The Wizard of Oz

همه چیز از همون ده روز پیش شروع شد.از همون روزی که در اتاق آقا دکتر خ رئیس بیمارستان (پست قبل)عصبانی و گریان کوبیدم و بیرون اومدم.

و از همون ده روز پیش در پیله خودم تنیدم.اس ام اس پشت اس ام اس میاد که فلان فروشگاه و مغازه حراج هست اما من تکون نمی خورم.. جشنواره فیلم فجر هست اما من نشستم(در مورد این آخری دلایل دیگری هم دارد) ...الف اس ام اس میزنه (دخی در چه حالی؟ )و تازه می فهمم وقت هایی که من اس ام اس میزدم و الف جواب میداد:(این دفعه که حال بیرون رفتن ندارم باشه دفعه بعد)یعنی چه! حتی حوصله تا سر کوچه رفتن و خوردن آبمیوه مورد علاقه ام هم ندارم.حتی جواب دوست کوچولو هم درست حسابی نمیدم.می دونم از یک چیزی عصبانی هستم اما دقیقا نمی دونم چی هست.مطمئنا اون چیزی که این قدر ناراحتم کرده دکتر خ نیست.اصلا دکتر خ به نظر من رقت انگیز هست آخه کدوم آدمی با عقل سالم وقتی کمبود نیرو داره و پزشکش میگه دیگه سر کار نمیام ساعت ده شب زنگ میزنه و طرف بیشتر تهدید میکنه! اونم تهدید های آبکی مثل:اگه نیای یک قرون از کارانه ات رو نمیدم!

اصلا مگه پول کارانه من از جیب شما می آد جناب آقا دکتر که حالا تصمیم بگیرید پرداخت کنید یا نه!!!

من نمی دونم شما با این هوش اجتماعی چطوری رئیس شدید!خوب عزیز من فکر نمیکنی هر چی بیشتر تهدیدم کنی منم بیشتر تصمیم میگیرم با شما همکاری نکنم؟؟؟

شاید هم به قول یکی از پرستارمون گوش های منو دراز دیدی که فکر کردی با این حرفا می ترسم و بر میگردم و زیر اعلامیه (من یک کودن هستم و هر چه با من کنید باز هم هستم و براتون کار میکنم)قصد دارم یک امضا شکیل کنم!

اونم وقتی قانونا حق با من هست!آره دکتر خ آدم کوچکی هست...حتی کارکنان وزارتخونه هم به حرفاش خندیدند!پس من نمی تونم عصبانی از دکتر خ باشم.

تازه دکتر خ اولین و آخرین آدم عوضی ای نیست که من در زندگیم دیدم و خواهم دید.پس مشکل از کجاست؟

چه چیزی هست که به قول مردم شهر محل طرح منو اینچنین (از هم به در) ساخته!

و جواب سئوالمو دیشب پیدا کردم!

دو چیز هستند که این روز ها منو بی نهایت خشمگین میکنند:

1)وقتی کارهای دکتر خ برای کسی تعریف میکنم و جواب میدهد:ول کن بابا برگرد ارزش ندارد!اونوقت می فهمم که چقدر درجه واکنش آدم ها در قبال زور سقوط کرده!یا این که چقدر راحت از کنار مسائل عبور میکنند و باعث تولد دکتر خ های بیشتر به طور ناخودآگاه میشوند.اصلا وقتی کسی به من میگه:برگرد! به قول مایکل پدرخوانده دلم میخواد بگم:حرفی نزن که به شعورم توهین کنی!

2)دردناکترین قسمت ماجرا برای من همین قسمت هست!چرا گریه؟؟؟چرا من نمی تونم بر این مجراهای اشکی لعنتی ام کنترل داشته باشم.چرا باید وقتی دکتر خ به من زور میگه بزنم زیر گریه اونم جلو خودش!!!!اونم وقتی که در واقع اصلا ضعیف نشدم بلکه بیشتر از همیشه تصمیم گرفتم جلوش بایستم!چرا وقتی جناب معاونت درمان قضیه من و دکتر خ جدی نمیگیرد و از همون حرفهای ضد شعورم به من میزند صدام میلرزد!!!خوب واضح هست که هرگز به من نخواهند گفت:خانم دکتر شما انصراف نوشتید.حق با شما هم هست بفرمایید این پایان کارتون هر جا دوست دارید برید!!!!!

به قول دوست کوچولو کاش اون شیر تو قصه جادوگر شهر از بودم که از جادوگر درخواست کرد:به من یک معجونی بده که دیگه گریه نکنم.

یا کاش یک چراغ جادو داشتم و یک غول دست به سینه آماده خدمت که این آرزومو برآورده میکرد!

اما اینا همه افسانه هستند...من باید برم پی اون قهرمان درونم.من باید خودم برای خودم اون معجون درست کنم و خودم بشم غول چراغ جادو خودم.شاید پایان قصه دست خودم نباشه اما قصه های با پایان بد هم می تونند دوست داشتنی باشند ...این که دیگه دست خودم هست!

حالا به نظر تو مواد لازم اون معجون چیا هستند؟؟؟

ضمیمه1:به دلایلی که نوشتم شرمنده هستم که نمی رسم وبلاگ زیاد بخونم و به کسی سر بزنم.ا

ضمیمه2:کسی اینجا رو دوست نداره؟ این لیست هنوز ناقص چی؟

ضمیمه3:این پست عالی بود.

