.....dance me to the end of

خیلی طول کشید که خودمو راضی کنم باز اینجا پستی بنویسم....پرشین بلاگ تو جریان مسخره رفع اشکالات فنی اش دو سال از پست های ایرمان رو خورد ...گم وگور کرد ..و هرچی ایمیل هم زدم انگار نه انگار ...فک می کنم دیگه وقتش رسیده که ایرمان به جای دیگری انتقال بدم...حیف تمام سالهایی که در سروری نوشتم که حالا حتی یک جواب یک خطی  هم برای مشکل منی که از سال 81 نویسنده اش هستم نمی دهد....

دستتون درد نکند...من همون چندسال پیش بعد از جشن تولدتون که پر از بی برنامگی بود باید دست دخترم را می گرفتم و می بردمش ...قبل از این که بزنید ناقصش کنید و پاسخگو هم نباشید!

و اما پست ...شاید آخرین پست یا یکی مونده به آخرین پست ایرمان در این سرور...

 

*******

 باور نکردنی هست که هفت سال از زمان فارغ التحصیلی من می گذرد...

در این هفت سال همواره شاهد یک رشد صعودی در اطرافیانم بودم...افزایش تعداد همکلاسیانی که تخصص قبول شدند...افزایش تعداد همکلاسیانی که متخصص شدند...افزایش دوستان متاهل(و البته مطلقه) ...افزایش دوستانی که سالهاست مهاجرت کردند...

قبل از مهاجرتم..هر ماه و هر سال بیشتر حس کردم که من ..من شخص فرانه ..چقدر مضحک و خنده دار از نظر بقیه می تونم به نظر برسم ....یک پزشک عمومی که معلوم نیست چرا تخصص نمی گیره ...چرا ازدواج نمی کنه ..که صدالبته برای خودم جواب هایی داشتم ولی دیگرانی که از بیرون به من نگاه می کردند جوابی نمی یافتند...شاید بعضیا تصور می کردند تن دادم به رخوت زندگی آرام یک پزشک عمومی شاغل در درمانگاه های سطح شهر...شاید بعضی تصور می کردند تنبلیم می شود درس بخوانم ...حتی یک بار یکی از همکلاسیان سابقم که درگیر امتحان بورد بود، با پوزخندی گزنده ای بهم گوشزد کرد:برو به خودت افتخار کن که حتی یک بار امتحان تخصص ندادی ...

سئوالات تکراری فک و فامیل و مهمونی های زنانه ای که نهایتا باعث شد ،سالها غایب اکثرشان باشم چون حوصله نداشتم توضیح بدهم چرا تخصص نگرفتم..چرا ازدواج نکردم.... در دنیا خودم زبان جدیدی را یاد می گرفتم ...به مسافرت های بعدیم فک می کردم و دلم با تلفن های هر روزه رفیق گرمابه گلستان ..دورهمی های پنج شنبه شب خونه جذاب و گرم مهولک ..تئوری بافی هایم با جمی ...ساعت هایی که با اقا آسانسورچی می گذراندم ...گروه سینمایی ها ...تئاترگردی هایم با الی و کاکو علی و کشف کافه ها و کتاب های جدید خوش بود...سعی می کردم فراموش کنم که آدم های آن بیرون ترها من را چه می دیدند ...

تا این که امروز دلم هوای یک دوست قدیمی را کرد...یکی از یاران دوران اکسترنی...و متخصص قلب فعلی ..کسی که از فارغ التحصیلی به بعد ندیده بودمش...کسی که واقعا دور حساب میشد...ازم پرسید چه میکنم و کجا هستم...و یکهو بی هوا گفت:می دونی فرانه تو همیشه قوی بودی و مستقل و خوش به حالت که این طور هستی ....

یادم اومد چند وقت قبل ترش هم یک دوست وبلاگی برام نوشته بود که من الگو شجاعت و یکدندگی براش هستم .... همین طوری که به آسمون آبی این شهر کوچیک  واقع در آلمان شرقی سابق می نگریستم...فک کردم :این همه سال ناراحت چی بودی؟؟ناراحت تصوری که از تصور دیگران در مورد خودت داشتی؟؟که اونم اصن ظاهرا شبیه اون چیزی که فکر می کردی در همه موارد نبوده...

یک احساس رضایت عجیبی بعد سالها کنارم نشسته بود...دیروز همکار آلمانیم برایم توضیح داده بود...آنچه که اسمش (ضد خارجی )در آلمان هست ..عملا فقط یک ترس هست...ترس از ندانسته ها و ناشناخته هاست...همکار جان برایم گفته بود آنهایی که ضد خارجی هستند در واقع حتی یک بار هم در زندگیشان با خارجی ای برخورد نزدیک نداشته اند....فقط حدس و گمان میزنند که خارجی ها اگر بیایند فلان و بهمان میشود...

احساس رضایتی که کنارم نشسته بود را نوازش می کردم و پیش خودم ،به خودم تا همیشه  قول دادم  درست مثل اون دخترک فیلم بوی خوش زن که دعوت آل پاچینو کور را برای تانگو پذیرفت ...منم دست زندگی رو هرجا دعوتم کرد بگیرم و برم جلو...نترسم از ناشناخته ها ...یا حداقل برای خودم پیش داوریشون نکنم...

دلم برای این ایرمان  تنگ میشه...

/ 0 نظر / 146 بازدید