Serendipity

خدایا! آنچه تو می خواهی سرچشمه سعادت ماست ..مرگ و مصیبت بشر...تنهایی ..ترس ..تکرار آزار دهنده.. در هر لحظه از زندگی... با فیض خداوند...عشق به دعا کردن و میل به رستگاری درهم آمیخته و لحظه ای از هم جدا نمی شوند حتی برای لحظه ای...

(پا برهنه در بهشت- بهرام توکلی)

                                 ×××××××××××××××××××××××

یادآوری چند تا اتفاق کوچک و غیر مهم...فکر من را مشغول کرده اند و دید من را از زمین تا آسمان درباره فرصت های داشته و نداشته ام تغییر داده اند.

                              ×××××××××××××××××××××××××

1)هر وقت وارد اتاق استراحت پزشک می شدم تو جه ام را جلب میکردند.یک جفت کفش قهو ه ای کم رنگ که جلو اتاق استراحت پرستار پارک شده بودند!...

مدتی طول کشید تا پرستار صاحبشان را کشف کردم  و آدرس کفاشی را ازش گرفتم.یک روز که به شدت از دست دکتر خ داشتم حرص میخوردم تصمیم گرفتم سری به کفاشی بزنم و هدیه ای به خودم بدهم. که حداقل اگر به آرزو های بزرگم نمیرسم آرزو های کوچکم را از خودم دریغ نکنم.

رفتم و هر چه گشتم مثل آن کفش را پیدا نکردم و نهایتش کفشی به رنگ مشکی که مدلش را بیشتر از بقیه  دوست داشتم خریدم .غرغر کنان به خودم گفتم:بفرما!!کفش ها هم وقتی به تو می رسند غیب می شوند.

هر وقت کفش های جدید را می پوشیدم با این که دوسشان داشتم با خودم میگفتم:اما کفش های خانم ذ پرستار چیز دیگری هست.

تا این که وقتی حال دکتر خ را گرفتم و سر کشیکهایم برگشتم.یک روز عصر کنار استیشن خانم ذ  را دیدم.رفتم جلو احوال پرسی کردم و وقتی سرم را لحظه ای پایین انداختم دو جفت کفش یک مدل را رو به رو هم دیدم.یکی مشکی پای من و دیگری قهوه ای کم رنگ پای خانم ذ!

                                 ××××××××××××××××××××××

2)از تمام روزنامه ها و مجلات رنگارنگ چیده شده جلو دکه روزنامه فروشی فقط و فقط یکی برای من مهم هست.فقط و فقط معتاد یکیشون هستم و اگر نباشد حقیقتا چیزی در زندگی من کم و گم هست.و آن یک مجله ..مجله ای جز دنیا تصویر نیست.مجله ای که برای من حکم دایره المعارف سینمایی دارد.و نه تنها سینما بلکه تاریخ..فلسفه...سیاست..فرهنگ همه را من از دنیا تصویر در قالب پرونده های سینماییش می آموزم.کاری ندارم که چه نظراتی درباره سردبیرش علی معلم هست...کاری ندارم که به سینما خارج بیشتر از ایران می پردازد...من دنیا تصویر را دوست دارم و در یک سال توقیفش هرگز نتونستم ارتباطی که با این مجله داشتم را با رقیبش یعنی مجله فیلم برقرار کنم.همیشه آخر هر ماه استرس دارم که شماره جدید برسد و قبل از این که من بگیرمش تمام شود!!!

چند وقت پیش داشتم شماره بهمن ماه پارسال این مجله وزین را ورق میزدم.شماره ای که یادداشتی از خود من هم به مناسبت 200 امین شماره اش چاپ کرده بود (که یکی از بهترین اتفاقات زندگی من هست)

نا گفته نماند که این شماره رابه علت درگیری های فراوانم در پارسال همین موقع..هرگز فرصت نکرده بودم کامل بخونم.همین طور که در حال ورق زدن این شماره قدیمی بودم چشمم به صفحه ای افتاد که هرگز قبلا به آن دقت نکره بودم.دیدم پایین صفحه نوشته شده است:اسامی هفتاد نفر خواننده برگزیده  جهت شرکت در مراسم جوایز دنیا تصویر.

