داستان یک شهر

اوایلی که طرح اومده بودم وقتی در این شهر کوچک قدم می زدم و نگاه های با احترام مردم دورو برمو می دیدم...تازه می فهمیدم چرا خیلی از پزشکان به شهرهای کوچک پناه می برند و سالهای زیادی از زندگیشونو در شهرهایی مثل شهر محل طرح من سپری می کنند..شهری که تمام تفریح مردمش نشستن بر روی چمن های بزرگترین میدون شهر در حین بستنی خوردن و تخمه شکستن است.

شهری که سینما ندارد...یک کلاس زبان دارد که آن هم برای رده ابتدایی هست...

در این شهر دکه روزنامه فروشی پیدا نمی شود و روزنامه خراسان در حکم شمش طلا هست!

اون روزها وقتی به هر جا می رفتم احترام می دیدم و مقایسه می کردم با  شهر خودم که پزشکان عمومی در حد میکروسکوپی دیده می شوند و می فهمیدم دلیل ماندنشان را...وقتی شهری با وجود این که اسمش هم شهرستان شده است آن هم با جمعیت 12 هزار نفری..این قدرپزشک کم داشته باشد...خیلی راحت یک پزشک عمومی می تواند خودش را بالا بکشد...کافیست بیشتر آمپول تجویز کند و بیشتر کار کند آنوقت مریضی هست که از سر و کولش بالا می رود و این طوری می شود که هم احترام و شخصیت اجتماعی به دست می آورد و هم درآمدی که لیاقتش را دارد.

اما حقیقتش من حاضر به انجام چنین کاری نیستم.

این که تمام جوانیم را در شهری بگذارم که امکان هیچ پیشرفتی در آن برای خودت و خانواده ات نیست.کار من نیست.

به جوون های این شهر که نگاه می کنم صد برابر بیشتر از جوون های شهر خودم افسوس می خورم...جوان هایی که تنها تفریح مهیجشان در بیشتر سال (خدا رو شکر ماه رمضان در این شهر قصه ای به نام جام رمضان هست که همه شان بروند پی فوتبال!)موتور سواری هست.

آن هم بدون کلاه ایمنی...آن هم با پلیس هایی که به خاطر کوچکی شهر و آشنا بودن همه با هم خجالت می کشند جریمه کنند و نتیجه اش این می شود...

که من این روزها دیگر دوست نداشته باشم در این شهر قدم بزنم..

ه. ن   23 ساله به علت پیچیدن یک موتور سوار جلویشان..ماشینشان چپ می کند...وقتی اورزانس می رسد اپیستاکسی وحشتناک دارد...هموتوراکس کرده است...به زحمت انتوبه می شود...هوشیاری ندارد...سریع به شهر مجاور اعزام می شود و از آنجا هم مشهد...یک روز بیشتر در آی سی یو آنجا دوام نمی آورد و حالا آگهی ترحیمش روی دیوارهای شهر باد می خورد...

آگهی ترحیم دیگری هم روی دیوار هست...ع.د 35 ساله موتورسواری که حین صحبت با موبایل وارد یک مسیر عبور ممنوع می شود و بلافاصله یک پزو از خدا بی خبر که مسیر خودش را می آمده با این موتوری موبایل به گوش برخورد می کند...اورزانس که می رسد چیزی جز خون دیده نمی شود..اتورازی که تا به حال مشابه اش را ندیدم...کاسه کاسه خون می ریزد...سعی می کنیم انتوبه اش کنیم اما نمی شود ترشحات خونی داخل دهانش هم زیاد هستند...ساکشن هم جواب نمی دهد...متخصص بیهوشی و جراحی هم هر دو مرخصی هستند...از بوی خون سرم گیج می رود...می ترسم با شکستگی قاعده جمجمه بیشتر از این تلاش برای انتوبه اش کنم...اعزامش می کنم با سرعت تمام اما به محض رسیدن به شهر مجاور تمام می کند و من می مانم با تصویر دختر خردسالش که پشت اتاق سی پی آر انتظارش را می کشد...

آگهی بعدی...اسمش آشناست...اما چهره ای که من دیدم به این شکل نبود...مرد جوانی که بدون کمربند و با سرعت وانتش را می رانده است که چپ می کنند...پدر زن پیرش چون کمربند بسته بود زنده می ماند اما خودش از ماشین بیرون پرت می شود و سرش با سنگ بزرگی که 10 متر آنورتر بود برخورد می کند و مرده و متلاشی..به دست من می رسد...

من راه رفتن در این شهر دوست ندارم چون دیوارهایش پر از خاطرات شوم و تلخی هست که فکر می کنم هیچ وقت از ذهنم پاک نمی شوند...مریض هایی که کاری نتونستم براشون انجام بدم...مریض هایی که دیر رسیدند...مریض هایی که گاها بوی خونشان تا هفته ها در بینی ام ماند و هر چه روپوش و مقنعه هم شستم افاقه ای نکرد...

من از دیوار های این شهر متنفرم...دیوارهایی که حقارت من را به رخم می کشند...

