a walk to forget!

کلافه گرما بودم. پنکه رو سمت خودم چرخاندم.

پرسید: سیگار دارى ؟؟

-معلومه که نه! تا حالا دیدى من سیگار بکشم ؟

-نه!داداشت چى ؟

بى رمق از جام بلند شدم و تو تک تک قفسه ها رو نگاه کردم و بعد هم کشو میز. 

-نوچ اونم نداره! 

روى مبل لم دادم.معلوم بود که هنوز فکرش طرف سیگار هست. با لیوان چای ام بازى مى کردم...  یک باره چیزى رو به خاطر آوردم...جدیدا این طور شده بودم.. تو بعضى لحظه ها مثل همین ظهر گرم و دم کرده, خیلى بى ربط جزئیات کوچکى از گذشته مثل رنگ یک کیف پول قدیمى, تصاویر کلیپ یک خواننده گمنام یا چهره راننده سرویس دبستانم ووووو به خاطرم مى رسیدند. اون وقت زیر لب مى گفتم:ااا یادش به خیر، آره این هم بود! راستى چى شد؟

الان هم باز چکه اى از گذشته ها روى سرم خورده بود. مثل گربه برق گرفته از جام پریدم . 

گفت:کجا ؟؟

-مگه سیگار نمى خواستى ؟

-تو که گفتى ندارى!!

-یک نخ دارم ..از قدیم! 

-چقدر قدیم ؟

جواب ندادم.جعبه آلبوم هارو بیرون کشیدم.دستمو بردم پشت جعبه. باید اونجا مى بود...زیاد طول نکشید که لمسش کردم. 

خودش بود. وینستون آبى. با دیدنش انگار نسیم خنکى از میدون ونک خورد به صورتم...عاشقانه اى قدیمى را مى شنیدم.. قبل این که بیشتر نوار گذشته جلو رود .. در جعبه رو باز کردم و گرفتمش جلوش...انگار این جورى زده بودم رو دکمه پاز..هنوز اون یک نخ سیگار سفید سرتق ته جعبه بود.

سیگارو برداشت...بعد کمى بررسی,گفت:اینو از کجا آوردى, دیگه خیلى وقته این مدلش نیست.

خندیدم: تو کاریت نباشه... فقط بکشش. 

-جدى مال چند سال پیشه ؟

براش روشنش کردم. 

-خیلى پیش! تو بکش که تموم شه... 

جا سیگارى رو سر دادم کنارش... از اتاق بیرون رفتم و درو پشت سرم بستم. نمى خواستم بوى سیگارش هم به خاطر بیارم...

/ 5 نظر / 25 بازدید
باتازار

سلام من دلم برات تنگ شده ولی این زندگی امونمو بریده مشکلاتم پی دی پی زیاد شدن حتی وقت برای خودم ندارم بهت سر میزنم اما یواشکی هرجا که هستی همین که هستی خوشحالم دنیات به کام امید وارم من ربطی به این حس تنفر نداشته باشم

فاطمه

سلام شما پزشک هستین؟ منم میخام دکتر بشم!

سبا ایرانی

سلام. تولدتون مبارک خانم دکتر. ان شالله سالم در کنار خانواده شاد و پیروز باشید.[لبخند]

ممول

سیگار تموم میشه ولی مهم اینه که ذهن و دلت نخواد فراموشش کنه!