بوی عید...

وقتی منتظر کسی یا واقعه خاصی نباشی یا کسی منتظرت نباشه...زندگی خیلی راحتتر میگذره...واسه این که ،دلت شور آینده رو نمی زنه .الکی هم بالا پایین نمی پره واست ناز هم نمی کنه...تکلیفت هم فقط کافی هست با خودت مشخص کنی و همینو بس!

بیشتر مواقع همین هم کافیه که همین لحظه همین الانت درست بگذره!

                           *******************************

هر سال چهارشنبه سوری به بیمارستان محل طرح زنگ میزنند و آمار تلفات این شب فرخنده را جویا می شوند و هر سال هم جواب بیمارستان ما همان عدد سال قبل هست:صفر!

                         **********************************

دریغ از حتی یک دونه کبریت روشن که در شب چهارشنبه سوری در این شهر رویت شود!مشخص هست که وقتی خبری از کبریت روشن نباشد خبری از سیگارت و ترقه و کوکتل و از این قبیل امکانات پرسرو صدا نیست!

اینجا گویا کاملا تکه جدایی از جغرافیا ایران هست که نه سوز و شور چهارشنبه سوری به آن می رسد نه سوز و سرما برف سایر مناطق!!!

با علم به تمام اینها...من و دوست طرحی جدید جلو یک فیلم علمی تخیلی حال به هم زن میشینیم و چهارشنبه سوری امسال با سرخی فسنجون مخصوص سرآشپز و زردی چیپس به گوشه خاطراتمون هول میدیم.جفتمون هم خوب می دونیم که سال دیگه ممکنه واسه همین امشب که کنار سفره دونفرمون نشستیم و کانال ها رو عوض میکنیم تا به برنامه رادیو هفت برسیم دلمون تنگ بشه.دلمون تنگ بشه واسه تک تک روزهایی که الان دوست جدید با ولع روشون با خودکار قرمز هر شب ضربدر میکشد.

شاید هم نه...شاید هم فقط دل من تنگ بشه.چون دوست جدید واسه خودش زندگی دارد و کسی که سالهاست منتظرش هست.

هر چی باشه...من می دونم هر وقت رادیو هفت ببینم یا نزدیک عیدی باز آلرژی من به آهنگ (با اینا زمستونو سر میکنم)برگرده...حتما اول از همه یاد دوست جدید و پانسیون طبقه دومش می افتم که خیلی هم خوب فسنجون درست میکرد و عاشق ظرف های سفالی قدیمی و ماشین بود.

                            ***********************

یک نگاهی به خودم در آینه میندازم و میگم:نه!نمیشه با این قیافه سال نو رو شروع کرد!

دوست جدید که پزشک خانواده محل طرح هست و تمام مهر های سلامت کسبه اینجا از زیر دستش میگذرند پیشنهاد می کند فلان آرایشگاه این شهر بروم چون از همه تمیز تر هست و موسسینش هم از همه آلامدتر!

خلاصه این که یک روز بعد از خواب پست کشیک سری به آرایشگاه مورد نظر میزنم.با این فکر که همون لحظه کارم راه بیفته اما.....

یک دختر جوون سوسول با موهای بلوند انچنانی جلو خودم می بینم که یک ساعتی تقویمشو ورق میزنه و آخرش با کلی عشوه  میگه:ما قبل عید وقت نداریم اما اگر اصرار دارید 9 شب 29 ام!!!!

                                  ************************

26ام ...27 ام...28ام هر سه من کشیک بودم و 29ام با خوشحالی از آف یک روزه ام در حال سیب زمینی سرخ کردن و آواز خواندن در پانسیون هستم که موبایلم زنگ میخورد:خانم دکتر!بیاین بیمارستان.دو تا ماشین به هم زدند مجروحین زیادند!

                              *******************************

دو تا ماشین یکی از مشهد یکی از یزد شاخ به شاخ به هم زدند.بدون این که روپوش سفیدمو بپوشم با همون پالتو مشکیم و مهر به دست بین تخت مجروحین میدوم.یک مریض بی نهایت آژیته تو صف رادیولوژِی هست.از اون آژیته هایی که مشخصه فاصله ای تا دیار باقی ندارند!!سرش خون آلود هست.پرستارمونو صدا میزنم:آقا ن.... کی اینو گذاشته تو نوبت رادیولوژی؟ همین الان باید اعزام بشه بدون گرافی!یک کلار هم سریع ببندید!