                              ×××××××××××××××××××××××××

وقتی یک جای کوچیکی مثل این شهر زندگی کنی...خود به خود آرزوهات هم کوچک می شوند...به پرستارهامون که اکثرا چند سالی هم از من کوچیکترند نگاه می کنم که چطور تمام آرزویشان زندگی و استخدام در شهری هست که من زندگی می کنم...شهری که جدا از پایتخت معنوی بودنش...فقط ترافیک و دود و شلوغی شده است...و من به زور لوراتادین با آن کنار می آیم...

                              ××××××××××××××××××××××××××××

از جلو کافی نتی در این شهر عبور می کنم....روی شیشه مغازه اش بزرگ نوشته است (دریافت و ارسال ایمیل....ساخت و حذف وبلاگ...اضافه کردن لینک)!!!یول

                                      ×××××××××××××××××××

سه شنبه ها روز مهمی برای مردم این شهر است...سه شنبه ها بولوار مجاور کوچه پانسیون من, کامل بسته می شود و کلی دستفروش و وانت تمام بولوار را اشغال می کنند و (سه شنبه بازار) آغاز می شود.

سه شنبه ها تمام توابع این مینی شهر به آن هجوم می آورند و با زنبیل های بزرگشون راهی (سه شنبه بازار) می شوند...و بعد از خرید هم راهی بیمارستان! (احتمالا پیش خودشون فکر می کنند حالا که این همه راه اومدیم یک آزمایشی بدیم یک معاینه ای هم بشیم )

این هفته منم سری به این سه شنبه بازار زدم (چون آف بودم تونستم همچین برنامه ای برای خودم بچینم)غوغا بود...یک نفر یک سفره انداخته بود پر از فیلم های ایرانی گیشه ای که من شدیدا بهشون حساسیت دارم...یکی دیگه یک کوه سطل,تشت و آبکش پلاستیکی گذاشته بود...نفر بعدی لباس بچه های نایلونی می فروخت...چند تا شون روسری های رنگارنگ...روسری هایی که امثال من عمرا بپسندند...عروسک ها و ماشین های پلاستیکی...سرویس های چینی...و در آخر وانت های پر از میوه..(این قسمت مورد علاقه من هست چرا که فرضا گلابی,سیب,هلو و هر چی دیگه دلت بخواد به صورت مخلوط برمی داری اونم به قیمت کیلویی هزار تومان!!!!)

راستش یکم که جلوتر رفتم (بعد از خرید میوه)...دیدم اصلا این سفره ها و کوه اجناس به نظر من به درد نخور, نیستندکه من دلم می خواد اون لحظه تماشا کنم.

اونچه که دلم می خواست ببینم لبخند های پررنگ دختران روستایی کمی جلوتر از من بود که در حال نشون دادن خرید هاشون به همدیگر گاهی از ذوق جیغ می کشیدند...و بعد با خجالت خنده های بی نهایت خالصشون رو زیر چادر های گل دارشون پنهان می کردند...خنده هایی بزرگ با بهانه هایی کوچک...

خنده هایی که من مدتهاست ندیده ام...

                                   ××××××××××××××××××××××

گاها با خودم فکر می کنم بعد از اتمام طرحم در اینجا چه بلایی بر سر لهجه من خواهد آمد!

پیرمردی (به قول خودشون پیرزالی! ) وارد اتاقم می شود. می گه بدن درد دارم.

می پرسم:پدر جان تو هم داری؟؟

متحیر نگاهم می کند و جواب می دهد:بله تبم دارم!!!!!

پرستارمون که مکالمه ما رو شنیده است از خنده زیر میز میرود!

(در گویش اینجا تو یعنی تب!!!)

                                    ×××××××××××××××××

یک پیرزن حرافی داریم که گاهی به علت عود آسمش اورزانس پیداش می شود.این بار که می آید با آب و تاب درباره مردی صحبت می کند که هفته پیش به علت تصادف, اورزانس اومده بود و من معاینه اش کرده بودم و بعد هم با مهر ارجاع به جراح مرخص...

برای پرستارمون تعریف می کنه که حالش بد هست ریه اش له شده و در بیمارستانی در مشهد بستری هست.

متعجب می شوم...دوباره روزی که به من مراجعه کرده بود را مرور می کنم...چهار ساعتی تحت نظر بود و من بارها ریه اش را گوش کردم دو طرف کلیر سمع می شدند...نوار قلبشم که بعد 3 ساعت گرفتم خوب بود...در گرافیشم دنده شکسته داشت...مسکن که گرفت خیلی بهتر شد...نه تنفس پارادوکس داشت و نه چیز دیگری..

فکر این مریض رهام نمی کنه...اشتباهم چی بود؟یعنی باید به جا ارجاع اعزامش می کردم؟

این گره فکری کلافه ام می کند ...

تا این که یک روز صبح چند روز بعد ...

همین طور که در اتاق پزشک نشسته ام در باز می شود و آقا دنده شکسته وارد می شوند...

اونم با پای خودش...

احساس می کنم دلم می خواد بغلش کنم...اونقدر که از دیدن دوباره این آدم اونم سالم خوشحالم مطمئنم اگر پدرم را زنده می دیدم این طوری شاد نمی شدم.