نگاهی سر سری به اسامی انداختم و از دیدن نام شماره 53 این لیست دچار شوک شدم.

اسم خودم بود...و مراسم تابستان امسال در برج میلاد برگزار شده بود...یعنی 6 ماه پیش!

                          ××××××××××××××××××××××××××

3)دو ماه از شروع طرحم گذشته بود که با پیگیری های فراوان توانستم از سیستم خانواده خارج و وارد درمان شوم.

یادم هست آن روز وقتی با برگه تسویه حسابم از خانواده خدمت معاونت درمان رسیدم گفتند:بیا برو 22بهمن.

لجبازانه  مخالفت کردم چرا که بیمارستان ذکر شده بیمارستان مرکزی و اصلی دانشگاه بود.مریض هاش زیاد بودند و تمام مراکز اطراف از جمله بیمارستان فعلیم بیمارهای بدحالشان را آنجا اعزام میکردند.تمام پزشکانش نیز استخدامی بودند و ممکن بود با شیفت های فشرده من موافقت نکنند.

من پایم را جفتی در یک کفش کردم و آمدم بیمارستان فعلی تا طرحم زودتر تمام شود و استرسم نیز کمتر.

اما دکتر ف که مثل من طرحی بود رفت همان 22 بهمن... و اون موقع پیش خودم گفتم:آخی طفلی!مظلوم تر پیدا نکردند.

همکاران من طرحشان تمام شد...حامله شدند...مرخصی زایمان رفتند...جایگزینی نیامد..من ماهی 220 ساعت کشیک دادم...و خانم دکتر ف ماهی 120 ساعت.

کارانه های ما کم شد...کارانه های آنها زیاد...متخصص داخلی مهربانمان فوق قبول شد رفت...متخصص جراحیمان با نظام پزشکی درگیر شد و رفت.... و من 4 ماه تک و تنها بدون پشتوانه هیچ متخصصی کشیک دادم و به تنهایی بار استرس هر گونه مریضی را تحمل کردم...ولی خانم دکتر ف بیمارستانش هم چنان پر از متخصص باقی ماند.

چند روز پیش وقتی همکار استخدامی محترم تماس گرفتند که کشیک روز اول عید با شما هست و در ضمن یک خانم دکتر طرحی جدید اومده است. فقط پاسخ دادم:لطفا به این خانم دکتر شماره منو هرگز ندید...چون من بلد نیستم بیخودی تعریف کنم و امید دروغی بدم!

تلفن را که قطع کردم در فکر جمله یک سال پیش دکتر معاونت درمان بودم:"بیا برو 22بهمن! "و صدای عصبی خودم را میشنیدم"نه آقا دکتر.من فقط اینجا میرم!"

                                 ××××××××××××××××××××××××

4)در فرودگاه داروسلام از کنار صف مسافران فرست کلس رد میشم.مرد جوانی را در صف این مسافران درجه یک میبینم.لباس های مارکدارش تو چشم میزنند.خوش تیپ هست و برای بودن در صف فرست کلاس کمی جوان.

ساکم را دنبال خودم میکشم و به طرف ورودی سالن ترانزیت میروم.صف طولانی ای از مسافران خارجی در انتظار عبور از باجه بازرسی گذرنامه ها نمایان می شود.ناچارا آخر یکی از صف ها که کمی کوتاه تر از باقی هست می ایستم.هوا گرم هست و این سالن هم هیچ تهویه و کولری ندارد.به حرفهای زن و شوهر هندی پشت سرم گوش میدهم.

بلاخره به خط قرمز میرسم.این یعنی یک نفر تا آزادی باقیست.به بغل دستم نگاه میکنم و آقا جوان فرست کلاس را دوباره می بینم که مثل من پشت خط قرمز لحظه شماری میکند.

