دربند

با صدای زنگ موبایلم از خواب می پرم ...یار دبستانی هست.

-فران!بریم؟؟؟ببین قیمت ها چه خوب شدند.

-نمی دونم!

-مرگ!می خوای باز بری تو غار تنهایی؟؟

-بذار فک کنم!

گوشی قطع می کنم....می شینم به حساب کتاب..شیفت هایی که باید کنسل کنم...پولی که باید خرج کنم و  از طرفی سفر ...اونم یکهویی...اونم با بهترین دوستت...

ببین فرانه ..پول بر میگرده اما فرصت سفر با قدیمی ترین و بهترین دوستت شاید هرگز نه...

موبایلمو بر میدارم:

-الو!گوشت با منه؟؟جهنم و ضرر بریم!

-واقعا؟؟

-واقعا!

***************************

 تمام عدم تفاهم من و یار دبستانی در سفرفقط این هست: من سریع در قطار..اتوبوس ..هواپیما خوابم می برد! اما او حتی یک پلک هم نمی زند..مخصوصا از روزی که من, وقتی با دهان باز خوابش برده بود,از او عکسی گرفتم و بعد هم به خودش نشان دادم!

اون موقع فک نمی کردم با این حرکت,خواب در وسایل حمل و نقل عمومی را برای همیشه ازش بربایم...فقط می خواستم تصویر آدم های دوست داشتنی زندگیم را وقتی به دور از دردسرهایشان خفته اند را در دوربینم ثبت کنم.

حال کنار من در قطار نشسته است...سرم را بر شانه اش می گذارم...همسفر خوب داشتن نعمتی هست....19 سال هست که همسفر من در تمام زندگیم بوده است...حادثه و آدمی نیست که من بشناسم و او نداند....او که با من هست, انگار یک کپی پیست از همه زندگیم با من هست!

×××××××××××××××××××××××××××××

ده سال پیش که سفری مشابه به آنتالیا داشتم...یکی از جذابیت های فراموش نشدنی اش برای من,فرودگاهش بود...فرودگاهی وسیع با توریست های رنگارنگ...که به محض ورود به فرودگاه این جس را به تو تلقین می کردند که از اهالی یک فیلم سیاه و سفید قدیمی هستی و حالا به یک باره وارد دنیا زنده رنگ ها شده ای...و این بار به علت تحریم های انجام شده به جز پرواز ترکیش ایر...سایر پروازها در فرودگاه شهری به نام اسپارتان می نشینند....خنده ام میگیرد وقتی یادم می آید دو پسر جوون مقابل ما در صف چک پاسپورت...در حال حساب کتاب برای چگونه گرفتن اب ناسالم با پاسپورت از فیری شاپ فرودگاه بودند که یک باره خودشان را در فرودگاهی نظامی...در حد ترمینال اتوبوس محل طرح یافتند!

××××××××××××××××××××××××

من نمی دانم این اعتماد به نفس مردم شریف کشور همسایه,ترکیه,از کجا آمده است که به هر زبانی ازشان سئوال بپرسی ...جوری که انگار ترکی زبان بین الملی هست و تو هم از قافله عقب مانده ای...با دقت و بدون کوچکترین تردید و زحمتی به همان زبان خودشان پاسخت را میدهند!و بعد هم انتظار دارند تو هم همان طور دقیق متوجه شده باشی!

××××××××××××××××××××

با یار دبستانی به دیواره استخر تکیه داده ایم و به رنگ لاک هایمان از خلال آبی استخر مینگریم....یار دبستانی می گوید:((قول بده وقتی برگشتیم دیگه تو غار نری...دیگه حالت بد نشه...هر وقت خواست حالت بد بشه یاد همین الان الانمون بیفتی..این که چند درصد آدم های دنیا این خوشی هایی که الان ما اینجا داریم می تونند داشته باشند خوب؟؟؟))

*************

وسط عرشه کشتی غوغایی به پاست...همه در حال رقص و پای کوبیند...من در باغ دیگری هستم..به آبی دریا و اون جزیره که اسمش موش هست نگاه می کنم... که محسن یگانه می خواند:(دنیا رو بی تو نمی خوام یک لحظه...دنیا بی چشمات یک دروغ محضه)

با شنیدن این یک بیت..تعجب می کنم که دلم تنگ نمی شود...دلم دست و پا نمی زد تا خاطره کسی رو بیرون بکشد و هی آه بکشد کاش بود..کاش بود....

این بار یاد حرف بهرام رادان پل چوبی می افتم:هر که میرود قسمتی از تو هم می کند و با خودش  می برد....

و نتیجه اش می شوذ آدمی که سنگ هست...آدمی که قلبش دیگر به سادگی نمی تپد...آدمی که گرگ شده است یا یک خنثی بیخود!

حیف این بکارت های روانی از دست رفته!

******************************

تمام تخت های اطراف استخر پر از آدم های عریان و در حال آفتاب گرفتن هست ...من و یار دبستانی پشت میزی نشسته ایم و منتظر سفارشمان هستیم.خدمتکار ترکی که سفارش را سرو می کند با من شروع به صحبت می کند..با ترکی دست و پا شکسته ای که محصول ماهواره ترک زبان دوران کودکی هست جوابش را می دهم...آنقدر ذوق می کند که فکر نمی کنم ادیسون هم زمان کشف برق این طور ذوق کرده باشد...در حدی که چند نفر دیگر از جمله خانم ترک میز بغلی را صدا میزند که بیایید یکی اینجاست که کمی ترکی استانبولی می فهمد!..دور من جمع می شوند و انگار که رو صندلی داغ نشسته ام هر کدام چیزی می پرسد...یکی می پرسد سریال ترکی چی الان نگاه می کنی؟؟ان یکی می گوید چند سالت هست؟قبلا هم اینجا بودی؟؟کارت چیست؟ و دست آخر یکی می پرسد با کی اینجا آمدی؟؟ میگم:آرکادشیم (دوستم)

یک لحظه همه شان ساکت می شوند...می پرسند:یعنی بدون خانواده؟دو نفری؟؟

می گم :اوت! (بعله)

سر تکان می دهند و نوچ نوچ کنان یکی یکی متفرق می شوند.یار دبستانی متعجب می گوید:ااا چی گفتی که اینا اینجوری رفتند؟؟

_حقیقت!