همون موقع پرستار خانمون صدام میزنه:خانم دکتر این مریض هم ببینید!فشارش هفت هست.

از دور می بینم که پسرک آژیته را با کلار بچه های انکال دو دارند میبرند.

به مریض مقابلم نگاه میکنم.بی حال هست و بی فروغ به قول ما کادر درمانی پیل هست!اسمشو می پرسم جواب می دهد.از کمرش می پرسم و گردنش.در لمس ستون فقرات گردنی مشکلی ندارد اما کمرش درد می کند.شکمشو معاینه می کنم تندرنس LUQ دارد!ای خدا یعنی طحالش مشکل دار شده!

سریع بچه ها رو صدا میزنم روی لانگ بک بورد میذاریمش.و به زحمت دو تا آی وی لاین می گیریم و از دو دست سرم شوت می شود.می آم به همکار محترم شیفت بگم که این خانم هم باید سریع برود که می بینم انتظار محالی دارم.روی یک تخت یک خانم هست که ساق هر دو پاش شکستگی باز دارد!روی تخت دیگه یک پسر جوون با شکستگی اوربیت!!!

تقاضا آمبولانس کمکی می کنیم....ساعت هشت شب هست...هشت شب آخرین روز سال نود....و من گیجم که با اولین آمبولانسی که می رسد کدام مجروح را اول راهی کنم....

                                *************************

یکم اوضاع جمع جورتر شده است.پرونده دو مجروحی که معاینه کردم و خودم اوردر اعزام و نامه هاشون را نوشته بودم از مسئول پذیرش جهت تکمیل شرح حال در خواست می کنم و با کمال تعجب می بینم که همکار محترم تمامی پرونده را عوض کرده است!شرح حال و اوردر من را مجداد نوشته است و زیرش هم مهر خودش را زده است!

یک چند دقیقه ای متحیر پشت استیشن می شینم.با خودم فکر میکنم وسط این همه شلوغی گاها افراد توانایی فکر کردن به چه مسائلی را دارند!

از دور می بینم پزشک استخدامی دیگر که همسر همکار محترم هست جهت تحویل گرفتن شیفت تشریف آوردند.

ساعت یک ربع به نه هست و منم که دیگه خدا رو شکر مسئولیتی ندارم پس برم تا حداقل به آرایشگاهم برسم!

                                 *********************

از راننده بیمارستان می خوام که منو یک گوشه ای  دور میدون بزرگ شهر پیاده کند.اصلا دوست ندارم که راننده بیمارستان بدونه من 9 شب تو این شهر.. دارم میرم آرایشگاه!

                                   ******************

وارد آرایشگاه میشم به این امید که آخرین مشتری هستم و کسی در آرایشگاه نیست که فردا در شهر اعلامیه پخش کند که خانم دکتر دیشب فلان جا بوده!

اما زهی خیال باطل...به محض این که در سالن را باز میکنم.یک صف خانم می بینم که منتظر نشستند!و از همه بدتر اول از همه چشمم تو چشم خانم هیکل مندی می افتد که روی صندلی نشسته است و خانم آرایشگر در حال رنگ کردن موهایش هست!این خانم هیکل مند یکی از اون مریض های پایه ای هست که هرازگاهی به خاطر گاستریتش سری به من می زند!!!!

سریع مقنعه ام را تو صورتم می کشم و یک گوشه سالن میرم و میشینم.سرمو پایین می ندازم به این امید که در ادامه  کسی نفهمد من کی هستم سنگ های موزاییک جلو پامو  میشمرم.کلی هم خودمو فحش میدم که بچه جان مگه قیافه ات چش هست که پاشدی تو این شهر نیم وجبی اومدی آرایشگاه!

کم کم قصد می کنم از جام بلند شم و برگردم پانسیون سر سیب زمینی سرخ کردن خودم.که یک دفعه خانم آرایشگر صدا میزنند:خانم دکتر شما بفرمایید.فردا شیفت بیمارستان هم لابد دارید کار شما رو زودتر راه میندازم.