یک لحظه او هم نگاهش روی من متوقف می شود و قبل این که علت این توقف را در خودم جستجو کنم صدای نواخته شدن مهر مسئول بازرسی را می شنوم و نوبت من میرسد.

اثر انگشت هر دو دست...نگاه کردن در دوربین جلو باجه...صدای مهر و تنک یو گفتن من.

و بلاخره بهشت سالن ترانزیت!!!

جلو پله برقی می ایستم مدارکمو داخل کیفم میگذارم و روی یکی از پله ها سوار میشم که یک دفعه جناب آقا فرست کلاس را یک پله پایین تر از خودم می بینم که به اینگلیسی به من می گوید:هوا گرم هست نه؟؟

اون قدر مبهوتم که فقط سرمو به علامت تایید تکان میدم و بعدش با لهجه غلیظ و تندش چیزی راجع به پروازش و این که چقدر باید باز معطل شود می گوید.

از خودم می پرسم این داره با من حرف میزنه؟ آره!!!جدی جدی منتظر پاسخ من هست.

نمی دونم چرا زبونم نمی چرخد که پاسخ بدم:ببخشید دوباره تکرار کنید.

و اونم مثل این که متوجه تعجب من از این مکالمه ناگهانی شده باشد سریع خودش کوتاه می آید و طرف بازرسی آقایون میرود.شاید هم فکر میکند لال هستم یا زبان بلد نیستم.

به هر حال دیگه در شلوغی سالن ترانزیت هم نمی بینمش.

                                 ××××××××××××××××××××××

کمربندمو می بندم و منتظر شروع پرواز هستم.پیش خودم به مرد جوون فرست کلاس فکر میکنم و رفتار خودم.

یاد یک فیلم قدیمی افتادم که یک خانمی یک آقایی رو ملاقات میکند اما وقتی آقا تقاضا شماره تلفن از خانم میکند اون خانم شماره اش را روی یک ده دلاری می نویسد و همون جا باهاش یک کتاب می خرد.آقا که متحیر شده می پرسد:چرا این کارو کردی؟

خانم جواب می دند:اگر قسمت باشه با هم باشیم این ده دلاری یک روزی به دست تو باز خواهد رسید. 

 جدا از این بحث های تقدیری...پیش خودم فکر میکنم:شاید طرف قاچاقچی...یا عضو مافیا یا سازمان جاسوسی ...یا هزارو یک چیز دیگه با هزار جور منظور مختلف بوده و تو خبر نداری...و اصلا شانس آوردی که این جوری از کنارت گذشته..تو کار خدا دخالت نکن...مگه یادت رفته هر دفعه که دخالت کردی چه افتضاحی شد! 

و سرمو به علامت تایید تکون میدم....هنوز گاهی چارلی بازی در می آرم!

                               ××××××××××××××××××××××

 ضمیمه1:من عاشق صدای این بشرم!

ضمیمه 2:کمک میطلبم جهت تغییر قالب ایرمان...یک قالب مخصوص خودش!

ضمیمه 3:به اینجا هم گاهی سر بزنید.

ضمیمه دیگر:چارلی در لغت نامه من یعنی بی نهایت ساده!

/ 17 نظر / 26 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ندا

[ماچ]میدونی چرا [قلب] چون من عاشقتونمم شما منو نمیشناسی ولی من عاشق شمام شخصیتت همه کارات اصلا تو انگار خود منی یا من خود توام چون دوستت دارم من خواننده خاموش 3 ماهه وبلاگتم خیلی خیلی همه چیزات شبیهممه یا من شبیه توام من 22 سالمه عاشق دنیای بازیگریم و تو نخ همه چیزای بازیگرا و سینما[لبخند] و البته دانشجوی هم رشته ای تونم[لبخند] چون دوستتون دارم وعاشقتونم اگه باور نکردید اشکالی نداره ممنونم بخاطر جواب[ماچ] راستی دو سوال اگه خاستی ج نده چرا دیگه تو مدلاگ نمینویسی؟؟ ایا با پدر نم نم مشکلی داری؟؟ اخه از تو چند ماهه نظری رو نمیبینم و همینطور از ایشون تو وبلاگ تو[ناراحت] منظورت از اینکه تو سالگرد ایرمان گفتی چرکی های زیادی رو تو دنیای مجازی دیدم چی بود ایا از کسای خاصی بدی دیدی میشه مثال بزنی؟؟[فرشته]