ضمیمه4: چقدر بده که به خاطر یک نفر از بیمارستانی که عاشقانه دوستش دارم باید جدا شم و هیچ چاره ای هم ندارم!ا

/ 14 نظر / 27 بازدید
نمایش نظرات قبلی
Saba Irani

جشنواره امسال خیلی ارزش دیدن نداره چیزی رو از دست ندادی.

حسام

دیلینگ...اینجا ایران است! اما جدا از اینها اون وبلاگ یک فیلم...خیلی خوندنیه. شاد باشین و سلامت

سارا

سلام هر کسی با شناختی که از خودش داره میتونه معجون رو درست کنه.و همینطور در کنارش هم میتونی یه اش واسه دکتر خ عزیزتر از جان بپزی[سبز] به قول صالحی تا هوا روشن است باید از این ظلمت بیهوده بگذریم. دلم واسه داستان جادوگر شهر از تنگیده فراوون راستی ایمیوه مورد علاقه ت چیه؟[عینک]

دکتر مینا

فرانه من سر انتقالیم با رییس سابقم دعوا در حد تیم ملی داشتم وقتی کار انتقالیم هم اکی شد و داشتم از اون خراب شده می رفتم حتی با هم خداحافظی نکردیم !!! فک کن !!! یک بار اومد وسط دعوا جلوی جمع بهم گفت تو مث خواهر منی خانم دکتر !!! من هم گفتم ولی شما اصن مث برادر من نیستید برام !!!! کارت درسته ادامه بده ولی حرص نخور ///یعنی سعی کن حرص نخوری !!! هر بار خواستی حرص بخوری یادت بیاد که تنها نیستی ما بیشماریم !!! تو شمال تو جنوب ، شرق و غرب همش یک مشت الاغ هستن که باهاشون سر و کار داشته باشیم !!! که حرص ما رو در بیارن !!! سعی کن قویتر بشی !! البته آبجیت هم هنوز قوی نشده هنوز وقتی تقی به توقی می خوره میزنه زیر گریه و دماغش قرمز میشه !!!

شیما

سلام.فران جان اصلااز بابت گریه کردنت ناراحت نباش.میدونی چرا؟چون اینها گریه نیست بلکه واکنشی هست دربرابرعصبانیت درونی خودمون.منم قبلا همین حس روداشتم وقتی می زدم زیرگریه(درشرایط مختلف)امابه مرور متوجه شدم گاهی که اصلا حس گریه ندارم وفقط عصبانیم،هم،گریه میکنم.بعدمتوجه شدم قبلش صدام هی میره بالاوبالاوبالاتر.بعدبرای کنترل صدام ناخودآگاه اشک می ریزم واین باعث دوحالت میشه1-فشاری که روم هست و گلوم رو بسیار آزار میده و همینطور روانم رو،کم میشه 2-قدرت فکرکردنم بیشتر میشه.چرا؟چون وقتی اشک سرازیرمیشه ازفکراینکه دیگران فکرمیکنندضعیفم و گریه میکنم،ساکت میشم و بعدمغزم فعال میشه برای درست ترفکرکردن.به همین سادگی. پس خودت رولطفا اذیت این موضوع نکن راجع به حرف دیگران،ببین فران،طبیعیه.ماهاهیچکاری ازدستمون برنمیاد وخصوصاخیلی هامون به زورشنیدن عادت کردیم.اینطوروقتااین حرفهارومیزنیم ونیت فقط کمک هست.مثل وقتی که عزیزانمون رو ازدست میدیم و هرکسی برای دلداری حرفهایی میزنه که لج آدم رودرمیاره مثل:خودت رواذیت نکن.راحت شد.عمرش رو کرده بود.جوون بودولی مریض بودو.. سخت نگیرنیت آدمهاکمکه.آروم شو تابتونی فکرکنی و تصمیم درست تر رابگیری.[گل]

s

آخی...خیلی وقت بود نیومده بودم....فکر کردم هنوزم دیر به دیر مینویسی... اشک که نماد دل صافه ولی گاهی همین دل صاف هم باعث عذاب میشه... انسانیت رو زنده نگهدار دوست جون!

حوا

رئیس شبکه ما خیلی رک به من گفت: شما اینجا بد تر از سرباز ها هستین...مثل زندانی... !! و من باز هزار بار به خودم لعنت فرستادم که پزشک شدم. توی مملکتی که ...

دکتر نفیس

اولا مرسي از شير كردن ليستت دوما فرانه خوبي الان يا هنوز از هم دري ؟

سپیده

حالا که اینجوریه اگه برگردی دیگه نه من نه تو![چشمک]

سوده

توی Wizard of Oz اون روباته بود فک کنم که از جادوگر یه قلب خواست... من باید برم پیشش و ازش بخوام که قبلمو ازم بگیره... ؛) منم روی محور اشک هام هچ کنترلی ندارم.... هیچ کنترلی یعنی. برای خودش می آید و می رود و من حتا نقش واسطه را هم ندارم این وسط... درد مشترکیه! برات آرزو می کنم که آرزوهات برآورده شه عزیزم :) پ.ن: مرسی از لینکت... خیلی خوش حالم کردی... این روزها افسانه باران افسانه های دروغینم! پ.ن2: می گویند افسانه ها نیمی از واقعیت اند... پ.ن3: مواد اولیه..... تلاش... مقاومت.... زندگی کردن....