just like heaven

تو برفا قدم می زنم ..شالگردنمو روی نوک یخ زده بینی ام می کشم و فکر می کنم جدا از این آدمی که هستم و آرزوهایی که الان دارم دوست داشتم کی بودم...اینگمار برگمان؟؟اودری تو تو؟مارک زوکربرگ؟

نه...بذار بهتر فکر کنم....دلم می خواست یک آدم خیلی خیلی معمولی بودم...خیلی معمولی تر از اینی که هستم...اما حتما لاغر بودم...از اون لاغرهایی که هرچی می خورند وزنشون تکون نمی خورد...اونوقت هر روز میتونستم شیرپسته توت فرنگی مورد علاقه ام را نوش جان کنم!

دوست داشتم تو یک کشور معمولی به دنیا می اومدم...یک کشوری که نه خیلی بد بود و نه خیلی خوب..یک کشور معمولی با آزادی های معمولی (و البته هوا غیر سرد!)...یک جایی که می تونستم تو خیابوناش آزادانه با شلوار جین و کفش های کتونی دوچرخه سواری کنم و حرکت باد رو از لابه لای موهام حس کنم...یک جایی که می تونستم خودم باشم..خود خودم!

دلم می خواست یک کار بدون استرس با حقوق معمولی داشتم ...آها!دوست داشتم اصلا یک کتابدار بودم...هر روز می رفتم تو یک کتابخونه بزرگ و همین طور که کارمو انجام می دادم  یک کتاب از خیل عظیم کتابها انتخاب می کردم و می خوندم..

دلم می خواست یک هوش و استعداد کاملا معمولی داشتم...یک جوری که اصلا انتظارات زیادی از خودم نداشتم که مثلا فکر کنم آخ آخ باید حتما دکترا بگیرم...یا که بگم حیف من!می تونستم منم تو فلان دانشگاه بزرگ یا فلان شرکت بزرگ پذیرش بگیرم!

اونقدر معمولی بودم که هیچ وقت تو کله ام سرو کله ایده های بزرگ پیدا نمی شد و هیچ وقت اونقدر سر در نمی آوردم که درو برم چه می گذرد!...بهتر بگم یک آدم بودم با هدف های متوسط و گاها سهل الوصول و صد البته قانع!

دلم می خواست یک آپارتمان نقلی داشتم وسط شهر...با پنجره های بزرگ و یک بالکن  به اندازه ای که توش یک میز کوچیک با دو تا صندلیش جا میشد...بعد صبح ها با پاهای برهنه بدو بدو می رفتم رو موزاییک های سردش و به طلوع خورشید سلام می دادم و هوای تازه اول صبح وارد ریه هام می کردم....عصرها پشت میزش فهوه می خوردم و کتاب یا مجله ورق می زدم...شب ها هم از اونجا ستاره ها رو تماشا می کردم...دوست داشتم تو اون زندگی همون اوایل دهه سوم عمرم با یک مرد معمولی که نسبتا دوستش داشتم ازدواج می کردم, اونم به راحتی بدون این که کسی فک کند و نظر دهد این آدم برای من کم هست یا زیاد!تحصیلاتش به من می خورد یا نه؟ و چند سال بعدش هم صاحب یک نی نی کوپولی می شدم...از اون نی نی های خوش خنده ای که وقتی دست میزاری رو شکم ّبرآمده شون ریسه میرند...از اونایی که همیشه آب دهنشون به خاطر لب لوچه آویزونشون،سرازیر هست...از اونایی که وقتی بغلشون می کنی با موهات بازی می کنند و هر دم پستونکشونو می ندازند زمین...

دوست داشتم اونوقت گاهی با خانواده ام می رفتم پیک نیک...روی یک تپه زیر سایه یک درخت سفره مینداختم و همین طور که ساندویچمو گاز می زدم از اون بالا بادباک ها رو تماشا می کردم و زمستون ها یک شال خیلی خیلی بلند با راه راه های رنگی میبافم....دوست داشتم کلی گلدون داشتم و صد البته بلد بودم که چطوری این گلدونارو سبز نگه دارم.دلم می خواست یک دیوار آپارتمانمو پر از قاب عکس های با اندازه های مختلف از کسایی که دوست داشتم می کردم.