رکسانا

سلام 1. اینجاست که مرغ همسایه غازه ![شوخی] 2. گذشته ها گذشته ! از این به بعد بیشتر بخونش ! 3. خیلی وقتها پیش میاد که با اصرار او چیزی را که برامون بهتره از دست میدیم . خیلی وقتها ...[افسوس] 4. دلمون را به این توجیهات خوش نکنیم به چی خوش کنیم ها ؟! خودمونیم اون خانمه در اون لحظه به میلیونها نفر شماره داده ![نیشخند]

ندا

گویا احساس کردی دروغ میگم چون قسمتی از ارشیو اساله وبلاگتو خوندم قبلا خواننده مدلاگ بودم و اسمتو تو لیست اونا دیده بودم البته گاهی به وبلاگ تو هم سر میزدم اما نه اینکه دائما بخونمش خوب اما الان وقت ازاد تری دارم و تونستم تقریبا بصورت دائم بخونمت اینکه میگم خواننده سه ماهه وبلاگتم منظورم این بود که سه ماهه دائم میخونمت اما خوب به یسری قسمتهای وبلاگتم سر زدم چند سالی هست من میشناختمت اما خب دائما نمیخوندمت اما سه ماهه که جذب نوشته هات شدم و بیشتر میخونمت اینکه گفتم خاموش چون خودم وبلاگ ندارم و فقط میخونم بعضیا رو مثه شما.. حالا باور کردین[خجالت]

fuo

نمیدونم چرا بااینکه پای ثابت ایرمانم ولی احساس غریبی میکنم.یه چیزاییو نمیفهمم.فرست کلاس؟؟؟ ....فرودگاه؟؟؟ بهر حال ایرمان جان پاینده باشی و جاودان ازینکه هرچن وقت به چینی نازک تنهایی ما یه تلنگولی میزنی

شیما

فرانه جون من یک شیمایی ام که میشناسی اما دو ساله همو ندیدیم..گاهی میام میخونمت و از نوشته هات واقعا لذت میبرم گرچه کامنت تا حالا نذاشتم..اما این نوشتت کلا جور خیلی خاصی بود..مخصوصا با اون مقدمه ی خیلی خیلی زیباش..برای همه ی ما ادما لحظاتی هست که اون میل به رستگاریه یهو قلمبه میشه..مرسی که منو یاد اون لحظاتم انداختی..خیلی عالی بود..

دیادیا بوریا

ممنونم از اینکه می نویسید .... حس مورد 4 تون برای منم بوده خیلی وقت ها و نتیجه گیری تون هم .... و مورد 3 که حسش به مراتب دل رو بیشتر می سوزونه.... مورد یک خدا رو شکر برای من نبوده تا به حال...

نجمه

فرانه من ازون روز مدام این آهنگ رو گوش میدم...توی راه رفت و برگشت...توی خونه...با درس خوندن...حس خوبی بهم میده...[گل]

سارا

شماره 2 [تعجب]....البته شاید قسمت بود![خنثی] گاهی وقتا ادم اصرار ب چیزی داره ک فک میکنه ب نفعشه ......اما .....خب ما علم غیب نداریم ک از قبل بگیم کدوم خوبه کدوم بد! اهنگه رو دارم گوش میدم.جالبه

homa

چه جالب بود.چارلی بازی؟[نیشخند] [گل]

شهرزاد

سلام! ما نیز عاشق صدای این بشر شدیم دکتر! :دی راستی سال نو مبارک[لبخند]