Doubt

و بلاخره آخرین روز طرح...

*******

مثل آدمی هستم که نزدیک یک در ایستاده ...یک جمعیت بزرگ دستشو می کشند و نمیذارند از اون در خارج شه...از یک طرف هم چند نفری هستند که به بیرون هلش میدند....و در این میانه رها ایم آرزوست.....

*************

آقا ب سرپرستار زودتر از همه از راه میرسد.کشیک نیست و میدونم که امروز عازم سفر هست.همین طور متحیر نگاهش میکنم برایم سئوال هست که در اورژانس این موقع چه می کند؟ که خودش جواب میدهد:اومدم با شما خداحافظی کنم!

کمی بعدتر آقا نگهبان دو بسته کلوچه رو میز اتاق پزشک میگذارد و صدام میزند که شیفتش تموم شده و اینا سر راهی هست و تشکر و خداحافظی.

خیلی زحمت می کشم که اشک نریزم وقتی خانم میم خدمات که همیشه زحمت شتشو روپوش های سفید من را میکشید،بغلم میکند ...وقتی بغض کرده پیشونیم را می بوسد.. همه وجودم را جمع می کنم تا بغض من نشکند.

خانم ص پرستار آخر شیفت به عنوان اولین نفر در بیمارستان خبر ازدواجش را  به من میدهد و دعوتم میکند که حتما برای مراسمش باشم و یک جورایی خداحافظی نمی کند.

خانم ف پرستار هم شوهرش را با یک بسته هدیه بزرگ بنفش رنگ که رویش یک شاخه گل رز قرمز چسبانده پیش من فرستاده..تا یادگاری ازشون داشته باشم.

خانم ن پرستار هم آخر شب با یک بسته شکلات از راه میرسد و بلاخره سرو کله آقا ن پرستار هم با یک تابلو ون یکاد بزرگ پیدا می شود...هیچ کدوم کشیک نیستند.همه اومدند تا فقط بگند:خدا حافظ!

و من نمی دونم چقدر جنگ درونم از بیرونم پیداست...این همه محبت یک طرف و دکتر خ و جناب جراحی که اوردرهای من را تند تند خط میزند و تنها یک اوردر خودش میگذارد:(اوردرهای فوق اجرا نشود)یا صداشو میگذارد روی سرش و خط و نشون میکشد طرف دیگر...عذابم می دهند...این که درست لحظه ای که حس می کنم دلم تنگ می شود برای این اورژانس نوساز...با اون سه خط مسخره سبزش که هیچ وقت نفهمیدیم به یک مریض بگوییم کدام سبز را دنبال کند تا به مقصد برسد...برای حیاطی که بارها درونش قدم زدم...تسبیح انداختم...دعا کردم...گاه گریستم ...گاه با حسرت روشنایی خیابان مقابل بیمارستان را از میان نرده هایش دنبال کردم...برای آبدار خانه اش با غذاهایی که هرگز نتوانستیم بخوریم و به تخم مرغ پناه بردیم...چایی های پر رنگش..افطارهایش...تلویزیونش...برای استیشنی که مقر تصمیمات بود...با سه صندلیش که همیشه کم بودند...با چک نویس هایش...با اون گلدون بزرگ روز پرستارش که اهدایی رئیس بیمارستان سابق هست...با شوخی هایش..با کشو مخدرهایش که همیشه یا مایه دردسر بود یا خنده...با آثار مهر های مختلف تمام پرستاران و پزشکان فعلی و قبلی...برای حتی مریض های پرتوقعم..پیرمردی که وسواس فشار دارد و آخرش همیشه باید فشار 14 اش را 12 اعلام کنم تا برود....برای خانم الف که تمام کشیک های من یا زنگ میزند یا حضوری می آید و من برایش درمان سیتالوپرام را به خاطر وسواس فراوان شروع کردم..آقای جوانی که گرفتار سندرم آه!!!هست و من بارها بهش تاکید کردم خود به خود بهبود می یابد و واقعا هم مشکلش کمتر از سابق شده است...آره درست همون لحظه کسی مثل جراح محترم داد می کشد ..اوردر خط میزند...تهدید می کند و  همه دلتنگی های قشنگ دیروزها را پودر می کند و جایش را آرزو رفتن و دیگر ندیدن می گیرد....آرزو به قول مردم محل طرح:طی شدن*!...