می پرسم شما حالتون خوبه؟

توضیح می ده که پیش ارتوپد رفته و مثل من گفته درمان شکستگی دنده استراحت و مسکن هست و لی شیاف نوشته که اون استفاده از اون رو دوست نداره و اومده هم براش مسکن بنویسم و هم یک دکتر متخصص ریه خوب در مشهد براش معرفی کنم.تا برای اطمینان بره.

می گم:شما یعنی مشهد نبودید؟

می گه:نه.تازه فردا می خوام برم!

تو دلم می گم آی لعنت بر این پیرزن ها فضول حراف که دو روز زندگی رو بر من حروم کردند!

                                       ×××××××××××××××××××

یک جمعه خلوت در اورزانس... و جناب شهردار شهر کوچک دفترچه به دست وارد اتاق من می شود که سرما خورده و یک سره در جلسات سرفه می کند و آبریزش بینی دارد!

اینم از مزایا شهر کوچک که گاها مسئولینش سری به تو می زنند!و البته تو هم نمیدونی باید به رو خودت بیاری که شناختیشون یا نه؟

                                ××××××××××××××××××××××××

دارم از گشنگی می میرم...به پرستارمون می گم:یک ساندویچی الان باز نیست که من سفارش بدم؟

می گه:چرا اما خوب نیست,نونش باگته!!!!

                            ××××××××××××××××××××××××××××××××

یکی از پزشکان طرحی بیمارستان همش از استرالیا برای پرسنل حرف می زند...که اونجا خیلی خوب هست ...حقوقش این قدره..شرایط زندگیش این طوره..من که نمیتونم به خاطر شوهرم برم اما شما برید...

من که کشیک تحویل می گیرم...می بینم مسئول پذیرشمون مردد جلوم ایستاده.

-اتفاقی افتاده آقای فلانی؟

-نه خانم دکتر...فقط  ...فقط فکر می کنید استرالیا برای پذیرش هم پذیرش می ده؟؟؟خنده

                                ××××××××××××××××××××××××××××

خداییش به قول پرستارمون برای این نسل جدید خریدن پوشک هم حروم هست!!!

پسربچه 7 ساله دامن به پا اومده با گریه هایی که قطع نمی شوند...نگاه می کنم می بینم ناحیه گلوتئال (باسن) بچه دو طرفه سوخته (سوختگی درجه 2)!!!!

مادرش اشک ریزان تعریف می کنه پسرش با بچه های همسایه رفته پارک..اونوقت اونا زیر سرسره آتیش روشن کردند این طفلی هم  هل دادند روش....!!!تعجب

یعنی دهنم اندازه تمام قدم باز مونده بود!!

                                       ××××××××××××××××

 

فکر می کنم دیگه لازم به تاکید نیست که اکیدا چاپ نشود!

 

/ 11 نظر / 26 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ربولي حسن كور

سلام خوب ميشه براي هميشه اونجا نموند فقط چند سال براي ذخيره يه مقدار پول تا سرمايه اوليه كار در آينده باشه

صبا

به نظرت سال بعد منم می تونم خاطرات طرحمو بنویسم ؟ احساس می کنم برای خستگی طرح و اذیت شدناش خیلی خسته م...

آفرینگان

سلام دوست گرامی از تواناییت در نوشتن دارم لذت میبرم فکر میکنم تویک طنز نویس خوبی قلم توانایی داری(اینم از کلیشه) و فکر میکنم مثل من از نوشتن لذت میبری هر چند نیازی به تعریف نداری اما افسوسم از اینه که چرا اینقدر بخش نظرات کمه(در مقایسه با وبلاگ های بی محتوا) این کم لطفیه دوستانه آفرین آفرینگان

ف

واقعا نوشته هاتونو دوست دارم...شايد به خاطر اينكه خيلياشون حرف دل منن كه هيچ وقت نميتونم بنويسمشون...

لژیونلا

سلام فرانه ... خوبی؟ لذت بردم مثل همیشه... این بوی خون از وفادارترین دوستان ماست که تا آخر راه با ماست...

دکتر پرتقالی

به نظرم طرح پزشک عمومی یکی از دپرس کننده ترین مقاطع تحصیلی پزشکیه، دیوارهای شهر کوچک آرزوهای بزرگ آدمو می بلعند

دکتر مینا

وای طرح تو شهر کوچیک .. من تجربه اش رو دارم ... اونجا هم نمی دونم چند شنبه بازار داشت که پرسنل شبکه می رفتن خرید می کردن می اومدن تو شبکه !!! گاهی اوقات اگه کاری نداشتن سبزی رو هم تو شبکه پاک می کردن !!!! بوی سبزی می پیچید .......اوضاعی بود واسه خودش ..

مریم

حالم ازت بهم میخوره از نوشته هات بدم میاد مطمئن باش نمیخونمشون فقط اومدم بگم بشدت حال بهم زنیییییی الاغ جون

باران

میدونی چی رو تو نوشته هات میشه بوضوخ دید خودخواهی و اینکه سعمی میکنی بگی من بهترینم