..ناتانائیل..دلژین عزیز..لژیونلا نازنین...نابرام...امادیوف...سوفی..دکتر نفیس و غیره (الان که فکر می کنم می بینم تعداد خوب ها کم هم نیست!هر چی هم بنویسم بازم اسم هایی هست که جا افتادند ..پس ببخشید!)که گاه با نظرات و نوشته هاشون دریچه هایی را به روی من گشودند که بسیار مفید و سازنده بوده است و برای همشون موفقیت و خوشبختی را آرزومندم.

و در پایان باید از آن هایی هم که با بدیهایشان در اینجا به من درس های بزرگی دادند تشکر کنم چرا که بدیها معلم های بزرگی هستند...بدیهایی که کمتر از یک زلزله 7 ریشتری من را تکان ندادند و انقلاب هایی در من به پا کردند که ویرانه هایشان  راهی شد برای ساختن دوباره خویشتن خودم!

و بدین گونه به دهمین سال حیات ایرمان پا میگذارم.....

تولدت مبارک عزیزک 9 ساله ام!

 سری هم به این نوپا بزنید!

/ 41 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهرانه

سلام گلم،تولدت مبارک!خانم دکتر کمکم کنین به خدا دارم از غصه دق میکنم،من همسن شمام همیشه عاشق رشته پزشکی بودم ولی بنا به دلایلی نشد،خوشحالم باوبتون آشنا شدم!به هرحال من از جنس شمام بیشتر درکم میکنین

مهرانه

سلام گلم تبریک میگم،خوشحالم با شما آشنا شدم

مهرانه

چقد از شغلتون راضی هستین؟

....

سلام خانم دکتر شما دکتر ساسان میشناسید به نظر شما استاد خوبین ؟

دکتر مــــــیم

تولد این 9 ساله ی فهیم مبارک... کم کم داره قد میکشه بسلامتی :)

آب تنی

صادقانه بگویم محو این همه سال نوشتن شدم!

نازی

تولد ایرمان مبارک...

مهدی

سلام :) گاهی که میخواستم بیام وبلاگت اون بالا تایپ می کردم faraneh62 و ... وبلاگ مورد نظر پیدا نمیشد !! تو آرشیوم آدرستو پیدا کردم ! یه آرشیو 9 ساله ;) . خوشحالم که هنوز وبلگت رونق داره . خوشحالم که سلامتی و خوشحالتر میشم که روی فرداهاتم آفتاب موفقیت بتابه .

y

salam duste khubam khasteye darsa nabashin umadam inja ta yalda ro betun tabrik begaam[قلب]

....

سلام خانم دکتر درست گفتین اقای دکتر ساسان خیلی استاد باشخصیت وبا اخلاق وبا سوادین فقط یکم بد نمره ان یعنی خیلی دقیق نمره میدن