Confessions of a Dangerous Mind

اعتراف می کنم حالم در چند وقت اخیر  ابدا خوش نبود!مثل یک ریتم سینوسی گاهی بالا می رفتم گاهی پایین...سعی می کردم بیشتر بالا باشم...اما خیلی وقت ها هم می افتادم در سراشیبی...بهانه گیر می شدم...الکی گریه می کردم...الکی با خودم بحث می کردم و برای فرار پناه می بردم به پیاده روی های طولانی در پیاده روهای طولانی با همراه همیشگی ام آقا ام پی تری پلیر!

هر روز فیلم ده سال گذشته زندگیمو تماشا می کردم...و هر بار نکات جدیدتری توجه ام را جلب می کرد...این که آدم های عجیبی در زندگی من بودند که هر کدوم می توانند یک کاراکتر جریان ساز سینمایی باشند!!اونقدر که حالا،مشاهده آدم های معمولی ای که اکثریت را تشکیل می دهند در یکی دو ماه گذشته، برای من شوکه کننده هست!

منی که همیشه به خیال خودم آدم خیلی دیده بودم و شناخته بودم الان می فهمم اکثریتی هستند که نمی شناسم!

******************

از بین  قطار تصویرهای قصه تو....چند تصویر را انتخاب می کنم..هم خوب و هم بد... همان چند عکس را گوشه طاقچه ذهنم می گذارم ... باقی را می سپارم به زباله دان فراموشی...

و این طوری پرونده ات را می بندم....

*********************

کم کم به سیر روزمره زندگی خودم بر میگردم....مثل همیشه برای بلند شدن و کنار زدن فکرهای سیاه، دستم را به شادی های کوچک می گیرم...

نمایشگاه گل می روم و فکر می کنم شمعدانی بخرم یا گل سنگ؟؟؟

بلاخره یک روسری فوق بزرگ آبی کاربنی با نقوشی به رنگ بنفش ،خردلی میخرم...و لحظه شماری می کنم که زودتر به سر کنم!

احتمالا برای روز مادر، یک پرتره از صورت مامان بکشم اگر البته وقت کنم!

دوباره زبان می خوانم...دوباره خاطرات می نویسم و  دوباره شروع می کنم تا دوباره ادامه یابم...

و یاد روز اولی می افتم که ح در جواب اشک های من که(دیگه نمی تونم..دیگه بلند نمیشم) راست گفته بود:(تو می تونی فران...تو سخت ترش هم پشت سر گذاشتی)

و باز تونستم...

و باز خودمو بخشیدم....

*******************

وقتی به آرزو هام و احتمال برآورده نشدنشون فکر می کنم...یاد این دوستم می افتم...که در همین کشور با همین دید و فرهنگ تغییر جنسیت داد و  تازه اخیرا با دختری که دوست داشت هم ازدواج کرد!!!...یعنی در یک جریان کاملا مخالف شنا کرد و سر آرزوهاش با لجبازی تمام ایستاد و بهشون هم رسید!

*************************

تو تخت خوابم در حال کش و قوس اومدن برای بیدار شدن هستم که موبایلم می لرزد...یک اس ام اس از آقا ن پرستار سابق محل طرح هست:

(میگن وفتی بهار میاد باید از چند روز قبل گلهارو خبر کرد...وقتی هم می خوای دوماد بشی باید از چند روز قبل دوستارو خبر کرد!!!............)و بعد هم آدرس،تاریخ محل برگزاری و غیره....

یادم میاد که اون موقع ها آقا ن بی نهایت عاشق خانم ماما طرحی بود...و خانواده آقا ن هم حسابی مخالف ازدواج این دو نفر...خانم ماما طرحی یک سره تو زایشگاه گریه میکرد و آقا ن هم  سعی میکرد بیشتر شبها رو تو بیمارستان بخوابه و خونه نره....حتی یک بار سر یکی از شیفتهای من آقا س پرستار اومد گفت:خانم دکتر اگر یک نفر سی تا آسپیرین با سی تا استامینوفن بخوره چی کار می کنید؟

گفتم:شستشو میدم و ویزیت داخلی میذارم.

-اگر دکتر داخلی نبود چی؟

-اعزامش می کنم!

- اگر خودش آنکال اعزام بود چی؟؟؟

و تازه دوزاریم افتاد آقا ن خرابکاری کرده در حد فراوون...یادمه به خاطر این که نباید قضیه به جایی درز میکرد تو اتاق رست پرستارها تحت نظرش گرفتیم...یواشکی آنکال آزمایشگاه صدا زدیم...یواشکی با خانم دکتر داخلی مشورت کردیم و من هم کلی دعواش کردم که اصلا ازش انتظار نداشتم این طوری با مشکلش برخورد کنه...و پرسنل هم کلی منو دست انداختند که هیچ شباهتی به ریش سفیدها ندارم!!!

حالا یک سال از اون روزها گذشته...کنجکاوانه می پرسم:عروس خانم خوشبخت کی هستند؟؟؟

جواب میده:یکی از همکاران بیمارستان......

می فهمم خانم ماما طرحی هم تبدیل به تصویر دوری گشته است....ته دلم آرزو میکنم خانم ماما هم این لحظه جای دیگری با کس دیگری لبخند بزند و خاکستر زدایی کرده باشد...

×××××××××××××××××××××

دکتر میم دوست صمیمی پدربزرگ من بود...یک آقا دکتر متخصص اطفال قد بلند و کچل که برای من حکم پزشک احمدی زندان را داشت.هر وقت مریض میشدم دعا میکردم پدر یا پدر بزرگم خودشون درمانم کنند و کار به دکتر میم نرسد...دکتر میم برای من مساوی با خوردن آمپول های فراوان و دردناک بود...آمپول هایی که با گریه فراوان نوش جان میکردم...هیچ رحمی از طرف آقا دکتر میم که با کیف سیاه بزرگش موقع مریضی های من در خانه سروکله اش پیدا میشد,نبود!...همیشه آمپول جزئی از درمان بود...

