درخت کوير

نمی دونم چرا با درخت شعر مصدق اينقدر احساس نزديکی می کنم....همون درختی که منتظر ابر بود تا

بهش بارون بده...بلاخره يک روز ابر اومد اما به جای بارون صاعقه زد ...  درخت سوخت!!!! و خاکسترشو حتی باد هم نبرد!!

                                    ****************************

حالم از اين وبلاگ به هم می خوره...جز يک مشت خاطرات تلخ هيچی نيست........

 

/ 3 نظر / 6 بازدید
.....

تو اين ميخواستی و راه اراده ات را زدود! اکنونت ای آواره ، چاره ای ! سرد و صاف بنگر! تو ، گم شده ای خطر را باور کن! ............

داداش کوچیکه

گناه آدم های پاک و احساساتی احساساتشونه و همينه که بهشون(بهمون)ضربه ميزنه.اميدوارم يه دنيای ديگه باشه.دنيای بعد از مرگ.شايد اونجا بتونيم حقمون رو بگيريم.البته اگر بهمون دادند.اگر اونجا هم نشد تو دنيای بعدی.اين اميد رو هم نداشتيم نميدونم چه کار بايد ميکرديم.اميد داشته باش.بهت قول ميدم دوره ی هر چيزی به سر ميرسه.خيلی ناراحت ميشم وقتی ميبينم ناراحتی.ولی نميدونم به چی قسمت بدم.باور داشته باش که همه چی يه روزی اونجوری ميشه که تو ميخوای.اينو مطمئنم.خدا رو از ياد نبر.ميدونم حرف تکراريه.ميدونم هر چی سختيه از خودشه.هر چی عذابه باعث و بانيش خودشه.ولی آسياب به نوبت.

میثم

هنوزم از این وبلاگ حالت بهم میخوره؟؟! اگه آره پس چرا ادامه اش دادی؟! اگه نه که یه معذرت خواهی بهش بدهکاری.