و بدین گونه میفهمم که شناخته شدن ام توسط همون یک نفر کاملا بس و کافی بوده!!!

                                **********************

کارم تو آرایشگاه تموم شده.میگم:بی زحمت میشه آدرستونو بگید که من زنگ بزنم به آژانس.

انگار که سراغ فضایی ها رو گرفتم خانم آرایشگر با اون ابرو های تاتو کرده اش چند دقیقه ای منو چپ چپ تماشا میکند و بعد در یک حرکت غافلگیر کننده رو به همکارش می کند و می گوید:هوای اینجا رو داشته باش من خانم برسونم بر میگردم!

من شروع می کنم به خواهش که تورو خدا بشین کارتو بکن ...شب عیدی با این همه مشتری...آخه کجا...به خدا این جوری نکنید من شرمنده می شم...آدرس دقیق اینجا رو بگید من زنگ بزنم آژانس...که اصلا می بینم نخیر فایده ای ندارد در یک چشم به هم زدن صدای گاز دادن های رنو عهد عتیقی بلند می شود و خانمی که با چادر از پشت رول منو صدا میزند.

                      **********************************

از روز قبل مسئولیت هر کس با اس ام اس مشخص شده بود:شمع و موز با من بود.پرتقال و هفت سین دارویی با آقا پذیرش.شیرینی با خانم ص پرستارمون که خیلی هم با من دوست هست.هفت سین  و ماهی هم با آقایون پرستار مخصوصا آقا ب که به تازگی سرپرستار اورژانس شده است.و از اونجایی که آقا ح نگهبانی بزرگتر از همه جمع حاضر بود قرار شده بود به همه عیدی بدهد حتی اگر شده یک اسکناس صد تومنی!

                                    ********************

دوست کوچولو اس ام اس میزنه:مامانی!من به بزرگترین آرزو سال 90 رسیدم...من مرخصم!موقع تحویل سال خونه خودمون و کنار سفره هفت سین خودمون هستم!

لبخند میزنم.خدا رو شکر که این آخرین ساعتهای نود تو خوشحالی.

                                    *************************

هر دو سفره هفت سین با کمک هم می چینیم.

تو سفره هفت سین دارویی سرم دکستروز پنج درصد میذاریم که سال شیرینی داشته باشیم.و جلوتر از همه سیتالوپرام تا پر از آرامش باشه و لابد سیپروهپتادین تا خوش اشتها باشیم و تپل و سلامت!عقب تر از همه هم سی لاکس میذاریم و سالبوتامبول تا خدای نکرده در سال جدید....

شمع های هفت سین اصلی رو که رو سطح آب داخل سر قرمز رنگ دبه شناورند روشن میکنیم و آقا سرپرستار قرآن بزرگ و سبز رنگ بیمارستان را داخل سفره میگذارد.

دارم یکی یکی دعاها مو واسه تحویل سال مرور می کنم.

هشت و چهل یک دقیقه هست که یک مادر دوان دوان بچه بغل وارد اورژانس می شود.

تشنج کرده....رو تخت می خوابونیمش....اکسیژن میذاریم.

مادرش میگه از دو ساعت پیش مدام این طوری میشه.این یکی آخری دیگه خیلی طولانی شده.

 می پرسم:چند کیلو هست؟

گریه کنان میگه:20.

داد می زنم:یک دیازپام بکشید...

می پرسم:سابقه داره؟بیماری قند نداره؟

-نه!

دست میزنم...تبم ندارد...دیازپام عضلانی میرسه...میگم:200 میلی گرم هم فنو باربیتال  عضلانی...داریم؟

که یک دفعه صدای بمب می شنوم و پشت سرش هم همون صدا آشنا هر سال:آغاز سال 1391 هجری شمسی!

دخترک کم کم آروم میشود...ماسک اکسیژن روی دهانش نگه داشتم....بلاخره فنو باربیتال هم می رسد...قندش و دمای بدنش را چک می کنم....خوب هست...با متخصص اطفالمون تماس می گیرم تا خبر بدم ویزیت دارد.