چند وقت پیش, یک دختر کوچولو ,درست, شکل عکس های کارت پستالی به درمانگاه مراجعه کرد.معلوم بود قبل از ورود به اتاقم کلی گریه کرده است.معاینه اش کردم و براش شربت نوشتم.پدرش بهش گفت:دیدی این خانم دکتر هم برات شربت نوشت!اصلا شده من تو رو دکتر ببرم آمپول بنویسند که اینقدر گریه می کنی؟

با لب و لوچه ورم کرده از شدت گریه,فین فین کنان جواب داد:آره!دکتر میم!

دست از نوشتن کشیدم و مبهوت نگاهش کردم...از طرفی خنده ام گرفته بود که هنوز دکتر میم زنده است و حالا همکار من و  هم چنان به شکل کابوس آمپول!با همان روش درمانی بیست سال پیش! و از طرفی دلم می خواست دخترک را بغل کنم و بگم:منم!منم!

××××××××××××××××××

بعضی حرفها هم گریه دارند هم خنده!البته هر چه بیشتر می گذرد جز خنده اش بیشتر می گردد.

مثل این:

(عزیزم نمیشه...من نمی تونم این همه محبت تو رو جبران کنم...سوپ..بستنی...عروسک..سی دی..البته سی دی که ارزون هست!!)

××××××××××××××××××××

دوستمان،اگر چه بهتر هست بگم شوهر دوستمان!اصرار دارد برویم سینما تماشا فیلم عشق استاد هانکه!تا بلاخره چند تا آدم خارجی (حتی اگر شده پیرمرد پیرزن)بر پرده سینما خودی ببینیم...می رویم و جالبتر از فیلم،فضا اطرافمون را می یابیم.سالنی که تقریبا نصفش پر هست...تماشاگرانی که علیرغم سیر کند فیلم های هانکه تا آخر فیلم روی صندلی هایشان باقی میمانند و حتی یک کلمه حرف نمی زنند!

یعنی حظ کردم از این همه فرهیختگی!

*****************

فروردین هم تمام شد...فروردینی که میشد بهتر میگذراندم....

 

/ 22 نظر / 29 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شیما

جسم و روح رو،به آرامش میرسونه.هرکدوم از آدمهای محدودی که وارد زندگی من شدندوبه هردلیلی خارج،آدمهای خوبی بودند اما ما،مناسب هم نبودیم وگرنه حتما عقل و احساس ِمن و یکی از اونها،تائیدیه صادرمیکردوزندگیمون شکل میگرفت.زندگی یه آدم مثل یه جاده میمونه،آدمهای زیادی از این جاده عبورمیکنند بعنوان دوست بعنوان عاشق به عنوان خواستگار بعنوان...اما فقط یک نفر هست که میتونه همراه خوبی برای تو باشه و بالعکس فقط با اون هست که میشه این جاده رو تا روزی که زنده ایم طی کنیم.باقی آدمها در قسمتی از جاده همراهیمون میکنندیاحتی فقط همراه جاده های فرعی میشن و راه رو طولانی تر میکنند.از آدمهای بیمار بگذریم آدمهای مریض که زنها رو فقط جسم می بینندوسرگرمی،باقیشون،مثل ما هستند،فقط ممکنه اونها هم در انتخاب اشتباه کرده باشند.امیدوارم همراه واقعی زندگیت رو پیدا کنی وجاده ی زندگیتون باهمراهی هم،سبزتروسهل تر از همه ی عمرت،طی بشه. روز خوبی داشته باشی و آخرهفته ای پر از اتفاقات فوق العاده درانتظار همه مون باشه(آمین) میبوسمت

نگار

من هم بچه بودم یه عالمه از این آمپول ها نوش جان کردم.[قهر] و خوب دست به آمپول نوشتنم هم بسیار خوبه[زبان]

سایه

نمایشگاه گل همیشه روحیه آدمو تغییر می ده ...

میثم

اصلا قبول ندارم . میخواین راهم ندید بیام اینجا اون یه حرف دیگه است . ولی محاله که تملق و چاپلوسی کنم. حقیقت تلخه.

میثم

من خودمو گفتم نه شما رو . من تملق نمیکنم و جز حرف حقیقت چیزی نمیگم. غیر اینه بیرونم کنید

میثم

واسه هیچی . بی دلیل.

آزیتا

از این دوستت حسابی کف کردم اینکه باطرف ازدواجم کرده. با اینکه خودمون یه همکلاسی داشتیم که قبلا پسر بود و حالا دختر شده بود و از طرف بعضیا کاملا هم پذیرفته شده بود.اونم با یه وقفه 10ساله اومده بود ادامه تحصیلشو بده تا کسی نفهمه اما بچه ها باروشهای کاراگاهی رازشو فهمیدن و همه عالم و آدمو خبر کردن!یه سوال دارم:قبلا بهت گفته بود که اون دخترو دوست داره؟

crescendo

داشتم فکر می کردم چقدر ماجراهایی که با چشم دیدی یا تجربه کردی برای تعریف کردن داری ..... منم ماجرا زیاد دارم ... اما ..... بیشترش رو فقط واسه خودم می تونم تعریف کنم ....فقط خودم....در حالی که خیلی مشتاقم برای تعریف کردن جزء جزئشون

خاله آذر

باز هم میگم این عشق لامصب،غمش هم قشنگه...