********************

بلاخره صبحی که 16 ماه انتظارش را می کشیدم رسید...آقا ه پذیرش نان محلی تازه گرفته است با پنیر و گوجه فرنگی و خودش می گوید:اینم از اخرین صبحانه با خانم دکتر.همه پرستارها هستند.آقا نگهبانی هم یک عکس آورده که مربوط به روز سیزده پارسال هست...روزهای اوایل طرحم...سیزده ای که در حیاط بیمارستان با چایی آتیشی به در کردیم!عکسو رو لپ تاپم می ریزم.آقا س طبق معمول همه را دست می اندازد.و آخرش به من می گوید:(واقعا دارید میرید خانم دکتر؟شما تنها خانم پزشکی بودید که باهاش هیچ وقت دعوام نشد.)خانم میم نگران نوزادش هست.خانم ک بغض کرده گوشه ای نشسته....و بلاخره به آخرین آرزو ام نیز می رسم...این که یک روز صبح وقتی کسی ازم کشیک تحویل نگرفت رها کنم،برم و دیگه چوب بی نظمی های بیمارستان و مدیرتشو نخورم!!!

به تاکسی زنگ می زنم.به عنوان آخرین مریض یک آقا سرماخورده ویزیت می کنم.و بعد با تمام اون جعبه های هدیه و روپوش سفیدم سوار تاکسی می شم....هنوز کسی برای تحویل کشیک نیومده...مهم نیست...مهم صف آدم هایی هست که از جلو در اورژانس برام دست تکون میدند و آقا س که تو این لحظه آخر میگه:خیالتون راحت باشه برگه خداحافظیتونو اونقدر محکم رو برد بخش جراحی می زنم که دکتر جراح هم نتونه پاره اش کنه!

******************

تو پانسیون جای سوزن انداختن نیست.یک جعبه بزرگ از مغازه سر کوچه گرفتم جهت جمع کردن وسایلم.از دیشب تا حالا جرات نکرده بودم هدایا باز کنم.میترسیدم حالم بدتر از اینی که هست بشه.یکی یکی شروع به باز کردن می کنم.که صدای زنگ در می شنوم.در باز میکنم.خانم ک پرستار هست...همون پرستار تپل و مهربون اما بی نهایت کند...اونقدر که تو سی پی آر آخر موقع تقسیم وظایف فقط تونستم بهش یک مسئولیت بسپارم:مسئول چست لید!!!!که بماند وقتی مریض آوردند چطوری روی مریض شیرجه زد که چست لید ها رو بچسباند که البته همونا هم اشتباه زد!!!

اجازه میگیرد تا وارد پانسیون شود.بعد از زیر چادرش یک بسته کوچیک کادو شده که روش یک کارت چسبونده در می آورد و رو به من میگیرد.

جا خوردم...بسته رو ازش میگیرم.بعد یک دفعه خودشو با گریه تو بغل من می اندازد و میگوید:تو زندگیم هر کس و هر چی رو دوست داشتم خدا ازم گرفت!

بلاخره این بغضی که از دیشب باهاش کلنجار میرفتم،شکست.....

*****************

هوا گرم هست...آفتاب تو چشمام می خورد و اذیتم میکند.مسئول فروش بلیت اتوبوس می پرسد:خانم دکتر توت خشک فشار خون بالا میبرد؟

میگم:نه!بیشتر قند رو بالا میبرد!!!!