خوب فرانه..حالا بگو ببینم موقع تحویل سال چی می خواستی به خدا بگی؟

                       ***************************

کنار هفت سین اورژانس ایستادم و سعی میکنم به خونه و دوست کوچولو زنگ بزنم که ناگهان مثل یک معجزه چهره رئیس سابق بیمارستنمون...همون متخصص داخلی دوست داشتنیمون رو جلو خودم می بینم.

این قدر ذوق کردم که خدا می دونه...دلم می خواد بگم:دکتر کجا رفتی که مارو گرفتار این دکتر خ بی منطق کردی!!!نور بتابه بهت!

درست مثل قدیم ها انگار با ورودش به فضا پست تروماتیک اورژانس بعد از اون تحویل سال داستانی...دیازپام تزریق میکند همه دورش جمع میشیم.اومده عید به پرسنل سابق بیمارستانش تبریک بگه.لبخند زنان به من میگه:باز که شما کشیکید خانم دکتر! و یک دسته پنج هزار تومانی نو از جیبش درمیاره.اولین عیدی به من میده و بعد به باقی پرسنل.

به من میگه:تا کی هستید؟

-دیگه چیزی نمونده.اردیبهشت تموم می شه.

بعد چند لحظه ای نگام می کنه و حرفی رو بهم میزنه که تمام خستگی 14 ماه گذشته رو از تنم درمیاره...

_حیف...واسه این بیمارستان و شهر خیلی حیف می شه که شما رو از دست بده.

واسه من شنیدن این حرف از زبون کسی که یک زمانی رئیس اینجا بوده...کسی که سابقه طبابتش و مدرکش خیلی بالاتر از من هست از صد تا عیدی بیشتر می ارزه.

دلم می خواد بگم:حیف شما بودید آقا دکتر که رفتید.شما که حتی هوای تعداد چراغ های روشن بیمارستان رو داشتید و خیلی دلسوزانه این بیمارستان راه می بردید.شما که نزدیک بود موقع افتتاح اورژانس جدید اینجا خودتون هم بیل دستتون بگیرید و زمین بکنید.شمایی که هر صبح ساعت شش به بیمارستان سر می زدید تا مطمئن باشید اگه مریضی بیاد کسی تو اورژانس هست و حتی گاهی با یک بدجنسی همون موقع کد 99 می زدید تا ببینید سرعت بچه ها چطوری هست.شمایی که ماه آخر طرح یکی از بچه ها حاضر شدید خودتون با مدرک تخصص دو روز جای پزشک عمومی کشیک وایستید اما اون خانم دکتر طرحی با خاطره خوب از بیمارستانتون بره.شمایی که پرستار آقا دعوا میکردید چرا موقع گزارش وضعیت مریض پشت به من ایستاده.شمایی که چند بار وقتی ساعت یک شب منو بالای سر مریض تحت نظر بیدار دیده بودید متحیر می گفتید:خانم دکتر!!!چرا هنوز بیدارید!!!ا

راستش حتی برای این که سر نوشته من تو سپید بهم گیر داده بودید دلم تنگ شده...حتی واسه این که به عنوان تنبیه وادارم کردید چند تا متن لوح سپاس بنویسم دلم تنگ شده.

و نهایتش فقط تونستم بگم:آقا دکتر جای شما هم اینجا خیلی خالی هست...خیلی.

                             ************************

کشیک روز اول عید از فاجعه فراتر هست....از درو دیوار تصادفی میباره...به علاوه آگهی بازرگانی هایی مثل آرتریت سپتیک و مننژیت!!!چیزهایی که از اینترنی به بعد ندیده بودم!

صبح که بر میگردم پانسیون با همون مانتو تنم روی تخت می افتم...که یک صدای مهیب از بخاری می شنوم بعد هم دود و  یک بوی سوختنی افتضاح.

در خونه صاحب خونه محترم میزنم.بنده خدا 8 صبح با پیژامه میاد و دستی به سر بخاری من می کشه.

هنوز گیج و منگم که 5 دقیقه بعد در پانسیونم دوباره  به صدا در میاد... این بار خانم صاحب خونه هست.لبخند زنان یک بشقاب پر از شکلات و کیک جلوم می گیره و میگه:خانم دکتر شنیدم دیشب بیمارستان خیلی  شلوغ بوده...خواستم هم بگم عیدتون مبارک و هم خسته نباشید...