**************************

خیلی ترسناک هست وقتی در موقعیت های از زندگی به لایه هایی از درون خودت می رسی که هیچ وقت از وجودشان خبر نداشته ای...لایه هایی که خیلی سیاه و مخوفند و ممکن هست سرت را به باد دهند...لایه هایی که باورت نمی شود جرئی از تو هستند!

************************

دربند را می بینم با چند نفر از دوستانم...اکثرا دوستش ندارند... اما من عجیب درگیر برق چشمان نازنین ترم یکی هستم...تا روزهای زیادی به آن برق فکر می کنم....همان برق شوق دیدن چیزهای جدید و ساختن دنیا آنطور که تصورش میکنی...

و دست آخر نابودی آن برق زیر هجوم نقاب های مختلف...معصومیتی که به بهای بزرگ شدن رنگ میبازد..

بسیار نازنین را شبیه خودم یافتم ...

مدت هاست به این نتیحه رسیدم خوب بودن و درست زندگی کردن حتما حتما به خوش بختی ختم نمی شود ..بعضی جاها نجاتت می دهد اما این طور نیست که حتما هر کس خوب هست،خوب هم زندگی کند و خوب هم بمیرد.

**********************

مریضم در توضیح حالش می گوید:می دونید از درون احساس تهی بودن می کنم!می فهمید که؟؟؟

**********************

به قول سین آدم از دیدن خوشبختی و به سرانجام رسیدن آدم هایی که دوستشان دارد کیف می کند...

مثل دیدن تانگو پر انرژی حوا و همسرش در مراسم ازدواجشون...مراسمی که در جریان ریز ریز دوندگی هاش بودم...

خوش بخت بشی دوستم...من از تو خیلی چیزها یاد گرفتم...

***********************

 پیشنهاد میکنم به موبایل های مدل قدیم خودتون قانع باشید...موبایل جدید پشت سرش وایبر و وی چت و غیره می آورد!و خلاصه یک دفعه تمام روز آدم، با سری که در موبایل هست می گذرد!...دلم لک زده برای روزهای تلفن ثابت ،واکمن ،آتاری ، ویدئو نوار کوچیک و مارو پله!

 

/ 11 نظر / 38 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ممول

فران از درون داغونم.میفهمی!!!!!!!!![عینک]

شهرزاد

سفر... چقدر دلم خواست! خوشحالم که به قول دوستت از غار تنهایی بیرون اومدی، دوست خوب خیلی خوبه، خیلی غنیمته خیلی...

دیادیا بوریا

می دونید دکتر من واقعا با این پست هاتون زندگی می کنم اپیزودهای کوتاه و بلندکه فرم یه فیلم کوتاه مستقل رو تو ذهنم بازسازی می کنه قسمتی که مریضتون حالشو توصیف می کنه اونقدر به دلم نشست دروغ چرا بعضی وقتها دچارش میشم همون موقعی که اهنگی بشنوم و به قول شما به حرف بهرام رادان برسم....اره دکتر دوستتون درست میگه حیف دوباره تو غارتنهایی کوچ کنید...زندگی رو دیدن ازدریچهچشمان تیزبین شما لذت وافری داره مثل تجسم تانگوی پر انرژی حوا....مرسی از این پست و اینکه می نویسید

همکار

فرانه جون .خیلی زیبا و جوون دار نوشتی..سفر بی خطر ...چه خوب که از غار تنهاییت در اومدی ولی نه کامل ...من از اول وبلاگتو خوندم و عاشقشم ...زود خوب شو دوست وبلاگی من[لبخند][گل]

عاطقه

من عاشقت هستمممممممممم باور کن من هم از تو خیلی چیز ها یاد گرفتم عزیزم[قلب]

سبا ایرانی

سلام می بخشید که مزاحمتون میشم میدونم وبلاگ جای ایین حرفها نیسا ولی واقعا نمیدونم این سوالم رو از کی بپرسم من به بهترین دکترهای مشهد رجوع کردم اما فایده نداشت برای ریزش مو همه فقط و فقط مایندوکسیدیل رو معرفی میکنند و من هم که اونرو استفاده میکنم بدتر میشم الان تقریبا بیشتر موهامم ریخته و خیلی ناراحتم این همه دکتر معروف رفتم هیچ فابده نداشت الانم میترسم بعد از یک ماه قطع کنم کچل بشم توروخدا پیش کدوم دکتر برم که خوب باشه؟؟؟؟

دکتر نگار

به حوا خیلی تبریک بگو.خیلی خوشحالم که از غار درومدی دوست خوبم[گل]

امیر

سلام جه خوب که از غار اومدی بیرون ولی فکر کنم یه چیزی جا گذاشتی اونجا

حوا

آقا ماچ . ممنان. در ضمن نبینم مریض بفرستی بهاران!! بگو بیان شهیر!![چشمک]