بعد قبل از این که توجیهات همیشگی بشنوم که پس چرا مادربزرگم توت خشک میخورد ال می شد مادر زنم اون روز گفته توت فلان هست...چمدونمو بر میدارم و سمت اتوبوس میرم....فکر میکردم روزی که این داستان تمام شود خوشحالم...اما امروز هیچ حس خوشحالی ای ندارم.از یک نفر برای گذاشتن جعبه ام داخل بار کمک میگیرم که ناگهان یک ماشین با سرعت جلو من ترمز میکند....و جناب خواسگار 115 از ماشین پیاده می شود و سمت من می آید.

نفس نفس زنان میگه:خانم دکتر ...فقط خواستم عذر خواهی کنم بابت مسئله مطرح شده و اگر جسارتی شد.من نمی خوام منم جز خاطرات بد شما از این شهر باشم...

میخندم و حرفشو قطع می کنم:نه جز خاطرات بد نیستید!مخصوصا با اون مریض هایی که نصف شب می آوردید و عشاق دیازپام و سیتالوپرام خورده و صد البته  دوستان موتوری تروما سر و گردن!

چند لحظه ای خشکش میزند...بعد هم لبخند زنان جواب می دهد:(چه خوب که از من ناراحت نیستید...اشتباه نکرده بودم..شما همین طوری هستید که فکر میکردم)

برام آرزو موفقیت در امتحان تخصص میکند و بعد اون سمت ماشینش می رود ..من هم سمت اتوبوس...

و قصه شهر محل طرح با حرکت اتوبوس به انتها می رسد...

×××××××××××××××××

باغبانی پیرم که به غیر از گل ها از همه دلگیرم...

کوله ام غرق غم هست...

آدم خوب کم هست...

عده ای بی خرذنذ...

عدهای کور و کرند...

دلم از این همه بد می گیرد..

و چه خوب

آدمی

راه رفتن

می گیرد...

خدا رو شکر که آدمای خوب این قصه بیشتر از بی خرد و کور و کرش بودند!!!

                                    ***********************

تو اتوبوس که نشستم فکر میکنم به جناب جراح...و یکی دو نفر دیگه ای غیر از اون که در طول زندگیم... می دونم از من متنفر بودند یا هستند.آدم هایی که یک زمانی جز دوستان و همکاران خوب من بودند و بعد یک دفعه به خاطر دست به دست دادن یک سری اتفاقات و ایجاد یک سری سو تفاهمات روابطشون با من کاملا ویران شد.آدم هایی که دیگه حاضر نشدند حتی یک بار دیگه به من گوش بدند و همه چیز از چشم من دیدند و خودشون کاملا پاک و مبرا از هر اتهامی احساس کردند.مثلا همین جناب جراح حتی یک بار پیش خودش فکر نکرد چرا من اون اس ام اس به دوستم می خواستم بزنم؟؟آیا دلیلی به جز بداخلاقی وحشتناکش داشت؟؟

 وقتی درست تر فکر می کنم می بینم دلیل تقریبا 99 درصد این اختلافات آزار دهنده سو’تفاهم و عدم دیدن اشکالات خود بوده است.این که دیگری مقصر بدونی قاعدتا ساده تر از مقصر دونستن خودت حتی به اندازه اندکی هست.

کاری به این روابط سوخته ندارم _البته برای جناب جراح قبل از رفتن آشی در جواب بی ادبی هایش پختم آنچنان!!!_چیزی که ذهن منو این روزها درگیر کرده است این هست که من از چند نفر به خاطر سو’تفاهم یا ندیدن اشکالات خودم متنفرم؟؟؟من چشمهام و گوش هایم را بر روی چند نفر به اشتباه بستم و نخواستم دیگر بیشتر بدانم؟؟؟من دیوارهای چند تا رابطه را به اشتباه فقط بر سر یک نفر ویران کردم و خودم را پاک و مبرا دانسته ام؟من چند بار بی انصافانه برخورد کرده ام؟؟؟چند بار خودم را فقط قربانی دانسته ام؟؟؟جدی چند بار؟؟؟

×(طی شد )در گویش مردمان شهر محل طرح یعنی:تمام شد.