ماه دیگه طرحم تموم میشه و گاهی فکر میکنم بعضی از مردم این شهر دست به یکی کردند که من خوبی هاشونو جایگزین خاطرات تلخ دکتر خ کنم....

                       ****************************

اینم آهنگ این عید ...تقدیم به همه اونایی که هنوز  قلبشون می تونه سفره عیدشون باشه.

/ 19 نظر / 21 بازدید
نمایش نظرات قبلی
إمادیوف

اونقدر دوست داشتنی مینویسی که آدم غرق نوشته ها میشه. انگار این اتفاقا واسه خود آدم افتاده. این شهر محل طرح شما کجاس واقعا عجیب غریبه. اون خانم آرایشگر که از وسط کارش بلند میشه واسه رسوندن شما و از اون طرف نه چهارشبه سوری وجود داره و ... اون قسمت رئیس سابق بیمارستانتون واقعا زیبا بود، به قول شما همون یک جمله میتونه همه خستگی ها رو از تن آدم در بیاره...

درخشان

قسمت اول پستتو واقعا قبول داشتم منظورم پاراگراف اولشه! دوست داشتم الان تو مرحله تو بودم!!!!!! ارایشگاه! نزدیک عید فاجعس!!! راستی عیدت مبارک[لبخند]

سارا

افرین ب مردم شهر واسه اینکه تلفات نداشتن.....[خنثی]خب من دوس ندارم کسی با این چیزا بمیره...اما نور افشانی خیلی دوس دارم[نیشخند] جدا ک خیلی زحمت میکشید...اشک تو چشام جمع میشه و دوس دارم بگم خدا بهت خیر بده[قلب]ایشاالله ب همه ی ارزوهات برسی واسه دوست کوچولو خیلی خوشحال شدم.سلامتیش پایدار اهنگ هم زیبا بود خدا حفظ کنه دکتر فرانه عزیز[ماچ]

ناتانائیل

نوروز را پر گل کن با نگاهت با لبخندت و با همه ی زیبایی های درونت مهرت را امیدت را ایمانت را به بهار هدیه کن بهاری که به گل روی تو می شکفد ! درود بر مهربانم برات بهترین ها رو آرزو می کنم [گل]

سپیده

سلام! دوست بی معرفتت اومده! عیدت مبارک دوباره! خوش به حالت که انقدر خوب به عمق همه اتفاقات فکر میکنی! راستی دوست کوچولو ج منو نمی ده می دونی چرا؟

crescendo

این ها شانس نیست ، واقعیت های دنیاست :)

دکتر نفیس

مردم تو اون شرايط چه جور اين قدر اهل حساب كتابن ؟!!! اين بخاري رو از پنجره بنداز بيرون تا نكشتتت ! اين سي لاكس چي بود ديگه آخه .. سوربيتول مي ذاشتي يا چه مي دونم سرترالين يا سايمتدين حتي !!

گالری بزرگ عکس و کارت پستال عاشقانه

گالری برزگ عکس با 265 عکس که گلچینی از بهترین و باکیفیت ترین عکس ها در موضوعات زیر راه اندازی شد : عکس های عاشقانه و احساسی عکس های تنهایی و دلشکسته کارت پستال عاشقانه و احساسی کارت پستال غمگین و دلشکسته هر روز 10 عکس جدید و منحصرا عاشقانه در سایت عاشقانه خاطره ها لینک دسترسی سریع : gallery.khatereha.org لینک سایت عاشقانه خاطره ها : khatereha.org

همکار

سلام فرانه جون .منم طرحم شهریور ماه 90 تموم شد .کلی دلتنگشم الان.عیدت مبارک.موفق باشی

حوا

همین طور نشسته ام پشت لپ تاپ و اشک میریزم. با هر کدام از خاطره هایت، یکی از لحظه هایی که تجربه کرده بودم جلوی چشمم آمدند. نمیدانم دلم تنگ میشود یا نه...نمیدانم هنوز که اگر برگزدم همین راه را انتخاب میکنم یا نه...ولی به خاطر تمام لحظه های کوچک خوشبختی این حرفه، از خدا ممنونم. تو هم خوب باشی دختر!