حرفهائی متفاوت...

من از سیاست خوشم نمی اید ولی این سیاست های جدید کم کم بدجوری دارند تو اعصابم میرند!بنابراین چند کلمه ای می خوام درددل سیاسی و اجتماعی کنم هر کی نمیخواد بخوانه... خوب نخوانه چی کار کنم!!

                                 ***********************************************

برنامه های هسته ای کم بودند.....موشکم اضافه شد!!(یارو رو به ده راه نمی دادند..ادرس خونه کدخدا رو می گرفت!!!!)

                               ************************************************

تا اونجائی که من می دونم مجلس چندین و چند سال پیش قانونی بدین صورت تصویب کرد که طبق اون قانون ساعت رسمی کشور به منظوره حفظ فواصل زمانی با سایر نقاط جهان وهمین طور صرفه جوئی در مصرف انرزی در شش ماهه اول سال یک ساعت جلو ودر شش ماهه دوم یک ساعت عقب کشیده میشود..حالا چند سئوال دارم اول این که:رئیس قوه مجریه چه ربطی به قوه مقننه دارد که قانون گذاشته شده اونارو فسخ کند؟

دوم این که:در ایران و در این عصر ارتبا طات تکلیف این همه کامپیوتر و هوا پیماووو..که بر مبنای ساعت رسمی گرینویچ یا هرساعت رسمی دیگه ای کار می کنند چی هست؟

سوم:خنده دار نیست که ساعت ایران و عربستان در حاله حاضر یکی هست؟!!!

چهارم:ایا این عمل گامی به سوی منزوی شدن (و مضحکه شدن!!)بیشتر ایران در جامهه جهانی نیست؟

پنجم:واقعا کسی حرفی نداره؟؟؟؟؟؟؟

/ 9 نظر / 7 بازدید
کورش-وفاداردلشکسته

سلام ..وبلاگ جالبي داري...يه سر هم پيش من بيا..پشيمون نميشي! ..اگه هم مايل به تبادل لينک بودي بگو

mahsa

ريدييييييييييييييييم!!

کورش-وفاداردلشکسته

سلام...ممنون که سر زدي..يه بار ديگه بيا و داستان عشق من رو هم بخون! اگه دوست داشتي از اپديت وبلاگ با خبر شي در گروه وبلاگ عضوشو تا موقع اپديت برات ايميل بيادآخه id من ديگه add نميکنه،پر شده ...هر 4 روز يک بار و فقط يک ايميل براي شما فرستاده ميشه... در ضمن اين وبلاگ 4-5 روز يه بار اپ ميشه...دوست داشتي باز هم بيا http://login.yahoo.com/config/login?.intl=us&.src=ygrp&.done=http://groups.yahoo.com/group/vafadar-delshekaste/join?

یک جرعه غزل

سلام دوست اينترنتی من. من هم از اهالی وبلاگستان پرشين بلاگ هستم. سبزترين درودهای بهاری را تقديم ميکنم. اميدوارم شادترين بهار بهارستان ايران عزيزمون باشيد در سالی که پيش رو داريم. ميدونيد، مخاطرات در عرصه های مختلف نفس عاشقان رو گرفته ولی اون چيزی که لازم داريم عزت ملی و اتحاد و همبستگی عموميست، چيزی که در ۳ ماه گذشته کاملآ مشهود بوده. ادبيات شما فوق العاده بود، به خصوص مطالب آخری رو واقعآ تحسين ميکنم. اينکه همه جوانان ايران زمين يکصدا و همجهت حقوق مسلم خودشون رو فرياد بزنن آرزوی قلبی من، شما و همه هم نسلانمونه. بدرود.

