Ida

رو بالکن اتاقم به دیوار سرد پشت سرم تکیه داده ام، به جایى خیلى دور تو آسمان آبى پیدا از پشت دیوار بلند بالکن نگاه مى کنم. آخرین پک را به سیگارى که ناشیانه دستم گرفته ام مى زنم... و نصفه نیمه تو جا سیگارى جلو دستم خفه اش مى کنم. مى دونم شاید دیگه هیچ وقت تو زندگیم سیگار نکشم.. مثل سالهاى گذشته اى که هیچ وقت هوس کشیدنش را با وجود دوستان سیگارى فراوانم نداشتم. 

مى دونم این سیگار کشیدن شبیه یک مراسم آیینى خداحافظى هست با خودم! 

شاید هم بهتره بگم:خودی که در عرض یک سال گذشته خلق کرده بودم!

 خود طغیانگرم!خودی که تقریبا یک سال پیش تو یک روزی که یادم نیست دقیقا کی بود.. به دنیا آوردمش...با دستان خودم تمام چیزهایی را که تمام این سالها فرا گرفته بودم و هر روز شنیده بودم را کنار زدم...ترس هایم را دریدم و با جسارت از پرچین های همیشگی ام یکی بعد از دیگری پریدم...بکارت روانی ام را از دست دادم...و چند تایی هم (خودکشی اخلاقی)داشتم...

در این دنیا جدید آنچنان غرق شدم که الان نمی دانم چند وقت هست یک مجله سینمایی نخواندم....از کتاب هایم فرسخ ها دور شدم....بسیار کمتر از تمام سالهای گذشته فیلم دیده ام و ماه هاست کتاب غیر درسی ای نخوانده ام....در یک کلمه این خود جسور هیچ رقمه با (فرهیختگی) نسبتی نداشت...و حتی حال و حوصله نوشتنش هم خیلی کم می آمد...(یکی از دلایل دیر به دیر آپدیت شدن ایرمان!)

و حالا فکر می کنم بس هست!دیگر نباید بیشتر از این ها جلو بروم...چرا که با پریدن از روی مرز های بیشتر به جایی خواهم رسید که امکانش هست دیگر نتوانم برگردم.دیگر نتوانم مثل چند پست قبل تر بگویم :(من اشتباهاتم را دوست دارم!)

چند ماه قبل در حرکتی جهت آشتی با سینما فیلمی به نام (ایدا) را تماشا کرده بودم.داستان دخترک راهبه معتقدی که به دنبال کشف هویت پدر و مادرش از خانه خاله اش سر در می آورد...خاله ای که جهود هست و بی قید و بند...

 

آخر فیلم جایی هست که ایدا از کلیسا فرار می کند...خانه خاله اش می رود...یک لباس خوشگل می پوشد...شراب می نوشد... مست می کند و به پیست رقص می رود با پسرک ساکسیفون نواز می رقصد ....و صبح فردایش وقتی کنار پسرک از خواب بلند می شود...پسرک دعوتش می کند به پیاده روی دو نفره کنار ساحل...ایدا می گوید:خوب بعدش چی؟

پسرک جواب می دهد:بعدش ازدواج می کنیم.

_و بعد؟

_بچه دار می شیم!

-بعدش؟

-یک سگ می خریم

-و بعدترش؟

-من و تو کنار هم زندگی پر اضطرابمون رو ادامه میدیم!

و تو سکانس بعد ایدا لباس راهبگی اش را دوباره می پوشد و پسرک را ترک می کند... 

آن شبی که فیلم را تماشا می کردم حرکت ایدا را درک نمی کردم...این که آدم زندگی رنگارنگ بیرون را به کلیسا خشک و سرد ترجیح ندهد!

و الان حس می کنم ..ایدا چیزی جدا از من نیست...این که دیوارهای برلین همیشگی ات را خراب کنی و  سری به آن طرف دیوارها بکشی و بعد بفهمی خبری پشت تمام این مرزهایی که همیشه از شکستنشان منع شده ای نیست! و بعد برای این که حسابی دلت خنک شود یک سیگار مارلبرو آیس هم بکشی...به عنوان آخرین خطا ...و بعد در را باز کنی...بیرون روی ..به سمت دنیا قدیمی همیشگی ات...کتاب هایت...فیلم هایت...نوشته هایت...مرزهایت ...همه را دوباره در آعوش بگیری و در را محکم پشت سرت ببندی...در حالی که اعتماد به نفست بیشتر شده است...جسورتر شده ای و دنیا ات را عاشقانه تر از هر زمان دیگر دوست داری....حالم هرگز در تمام زندگی ام اینقدر خوب نبوده است..هرگز

**********************************

مایک نیکولز از آن کارگردان هایی بود که همیشه منتظر بودم فیلم جدیدی بسازد...تا سریع بروم مغازه سی دی فروشی همیشگی ام  سفارش دهم....اینجوری بود که وقتی خبر فوتش را خواندم دلم گرفت...

پست امشب را با این آهنگ از فیلم Closer اش نوشتم...

فکر می کنم هر کسی حق داره برای هنرمندی عزاداری کنه که واقعا بهش علاقه مند بوده و اجباری نیست که همه برای فوت فلان خواننده مرحوم تسلیت بگند که شاید یک بار هم آهنگ هاشو نشنیدند...از اون ناراحت کننده تر این هست ملتی برای فوت یک خواننده بیرون بریزند...که دخترانشان با اسید و طناب دار و غیره نابود شدند و دم نزدند...شرم باد !

/ 3 نظر / 31 بازدید
علیرضا

سلام چندوخت پیش وبلاگو پیداکردم،پستارو تازمان نسبتن دوری دنبال کردم هرازگاهی سرمیزدم منتظر پست جدید بودم امشب دیدم پست جدید گذاشتین ذوق زده شدم ولی خب وختی اولاشو خوندم خیلی تعجب کردم منتها خوبیش این بود ک تهش خوب تموم شد نمیدونم مهمه یانه ولی خب نظرموگفتم صرفن موفق باشین خانوم دکتر دارای تجربه های جدید ارزشمند یک ترم سه ای...

سبا ایرانی

سلام آره هر روز هم خبر جدیدی از اسید پاشی می خونیم ولی گویا هیچکس براش غیرطبیعی نیست.

همکار

روحمو تازه کردی ...ممنونم