ملاقات با مرگ!!

دست مريضمو گرفته بودم خواستم نبضشو حس کنم که صدای فريادی اميخته با گريه منو به سمت راهرو کشوند...مرد جوانی بود با مشت به در ا تاق می کوفت(نرو نرو خواهش ميکنم)..به سمت اتاق رفتم..درو باز کردم...پرستار ملحفه ابی رنگ را روی تن لخت و صورت ميانسال مرد کشيد...ديگر ديدن و ديده شدن بس است...در بسته شد.. 

/ 2 نظر / 6 بازدید
پيام

سلام.ممنون از همراهيتونواقعا صحنه های غمناکيه.به اميد ديدن لحظه های شاد .

آرزو

همیشه فکر می کردم بار اول گریه کنم... ولی وقتی برای اولين بار مريض جلوم مرد،اصلا ناراحت نشدم!!