::------» مهدي «------::

خب علاوه بر چيزايی که نوشتی ضرر ۳۰۰ ميليارد تومنی ملتمونم اضافه کن که امسال در اثر اين جهش خلاقانه متفکر بزرگ ، جناب رئيس جمهور محبوب ، مد ذله ، بهمون تحميل ميشه ، مثل خيلي چيزای ديگه ... :: چرا ديگه انتظار معجزه ای رو نمی کشی ؟ مگه قبلا « منتظر » معجزه بودی ؟ يعنی اينهمه اعجاز آفرينش کافی نيست ؟ آيا حتما بايد عصايی ، مار بشه تا معجزه رخ داده باشه ؟ و ديگه اينکه به باورت ايمان داشته باش تا هيچ وقت نشکنه ، و فرض بگيريم که خيليای ديگه مثل تو اند ، آيا از اينکه مدتهاست مثل ديگرانی يا ديگران مثل تو اند خسته نشدی ؟ به نظر من توضيح يا توجيه قابل قبولی نيست ، هر کس مثل خودشه ، با نگاه ويژه خودش ، تفکر و تخيل خودش ، راه رفتن و صحبت کردن و کنشها و واکنشهای خودش ، منتظر معجزه نباش فقط اونا رو ببين ، اطرافت رخ ميدن ...

zorba

اگه حرفت سياسی هست يه کم بذار از ديد سياسی هم نگاه کنيم...// به نظر من خيلی از اين نوع حرکتها تنها برای سنجش سطح افکار مردم هست... نوع واکنش مردم هم هميشه پاسخ همين کارها رو برای ادامه يا تغيير اونها ميده... شاد باشيد

zorba

سلام و سپاس... در مورد کامنتت بايد عرض کنم که: به نظر مياد در مورد اين قبيل سخنان ايرادات زيادی رو ميشه بهشون وارد دونست... اما ۲ چيز خيلی مهمه برای اين نوع افکار.. يکی قبل از پيدايش انسان متفکر و يکی بعد از مرگش...چون زمان زندگی هر کسی به دست خودشه و نميشه براش داستان سرايی با فلسفه بافی کرد.. برای همين هم ميشه برای قبل و بعدش هر چيزی رو به عناوين مختلف به خورد بقيه داد... زياد مشکل نيست.. ميبينيم که بعد از گذشت اينهمه مدت هنوز سخنان ضد و نقيض زيادند.. در جايی به اطاعت بی چون و چرا انسان متفکر! رو امر ميکن و از سويی انسان رو به تفکری دعوت ميکنن که ارزشش يک لحظه ی اون از يک عمر اطاعت بی چون و چرا بيشتره.... ... شاد و سرفراز باشيد

مهسا

ِآپديت کن ديگه بزمجه!!از من ياد بگير.تو ولايت غربت!!

میثم

یادمه ساعت که تغییر کرد خیلی غصه خوردم . چون دیگه از آفتاب گرم و سوزان ساعت 6 عصر تابستون خبری نبود. البته از خنکای ساعت 7 صبح هم خبری نبود.یادگاریهای نوجوونی ام. چه ساده زندگی کردم نوجوانی ام را. چقدر ساده چقدر خوشبخت. توی یه محیط بسته بزرگ شدم. با آدمهایی از شهرها و فرهنگهای مختلف. همکلاسیهایی از گوشه گوشه ایران. از شمال تا جنوب . از غرب تا شرق. چه ساده که همه مثل هم بودیم.چه دختر چه پسر! حتی رنگ لباس پدرها هم مثل هم بود . بعضیها سبز بعضیها آبی! نزدیک بهار که میشد انگاری تو بهشت زندگی میکردی! همه جا پر از شکوفه! بوی بهار نارنج ! بوی عسل بوی شهد! همه جا پر از گلهای رنگارنگ! وقتی از اون محیط اومدیم بیرون زندگی توی محیط شهری خیلی برام سخت بود. اینکه مجبور باشی با فرهنگ شهری زندگی کنی که اگرچه شهر خودته بود ولی ازش فقط اسمش رو یدک میکشی.همه چی برام عجیب بود.هنوز چند ماهی نگذشته بود که دوباره کوچ کردم از شهرم برای تحصیل! هیچگاه در شهرم پرورش پیدا نکردم. الان تو این سن هنوز نمیدونم متعلق به چه فرهنگی هستم! آدمی هستم بی ریشه. مثل یک مسافر! شاید تقصیر شغل پدر بود شاید! من کی ام؟! متعلق به کجام؟! هویت من چیه؟!