Harsh Times

مقدار کالری مورد نیاز برای یک آدم معمولی در طول روز باید چیزی در حدود دو هزار کیلو کالری باشد...دو هزار کیلو کالری برای شیفت دادن..برای درس خواندن...برای خرید کردن...برای پیاده تا محل کار رفتن...برای در صف بانک ایستادن...برای مسواک زدن..برای تلفن حرف زدن...وووو

اما انرژی دیگری هم لازم هست...انرژی ای که با آن هر روز صبح بتوانی بیدار شوی..امیدهایت را حفظ کنی...به زور لبخند بزنی...غصه هایت را قورت دهی...سعی کنی شبیه همیشه خودت باشی ...از همه مهم تر ایستاده بمانی...و از آن سخت تر وقتی زمین خوردی بتوانی بلند شوی و دوباره بایستی...و البته به راه رفتن ادامه دهی.

چرا که مرز باریک بین تباه شدن و نشدن همین دوباره بلند شدن هست...اگر بلند نشوی هر روز بیشتر فرو می روی و هر چه بیشتر فرو روی امکان دوباره برخاستن ات کمتر کمتر می شود.

من این روزها نمی دانم این کالری هایی که برای انرژی دیگر لازم دارم باید از کجا بیاورم...فقط می دانم مصرف این انرژی ام بسیار بیشتر از انرژی ای شده است که برای کارهای روزانه ام احتیاج دارم.

بسیار خسته ام...

شبیه ظرفی هستم که رو به تهی شدن است و هیچ منبع شارجی هم ندارد.

کسی نمی فهمد من تمام روزهایم را چگونه با بیم تمام شدن این کالری های نامرئی می گذرانم...می ترسم از روزی که بیدار شوم و ظرف خالی باشد و من دیگر نتوانم از دنیا کوچکم دفاع کنم و شبیه خودم بمانم.

کاش حداقل یک نفر بفهمد من از چه می گویم...فقط یک نفر در این دنیا میلیاردی!

**************

عصر هست...تازه بیدار شدم..تو جام می شینم و حسابی دستامو تو هوا می کشم , کش میام...به عادت همیشگی ام قبل از هر چیزی سراغ موبایلم میروم..

یک کامنت جدید دارم...کامنتی خصوصی.

دفعه اول که می خوانمش باورم نمیشود....دفعه دوم تک تک کلماتش را باز می شناسم....دفعه سوم گریه می کنم...گریه خوشحالی...

تصاویر گذشته جلویم دوباره ظاهر میشوند...این که واقعا چیزهایی بوده و کس دیگری هم مثل من این بودن ها را چشیده و مثل من زخمی این بودن های عجیب شده...مرهمی هست  که به یک باره بر زخمی قدیمی ام می نشیند تا دیگر هرگز شک نکنم به آنچه لمس کردم...شنیدم و دیدم!

به اندازه وزن یک آدم همیشه خسته سبک شدم...ممنونم!

 

/ 14 نظر / 31 بازدید
نمایش نظرات قبلی
medico

روز پزشک رو تبریک میگم با آرزوی بهترین ها [لبخند][گل][گل]

دکتر پرتقالی

از اون آدمّ خاص ممنون با کامنت خاصش که خنده و گریه رو برایت به ارمغان اورد

شیما

فعلا فقط اومدم روز پزشک رو به خانم دکتر جوان تبریک بگم و برم سراغ پیاز داغم که بوش راه افتاده. امیدوارم همیشه سلامت باشی روزگارت برات با توکل وامیدوتلاش،به خیروخوشی رقم بخوره و بالای سرهربیمار که میری خدا روکنارت حس کنی و دستهات معجزه ی خدارو برای اون بیمار،به یادگار داشته باشه... فران یادت باشه،زندگی کوتاهتر از اون ِکه مرتب بخوایم خودمون رو سرزنش کنیم.گاهی سرزنش کردن بدنیست،تلنگری خواهد بود برای عدم تکرار ولی سرزنش ِزیاد،روح جوان و مهربانی که باید شادباشد،میکشد. میبوسمت دوست جوانم و روزت هزاران بار مبارک

یکی

miss u!

هومهر

فرانه جون نگرانت شدیما خانوم دکتر گل

لیلا

کاشکی یکی پیدا بشه که ظرفم رو بذاره زیر بارون تا دوباره پر بشه! کاشکی خدا بارون بباره! :) خوشحالم که سبک شدی...

آني

عزيزم...خيلي از ما آدم هاي ميلياردي مي فهميم چه حسي داري من هنوز حس خودم را فراموش نكردم احساس ميكردم ميان زمين و آسمان رها شدم و با سرعتي سرسام آور در حال سقوط هستم اما اين سقوط پاياني نداشت ... و اين مدتها طول كشيد اما الان حس مي كنم اون سقوط نبوده زمان بهترين درمان است حتي اگر سرعتي لاك پشتي داشته باشد صبور باش تهي شدن گاهي خوب است باز هم فرصت براي پر شدن هست

¿

فرانه چرا نیستی:( بیا بازم بنویس.،از روزهات...از خودت... مدت هاست که میخونمت اما خاموش... بیا فرانه[ناراحت]

فائزه

سلام فرانه همیشه نوشته های تو با همه ی وبلاگای دیگه که میخوندم و میخونم یه فرق اساسی داشت و اون حرف های دلت بوده که همیشه یه حس خیلی خیلی نزدیک بهشون داشتم گاهی فکر میکنم که خیلی از مطالبتو خودم نوشتم فقط با این تفاوت که تو خیلی رسا و عمیق تر از من مینویسی و در واقع میدونی چه طور بنویسی دوست دارم مثل شیما بهت امید بدم اما وقتی خودم رو تهی تر و بی انرژی تر از تو حس میکنم دیگه چه امیدی میمونه که به تو بدم البته این هم خوب میدونم که تو منتظر امید گرفتن از من و امسال من نیستی میدونم که تو همیشه راهتو پیدا میکنی[لبخند]