Le passé

پرسیدم ازش:چی شد؟انتقام گرفتی؟دلت خنک شد؟؟

می دونستم مدتها بود که دنبال شماره جدیدش می گشت و اخیرا بهش دست یافته بود.

گفت:نه!راستشو بخوای صحبت کردیم..یک صحبت تلفنی سه ساعته...الان دیگه خوبم..خیلی خوبم...دیگه کینه ای ندارم.

و همون طور که داشتم به خوب بودن دوستم،بعد یک صحبت سه ساعته،بعد از گذشت دو سال از تموم شدن یک رابطه یک ساله فکر میکردم...یک دفعه چراغش روشن شد...یک دفعه دیدم او آنلاین هست و فاصله من تا حرفهای نگفته ام...حرف هایی که درسته درسته بدون جویدن قورت داده بودم.. قدر یک کلیک برای باز کردن یک پنجره هست..

روی اسمش کلیک کردم...صفحه سفید چت باز شد...به خودم قول دادم هر آنچه هست را بگویم...هر آنچه که فکر می کردم اگر یک بار دیگر ببینمش به او خواهم گفت..هر آنچه آزارم می دهد را بگویم تا از شرش خلاص شوم..تا دیگر از دست حرفهای نجویده ام دل پیچه نداشته باشم...همه را بالا بیاورم و تمام شود برود!

شروع کردم به تایپ کردن،هر بار به میانه خط دوم که می رسیدم...حس میکردم نه!این هم نیست...چهار یا پنج باری تایپ کردم و بعد پاک....

چه می خواستم بنویسم؟؟و آیا اصلا میشد بنویسم؟میشد بنویسم:چرا آدم بی وجدانی بودی؟؟ یا چرا بعد از آن روز حتی یک بار حالم را نپرسیدی؟؟ یا چرا به من اهمیت ندادی؟؟

دستان مردد خودم را بر صفحه کی بورد می دیدم...حرفی برای گفتن نبود...واقعا نبود..این پرونده مهر ( بایگانی شد) را همان چند ماه قبل خورده بود و من به اشتباه فکر کرده بودم هنوز ناگفته هایی مانده است...نمی دانستم بعضی حرفها برای گفتن نیستند...فقط برای دانستن و رفتن اند...

رو  (unfriend) کنار عکسش کلیک کردم...

از پنجره بیرون را می دیدم...دیگر هوا کم کم داشت روشن میشد...صبحی دیگر در راه بود...

*******************

 کتاب خونه من آدم های اطرافم و داستان هاشون شدند...اینقدر که در این چند ماه اخیر با آدم های متفاوت با داستان ها و رازهای مختلف, سرو کله زدم, به حرفاشون گوش دادم...باهاشون خندیدم...از دستشون گریه کردم...ازشون متعجب شدم...دربارشون دونستم...هیچ وقت این قدر نبودم...

این کتاب خونه را خیلی سخت تر از کتابخونه های قبلیم یافتم...خیلی ....

××××××××××××××××××××××××

به سکانس اول (گذشته) فرهادی فکر می کنم...به این که اگر زیادی دنده عقب بیای یک خرابی به بار خواهی آورد!...به دهه سفید و نو پیش روم نگاه میکنم...یک دهه دیگر از آن من هست...به اون جاده مقابلم نگاه می کنم...به اون به قول مهر کوچک (فصل نو)!

حس می کنم جدی بزرگتر شدم!

**********************

تو  درمانگاه پشت میزم نشسته بودم و حرفهای بالا رو می نوشتم که دیدم یک نفر تو اتاق سرک کشید و یک نگاهی به من انداخت و سریع رفت..تازه می خواستم درصدد آنالیز قضیه بربیام...که صدا صحبت فرد مراجعه کننده با پذیرشمونو شنیدم:دکتر کو پس؟؟؟

- تو اتاقشون هستند دیگه!مگه نرفتید دست راست اتاق اول!

-چرا!اما اونجا پشت میز یک دختر بچه ای بود فقط!

کلی خندیدم...مخصوصا که همون لحظه داشتم می نوشتم:جدی بزرگ شدم!

*************************

با فیلم فرهادی به قدرت یک زن ایمان آوردم...یک زن اونقدر قدرتمند هست که دو مرد رقیب هم را زیر یک سقف نگه دارد!...به دور یک میز بنشاندشان و از عشق هر دو بهره ببرد!!!

****************

احمد(علی مصفا) به ماری (برنیس بژو) می گوید:یک حرفی مونده درباره 4 سال قبل....

ماری جواب میدهد:نمی خوام بدونم و  دیگه راجع به گذشته چیزی بشنوم.

احمد چند لحظه ای خشکش می زند..بین مکثش دنبال جایی برای گفتن می گردد...اما ماری پشت به او ایستاده و نمی خواهد...نمی خواهد و چه می شود کرد که نمیخواهد...احمد مایوسانه آشپزخانه را ترک می گوید...

پیش خودم فکر می کنم اگر روزی خواستم از کسی انتقام بگیرم من هم همین کار را خواهم کرد نمی گذارم حرف بزند تا برای همیشه محکوم به نگفته هایش بماند...این بدترین نوع انتقام هست (حق حرف زدن نداشته باشی)

***************

دوز گذشته این پست بالا بود!

****************

مبارکت باشد....من این پست  را هنوز به خاطر دارم....

/ 19 نظر / 21 بازدید
نمایش نظرات قبلی
من

قشنگ می نویسی..................

هانیه

سلام دوستتون راست گفته خیلی وقتا حرف زدن با کسی که ازش ناراحتی تمام کینه ها رو از بین میبره کاش باهاش حرف میزنید این طوری خالی میشدید

فیلم گذشته رو دیشب دیدم. به اندازه درباره الی لذت بردم

مینا

این جمله طلایی *نمی خوام بدونم و دیگه راجع به گذشته چیزی بشنوم * رو باید صد بار از روش نوشت

لیلا

سلام خیلی زیبا می نویسی... :)

مهلا

✗ بَعضی وقت ها چیزی مـی نویســی فقطـ برای یکـــ نفر اما دلت می گیرد ؛ وقتی یادت می افتد که هـرکسی ممکـن است بخواند جز آن یک نفر . . . . . ✗ ✗نه اینکه زانو زده باشه. . . نه . . . فقط ؛ تنهایی سنگین است. . . . ✗

غزاله

سلام.کاشکی حرفای مونده تو دل هم با یک دکمه پاک میشد.عزم برای گفتن حرفا و پشیمون شدن و پاک کردنشون فقط غصه ادمو بیشتر میکنه -هروقت از جلو اون کتابخونه که چرخ و فلک دیگه از توش دیده نمیشه رد میشم یه لحظه یاد شما میوفتم(البته نمیدونم هنوزم اونجایید یا نه)گذشته رو دوست نداشتم به نظرم فیلم خسته کننده ایه.اینکه شبیه دختر بچه ها میبیننتون که بد نیست تازه خیلی ام خوبه .

آني

از مدل انتقامت خوشم امد اما اين فقط در مورد خانم ها صدق ميكنه مردها اصلا مثل ما فكر نمي كنند چون كلا حرفي براي گفتن ندارن اونا موجودات پيچيدهاي هستن اما در عين حال ساده و فقط در زمان حال زندگي مي كنند