دوست داشتم تو اون زندگی هم مثل همین زندگی کلی دوست خوب می داشتم...اما از اون دوستهایی که وقتشون آزادتر بود و هفته ای دو سه تا عصر میومدند مینشستند کنارم، قهوه و چایی می خوردیم و از همه جا و همه کس حرف می زدیم.

دوست داشتم نه خیلی فقیر بودم که برای کوچکترین لزومات یک زندگی می موندم...و نه اونقدر پولدار که درگیر نگه داری یا چگونه خرج کردنش می شدم.

دلم می خواست یک کاناپه راحت رو به رو تلویزیونم می داشتم و یک گربه لوس و چاق که خودشو تو بغلم می انداخت و با من تلویزیون تماشا می کرد.

دوست داشتم تو خونم همیشه بوی کیک و غذاهای خوشمزه می اومد.

دوست داشتم تمام فکرم این بود که دفعه بعد چه مدلی موهامو کوتاه کنم..اصلا کوتاه کنم یا نه؟

دوست داشتم ...

دوست داشتم ....

و وقتی به همه اینها نگاه می کنم میبینم خیلی ساده دوست داشتم سهم من از تمام دنیا فقط لبخند بود...فقط لبخند...نه بیشتر .نه کمتر!

ضمیمه:این آهنگی هست که خیلی خیلی باهاش همذات پنداری می کنم.

 

/ 32 نظر / 23 بازدید
نمایش نظرات قبلی
زهرا

سلام خانم دکتر آخ که چقدر منم دوست داشتم قانع بودم.یک آدم کاملا معمولی با آرزوهای سهل الوصول!!! چقدر فانتزیهاتون رو دوست داشتم.خیلی قشنگ بود و اگر میشد که بشه چقدر خوب بود.

غزاله

دوست داشتنی مینویسی همشهری[گل]

ریحان

اخ اخ اخ! چقدر دلم خواست! البته من دو تا شغلو خیلی دوس داشتم. یکی کتاب فروش تو یه مغازه ی خیلی بزرگ. یکی آشپز حرفه ای ! تو قهوه خونه ی دنج

حمیرا

دوچرخه سواری.... نی نی....پیک نیک[خوشمزه]همین 3 تاشم داشته باشم راضیم اگه اینا انقدر معمولی و عادی هست چرا واسه ما داشتنش غیر معمولیه؟[متفکر] کلا آب دهنم راه افتاد به اینا که فکر می کردم[زبان]

سحر.الف

دلیلی هست تا من بدونم چرا انقدر عاشق توام؟؟؟ که بدونم تو مثله یه مامن امن برای وقتهایی هستی که مبخام ارامش داشته باشم؟ وایا دلیلی هست که بدونم چرا فرانه همه دنیای من شده تا بهش بگم خیلی دوستت دارم فرانه؟[لبخند]

[گل]

حوا

سلام بز. امیدوارم زودتر حوب بشوی و این کشیک ها را بیایی!! یه اتفاق باحال...داشتم اجرای ایزاک پرلمن از موزیک فهرست پیندلر رو میدیدم... بلاگ تو هم باز بود... بعد تموم شد...ولی آهنگ تموم نشد!! بعد فهمیدم موزیک بلاگته!! هاه. راستی...من اصلنم دوست داشتم معمولی بودم... به جز اون قسمت کشورش البته!! بوس به شما.

ماندانا

سلام فرانه جان چه دوست داشتنی های قشنگو لطیفی .فک کن اگه زندگیمون خواسته هامون انقد ساده بودبازم از زندگی رضایت داشتیم.

نجمه

فرانه دیگههههههههههههههههههههه چرا نمینویسی؟؟؟؟؟؟؟[قهر]

دلتنگی

چقدر برام جالبه وقتی یه پزشک میناله!کاش منم 2سال پیش مثل دوستام پزشکی قبول میشبم و بعد مینالیدم!نه بعد اون جریان روز به روز افسرده تر شم و حسرت بخورم:( چقدر قشنگ خواستنی های دلتو نوشتی که همشون دارن نیاز روحتو یعنی آرامشو فریاد میزنن!چه جالب یه زندگیه معمولی!!!کاش منم همینو میخواستم:(چقدر دلم گرفت و احساس جا موندن بهم دست داد!!!!ای کاش منم...[ناراحت]تو خیلی جای پیشرفت داری پس شاد باش!