قصه ها

یک اتفاقایی در زندگی هستند که عملا تو در آنها نقشی نداری و من فکر میکنم در این بعد زندگی کم آوردم.

اتفاقایی که می افتند اصلا حق من نیستند. هر چی هم برمیگردم و پشت سرمو نگاه میکنم میبینم واقعا کاری نکردم که سزاوار این جور زندگی و تجربه ها باشم. 

این حقم نیست... 

                                     ****************

در هر شیفت یک پزشک خانم هستیم و یک پزشک آقا. 

از ساعت 5 عصر تا هفت عصر من فقط 16تا مریض دیدم در صورتی که اقا دکتر 46 تا مریض! 

اومدم کنار پذیرش ایستادم تا عیب کار را جویا شم. هر مریضی می آمد می پرسیدند: پزشک خانم یا آقا ؟

90 درصد پاسخ می دادند آقا.... برگشتم اتاق پزشک... بار قربانی جنسیت بودن رو دوشام سنگینی میکرد.کتاب داستان های کوتاه رومن گاری جلوم گشودم و سعی کردم از دنیا واقعی به دنیا قصه ها پناه ببرم.... کاری که یک عمر هست در برابر ناخوشایندهای زندگی انجام میدم... 

/ 15 نظر / 34 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سارا

سلام دکتر جان^_^ فقط میتونم بگم متاسفم واسشون:/ روزتون مبارررک دکتر فرانه جانم[قلب] ایشاالله روز ب روز شاهدِ پیشرفتتون باشیم جانا^_^

همکار

تجربه شو داشتم..میفهمم

فرانه

سلام فرانه هستم همون دختر 11 ساله میدنم کوچیکم اما به جرئت می گم تجربیاتم بیش تر از همسنای خودمه من در بچگی به شهر های زیادی سفر کردم که بعضی از ان ها اسم های عجیبی داشتن مانند:مورچه خورت و خمیر اونجاهارو یادم نمیاد نمیام اما مطمئنم رفته تو حافظه ناخوداگاهم. فقط یک چیز من رو ازار میده که فک کنم تقریبا همه ی مشکلاتم از اون چیز به وجود اومدن *من نمی دونم کی هستم!* هنوز شخصیت واقعی خودمو پیدا نکردم نمی دونم شبیه دخترام یا پسرا نمی دونم کم رو هستم هستم یا پر حرف نمی دونم..... فقط اسمو فامیلم رو میدونم و جنسیتمو و این که دوست دارم چه کاره بشم و ورزش مورده علاقم چیه؟ دوست دارم یه دانشمند بشم(اما نمی دونم می خوام برم توی ریاضی یا نجوم یا روبات چون به همشون علاقه دارم.) ورزش مورد علاقم فوتبال یا فوتساله(اما نمی دونم کدوم پستو دوست دارم) و این نمی دونم ها باعث ازار من می شه زیرا نمی دونم که چرا الان زندم و زندگی می کنم ولی می دونم ی کاریو باید انجام، یه کار بزرگ، و تا اونو تموم نکنم دوست ندارم بمیرم ولی مشکل اینه که تقریبا نمی دونم منظور اون حسم چه چیزیه

سودا

چه جالب! و چه نگاه متفاوتی! من اگه روزی مریضام کمتر از اقایون همکار باشه حیلی شاد میشم ولی چون اغلب زیاده این شادی واسم دوام نداره! تازه ازینکه مریضای اونا هم میان نوبت منو میگیرن و میگن با شما راحتتریم حرص میخورم! البته اخه اینجا همه مریضای هرکس مشخصن کسی نمیتونه پیش دکتر دیگه ای بره.

آزیتا

جالبه با اینکه قوانین حکومتی ایران ضد زن هستن و من هم سابقه کار زیادی تو شهرای دور افتاده داشتم تو کارم هرگز پیش نیومد احساس کنم بخاطر جنسیتم تو شرایط نامساوی قرار بگیرم بجز یه یبار که حس کردم همکارم فقط بخاطر مرد بودنشه که رییس درمونگاهش کردن حس بسیار بدی بود ولی از اونجا که پست بسیار مزخرفی بود و من هرگز حاضر نبودم بگیرمش یکم تسکین بود.برام جالب بود که حتی روستاییها و جنوبیها براشون دکتر خانوم و آقا فرقی نمیکرد حتی یه خورده هم منو بیشتر میخواستن.حتی وقتی مطب زدم مردا میگفتن زنا دقیق ترن. الانم استرالیام و اینجا رسما همه دنبال دکتر خانومن.

بهار

من می خوام امسال کنکور انسانی بدم واسه حقوق یهم می گن کی به وکیل خانم کار می ده ؟! چه کنم!!!!

خاله آذر

مریضا خبر ندارن چه خانوم دکتری رو دارن از دست می دن

ربولی حسن کور

سلام اگه پرکیس نمیگیرین که باید خوشحال هم باشید بگذارین بقیه هر فکری میخوان بکنن

گلناز

فرانه جون یه سوال ازت دارم چون میدونم توی این همه وبلاگ از همه رو راست تری،،،،بین ارشد یه مهندسی تاپ مثل برق و پزشکی عمومی کدوم بهتره؟؟(جدا از اینکه رشته خودته)

نوشین

و این داستان گس و تلخ عمیقتر و ریشه دارتر میشه وقتی از درمانگاهمون خارج میشیم....قضایای درمانگاه را میذاریم پای کج فهمیها و فرهنگهای غلط جاافتاده در اجتماع! اما در دنیای بیرون درمانگاه حقایق جاری از این تبعیضها در اجتماع خیلی بیشتر تو ذوق میزنه...عزیزم خانه از پایبست ویران است...[ناراحت]