127Hours

وقتی مامانت کوهنورد باشه...واژه همنورد...واژه آشنایی مثل دوست،همکار،همکلاس و و و برات میشه.

دقیقا به خاطر ندارم (ش ) از کی همنورد مامان شد و از اون جالب تر اصلا به خاطر ندارم چطوری (ش ) دوست خانوادگی ما شد اما می دونم کمتر از یک سال هست که (ش) به لیست کشفیات جدید من در زندگی اضافه شده است.

(ش) ظاهرا یک کارمند ساده هست اما باطنا یک آدم نایاب!

از هر فرصتی برای فتح قله ها و یخچال های جدید و آشنایی با آدم های جدید استفاده می کند....عشقش کوه و عکاسی هست و شاید اشتراک مهم من و ش دیوانه سفر بودنمون هست.به هر حال اولین باری که اسم مهدی عمیدی را شنیدم از زبان (ش) بود.

**************

هنوز اونقدرها با (ش) صمیمی نشده بودم.جلو  آسانسور پارکینگ انتظار باز شدن در را می کشیدم که (ش) را خوشحال ، کنارم دیدم.آنقدر خوشحال بود که شاید قبل از سلام اعلام کرد اومده دنبال مامان که بروند استقبال م.عمیدی.

منم از همه جا بی خبر خمیازه ای کشیدم و گفتم:حالا این مگه کی هست که شماها دارین می رین استقبالش؟؟

(ش) هم با هیجان گفت:ااااا مگه نمی دونی؟اورست فتح کرده اونم بدون اکسیژن!

یادمه چقدر من غیر کوهنورد زور زدم که با اصواتی مثل (اااا)(عجب) (ایول) ابراز احساسات کنم.اون موقع نمی دونستم واقعا این کار تا چه حد عظیم بوده است و م.عمیدی تنها فاتح ایرانی اورست بدون اکسیژن هست.

به هر حال بعدها که با (ش) بیشتر صحبت می کردم فهمیدم م.عمیدی آدم عاشق کوهی هست که خیلی وقتها حتی به تنهایی قله های خیلی خطرناکی را فتح می کند.یک پسر 33 ساله که مثل (ش) فقط به عشق کوه زنده بود و زندگی می کرد.برای این که بیشتر متوجه اهمیت داستان بشم در ذهن خودم م.عمیدی را برای (ش) مثل اصغر فرهادی برای خودم معادل سازی کرده بودم.م.عمیدی دائم در سفر و فتح قله های جدید بود و (ش) هم دنبال فرصت و مرخصی ای که بتواند با او همنورد شود.

تا این که دو هفته پیش شنیدم این کوهنورد بزرگ بیست روزی هست که در قله های مون بلان فرانسه گم شده است...خبری که همه کوهنوردان از جمله مامان من را بسیار ناراحت کرد.

تا الان هم که دارم این پست تایپ می کنم بعد از گذشت یک ماه به جز یک سری وسایل اضافی این آدم هیچ اثری ازش یافت نشده است و عملیات جستجو هم پایان یافته است.

وقتی (ش) را دیشب دیدم...می گفت:می دونی من ناراحت نیستم چون قبل رفتنش به همه بچه های کوهنورد گفته بود اگر برنگشتم ناراحت نباشید من پیش عشقم هستم.....اما..اما  فقط دلم از این میسوزه که کاش زودتر یک وقتمو خالی کرده بودم و همنوردش شده بودم..یادمه هر وقت پی یک برنامه ای باهاش بودم همه می گفتند دیر نمیشه...مهدی عمیدی همیشه هست....

**********************

مامان جلو ویترین مغازه ایستاده...ظاهرا داره کفشها رو تماشا می کنه اما در واقع چشمش جای دیگری هست...بلاخره می گه:می دونی دارم به چی فکر می کنم؟

میگم:نمی دونم!به چی؟

_ به این که این دنیا چقدر پر از آدم های معمولی شده...چون که همه آدم های بزرگ و شجاع مثل م.عمیدی خیلی زود جونشونو در راه عشقشون از دست میدند.

روحش شاد..

 

 

 

/ 24 نظر / 24 بازدید
نمایش نظرات قبلی
میثم

قدم اول برای کوهنورد شدن داشتن یه کوه خوبه !! [عینک]

شیما

سلام فران عزیز.قصه ی آقای عمیدی منو یاد قصه ی آقای جعفری ِعکاس انداخت که یکی دوسال قبل شایدم کمی بیشتر،دریکی از رودخونه های یک کشور دیگه ناپدید شدند.البته من نه هنرمندم نه ورزشکار نه هیچ چیزه دیگه،یه آدم درست ازهمون نوعی که مامان خانمتون گفتند هستم.معمولی ِمعمولی.اما برادر آقای جعفری از دوستان وبلاگی خوبی بودند که بعدازفوت برادرم خیلی باحرفهاوجملاتشون آرومم میکردند.یادم ِوقتی از قضیه ی برادرشون باخبرشدم و باهاشون صحبت کردم،همون غمی که روزی در صداووجود ِمن بود،دروجود ایشون رخنه کرده بود اما شایدجنس نگاهمون به از دست دادن ِبرادرهامون باهم فرق داشت. از ته دل امیدوارم آقای عمیدی زنده باشندوبه زودی پیدابشن.هیچی غیرممکن نیست فران عزیز.هیچی.شایدمنم اگه مثل آقای جعفری کوچک جسم بی جان برادرم رو ندیده بودم همچنان امیدوار بودم روزی هادی برگرده.همونطور که هنوز فکرمیکنم شایدیه روزی آقای عباس جعفری وحالا آقای مهدی عمیدی برگردند.دنیاپر از شگفتیهای غیرمنتظره است. شادوسلامت باشی التماس دعا

حسام

بخش اول حرف مادرتون را با این تغییرات قبلاً جایی نوشته ام: به این که این دنیا چقدر پر از آدم های معمولی شده....به این صورت: دوروبرمون پر شده از آدمای معمولی ...و همیشه آرزو می کردم که چندتا آدم غیرمعمولی!! را دور و بر خودم ببینم. درسته که دوروبرم سوپرمن ندیده ام اما برخی از دوستانم چندان هم معمولی نیستند. حداقل یه کمی غیر معمولی اند!! شاد باشید و سلامت

سارا

واای خیلی ناراحت شدم[نگران] خدایش بیامرزد[گل]

لژیونلا

تلخ بود و متاسفانه باید باور کرد. جمله مادرتان هم به یقین درست است

شاه پری دختر بهار

با مامانت کاملاااااااااااا موافقم امیدوارم هنوز زنده باشه[افسوس]

میثم

این موسیقی خیلی قشنگه ولی وسطش یه هو میره تو باقالی ها...[عینک] نمیدونم منو یاد چه آهنگی میندازه . الان یه ماه مثل تیغ ماهی تو گلوم گیر کرده! [اوه]

sepideh

ruheshun shad. baraye arameshe ruhe dustam do konid! mamnoon

میثم

الان تنها دغدغه زندگیم اینه که بفهمم مشابه این آهنگ رو کجا شنیدم. واقعا دارم دیوونه میشم [ابله] پ ن : باقالی ها رو جدی نگیر ! یه چیزی گفتم که لال از دنیا نرفته باشم[لبخند]

مینا

یاد لیلا اسفندیاری نازنین افتادم بانوی کوهستان ایران روحشون شاد