/ 13 نظر / 20 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سبا ایرانی

چقدر زیبا نوشته بودید. الحق که نیسنده قابلی هستید اشکا دارن میان . ان شالله در ادامه زندگی سعادتمند باشید.[گل]

شهرزاد

فرانه یادته خیلی وقت پیش ها با یکی از دکتر های مسئولتون مشکل پیدا کرده بودی؟ این روزا یاد خط به خط این پستتم مدام[ناراحت] واقعا دارم درکت می کنم ینی چقدر زجر آوره... :|

شیما

پس بالاخره تموم شد.خب به سلامتی انشاءآلله.امیدوارم روزهای خوب دوره ی طرح همیشه مثل یک شکلات خوشمزه درخاطرات بمونه و روزهای تلخش مثل یک خواب ِاز یادرفته،فراموشت بشه. دوستیهات بیشتر از نارفیقی ها بوده ومهم اینه.مطمئنم روزهای بهتری پیش رو داری اگرچه معصومیت و لذتی که در زندگی بین سادگی ِاون مردم بوده،شایدهرگز بین مردم ِشهری پیدا نکنی.اما مطمئنم برای شادبودن کلی بهانه خواهی داشت فران عزیز. بهترینها رو برات آرزو میکنم گل دختر[گل]

سارا

چ لحظه های خاطره انگیزی شد..... کادو....خاطرات خوب..... بعضی وقتا یه افرادی تو زندگی هستن ک تلخی رفتار بعضیا رو کم رنگ میکته[چشمک] ایشاالله امتحان تخصص قبول شی[قلب]

شیما

اتفاقا دقیقا منظورم شکلات تلخ بود چون خودم اغلب 90%میخورم و خیلی با شیرینها میونه ندارم هم بخاطرتپل شدن هم بخاطرچربی زیاد هم به هزارویک دلیل.اما شکلات تلخ یه چیزه دیگه ست[قلب] آدم رو بعدازخوردن یک چای زیره وادار می کنی،بره سریخچال شکلات تلخ برداره جات خالی بخوره. پس فعلا بااجازه برم دنبال شکم راستی سلام.خوبی دکتر جوان؟

پارنج

سلام خانم فرانه! خیلی حس قشنگی داشت این پستتون! یعنی میشه که منم چند سال دیگه خبر تموم شدن طرحم رو بذارم توی وبلاگم!؟ نمیدونم چه حسیه که هر وقت از فضای شهر و آدما و لهجه و اصطلاحاتشون، صحبت میکنین، من فکر میکنم که توی شهر من، طرح بودین! مخصوصا توی چندین پست قبل که یه جمله از یکی از مریضاتون نوشته بودین و ترجمه اش کرده بودین و ابراز بی اطلاعی کرده بودین از اصطلاح "بی معنی"! یادش بخیر . . . ! انشاالله خبر قبولی تخصص رو بدین. ممنونم که بهم سر زدین! باعث افتخاره . . . یا علی[گل]

هومهر

با همه ی این اوصاف... بدی ها از ذهن می رن! فراموش می شن! اونوقته که دلت تنگ می شه! طرح طی شد! آره! اما هیچ وقت تموم نمی شه ... [قلب] دل منم برای اونا تنگ می شه حتی! مخصوصا برای اون پرستار جدیده!!!!

دکتر نفیس

سلام ميشه يه كاسه آش لطف كنين براي جراح ما به يه مقدار روغن اضافه روش ؟ راستي طي شدنش مبارك

دکتر نفیس

من كه نمي شه آش بپزم . گفتم شما كه پختين بيارين جراح مارم چيز خورش كنين ثواب داره والا ! اصلا سهم سادات بفرست !

سایه

انقدر قشنگ نوشته بودی که ذره ذره کلماتتو با تمام وجود درک کردم. همیشه این دل کندنا از آدمایی که همیشه و هر روز باهاشون بودی خیلی سخته ولی احساس می کنم برای ماها کم کم باید یه عادت بشه[ناراحت]